تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها - تمام چیزی که می‌خوام بگم اینه که، اونها واقعاً به ما اهمیتی نمی‌دن. *

 

  دیروز مامانم رو بردم امام‌زاده صالح. از خیابون ولیعصر که رد می‌شدم، باز هم وقتی اون خونهء قدیمی رو که پشت پنجره‌هاش آفتاب‌گیر‌‌های چوبی سفید رنگ داغون داره رو دیدم، پرتاب شدم به گذشته‌ها، گذشته‌هایی که بعضی‌هاش رو دیده بودم و بعضی‌هاش رو شنیده بودم و بعضی‌هاش رو هم خونده بودم. این خونه (که حوالی مؤسسهء دکتر افشار است)، با این که هیچ ربطی نداره ولی منو وصل می‌کنه به یکی از تجربیات خواندنی‌م از گذشته، گذشته‌ای که شاید امروز حتی تصورش هم مشکل باشه.
یه عمه‌ای دارم که جوون‌تری‌هاش مجلات ”اطلاعات بانوان“ می‌خرید و اونا رو جمع‌آوری و صحافی می‌کرد و نگه می‌داشت. من هم بچه‌تر که بودم مثلاً دور و بر سال‌های شصت و دو و سه اینا، همون موقع که مرحوم گل‌آقا به چپ‌ها و راست‌ها به ترتیب می‌گفت ”یونی“ها (مجمع روحانیون) و ”یَتی“ها (جامعهء روحانیت) در ستون دو کلمه حرف حساب روزنامهء اطلاعات، این کتاب‌شده‌های مجلات رو تو خونهء بابابزرگ مرحومم پیدا می‌کردم و می‌آوردم و می‌خوندم.
تو یکی از اونا که احتمالاً مال سال‌های 48 اون حدودا بود ‌یه خبری نوشته بود که (نقل به مضمون): ”دیروز در خیابان پهلوی (همین ولیعصر امروز) یک خانم جوانی با بیکینی (امروز هم بهش همینو می‌گن دیگه نه؟ مایو دو تیکه حالا) در جلوی درب منزل خود حاضر شده بود و جمعیت زیادی برای تماشای وی در پیاده‌رو تجمع کرده بودند. تا بالاخره با تذکر پلیس، او با غرولند به داخل خانه راهنمایی شد تا بیش از این در رفت و آمد مردم اختلال ایجاد نشود.“  فِک کن!
اون وقتی که من اینو خونده بودم با توجه به قوهء تخیل و تصور قوی‌ای که دارم چنان این خبر رو دیده بودم که انگار خودم هم اونجا حضور به هم رسانیده بودم!

پشت‌بند این تخیلات هم، همون تو ماشین که بودم و داشتم از جلو اون خونه قدیمیه رد می‌شدم، دلم خواست چشمام رو ببندم و یک نفس عمیق بکشم و هوای آزادی رو تنفس کنم که توش اگر دلهره‌ای هم بود، دلهره از دیر رسیدن به سر قرار بود، اگر نگرانی هم بود، نگرانی از مقبول نیفتادن کادویی بود که براش گرفته بودی، اگر ناراحتی و دلخوری‌ای هم بود، از این بود که چرا فلان حرف رو بهش زدم که ناراحتش کنم. و تهِ همهء اینها باز هم دلت قرص بود که چیزی نیست، با یه بوسه‌ای و نوازشی همه چی حلّ میشه، حالا یکی دو تا بیشتر یا کمتر.
ولی چه فایده، نفس عمیق که هیچ، نفس معمولی‌م هم بالا نمی‌اومد. جو روانی، خیلی سنگینه. منی که سردرد نمی‌دونستم چیه، حالا هر از گاهی یه تجربه‌ای ازش دارم (البته داشتنُ تجربه‌اش، به درد کارم می‌خوره.)، و این که درست تو همچین موقعیتی یاد یه همچو روزگاری می‌افتم هم می‌دونم چیزی نیست به جز واکنش رگرشن (Regression) یا پسرَوی روانی. وقتی آدم حریف یه موقعیتی نمی‌شه، گاهی به عنوان دفاع روانی غرق در تخیلات شیرین گذشته‌ش میشه تا برای لحظاتی هم که شده از شر فشار روانی فعلی نجات پیدا کنه.

 

ولی این اتفاق وقتی که امروز می‌خواستم عمداً یه سری از خاطرات شیرینم رو مرور کنم نیفتاد. نمی‌تونست که بیفته، چون احساس می‌کردم بدون اون دیگه انگار یه چیزی از توی این خاطراتم دزدیده شده، نیست، مفقود شده. مایکل جکسون مرد.
صبح که از کشیک برگشتم خونه خیلی خوابم می‌اومد و بدون هیچ کار اضافه‌ای خوابیدم. حدودای ظهر یکی دوستان (چون نمی‌دونم اجازه دارم یا نه، اسمش رو نمی‌برم) زنگ زد که خبر داری یا نه؟ چی رو؟ مایکل مرد! گفتم امروز چندم فروردینه؟ سیزده‌ به‌ دره؟ گفت جدی می‌گم. دیگه خواب از سرم پریده بود. دیشب مایکل با ایست قلبی در سن پنجاه سالگی از این دنیا رفته.

 

          عزارداران مایکل در فغان برای او

       ***

 سال 62 بود که با اسمش آشنا شدم، همه می‌گفتن رقص ارواح رو دیدی؟ و من هنوز ندیده بودم، چون تعداد زیادی نبودند که دستگاهی به اسم ویدئو داشتند و اونهایی که داشتند ممکن بود این فیلم رو نداشته باشند و تازه من هم ممکن بود با اونها آشنایی نداشته باشم. اول نوارش گیرم اومد و...  پوف! چی بود لامصب، بیلی‌جین، بیلِد (همون Beat It ! با تلفظ مایکلی‌ش! به معنی ”بزن به چاک!“)، و بقیه‌ش. بعد عکس‌هاش رو دیدم، تا بالاخره به فیلماش هم رسیدم.

انتظار ندارم درک کنید روح زمانه رو در اون روزگار تا بتونید متوجه بشید که چرا یکی مثل من رو کفش‌‌چینی‌های سفیدش با خودکارهای قرمز و آبی با دقت و وسواس، با خط نوشتاری انگلیسی چسبیده، خوشگل می‌نوشت Michael Jackson بند کفش‌هاش رو (برای اون زمان) اجق‌وجق می‌بست، به شیوه‌ء مایکلی عقب عقب می‌رفت و... اصلاً بذار یه کمی به افکارم سر و سامون بدم، بینم چی دارم می‌گم.

          دیروز دختری به شیوهء مایکل می‌رقصید در سوگ او

                                            ***

 یه نفر که لباس سوپرمن پوشیده داره از گل‌هایی که روی ستارهء مایکل تو پیاده‌روی ستاره‌های هالیوود گذاشتند عکس می‌گیره

حوصله ندارم بیوگرافی مایکل رو بنویسم یا این که  چی‌ها خوند و چه کارها کرد همینطوری هر چی که به نظرم ازش مهمه می‌گم. سال 1982 که میشه سال 61 ما، با توجه به اوضاع اون موقع ایران و ممنوع بودن همه چیز از جمله ویدئو و نوار موسیقی و عکس و اینها، در زمان دولت جناب مهندس میرحسین موسوی، ما از این جناب یعنی مایکل عزیز بی‌خبر بودیم. تا حدوداً یک سال کامل بعد که کم‌کم سر و صدای ایشون به ایران کاملاً بستهء اون روزها هم رسید. می‌دونید همون موقع‌‌ها هم بود که تازه شبکهءام‌تی‌وی“ (MTV) هم شروع به کار کرده بود، یعنی در آگوست سال 1981. ام‌تی‌وی اولش با پخش شوهایی از خواننده‌ها شروع کرده بود که توی کلوب‌ها یا مَراسمات یا روی سن به صورت لایو اجرا می‌کردند و بهش می‌گفتند VJ (Visual Jokee=) بعد که قرار شد اینها رو با ویدئو که اون هم زیاد از اختراعش توسط شرکت JVC نمی‌گذشت ضبط و بعد پخش کنند تبدیل شد به Video Jokee. دور نشیم از موضوع، مایکل جکسون اولین کسی بود که با ساخت کلیپ نسبتاً طولانی ”تریلر“ خودش سبک ویدئوکلیپ‌های امروزی رو وارد عرصهء هنر کرد. و بعدش هم با ”بیلی‌جین“ و ”بیت ات“ که همهء اینها یک حالت روایی و فیلم سینمایی‌وار داشتند و این خودش به تنهایی انقلابی بود در تاریخ موزیک غرب. گذشته از این که او همیشه سعی داشت تا در کلیپ‌هاش کاری نو ارائه بده: اسپشال افکت‌های تک‌فریم گرگ‌نما شدنش در کلیپ Thriller، نورپردازیهای خاص زیرپاهاش در Billie Jean، استفاده برای اولین بار از افکت‌های ترمیناتور 2 در کلیپ Remember Me و تغییر چهره با استفاده از برنامهء ”مورف“ در انتهای کلیپ  Black or White، حتی به ثبت رساندن اختراعی توسط خودش که در کلیپ Smooth Criminal  استفاده کرد تا اون کار خارق‌العادهء خم شدن 45 درجه‌ای به سمت زمین رو انجام بده.

گذشته از همهء اینها رقص اون بود که همهء چشم‌ها رو به خودش خیره کرده بود و شاید همین نوع رقص بود که باعث شد تا رقصی به نام Break Dance هم که از دل دو تا فیلم سینمایی بیرون اومده بود هم در همون سال‌ها همه‌گیر بشه، برک‌دنسی که به واقع قواعد همهء رقص‌های پیش از خودش رو ”شکست“.

خیلی میشه در مورد مایکل جکسون نوشت و خیلی‌هاش رو هم شما می‌دونید، آخرش هم نفهمیدم که بالاخره مایکل مسلمان هم شد یا نشد. به هر حال برای من که بخش وسیعی از نوجوانی و حتی جوانی‌م رو اشغال کرده و خاطرات شر و شوری که برای ما نسل جوان اون زمان به ارمغان آورد، برای همیشه با ما می‌مونه. روانش شاد باد.

 

                                       ***

           دختری بر سقف‌های حلبی‌آباد سانتامراتا می‌رقصد. جایی که مایکل کلیپ آنها واقعاً به ما اهمیتی نمی‌دهند را ساخت 

شب که خسته و مونده برگشتیم خونه و تلویزیون رو روشن کردیم (که ای کاش نمی‌کردیم)، دیدم تلویزیون طبق معمول شلنگ دروغ رو گرفته روی ما و همینطور چرند می‌بافه. که ببینید این رسانه‌های فلان‌فلان‌شده چه سناریویی ترتیب داده‌اند و چه استفاده‌هایی دارند می‌کنند از مرگِ (و نه قتل) ”یکی از هم‌وطنان“ عزیز ما“. دیگه نزدیک بود جلو مادرم، از حد ناسزا‌های مؤدبانه وارد حریم وصلت دادن فامیل اُناثِ تلویزیون‌‌مون اینا با سگ‌ها و خرهای نر بشم (آدم که حیفه). برای این که برای مامان یه کمی از دست اینا رو پشت و رو کنم یه دوری زدم و حرف‌های اون یکی دکتر آرش رو براش خوندم. شما هم بخونید.

چی بگم، حیف از این جوون‌هایی که این روزهای گذشته از بین ما رفتند. اونها که خودشون رفتند و راحت شدند، خانواده‌های بیچاره‌شونو بگو. فقط ای کاش یکی به من می‌گفت ”واسه چی؟“ الان چی شد حالا؟

 حرفم رو در این جملهء آخر پس می‌گیرم. داره یه چیزایی میشه ظاهراً

 

* All I Wanna Say Is That They Don’t Really Care About Us

 

                                                    

 

 

* عنوان ترانه‌ای از مایکل جکسون

 

پ.ن1: این مطلب رو هم بخونید،‌خیلی جالبه.

پ.ن2: امید هم از مایکل نوشته.

پ.ن۳: وبلاگ پائلو کوییلو در این مورد چه نوشته

پ.ن۴: ندا در ویکی‌پدیا

پ.ن۵: اظهارات کریس دی‌برگ در رابطه با وقایع ایران (کادر آبی بالای صفحه):

Recent events in Iran have filled me with shock and mounting horror, and I send my heartfelt sympathies and support to all my friends and fans there who may have been caught up in what has become a huge international story. Many people all over the world have reacted with anger and dismay at what appears to be blatant violations of basic human rights to freedom, health and happiness, and I sincerely hope that there will be a proper and fair resolution to these serious and opposing points of view, in this country with such a rich and important history, and a place that I have come to regard with respect and affection.

Chris de Burgh (June 22, 2009)

 پ.ن۶: نوشتهء گیلاسی در مورد مایکل جکسون

 

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 7:3 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed