آیا مبتلا شدن به یک بیماری فرایندی است که کاملاً به وضعیت بیولوژیک و جسمانی آدمها مربوط است؟ چی؟ نه همهء بیماریها؟ قبول، بیماریهای عفونی چطور؟ مثلا یک بیماری باکتریایی مثل سل، یا یک بیماری ویروسی مثل سرماخوردگی؟ بستگی دارد؟ به چی؟ اگر یک نفر سرماخورده توی صورت شما عطسه کند، چقدر ممکن است که سرماخوردگی او به شما منتقل شود؟ اگر یک French Kissing با او داشته باشید چه؟ فرقی هم دارد؟
در یک تحقیقی آمدند ویروس سرماخوردگی را به ته حلق یک سری آدم مالیدند و منتظر نتیجه ماندند. فکر میکنید چند درصد از آنها مبتلا به سرماخوردگی شدند؟ 50٪ ؟ 80٪ ؟ 10٪ ؟ 100٪ ؟ یک حدسی بزنید.
بعد از این آزمایش متوجه شدند که تنها سیدرصد این افراد که ویروس سرماخوردگی را مستقیماً وارد حلق و دهان آنها کرده بودند مبتلا به سرماخوردگی شدند.
در یک تحقیق دیگر، آمدند به یک سری اشخاص یک تصویری نشان دادند که در آن نیمکتی در عمق آن دیده میشد که دو نفر روی آن نشسته بودند، یک زن جوان و یک مرد جوان، جزئیات زیادی هم در آن دیده نمیشد. از این آدمها پرسیدند در مورد این دو نفر چه فکری می کنید؟ به طور کلی اینها دو گروه شدند، یک عده گفتند اینها با هم قهرند و دارند زیر لب به هم فحش و بد و بیراه می دهند یا حوصلهء آن دیگری را ندارند، عدهء دیگری هم گفتند اینها دارند با هم خوش و بش می کنند یا دارند سر صحبت را باز میکنند و به زودی با هم دوست میشوند و... یعنی یک گروه شدند خوشبینها و یک گروه شدند بدبینها.
در یک دورهء اپیدمی (همهگیری) سرماخوردگی، این افراد (که تعداد آنها کم هم نبود) را ردیابی و پیگیری کردند. دیدند که گروه بدبینها شش برابر بیشتر از خوشبینها به سرماخوردگی مبتلا شده بودند.
این دانشمندان بیکار آمدند یک تحقیق دیگر هم انجام دادند. برای دو گروه از اشخاص در دو اتاق جداگانه دو تا فیلم متفاوت نشان دادند. برای یک سری یک فیلم خنثی از لحاظ عاطفی گذاشتند، مثل مثلاً چگونگی پیشرفت ساخته شدن یک بزرگراه و برای گروه دیگر فیلم خدمات انساندوستانهء مادر ترزا در هند را پخش کردند. قبل از پخش این فیلمها از همهء آنها یک نمونهء آبدهان گرفته بودند، بعد از دیدن فیلمها هم باز از هر دو گروه یک نمونه آبدهان گرفتند.
در آب دهان آدمیزاد یکی از انواع مولکولهای سیستم ایمنی او وجود دارد به نام ایمونوگلوبولین A ، بعد متوجه شدند که کسانی که فیلم مادر ترزا را دیده بودند، به طور قابل توجهی (از لحاظ آماری به طور معنیداری) سطح این مولکول (Ig A) آنها بالاتر از گروه دیگر بود که فیلم خنثی را دیده بودند.
گزارش شده که در کسانی که عمل جراحی قلب باز داشتهاند، احتمال مرگ و میر در کسانی که روابط دوستانهء دو نفر یا کمتر داشتند شش برابر کسانی بود که تعداد روابط دوستانهء صمیمانهء آنها چهار نفر یا بیشتر بوده است.
امروزه تقریباً همه دیگر با اصطلاح بیماریهای روانتنی یا سایکویوماتیک آشنا هستند و به طور عامیانه بیماریهایی را تحت این عنوان میشناسند که فکر میکنند ناراحتیهای عصبی و استرسها باعث به وجود آمدن آنها هستند، مثل زخم معده، آسم، سردرد و مانند اینها.
این اصطلاح را برای اولین بار کسی به نام ”فرانتس الکساندر“ از شاگردان مکتب فروید به وجود آورد. او برای شخصیت انسانی یک الگو ارائه داد و آن را متشکل از سه بخش دانست:
Bio : بخش بیولوژیک (جسمانی)
Psycho : بخش روانی
Social : بخش اجتماعی
و به آن گفت ”مدلِ بایو سایکو سوشیال“. به زبان امروز شاید چندان بیراه نباشد اگر قسمت Bio را بخش سختافزاری، قسمت Psycho را بخش نرمافزاری و قسمت Social را معادل بخش اینترنتی یک کامپیوتر بدانیم. (لازم به ذکر است که بعداً شخصی به نام ”استیون کاوی“ یک بخش Spritual (معنوی) هم به این الگوی سه بُعدی اضافه کرد.)
حالا اگر شما در هر کدام از این سه بخش مشکلی داشته باشید، مثلاً در بدن خود دچار یک نقص در ایمنی سلولی یا حتی یک زخم باشید، یا در ذهن و روان خود دارای خاطرات بد فراوان باشید که شما را تبدیل به یک فرد بدبین کرده باشد، و یا در ایجاد روابط صمیمانه دچار مشکل باشید و نتوانید دوستان خوبی برای خود داشته باشید، یکی یا هر چند تا از اینها به اضافهء یک اِسترسور (عامل استرسزا) مناسب، به راحتی می تواند شما را دچار بیماری کند و یا در روند بهبود شما وقفه بیندازد. چون استرس سطح هورمون کورتیزول خون را بالا میبرد و آن هم به نوبهء خود سطح ایمنی سلولی را کاهش میدهد که این هم باعث مستعد شدن انسان برای بیماریها میشود.
نهایتاً فرانتس الکساندر به این نتیجه رسید که همهء بیماریها، روانتنی هستند. بعد او به دنبال این گشت که آیا برای هر بیماری الگوی شخصیتی مرتبطی هم میتواند پیدا کند که پیدا هم کرد، مثلاً گفت آدمهای میگرنی، جاهطلب هستند و یا آسمیها شخصیتهای وابستهای هستند که با وابستگی خود نمیجنگند و یا زخم معدهایها شخصیتهای وابستهای هستند که با وابستگی خود میجنگند و غیره (علاقمندان به این الگوها میتوانند به کتاب ”شفای زندگی“ اثر خانم ”لوئیز هِی“ مراجعه کنند).
همهء اینها را گفتم برای این که میخواهم از این مدل سهبُعدی شخصیتی برای تعریف انواع چیزی استفاده کنم که برای همهء آنها از یک کلمه استفاده میشود، عشق.
پ.ن: با پذیرش این الگوی سهبعدی، میتوان گفت که احتمالاً و با توجه به جمیع شرایط، شاید با رواندرمانی و تغییر باور به وسیلهء هیپنوتیزم، بشود بیماریهای جسمی را هم درمان کرد.
عجبا ! داشتم کمکم شدیداً دیساَپوینتِد میشدم، که خوشبختانه با گرفتن مطلب، نجاتم دادید. حالا میخوام یه سئوال بپرسم و ببینم چه جوابهایی میتونم براش پیدا کنم و ش
ما هم برای جوابهای محتمل بیشتر کمکم کنید.
پس اینطوری شد که جنس نر و مادهء گونهء هوموساپینس یا همون آدمیزادِ دو پا هم باید مثل اکثر انواع و گونههای دیگر با به اشتراک گذاشتن یک سلول جنسی از خود و ترکیب شدن آن، سلول تخمِ نسل بعدی جنس خود را به وجود میآورند. اجازه بدهید یک کمی واضحتر بگویم (چون باور نمیکنید که هنوز عدهای، مخصوصاً در دختر خانمها هستند که هیچ تصوری از این که چی میشه که زن و شوهری، بچهدار میشوند ندارند!!). این قدَر بگویم که باید جنس مذکر حتماً سلول جنسی خود را که نیمی از DNA یا همان مادهء وراثتی او را به همراه دارد، یک طوری (!) وارد بدن جنس مؤنث بــِکُنـد تا با ترکیب شدن آن با نیمی از مادهء وراثتی او، یک سلول تخم (زیگوتِ) با مادهء وراثتیِ کامل (دو رشتهای) به وجود بیاید.
حالا سئوالهای من از اینجای داستان شروع میشه که چرا این سلول (تخم) یه هو تصمیم میگیره دو تا بشه؟
خب سادهترین سئوال اینه که به دستور همون ژنوم یا DNA ای که در هستهاش هست، یعنی فرماندهء سلول دستور میده که سلول تقسیم بشه به دو تا سلول عین هم (همون میتوز). منم میگم قبوله، DNA مثل یک دستورالعمل یا آئیننامه، نه اصلاً مثل کلیهء قوانین (اساسی و اجرایی) یک کشور میمونه که دستور تقسیم و تکثیر خودش هم در اون هست.
این دستور یا قانون مرتب تکرار و عمل میشه و تا یه جایی همهء سلولها عین هم کپی میشوند، ولی از یه جایی به بعد دیگه سلولهای تکثیر شده دقیقاً عین هم نیستند. اولش محل قرارگیریشون متفاوت از هم میشه، اگر چه در ظاهر مثل همدیگه هستند، بعد دستهبندی میشوند و هر سری اونها در یک لایهء مخصوص به خودشون قرار میگیرند (همون قضیهء سه لایه شدن دیسکِ رویان (=جنین اولیه) و بعدترها دیگه تقسیم شدنشون متوقف میشه و یا در حین تقسیم شدن شکل و شمایلشون هم تغییر میکنه و یه سری پهن میشوند و تبدیل میشن به سلول پوست شما و یه سری دیگه که دقیقاً همون DNA رو تو هستهشون دارند دراز میشن و تبدیل میشند به یه سلول عصبی (نورون) یا بعضی از اونها شروع به ترشح موادی میکنند که با هم فرق دارند ترشح یه سری از اونها منجر به تولید استخوان میشه، ترشح یه سری دیگهشون تبدیل به غضروف میشه در حالی که یه سری غذذ مترشحه رو میسازند مثل مثلاً غدهء تیروئید. جالبی قضیه این جاست که تمام این سلولها همون DNA اولیه رو در خودشون دارند.
توضیح علمیش اینه که در هر مورد پروتئینهایی هستند که میان و روی بیشتر ژنها (قطعاتی از اون زنجیرهء دوبل به همپیچیدهء DNA که گفته بودم) رو میپوشنند و مانع اجرای اونها میشن و فقط ژنهایی که لُخت موندن کار میکنند و دستورات اونها فقط اجرا میشه (بالاخره یه جایی هم لختها حاکم شدند!). حالا کی تصمیم میگیره کدوم ژنها باز بمونند و کدوم ژنها پوشونده بشند؟ برای این هم ژنهایی وجود داره که اول اونها عمل میکنند.
من متخصص ژنتیک نیستم، ولی به اندازهء دو واحد ژنتیکی که پاس کردم و 6 واحد بیوشیمی و دو واحد جنینشناسی که خوب هم خوندم، چون علاقمند بودم به این مباحث، هنوز یه چیزهای اصلیشون رو به یاد دارم و این سئوالات رو همون موقع هم برای استادام مطرح کردم که یه جوابهایی هم گرفتم ولی نه جواب اصلی رو.

میدونید هر چی علم پیشرفت میکنه فقط جزئیات بیشتری از مکانیزم ماجرا و چگونگیها رو ممکنه کشف بکنه (به این میگن ریداکشِنیزم علم، حالا مهم نیست)، و آخرِ بیشتر پاراگرافهای کتابهای بیسیک و پایهء ما اغلب به کلمهء unknown ختم میشد و هنوز هم میشود.
سئوال اصلی اینه که چطوری اولین تصمیم در هستهء سلول (یا هر جای دیگهاش) گرفته میشه؟ مثلاً همون اولین ژنها چطوری تشخیص میدن که باید کدوم ژنها باز باشند تا فرامین تَمایزبَخش اونها انجام بشه؟
برای این هم یه فرضیاتی مطرح میشه، مثلاً با پدیدهای به نام ”شیمیوتاکسی“. شیمیو + تاکسی، یعنی یه سری مواد شیمیایی که از بعضی سلولها ترشح میشوند باعث تاکسی کردن (حرکت کردن یا توقف در حرکت یا هر عمل دیگه در حالت کلی) بعضی سلولهای دیگه که دورتر از سلولهای ترشحکننده هستند و یا حتی در مجاورت آنها میشوند. مثلاً :
میگن وقتی تعداد سلولها در مقطع و محلی به یه حد معینی (کریتیکالی) میرسند موادی که از همون سلولها ترشح میشه به حدی می رسه که باعث توقف تقسیمهای مکرر اونها میشه.
یا موادی که از یه سری سلولهای خاص ترشح میشه باعث حرکت و مهاجرت کردنِ یه سری سلولهای دوردست به سمت سلولهای ترشح کننده میشه، مثلاً در مقطعی از رشدِ همون دیسک سهلایهای رویان، در یه جایی در حدود محور طولی دیسک و کمی پایینتر از محور عرضی اون یه قلمبگی درست میشه که بهش میگن تودهء کمری (بعداً قراره اونجا بشه کمر) کمی بعدتر یه هو یه تعداد از سلولهای این قلمبگی راه میافتند میرند به سمت یکی از قطبین این دیسک سهلایه که همچین گرد و دایرهای هم نیست و به بیضی تمایل داره. خب، چرا این مهاجرت اتفاق میافته؟ این عدهء مهاجر بعداً غدد جنسی رو میسازند (در مذکر بیـضهها و در مؤنث تخمـدانها) و اون سلولهای همسایهشون تو اون قلمبگیه بعداً میشن کلیهها. یه نظریه اینه که سلولهای مقصد مواد شیمیاییای ترشح میکنند که به بعضی از اون سلولها در اون قلمبگی پیغام میده که پاشین تشریف بیارین خونهء ما دلمون براتون تنگولیده!
حالا چرا بین راه سلولهای دیگهای این کارت دعوت رو برا خودشون برنمیدارند؟ سلولهای دریافتکنندهء چطوری میفهمند که باید کدوم طرفی برن؟ برای همهء این سئوالها علم محترم فیزیولوژی جواب داره که حالا مفصل میشه و من هم با این مکانیزمهاش کاری ندارم، سئوال من اینجاست این زمانبندیها چطور انجام میشه این تقسیم وظایف که مدام با پیشرفت تمایز پیچیهتر میشه چطور انجام میشه؟ دوباره توجه شما رو به این نکته جلب میکنم که دستورالعمل یا همون DNA در همهء این سلولها یکیه. انگار کن تو خونهء همهء ما یه نسخه از قانون اساسی و بقیهء قانونهای غیراساسی ممـلکت وجود داره، ولی من وقتی برمیدارم اونو میخونم میدونم که من نباید رئیـسجمهـور رو تنفیذ اینا بُکُـنم، چرا؟ چون ”میدانم“ که من هیچ مقـام معـظّمی ندارم که بخوام از این ها بکنم. حالا من میپرسم یک سلول چطور این چیزها رو ”میداند“ ؟ کسی که بداند کِی و کدام یک از قوانین را باید چه مدت اجرا بکنه، تو سلول، کیه؟

گذشته از نظریهها و فرضیههایی مثل همون شیمیوتاکسی و رِسِپْتورهای اختصاصی برای هر مادهء شیمیایی در سلول هدف و این حرفها که بیشترشون در حد همون نظریه و فرضیه هستند (در علم فیزیولوژی و رویانشناسی رو عرض میکنم، نه در مثلاً ایمونولوژی) که البته پاسخگوی این که چرا در فلان زمان، بهمان مادهء شیمیایی آزاد میشه و چرا درست در همان زمان فلان سلول هدف (Target Cell)، گیرندهء همون ماده رو تولید میکنه، نیستند؛ یه آقاههای هست به اسم ”روبرت شلدریک“ که معتقد به یه چیزی به اسم Morphogenetic Field است و میگه فیلد یا میدانی از انرژی در اطراف هر موجود زندهای، و از جمله سلول تخم، وجود داره که شکل حال (و آیندهء) اون رو تعیین میکنه و سلولها در واقع شکل اون میدان انرژی رو به خودشون میگیرند.
این رو هم داشته باشید که یه سلول که اگه یادتون باشه گفتم شبیه به یک دانهء تخم شربتی است، به جز هستهاش یه مادهء ژلهمانندی هم به دور خودش داره به اسم سیتوپلاسم. دور این سیتوپلاسم هم با یه غشایی محصور شده که بهش میگن ”غشای سلولی“. یک کیسه فریزر رو مجسم کنید که توش رو با ژلی که به سرتون میزنید، پر کردید و اون وسطش هم یه دونه آلو قرمز گذاشتید و در کیسه فریزر رو هم گره زدهاید. آلوقرمزه هستهء سلوله، ژل سرتون سیتوپلاسمه و کیسهفریزر هم غشای سلولی. حالا، در طرف داخلی این غشای سلولی بار منفی و در بیرون اون بار مثبت جمع میشه (به خاطر تجمع یونها و پروتئینهاست). این باعث به وجود آمدن یک میدان الکتریکی در اطراف هر سلول میشود که در کل به گرد بدن هم یک میدان الکتریکی به وجود میآورد. ولی این قاعدتاً بعد از به وجود آمدن سلول تخم اتفاق میافتد و در ضمن این میدان شکلش تابع شکل سلول است و خیلی ساده است.
آیا میدانها الکتریکی هم بتدریج با هم ترکیب میشوند؟ یا جلو جلو شکلهای پیچیده میسازند؟ آیا این میدانهای الکتریکی هوشمندند؟ آیا در اینجا هم نخواستهایم صرفاً پاسخ را به تعویق بیندازیم؟ همان سئوال را میشود در اینجا هم دوباره پرسید، چطور یک میدان الکتریکی ناگهان تصمیم میگیرد که به فلان شکل باشد یا به فلان شکلی که از قبل میداند (؟) تبدیل شود یا آن شکل را از کجا در خود دارد، اصلاً از کجا میآید (پیش از به وجود آمدن سلول)؟

آیا مجبور به پذیرش نوعی هوش یا آگاهی خارج و فراتر از این سلولها و میدانها و... هستیم؟ نباشیم؟ خب، باشه.
سئوال جالبی که مریمجان (مهرگان) پرسیده (تو کامنتدونیهای قبلی)، شاید به نظر کسانی که رشتهء تجربی خواندهاند پیشپاافتاده برسد یا حتی کودکانه، ولی اتفاقاً این، خبر از دقت نظر ایشون میدهد و اینکه او به چه موضوعات ریشهای و مهمی توجه میکند.
یادم میاد خودم هم حداقل یک بار در ایام نوجوانی، پیش از اینکه وارد دبیرستان بشوم به این موضوع فکر کرده بودم. حالا سعی میکنم پاسخ خلاصه وسادهای در حد وُسعم به این سئوال بدهم، اما باید از مریم خانم مهرگان تشکر کنم از این پرسشی که کرده، چرا که این باعث شد یک موضوعی را که از مدتها پیش در ذهنم داشتم به این بهانه در ادامهء پاسخ ایشون بیارم.
سئوال این است: ” اولین سلولی که از یه آدم شکل میگیره ، بعدا تبدیل به کدوم عضو از بدنش میشه؟ یعنی متعلق به کدوم بخش از بدن انسان خواهد شد؟ همونی که همیشه توی فیلمها نشون میدن که تبدیل به دوتا سلول میشه و بعد با یه سرعت خیره کننده تکثیر پیدا میکنه ؟ سلول مغزه یا قلب ؟“

اولین سلولی که از یک آدم شکل میگیره رو بهش میگن ”سلول تخم“ یا ”زیگوت“. این سلول هم مثل بیشتر سلولهای آدمیزاد زیر میکروسکوپ که نگاش بکنی، یه چیزیه شبیه این تخمشربتیهاست که تو شربت نذریها می دن دستمون. یه چیزی اون وسطش داره که تیرهتره و بهش میگن هسته، به بقیهء سلول هم میگن ”سیتوپلاسم“.

اون چیزی که از همه چی تو یه سلول مهمتره، توی هستهء اون قرار گرفته، و اون چیزی نیست به جز ”ژِنوم“. ژنوم چیه؟ مجموعهء همهء ژنها، ژن چیه؟ مجموعهء چند تا ”نوکلئوتید“ رو میگن یه ژن. نوکلئوتید چیه؟ (دیگه سخت شد، هان؟) نوکلئوتید یه مولکول ترکیبیه که یه قند داره (نه از اینایی که تو قندون منه)، یه فسفات داره و یه چیزی به اسم ”باز“ (یا در واقع نوکلئوباز) مخالفِ اسید.

حالا یه نیگا به زیپ شلوارتون بندازید، (باز که نیست؟ اگه نیست، خب بازش بکنید، عیبی نداره در راه تحصیل علم هر بلایی سرتون بیاد یا سر کسی بیارید، چیز محسوب میشوید)، خب، حالا فک کنید هر دونهای که در هر طرف لبههای زیپتون میبینید یه دونه نوکلئوتیده، این نوکلئوتیدها همینجوری روی کول هم سوار میشن و میرن بالا تا یه طرفِ زیپ رو میسازند، بعدش ما دو تا لبهء زیپ داریم که توسط یه آنزیمهایی که کار اون ماسماسَکِ زیپ رو انجام میده این دو تا لبه رو به هم وصل میکنه. حالا شما فکر کن چون این زیپه خیلی درازه (ولی واقعاً علتش این نیستها) هی به خودش تاب میخوره، یعنی میتابه، یعنی به دور خودش میپیچه (حالا هر چی). این همونه که بهش میگن مولکول DNA یا همون مادهء وراثتی معروف یا همون ژنوم، او کی؟
حالا... اصل ماجرا!
وقتی که یه شب آدمیزاد تصمیم بگیره از خودش تخم و ترَکهای به جا بگذاره، چارهای نداره به جز اینکه زیپش رو باز کنه و یه لبه از زیپش رو به اشتراک بگذاره (با پارتنرتون که میرید رستوران چی میگید؟ آره، همون شِر کنه، خدا پدر این هدیه تهرانی بیامرزه که لندن رو دید و بعد، تو فیلم شوکران بازی کرد.). بله، میگفتیم؛ یه طرفِ زیپ رو باهاس بابا آدم بذاره وسط و یه طرفش رو هم مامیحوا باید باز کنه... 
(دنبالهء برنامه تا چند لحظهء دیگر!)
.
.
.
ببخشید، بعله...، دیگه از اینجا به بعدِ داستان، چندان جذابیتی نداره و فقط احساس ندامت و خرج و مخارج و نگرانی و این حرفهاست. ولی خب به هر حال، کاریه که شده و دیگه باید بقیهش رو هم ادامه بدیم.
خب حالا ما تخم رو داریم، یعنی همون زیگوت رو، منتها این تخم باید تکثیر پیدا کنه تا یه آدم از توش دربیاد (گاهی هم بیشتر از یه آدم). بنابراین این یه دونه سلول میشه دو تا و دو تا میشه چهار تا و چهار تا میشه هشت تا و هشت تا میشه 16 تا و همینطور عین عدد ظرفیت حافظهء رَم کامپیوترتون میره بالا. حالا ترمز! برای جواب دادن به مریم خانوم باید برگردیم عقب، چطوری اولین سلول، یعنی همون سلول تخم یه هو میشه دو تا؟ خب معلومه باید تقسیم بشه، همینطور هم میشه ولی مهمترین قسمت این تقسیم شدن مربوط به قسمت هسته و ژنوم اونه.
اصولاً ما در کل کائنات دو جور تقسیم سلولی داریم: به یکیش میگن ”میتوز“، به اون یکیش هم میگن ”میوز“ (فرقش با اون یکی اینه که این ”ت“ نداره). در میتوز، اول DNA تابش باز میشه و بعد برای هر دونهء لبهء زیپش یه دونه مکملش ساخته میشه، بنابراین آخر این روندِ دوتاییسازی، ما دو تا DNA داریم، عین هم. که هر کدوم یه رشته از DNA اصلی رو دارند. بعد هسته کلاً دو تا میشه و بعد هم کل سلول از وسط نصف میشه و دو تا میشه. بعد باز هم همین اتفاق در هر کدام از سلولهای به وجود اومده تکرار میشه. در نتیجه وقتی که تعداد سلولها رسید به مثلاً یه گیگابایت، ببخشید یه گیگا سلول (یه میلیارد سلول مثلاً) فقط دو تا از اون سلولها هستند که هر کدومشون یه لنگه DNA سلول تخم رو هنوز با خودشون دارند، او کی؟ کسی سئوالی نداره؟ خوابیدین؟ من سئوال بپرسم؟... هااااا ! میبینم که چشاتون وا شد! :D

حالا سئوال این بود که این دو تا سلول کجا میرند؟ بعداً چه عضوی رو میسازند؟ قبل از این باید یه چیزایی رو بدونیم. یکی اینکه تا یه مرحلهای از این تکثیر سلولی، همهء این سلولها فتوکپی همدیگهاند ظاهراً و باطناً و هیشکدومشون با هیشکدوم فرقی ندارند. انگار کن که هر کدوم یه آدماند (که بالقوه هم هستند) که یه نسخه از قانون اساسی مملکت (همون ژنومشون) رو تو دستشون دارند، عین هم.
این تخمه همین طور که تکثیر میکنه و تعدادش زیاد میشه، یه سری دانشمندان بیکار اومدن در هر مرحله براش یه اسمی گذاشتند، یعنی مثلاً اومدن گفتند که اول تخم میشه ”مورولا“ (موتورولا نه، مورولا)، بعدش میشه ”بِلاستولا“، بعدش میشه ”بلاستوسیست“ بعدش توی این بلاستولای کیسهای شکل یه تودهء سلولی شکل میگیره که بهش میگن ”گاسترولا“ و...

بعد این تودهء سلولی کمکم از شکل کروی خودش خارج میشه و شبیه به دیکس و صفحهکلاژ (کلاچ نه ها!) میشه و بعد هم این دیسکه از طرف ضخامتش سه لایه میشه که بهش میگن: ”اِکتودِرْم“ و ”مِزودرم“ و ”اِندودرم“.
از هر کدومِ این لایهها یه سری از سیستمهای بدن ساخته میشه، مثلاً از اندودرم کبد و لولهء گوارش ساخته میشه که به همین علت در یه جور تیپشناسی که آدمها رو بر اساس این لایهها تقسیمبندی میکنه، اندودرمیکها رو آدمهای تپل و شادخوار (باز این فعل خواریدن پیداش شد!) و ریلکسی میدونه که حالا شبیه سیب هستند یا گلابی یا مارمالاد هویج، دیگه نمیدونم. اصلاً چی داشتم میگفتم؟ بله،... از مزودرم هم گوشت و خون و استخوان و کلاً بافت همبند (بافت پیوندی) به وجود میاد که آدمهای مزودرمیک هم تیپ ورزشکاری و یوخده خشن و گلگون و فعال و کاری هستند. از اکتودرم هم دو تا چیز ساخته میشه یکی پوست و یکی هم سیستم مغز و اعصاب، آدمای اکتودرمیک هم همین آدم لاغرای احتمالاً دراز در بحر تفکر فرو رفتهای هستند که لُپشون رو میکشی تا یه متر کش میاد و اینا.
حالا پیدا کنید اون دو تا سلول را، کدوما؟ همون که هر کدوم یه لنگِ DNAی بابا ننهشون رو برداشته بودند. حقیقتش، مریمخانوم، از نظر تئوریِ قضیه، میشه یه کارهایی کرد که اون DNAهای والد رو ردیابی کرد تو این سلولها، مثلاً شاید بشه یکی از اون نوکلئوتیدهاشون رو رادیواکتیوی کرد تا بشه ردشون رو گرفت، ولی من نه دیدهم و نه شنیدهم که کسی این کار رو کرده باشه و احتمال هم میدم که این کار در عمل مشکل باشه چون در این دوپلیکاسیونها و کپی شدنهای ژنها جای خیلی از این نوکلئوتیدها در دو طرف رشتههای DNA عوض میشه، همینطور بقیهء مواد اونها. در ضمن این که سلولهای بدن هر کدوم یه عمری دارند که وقتی تموم شد میمیرند و سلولهای تازه که تازه کپی شدهاند جای اونها رو میگیرند. بنابراین حتی ممکنه تا قبل از این که محل نهایی یک سلول بلاستولایی معلوم بشه، عمرش تموم بشه. تنها سلولهایی که دیگه تکثیر نمیشن، سلولهای عصبی هستند، پس شاید اگه یکی از اون دو تا سلول بره تو لایه اکتودرم و بعدش به یک نورون (سلول عصبی) تمایز پیدا بکنه، شااااااید تا آخر عمر هم باقی بمونه.
تا اینجاش رو گفتم بذارید اون یکی تقسیمه رو هم بگم، یعنی میوز رو. خب حتماً فکر کردید که اگه یه سلول یه دونه DNA داشته باشه با دو لنگه، پس وقتی بابا و مامان یکی، یه دونه سلول رو میذارن وسط، اون وقت اون سلول تخم یا باید دو تا DNA داشته باشه یا یه DNAی چهار لنگهای! (انگار که زیپ شلوار شما چهار تا لبه داشته باشه!).
برای اینکه همینچین آبروریزیای پیش نیاد، فقط و فقط سلولهای جنسی (گامِتها) در موجودات هستند که نوع دیگهای از تقسیم در اونها صورت میگیره که بهش میگن ”میوز“. در میوز، وقتی دو تا سلول اولیهء جنسی قرار شد از هم جدا بشند دیگه قبل از جدایی دوبله کردن DNA انجام نمیشه و همینطوری هر کدوم دست یه رشته از اون DNA رو میگیرند و میرن تو سلول خودشون. بنابراین سلولهای جنسی بابا آدم که معلوم نیست کدوم آدم مَلنگی برای اولین بار هوس کرد روشون اسم بذاره و اسمش رو هم گذاشت ”اسپـرمـاتـوزوئـید“ و همین طور سلولهای جنسی مامیجون حوا، یعنی اُوول که معلوم نیست اسمگذاری این یکی کار کی بوده، (خداییش اینم شد اسم، اُووووووول!) هر کدوم فقط یه لبهء زیپِ DNA خودشون رو دارند و وقتی سلول تخم یا زیگوت تشکیل شد، ایشون از هر طرف یه سری از فرامین قانون اساسی خودش رو به همراه داره که بعداً سلولهاش باید اجرا کنند.
این تا اینجا شد توضیحی بر جوابی که میخواستم به مریم خانم بدم، یعنی نمیدانم. حرف خودم میمونه برای پیک بعدی.
فعلاً

پ.ن: من خیلی سعی کردم این داستان لقاح رو فارسی بنویسم، اون قسمتی هم که از مراحل مختلف اولیهء تشکیل جنین اسم بردم رو هم میتونید نخونید و رد شید زیاد مهم نیست. و نگذارید تصاویر هم گیجتون بکنه. بازم اگه سئوالی بود بپرسید، سعی میکنم حتماً کامنتهای این پیک رو جواب بدم.
ادیسهایها :
طبق معمول، اکثریت هر جامعهای شامل کسانی است که در حد وسط قرار دارند، یا از دو سر طیف، بخشهایی را برداشتهاند. آمار میگوید 48٪ افراد در این گروه هستند که آیتمهایی را از دو گروه دیگر دارا هستند، یعنی اُدیسهایها.
اگر شما در حدود 85 الی 90 درصد (یا حتی بیشتر) از ویژگیهای هر کدام از دو گروه گفته شده، یعنی دیونوزیَنها و آپولونینها را دارا باشید، میتوانید بگویید که شما یک آپولونی و یا دیونوسی هستید، اما اغلب ما در مواردی، مثلاً طرز فکر و حافظه و تجزیهوتحلیل مسائل ممکن است از روش یک گروه استفاده کنیم ولی مثلاً از لحاظ احساس مسئولیت کردن، مدلِ گروه دیگر باشیم.
ظاهراً هم شاید چندان جالب به نظر نرسد که کسی کاملاً ”قلبمَدار“ (دیونوزین) یا کاملاً ”عقلمدار“ (آپولونین) باشد. بنابراین همانطور که در جامعه و محیط اطراف خود هم مشاهده میکنیم، مردم اکثراً (در واقع حدود نیمی از جامعه) تلفیقی از دو تیپ آپولونی و دیونوسی هستند.
البته اینطور نیست که ادیسهایها در یک مورد خاص، به طور مثال تصمیم گرفتن، گاهی به شیوهء آپولونیها عمل کنند و گاهی به شیوهء دیونوسیها، بلکه در غالب موارد حتی یک ادیسهای هم در یک آیتم خاص معمولاً از یک شیوه، حالا آپولونی یا دیونوسی، استفاده میکند، اگر چه در بعضی موارد هم ممکن است بین دو سر طیف در نوسان باشد، مثلاً گاهی همین طوری به مردم اعتماد میکند و گاهی هم به راحتی اعتماد نمیکند.
. ادیسهایها زیاد میگویند ”بستگی دارد“.
. حس مسئولیتپذیری اینها کلاً در حد متوسط است.
. هر مدالیتیای ممکن است در اینها غالب باشد.
. رَوند پردازش مسائل نیز در اینها هم عملیاتی و اجرایی است و هم تجسمی و با تصور کردن موضوع.
. اینها لزومی به نوشتن همه چیز نمیبینند. همین قدر که یادداشتی بردارند برای یادآوری رئوس مسائل، برای ایشان کافی است.
. در یادگیری مطالب جدید سعی میکنند خودشان را با آن تطبیق بدهند.
. به بعضی اعتماد میکنند، به بعضی نه. گاهی برای این کار دلیلی ندارند، گاهی هم دلیلی پیدا میکنند.
. بعضی را کنترل میکنند و به بعضی هم کنترل خود را میدهند.
. اُرینتیشنِ (جهتگیری زمانی) اینها تعادلی از حال و گذشته و آینده است.
. گاهی نقادانه با پذیرش مطلبی برخورد میکنند و گاهی هم به راحتی میپذیرند. یا بخشی را به سادگی میپذیرند و بخشی را مورد سئوال و نقد قرار میدهند.
. در روابط خود تعادلی از اعتماد و کنترل را برقرار میکنند.
نمونهء تیپیک ادیسهایها را احتمالاً در اطراف خود میتوانید ببینید (اگر خود شما نباشید).
نکاتی را هم باید در ادامه برای تکمیل مطلب اضافه کنم. ادیسهایها با این که از هر دو تیپ قبلی گَرتهای برداشتهاند اما اگر از آیتمهای هر کدام از آن دو که دارا میباشند درصد بگیرند میتوانند بگویند که یک ادیسهای متمایل به آپولونی هستند یا یک ادیسهای متمایل به دیونوسی.
دیگر این که به نظر میرسد با این که این سه تیپ شخصیتی را ذاتی یا به عبارتی مادرزاد دانستهاند ولی احتمالاً تحت تأثیر محیط و تربیت امکانِ تعدیل و تغییر هم در آن باشد.
برای اینکه رفتار خود را در هر مورد بررسی کنید تا ببینید جزو کدام دسته هستید به گذشتههای دور مراجعه نکنید. بیشتر مردم در کودکی و نوجوانی رفتاری متمایل به دیونوسیها دارند، چون در این سنین طبیعتاً افراد بیشتر بر پایهء دل و احساس خود عمل میکنند. ببینید حالا چگونهاید.
همانطور که احتمالاً همان ابتدای این مطلب متوجه شدهاید، (که اگر شدهاید ذهنیتی آپولونی دارید) مجموع درصدهای گفته شدهء این سه گروه صد در صد نمیشود. این درصدها درواقع درصدهای میزان هیپنوتیزمپذیری افراد در یک جامعه است. بدین ترتیب که معمولاً در یک جامعه 7٪ بسیار خوب و عالی قابلیت هیپنوتیزم شدن دارند و 20٪ هم استعداد بسیار کمی برای هیپنوتیزم شدن دارند (خیلی سخت به مراحل عمیق هیپنوز میرسند). در این میان حدود نیمی از مردم (48٪) هم متوسط الحال هستند.
اما بقیه؟ 20٪ هر جامعهای را افراد مبتلا بیماریهای روانپزشکی تشکیل میدهند، شامل عقبماندگان ذهنی، اسکیزوفرنها، بیماران پارانوئید، بیماران وسواسی-اجباری شدید و مبتلایان به انواع اختلال شخصیتی (ضداجتماع، مرزی و...)
در نهایت 5٪ مردم هم به هیچ وجه مِن الوجوه هیپنوتیزم نمیشوند، دلیلش هم معلوم نیست. (اگرچه این درصد را تا یک درصد هم پایین آوردهاند). این 5٪ هم از نظر تیپ شخصیتی هر کدام از آن سه گروه میتوانند باشند.
