تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها - خانهء سفید

(نوشته شده در ۱۸ خرداد ۸۵)

 

 

 دیروز پریروزها بعد از مدتها، برای چندمین بار باز هم نشستم و (به همراه مهمون‌هام،‌پسرعموجان و خانومش) ”كازابلانكا“ را نگاه كردم.
توصیه می‌كنم اون‌هایی كه فیلم را ندیدند، پیش از دیدن اصل ِ بدون سانسور فیلم به هیچ عنوان نسخهء سانسوری فیلم را نبینند كه موجب خُسران عُظما خواهد بود، و توصیهء مهم دیگری هم می‌كنم به اینكه حتماً سعی كنید دوبلهء اول ِ فیلم رو گیر بیارید و ببینید كه در آن مثل همیشه حسین عرفانی جای همفری بوگارت صحبت نمی‌كنه (فكر كنم ناصر طهماسب باشه، اُعجوبهء دوبلهء فارسی). و فقط در صورتی فیلم را به زبان اصلی ببینید كه انگلیسی زبون مادری‌تون باشه!!

اما بعد.

 

 

یادم میاد وقتی برای بار اول فیلم را می‌دیدم و در جریان داستانش نبودم (كه این از عجایب بود، چون همیشه تو مجله فیلم كه مشتركش بودم یه جایی، یه جوری داستان خیلی از فیلم‌ها لو می‌رفت كه خوب طبیعی بود و ...) وقتی برای بار اول فیلم را می‌دیدم، همراه با پیشرفت داستان، هی طرف ریك (بوگارت) می‌شدم و به ایلزا (برگمن) بد و بیراه می‌گفتم، دو دقیقه بعد كه قضیه معلوم می‌شد كه چی بوده، می‌دیدم كه نه بابا! آن بیچاره هم حق داشته. بعدش یك كم جلوتر، می‌دیدم خب یه جورایی ویكتور لازلوخان بدبخت (پل هنرید) هم حیوونی بوده! خلاصه آدم آخر این فیلم حداقل یه نتیجهء اخلاقی می‌گیره و آن اینكه زود قضاوت نكنه! ( كه نمی‌دونم من بالاخره اینو یاد گرفتم یا نه!)

 

 

از این حرف‌ها گذشته، از صحنه‌های قشنگ و تكنیكی فیلم كه من همیشه ازش لذت می‌برم (غیر از كل داستان و صحنه‌های رمانتیك و دیالوگ‌ها و بازی با سایه‌ها و ...)، یك جایی هست اوایل فیلم كه بعد از دستگیری كسی كه ورقه‌های عبور را پیش ریك می‌گذاره، یعنی هوگارت (پیتر لوره) یك كمی كافه شلوغ میشه، در اینجا بوگارت با آرامش و اعتماد به نفس در حالی‌كه داره برمی‌گرده توی كافه، به همه میگه دیگه تموم شد، همه چیز روبراهه. و در همان حال بدون اینكه نگاه كنه یك گیلاس واژگون شده را می‌ایستونه و با این حركت ظریف در واقع دیالوگش را دراماتیزه (نمایشی) می‌كنه.
جالب‌تر اینكه مایكل كورتیز (كارگردان) از همین واژگون شدن لیوان در دو جای دیگهء فیلم به عنوان معادل شروع بر هم خوردن اوضاع (درونی و بیرونی) استفاده می‌كنه. یكی در اولین شبی كه
ریك، اِلزا را بعد از مدتها توی كافه‌اش دیده و نشسته تا خرخره خورده و خاطرات پاریس را به یاد می‌یاره، دستش می‌خوره و لیوانش ولو میشه روی میز و مشروبش می‌ریزه، كه نشان‌دهندهء به هم خوردن تعادل درونی شخصیتی ریك و نامرتب بودن همه چیزه ؛ و پیش از آن هم وقتی داره خاطرات پاریس را مرور می‌كنه، می‌بینیم كه روزی كه برای آخرین بار اِلزا را در پاریس می‌بینه و قرار ساعت پنجِ عصر رو باهاش می‌گذاره... (هی! طفلكی ریك!) آره اینجا هم دست اِلزا می‌خوره به گیلاس مشروب روی میز، كه تلویحاً خبر از به هم خوردن اوضاع رابطهء اون موقع ِ این دو تا میده.
خب شاید حالا دیگه این چیزها چندان هم شگرد هنرمندانه‌ای به حساب نیاد ولی توجه داشته باشیم كه اولاً فیلم از اولش هم قرار نبوده یك فیلم
هُنری بشه و جزو تولیدات هفتگی وارنر برادرز بوده كه بایستی برای سینماهای خودشون آمادهء پخش می‌كردند. با این حال چنین تیكه‌هایی برای یه فیلم هالیوودی 64 سال پیش خیلی هم زیاد بوده، هنوز نه سینمای موج نویی و نه اَندی وارهولی و...

 

  خانه = Casa

سفید = Blanca

 

 

 

پ.ن: مطلب پونه در رابطه با کازابلانکا

 

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 8:32 توسط آرش | موضوع: نوش‌خواری‌های جمعه |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed