تعجب نمیکنید که امروز هم کلهء صبح آپ کردم؟! آره آخه چرخهء خوابم گردیده٬ تا چند وقت پیش تا ساعت 4 و 5 بیدار بودم بعدش میخوابیدم ولی الان دو روزه که برای اینکه سیکل خواب و بیداریم درست بشه صبح دیگه نمیخوابم. دیروز که آپ کردم و رفتم سر کار.
دیشب یعنی تا همین یک دقیقه پیش داشتم فیلم 36 رو میدیدم (فرانسویه و ژرار دپاردیو و دانیل اتول بازی میکنند) فیلم خوبی بود. بعد پا شدم برم دستشویی دیدم به! هوا روشن شده و ساعت شیشه! رفتم طرف پنجره٬ بوی صبح میاومد. پنجره توری بسته بوده و منظرهء بیرون شطرنجی بود. احساس کردم زندونیم٬ گفتم خب بازش کن! گفتم پشه میاد تو... پشههه رو هم داشتم میدیدم اون طرف توری. گفتم اگه مثل دانیل اتول تو زندون بودی حاظر بودی احتمالاً از اون طرف اژدها هم بیاد تو ولی یه ذقیقه این پنجره باز باشه و بتونی بدون مانع هوای ده سانت اون ورتر رو عمیــــــــــــق بکشی تو ریههات. گفتم آره راست میگی و بازش کردم پشهء موذی هم فوراً بیتعارف اومد تو. در یه لحظه، دستِ من مثل زبون آفتابپرست عمل کرد و کارش رو ساخت.
بعد سرم رو بردم بیرون و نفس کشیدم.
یادِ معدود صبحهایی افتادم که بیدار بودم. اغلبِ اونها موقع امتحانات بود که دیگه چارهای نبود و یا به زور بیدارم میکردند و یا کلاً بیدار مونده بودم. جالبیش هم این بود که درست در همین لحظات بود که احساس میکردم کارم و وظیفهم رو انجام دادم و خیالم راحت میشد انگار نه انگار که باید برم تازه امتحان بدم٬ هیچ ربطی هم به مقدار درسی که خونده بودم نداشت حتی اگه مثلاً یه فصل از کتاب باقی مونده بود، هنوز .
یا صبحهایی که زمان دانشجویی تا صبح با بچهها نشسته بودیم و حرف میزدیم٬ حرفهای مهم یا درد دلهای مهم و یا بازی میکردیم و میخندیدیم. بعد این موقعها میرفتیم یه دست کلهپاچه میخریدیم و میآوردیم صبحانه میخوردیم.
بعضی از این صبحها هم که کم هم نبودند یا توی ترمینال اتوبوسها بودم تا برم٬ یا توی خودِ اتوبوس و داشتم میاومدم. بوی گازوئیل و هوارِ شاگرد اتوبوسها که واسه شهرها تبلیغ میکردند!
نمیدونم چرا یاد خیلی بچگیهام افتادم. اون وقتها تابستونها حتماً یه سر به مشهد هم میزدیم. عادت داشتیم خونه کرایه کنیم یا اتاقی از یه خونه. نمیدونم هنوز هم اونجا رسم هست یا نه. بعضی جاها راهی که به اون خونه منتهی میشد کوچهای تنگ بود و ماشین نمیرفت. بعد یه چرخی (از اینها که یه چارچرخه دارند) میگفتیم میاومد بار و بندیلمون رو میذاشتیم رو چرخش تا اون خونه بیاره بعد من و برادرم میرفتیم رو بارها مینشستیم و میخندیدیم (دو تا بچهء شیش و چار ساله). فکر کنم بعضیهاش صبح بود.
برام خیلی جالبه. این عظمت خورشید که حدود یک ساعت قبل از اینکه اولین نقطهش با خط افق مماس بشه آسمون رو روشن میکنه. میدونستید خورشید چقدر بزرگتر از زمینه؟ قطر خورشید 109 برابر زمینه٬ میدونید یعنی چی؟ یعنی یک میلیون و سیصدهزار تا از همین کرهء زمینی که آقای فاگ دورش رو در هشتاد روز گشت توی خورشید جا میگیره! فقط برای اینکه یه کم بازی بکنیم بگم که اگه شما یک میلیون و سیصدهزار تا سکه رو هم بچینید و تا یه ستونی از سکه داشته باشید با فرض اینکه قطر هر سکه دو میلیمتر باشه ارتفاع اون ستون سکهایتون میشه به اندازهء تقریباً پنج تا برج میلاد که
بذاریشون رو هم.
آره صبح شده...
برم یه چایی بخورم.
لینکهای روز
آیا شما به راحتی دوست پیدا میکنید؟ (تست) (بيشتر آدم رو به ياد زمان مدرسه مياندازه!)
روانشناسی رنگ چشمها (فقط محض خنده، زياد مطمئن نيست)
بچهها و خانمهای باردار! دندان خود را با آمالگام پر نکنید!
فهمیدم اشکال کجاست اما فقط جاش مشکل را حل نمیکنه!!!
(بنا بود این نوشته دیروز (سهشنبه) آپ شود اما به دلایلی که در خود متن هست نشد.)
من موندم بعضیها چطوری میتونند هر روز همهء کارهای روزانهشون رو تو وبلاگهاشون یا قدیمترها تو دفتر خاطرات بنویسند. حالا دفتر رو میگفتیم ممکنه همه جا همراهشون داشته باشند ولی کامپیوتر رو چی؟ همچین واو به واوِ کارایی که در طول روز انجام دادند و حرفایی که رد و بدل کردند رو مینویسند که آدم همینجور واج و هاج میمونه، بابا ایول! دَمِتون گرم با این حافظه، با این پشتکار و علاقه (علاقه به چی راستی؟)
حالا من که از این چیزا ندارم (یعنی حافظه و پشتکار و علاقه اینا) ولی گفتم حالا که این خانوم کوچیک همراهم هست بیام یه ذره ادای این جماعتِ میرزابنویس رو در بیارم ببینم چه جوریاس.
خب از امروز شروع کنم؟ امروز که هنوز کاری نکردم! بهتره از دیروز بنویسم آخه یه جورایی روزای من بیشتر در شبها میگذره. مثلاً دیروز صبح (!) ساعت 11 بیدار شدم و شروع کردم دنبالهء مطلب ماه رو نوشتن برای کلاس آسترولوژیم. منم که انقدر وسواس دارم برای اینکه که مطلب رو کامل ارائه کنم، آخرش ساعت 3 و ربع بود که دیگه از جام بلند شدم. دیر شده بود کلاس ساعت سه و نیم بود، حالا من کجام؟ رسالت، کلاس کجاست؟ سر یخچال (شریعتی)! دیگه بلند شدم و تند تند ریشی زدیم و صفایی دادیم و در حین لباس عوض کردن ناهاری خوردیم و سرمون رو کشیدیم به شونه و زنگ زدم به یکی از بچهها و گفتم من کمی (!) تأخیر دارم بگو بچهها یه کم تمرین کنند و یه ستارهای رو بندازند تو یه برجی و تفسیر کنند، من ایکّیس اونجام. ساعت چنده حالا؟ 3 و نیم!
خانوم کوچیک رو برداشتم زدم بیرون. رسیدم میدون رسالت، یه ماشین، سیدخندان. راننده وایساده داد میزنه یه نفر سیدخندان ! یه نفر سیدخندان! میگم بشین بریم باباجان دونفر حساب کن و در همین هاگیر واگیر یاد اون آقاهه میافتم که داشت از تاکسی پیاده میشد و دوستش رو اون ور خیابون میبینه و بعد از سلام علیک باهاش به راننده میگه دو نفر حساب کن. (خودمم نمیدونم چه ربطی داشت ولی خب اومد به ذهنم دیگه!)
میرسم سیدخندان. ساعت 3 و چهل. میگم اینطوری با ترافیک شریعتی نمیرسم... آهان!
یکی داره رد میشه! ”موتور؟!“ ”آره“ میپرم بالا!
طرف جوون باحالیه، میگم چقدر میگیری تا سریخچال؟ میگه بده دیگه سه چهار هزار تومن، پنج شیش تومن... میگم نه دیگه هزار تومن، پونصد تومن،...! میگه خب هزار تومن، شما هم پونصد هم واسه خوشتیپیت بذار روش! با کُندی میگم باشه. بعد میگه پونصد تام واسه خوشحالی من بده! با خنده میگم همینجوری پیش بری میرسیم به همون پنج تومنی که گفتی، نه؟ میخنده. ولی خداییش خوب رفت از لابلای ماشینا و کنار چراغقرمز و از تو پیاده رو و خلاصه رسیدیم. سر یخچال رو هم که بستند، نمیدونم دارند واسه مترو هواکش میذارند چه کار میکنند. مجبور شدم پیاده بشم بقیهشو خالی خالی برم. دو تومن بهش دادم چون خوب اومده بود، ده دقیقهای رسونده بود منو. رسیدم اونجا 5 دقیقه به چهار بود و اونا هنوز شروع نکرده بودند! گفتند چه جوری رسیدی؟! گفتم با جت شخصیم، الانم بستمش جلو در.
بعدش هم که برگشتم خونه و دیگه چه کار کردم؟ یه دوری تو وب زدم، یه چیزی خوردم. یه زنگی زدم (به کی؟) یه فیلم نگاه کردم که نمیگم چی بود (فکر بد نکنیدا!) حوصلهء نوشتن نداشتم. دیگه ساعت 4 بود (صبح) که رفتم بخوابم. کولر رو هم از دیشب راه انداخته بودم حالا بدون پتو سرده، میرم زیر پتو گرمه! نمیدونم آخرش چه جوری خوابیدم.
صبح باید میرفتم مطب. ساعت ده دیگه باید اونجا باشم، آخه زودترش معمولاً کسی نمیاد. اصولاً غیر از کارمند جماعت و دانشآموز مگه کس دیگهای هم کلهء صبح سحر بیدار میشه؟ مغازهها زودتر از نه و نیم ده باز نمیکنند. مردم همه تا لنگ ظهر میخوابند. مملکت باحالی داریم.
امروز یه کم دیر شد. ساعت ده و نیم رسیدم، یه سه چهار نفری نشسته بودند. در حالی که تو دلم کلهقند میسابیدند، دو تا رو ویزیت کردم و یکی رو حجامت کردم و روزنامه رو باز کردم اول نیازمندیهای همشهری. خونه اجارهای، اول، تا 50 متریها. میخوام به یه ایستگاه مترو نزدیک باشه. نیست. برای ثبت در تاریخ اجارهء چند تا رو محض نمونه اینجا بنویسم تا 2000 سال دیگه که از کرات دیگه اومدن به زمین، در حفاریهایی که انجام میدهند بفهمند چرا نوع بشر نسلش منقرض شد، اگه دایناسورها هم این کار رو میکردند (وبلاگ مینوشتند) الان این همه تئوری درست نمیشد که چه میدونم به تیر غیب دچار شدن و اینا. آره خلاصه.... بیا مثلاً ”آزادی، خوش، 45متر، 2 میلیون پیش، 320 اجاره“ یا این یکی : ”تجریش، دربند، 50 متر همکف، 23 میلیون رهن کامل“ یا ”رسالت، کرمان، ط اول، بدون مالک، بسیار تمیز (!)، 13 پیش، 200 اجاره“ ....
خب خونه که پیدا نشد، بریم ببینیم کار چی، پیدا میشه؟ تو صفحه استخدام، ”فوری! به سه نفر پزشک عمومی و متخصص در ساختمان پزشکان در تهرانپارس نیازمندیم“ بعدی ”پزشک عمومی ترجیحاً آشنایی و مدرک طب سوزنی در محدودهء نیاوران (انشاء مطلب از خودشه!) و... اینم از این.
خب یه چایی بخوریم... بَهَ! این دختره چرا اینطوری شد؟ از اتاق تزریقات صدا میزنند دکتر! دکتر! میدوئم بیرون ببینم چه خبر شده، یه دختر 14، 15 ساله که پنیسیلین زده باباش رو صدا میزنه (حالا مامانش بالا سرشهها!) ترسیده! هیچی دیگه یه ذره آب به صورتش زدیم و پاهاش رو بالا گرفتیم بهتر شد ولی مامانش بدتر از خود دختره بود، دیدم تیریپشون میخوره، گفتم یه چند تا صلوات بفرستین، الان خوب میشه. البته نه اینکه بیتأثیر باشهها ولی اون موقع تأثیر روانیش بیشتر مد نظرم بود تا چیزای دیگهاش. هیچی دیگه برگشتم و اومدم تا اینجای داستان رو نوشتم و یه کمی هم خود روزنامه رو نگاه کردم. سردار رحیم صفوی خبر از احتمال جنگ و آمادگی ایران میداد با احتمال وقوع از اردیبهشت تا آبان (دقت رو حال میکنید؟!) وزیر رفاه که میگه ما خط فقر رو فقط به مسئولین میگیم! باز خوبه بالاخره اصلاً قبول کرد که یه چیزی به نام خط فقر هم داریم، تا چند وقت پیش که یه خط جدید راه انداخته بود، اسمش رو هم گذاشته بود ”خط بقا“! هی اون اول انفلاب از تلویزیون راز بقا نشون دادند، اینم اثراتش. وزارت نیرو هم که جلسهء ویژه گذاشته واسه تأمین آب و برق تابستان (نگفتم سال موش خاکه؟ گوش نمیدن دیگه!) یه نفر گفته میتوان با 5+1 گفتگو کرد! چطوریش رو نمیدونم ولی ظاهراً از طریق یه بستهای چیزی، چی شده تازگیا حرفاشونو بستهبندی میکنند؟ نه به اون که میگفتند صنعت بستهبندیمون ضعیفه نه به اینکه دیگه حرفامونم بستهبندی میکنیم، تازه این بستهها رو رونمایی هم میکنند!!
تو میامی یه مَرده به زنش گفته چرا هویجها رو خوب پوست نمیکنی؟ بعد هم یه هویج پرت کرده طرف زنش، بعد مجبور شدن چشم زنه رو تخلیه کنند (اون وقت میگن هویج برای چشم خوبه!).
نون که همینطور داره گرون میشه. آی اعصابم خورد میشه! نون مردم رو هر جور که می خوان (به قول خودشون) خودسرانه گرون میکنند هیشکی صداش در نمیاد، اون وقت به اندازهء تورم 20 درصدی پارسال حق ویزیت بخش خصوصی ما رو بالا بردند داشتند خودشونو جر میدادند که آآآآآی! به مردممون فشار اومد آآآآآآآخ! (ما که البته مردم نیستیم خب!)
(از اینجا به بعد این نوشته رو قرار بود وقتی برگشتم خونه تموم کنم و آپ کنم، آمّا... افتاد مشکلها!)
آره بابا قبول! واقعاً سخته این روزانه نویسی، من که نتونستم برگشتم خونه، رفتم دوش بگیرم دیدم ای دل غافل! این ماشین لباسشویی بیچارهم رو دیشب خوابوندمش و دامنش رو زدم بالا و همونجور ولش کردم به امان خدا. نشستم و اول یه ذره موتور اونو کشیدم اینورتر تا تسمهش یه کم سفتتر بشه و دامن توریش رو آوردم پایین و بلندش کردم. بعد خسته بودم حال نداشتم دوش بگیرم. ناهار رو که سر راه خورده بودم، سنگین. یه سر و صورتی شستم و گفتم یه خرده دراز بکشم که خوابم برد. عصری بلند شدم دوش و نماز و تلفن و یه کم دیگه روزنامه و این دفعه ”اعتماد“ بود، بانک مسکن باز نشاشیده (ببخشید) اعلام کرده وام مسکن رو 25 میلیون میکنه! پس منتظر گرونترتر شدن قیمت خونه باشید! از اون طرف هم گفتن دیگه نمیشه وام رو از شهری به شهری منتقل کرد، در جهت مبارزه با خرید و فروش وام!! خب میدونید نمیشه مستقیماً خرید و فروش وام رو ممنوع کرد که باید از این کارها کرد تا مردم مجبور بشند وامشون رو در این شهر بفروشند برند اون یکی شهر دوباره بخرند! به این میگن مبارزه! حوصله ندارم و فقط تیترها رو نگاه میکنم: ”خروج مصباح یزدی از ترکیب شورای عالی قم“ ”روحالله حسینیان (همون که رسوایی برنامهء چراغ رو چندین سال پیش راه انداخته بود): ملی شدن صنعت نفت از آیتالله کاشانی است.“ ! و اینکه اصفهانیها به احمدینژاد نامه نوشتهاند که اسم خیابان دکتر فاطمی رو که تغییرش دادن به شهید دکتر باهنر، برش گردونند.
نمایشگاه کتاب هم که از فردا (چهارشنبه) افتتاح میشه و باز هم با همون پررویی در همون محل نماز خوندنی که نماز در اون خونده نمیشه! وزیر ارشاد هم در نشست خبری به همین مناسبت فرمودهاند که از مواردی که باعث نگرفتن مجوز چاپ توسط ناشر میشود این است که: ”اگر نویسندهای به شرح جزییترین روابط یک زن و مرد و توصیف خلوت آنها بپردازد، چه رابطه حرام باشد و چه حلال باشد، و بخواهد آن را منتشر کند تا به دست فرزند من و شما برسد، وزارت ارشاد جلوی انتشار این کتاب را میگیرد.“ من نمیدانم فرزند جناب وزیر چند سالشه و همینطور فرزند اون خبرنگار پرسشگر، ولی من چی؟ منم نمیتونم اون کتاب رو بخونم؟ من که فرزند هیچ کدوم نیستم! تازهشم خب رو کتاب بنویسند مثلاً این کتاب برای گروه سنی بین 34 سال تا 54 سال تهیه شده و مثلاً میشه گروه سنی ”کاف“! و بالاخره دیگه از این به بعد جرم سیاسی هم داریم و احتمالاً من همین الآن در حال ارتکابشم و شاید شما هم که این متن رو خوندید تا اینجاش رسیدید دیگه آلوده شدین. فاتحه! (به منچه میخواستین اول، به آخر نوشته یه نگاه بندازین!)
هیچی دیگه قصهء امروز ما به سر رسید و ما هم که به خونهای که می خواستیم نرسیدیم تا فردا چی بشه. الان هم اینو آپ کنم و بشینم یه فیلمی چیزی ببینم و یوخده وبگردی و اینا. اعصاب ندارم و این جور موقعها حوصلهء هیچگونه مکالمهای رو هم ندارم. نه تلفن، نه چت، نه حتی ایمیل، تعطیلِ تعطیل. چی ببینم حالا 60 فیلم ندیده دارم، بدبختی هی!
پ.ن: این متن رو میتونید تا اطلاع ثانوی با کمی کم و زیاد برای هر روز من در نظر بگیرید! تا اتفاق خاص بعدی که احتمالاً رحلت بنده میباشد روزنگاشت دیگری نخواهم داشت.

اینجا یه مسابقه راه انداختهاند برای محبوبترین وبلاگ: Persian Weblog
آدرس ۵ تا از محبوبترین وبلاگهایی را که میخوانید در باکسهای بالای صفحه قرار دهید.
از آشناها آنی دالتون و زهرا و ویولت و البته علیرضاجان (یک پزشک) را میبینم.
سه انتخاب بعدیتون کیه؟ ![]()
پ.ن: منظورم بعد از من و خودتونه دیگه!

سه پلشك آید و زن زاید و مهمان عزیز هم برسد
عمه از قم برسد، خاله ز كاشان برسد
تلگراف خبر مرگ عمو از تبریز ،
كاغذ مردن دایی ، ز خراسان برسد
صاحب خانه و بقال محل از دو طرف
این یكی رد نشده، پشت سرش آن برسد
طشت همسایه گرو رفته و پولش شده خرج
به سراغش زن همسایه شتابان برسد
هر بلایی به زمین میرسد از دوُر سپهر
بهر ماتمزدهء بی سر و سامان برسد
اكبر از مدرسه با دیدهء گریان آید
وز پیاش فاطمه با ناله و افغان برسد
این كند گریه كه من دامن و ژاكت خواهم
آن كند ناله كه كی گیوه و تنبان برسد
كرده تعقیب ز هر سوی، طلبكار مرا
ترسم آخر كه ازین غم به لبم جان برسد
گاه از آن محكمه آید پی جلبم مأمور
گاه از این ناحیه آژان پی آژان برسد
من در این كشمكش افتاده كه ناگه میراب
وسط معركه، چون غول بیابان برسد
پول خواهند زمن، من كه ندارم یك غاز
هر كه خواهد برسد، این برسد، آن برسد
من گرفتار دو صد ماتم و روحانی گفت
سه پلشك آید و زن زاید و میهمان برسد
پ.ن1: مدتها بود که من دنبال متن کامل این شعر بودم. تا بالاخره یک جایی پیدایش کردم:
«پَلَشت» یا «پِلَشت» به معنای ناپاک و پلید و آلوده است.
روستایی در جنوب شرقی تهران بر جادهی خاوران وجود داشت به نام «پلشت» که پس از انقلاب، شهرکی شد و به «پاکدشت» نام گردانده شد. زندهیاد «مهدی اخوان ثالث» شعرهایی دارد که جای سرودن آنها روستای پلشت است.
یکی از اصطلاحهای عامیانه «سه پلشت» است که به اشتباه «سه پلشک» و یا حتا «زِپِرِشک» (!) نیز گفته میشود. ریشهی آن از بازی عامیانهی «سه قاپ» میآید و بدترین حالتی است که سه قاپ در کنار هم بنشینند.
«سه قاپ»، همان طور که از نام آن برمیآید، با سه قاپ (مفصل زانوی گاو یا گوسپند) بازی میشود و بیشتر در جنوب شهر تهران رایج بوده است. (امروزه که دیگر همه چیز بازیهای کامپیوتری شده است! شاید قاپ بازی کامپیوتری هم ساختند!)
هر یک از چهار سوی قاپ نامی دارد که عبارتند از: اسب، خر، جیک و بوک. در این بازی، سه قاپ را در دست گرفته و به روی زمین بازی میاندازند.
حالتی که یک اسب با دو جیک، یا یک خر با دو بوک بنشیند بازیکن برنده است.
اما «سه پلشت» حالتی است که در آن دو اسب با یک خر یا دو خر با یک اسب بیاید که بازیکن بازنده میشود.
چند اصطلاح عامیانهی دیگر که به قاپبازی ربط دارد:
جیک و بوک چیزی را درآوردن: یعنی سر از کار کسی درآوردن.
شپش توی جیبش سه قاپ میاندازه یا بازی میکنه: تهی دست است. آه در بساط ندارد.
قاپ کسی را دزدیدن: دل کسی را بردن
بز آوردن یا بزبیاری: بد آوردن. حالتی است که یک اسب با دو بوک یا یک خر با دو جیک بنشیند.
جالب آن که در انگلیسی نیز اصطلاحی هست که میگویند: Bad things come in three یعنی چیزهای بدی سه تایی با هم میآیند یا روی میدهند.
آنی خانوم بنده را هم به صورت فلهای به همراه هر چی آرش دیگه که توی وبلاگش کامنت میگذارند به یه بازی دعوت کرده به نام آرزوهای محال. حالا که یه خرده خلاص شدم و تونستم برگردم اینجا و چیزی هم واسه آپیدن نداشتم دیدم با اینکه خیلی گذشته تقریباً، از دعوت ایشون با این حال کاچی به از هیچیه، یا همون بودن به از نبود شدن خاصه در بهار!

خب باید بگم مشابه این بازی رو قبلاً داشتیم و من هم آرزوهای محال و غیر محالم رو به عرض عموم حضار محترم رسانده بودم. در همانجا هم یکی دو تا آرزوی محال داشتم (آرزو مخفی البته!) ولی حالا که موضوع جدیتر شده و مشخصاً بازی بر سر آرزوی محال داشتن است باید بگم که به نظرم این قضیه یه جور پارادوکس به نظر میرسه. کسی نمیتونه آرزوی محال داشته باشه. فقط میشه آرزوی محال رو فرض کرد یا ساختش ولی نمیشه داشتش، چرا؟
همون طور که یه بار دیگه هم اشاره کرده بودم، ما چهار جور احساس میتوانیم داشته باشیم در قبال داشتن یا نداشتن چیزی، لذت، رنج (یا حسرت)، ترس و بالاخره آرزو.:
لذت از داشتن چیزی كه داریم.
ترس از نداشتن چیزی كه داریم.
رنج از نداشتن چیزی كه نداریم.
و
آرزو در داشتن چیزی كه نداریم.
و مشخص است که چیزی را که (واقعاً) محال است را به هیچ وجه نمیتوانیم داشته باشیم، بنابراین نمیتوانیم آرزوی چیزی را بکنیم که نداریم و می دانیم نمیتوانیم به هیچ وجه قابل تصوری هم آن را داشته باشیم. (یکی نیست بگه تو اگه یه لیوان آب هم بخوای این همه فلسفهبافی میکنی؟! نه خب یکی بگه دیگه! رودربایستی نکنین!)
خلاصه که میرفندرسکی میگفت:
نفْس را این آرزو در بند دارد در جهان
تا ببندد آرزوئی٬ بند، اَندر پاستی
خواهشی اندر جهان، هر خواهشی را در پی است
خواهشی باید كه بعد از وی نباشد خواستی
که به نظر میرسد آرزوی محال همینه که این بابا میگه، خواهشی که پشتبندش خواهش دیگهای نباشه.
پس بر اساس این فرمول شاید بشه چند آرزوی معدودِ اینطوری داشت:
۱. آدمیزاد دیگه هیچ مشکلی نداشته باشه.
۲. جای خدا و آدم عوض میشد (دقت داشته باشید بعد از این اتفاق آدم دیگه خواستهای نخواهد داشت و فقط به خواستهها و آرزوهای خدا گوش میکند و لبخند میزند، از اوناش که دندوناش برق میزنه و دینگی صدا میده!)
۳. من به هر آرزویی که میخواستم چه محال و چه ممکن میرسیدم (ببخشید بازی منهها، بسه دیگه هر چی واسه نوع بشر آرزو کردم.)
۴. از اونجایی که ممکن بود (این بود معادل would انگلیسی است!) بعد از آرزوی من یه آدم بدجنسی پیدا بشه و آرزو کنه که آرزوهای من باطل بشه، من پیشدستی میکنم (مجبورم دیگه ببخشید) هیچ کس دیگه بعد از من به آرزوهاش نرسه!
۵. ... میخواستم به عنوان آخرین آرزو بگم ”خدایا منو بکش!“ ، دیدم این هم میتونه بعدش آرزوی رفتن به بهشت یا جهنم یا هر قبرستون دیگهای وجود داشته باشه. بنابراین این آرزو رو به این شکل تبدیل میکنم که ”خدایا منو به خودت ملحق کن!“ (اینجوری دیگه آدم جای پیشرفت بیشتری نداره!!)
و من هم به نوبهء خود جناب رئیسجمهور فعلی، رئیسجمهور قبلی، و رئیسجمهور اسبق و همینطور کلیهء رئیسجمهورهای آینده رو که بنده افتخار حضورشون در لینکدونی خودم دارم رو به بازی آرزوهای محال دعوت میکنم.

پ.ن: راستی شما فکر میکنید این مدعوین (غیر از رؤسای جمهور آینده!) چه آرزوهای محالی داشته باشند؟

"سوسکه داشت از کیبرد بالا میرفت، مادرش گفت قربون استعداد ویرچوالت برم"
این ضرب المثل درمورد خانمهایی بکار میرود که عکس بچهشان را در بلاگشان میگذارند و یک پست در میان قربان صدقهشان میروند.
"کافینت گیرش نمیاد چت کنه، میگه بلاگم فیلترشده"
این ضرب المثل درمورد روشنفکران خالیبند تازه به دوران رسیده صدق میکند.
"با یه پینگ گرمیش میکنه با یه فیلتر سردیش"
این ضرب المثل درمورد بلاگرهای نازک نارنجی به کار میرود.
"لینک و پینگت بجا، دومِینِ داتکام یکی هفتصنار"
این ضرب المثل فروشندگان دومین و هاست است كه برای جلوگیری از توقع بیجای دوستان به کار میبرند.
"دفتر منطقه پستی راهش نمیدادن، سراغ ایمیلشو میگرفت"
این ضرب المثل در مورد کاندیداهای اصلاح طلب رد صلاحیت شده مصداق دارد.
"کارت اینترنت مفت گیرش بیاد لپتاپش رو میسوزونه"
این ضربالمثل بدون شرح است.
"رم لپتاپ پیشکشی را نمیشمارند"
این ضرب المثل نسخه دیجیتالی "مفت باشه کوفت باشه" به شمار میرود.
" لینک و کامنت هفت دست، پست و آپ خبري نيست"
این ضرب المثل درمورد بلاگرهایی است که سال تا سال آپ نمیکنند.
"شیپیش تو بلاگش کامنت میذاره"
کنایه از وبلاگهای بیمخاطب
منبع : نق نقو!