ذهن نقاد آپولونی بلافاصله هر چیزی را نقد و بررسی موشکافانه قرار میدهد. اگر شما بعداً می نشینید و کاری را که انجام دادهاید بررسی میکنید یا به آن فکر میکنید، این شیوه آپولونی نیست، اگر چه یک آپولونی هم در همان لحظه و هم بعداً رفتار و اعمالش را نقد میکند.
شاید با یک مثال بهتر بتوانم به رساندن مطلب کمک کنم و شما بهتر بتوانید این تیپها را از هم تمییز بدهید. فرض کنید شما در یک مجلس مهمانی هستید (مثلاً عروسی) و به رقص آدمها دقیق شدهاید. حدس میزنید یک آپولونی چگونه می رقصد؟ یک دیونوسی چطور؟ و یک ادیسهای؟
آپولونی یا یک کاری را نمیکند یا باید درست و حسابی آن را انجام دهد، پس اگر قرار باشد در مجلسی برقصد باید ”رقص را یاد بگیرد“، بنابراین اگر کسی دارد از روی اسلوب و روش میرقصد و احتمالاً قشنگ هم میرقصد، میتوانید 80 تا 90 درصد برای او آپولون را محسوب کنید، او اگر رقص تکنفره انجام ندهد، معمولاً با همرقص خود تماسی هم ندارد یا خیلی کم و فقط در مواقعی که رقص ایجاب میکند تماس دارد و حواسش به ریتم و ملودی آهنگ هم جمع است و خودش را با آن تطبیق میدهد.
دیونوزین اما، برای خودش آن وسط تکان تکان میخورد و احتمالاً شلنگتخته میاندازد. مدام دست یکی را میگیرد و وسط میکشد، سعی دارد با دیگری برقصد و احتمالاً مدل تانگو و والس او را تا حدودی در آغوش داشته باشد. ریتم رقص او هم (اگر بشود نام آن حرکات را رقص گذاشت) با ریتم موزیک هماهنگ نیست.
ادیسهای هم که بین این دو است. انگار یک چیزهایی بلد است، ولی یک جاهایی هم قاطی میکند، یا ناگهان وسط آهنگ، رها میکند و میآید کنار، یا اصلاً از اول مردد است بیاید وسط یا نه، مبادا خراب کند و آبرویش برود، ولی به اصرار دیگران بالاخره وا میدهد.
نکتهء دیگر اینکه دیونوزینها برای زندگی آپولونینها جذابند و در همین راستا میتوانند زندگی آنها را به هم بریزند. در فیلم ”بیوفا“ زن و مرد فیلم (ریچارد گر و دایان لین) نمونهء یک زوج آپولونی هستند، یا حداقل مرد آپولونی است و زن ادیسهای متمایل به آپولونی. زندگی آنها از روی ”لیست کارهایی که باید انجام شود“ (To Do List) روز به روز به پیش میرود تا روزی که سر و کلهء یک دیونوسی در زندگی آنها و در واقع در زندگی زن پیدا میشود. زمانی در همین وبلاگ بحثی داشتیم دربارهء خیانت و وفاداری (لینک) به بهانهء این فیلم و با این سئوال مواجه بودیم که ”آخه چرا؟!“ چرا این زن که ظاهراً همه چیز زندگیش ایدئال و مرتب و خوب است، دست به چنین کاری میزند؟
شاید یکی از پاسخها همین باشد.
گفتیم که از لحاظ تعداد، دیونوزیَنها یا دیونوسیهای خالص درصد نسبتاً کمی از جامعه را شامل می شوند، البته این آمارها برگرفته از منابع خارجی است و احتمال دارد این درصدها در جامعهء ما کمی متفاوت باشد. درصدی که برای آپولونیَنها ذکر میشود، در حدود بیست درصد است.
آپولونیها:
آپولونیها برخلافِ دیونوزینها چندان شخصیت جذاب و جالبی به نظر نمیرسند و معمولاً کاری هم به کار کسی ندارند مگر با او کاری داشته باشند(!). این اشخاص از نظر بعضیها ”منظم“، ”حسابگر“ و ”باثبات“ هستند و شاید کسانی هم به این افراد صفتِ ”خشک“ و ”ملا نُقَطی“ (یا همان اشتباه مصطلح، ملا لغتی) و ”آدمآهنی“ بدهند. این افراد غالباً مدیر و گردانندهء امور هستند. در کودکی عاقلتر دیده شده و در مدرسه هم بیشتر مورد توجه اولیای مدرسه قرار میگیرند. احتمالاً والدِ درون اینها غالبتر است. از ویگیهای آپولونیها میتوان موارد ذیل را برشمرد:
. اعتمادِ اینها را به سختی میتوان جلب کرد.
. هم چیز را نقد و ارزیابی میکنند.
. آپولونیها سازمانیافته و سازماندهندهاند، یک برنامهریز ذاتی.
. گرایش ذهنی اینها در زمان، بیشتر معطوف به گذشته و آینده است. یعنی یا دارند گذشتهء خود را میکاوند و آن را بررسی و ارزیابی میکنند و یا در حال برنامهریزی برای آیندهء خود هستند.
. اینها کاملاً منطقی و حتی زیادی منطقی هستند.
. روش برخورد یک آپولونی با دنیا، روش شناختی است. یعنی باید هر چیزی را تا حد مقدور بشناسد و بفهمد و از ته و توی آن سر در بیاورد تا آن را بپذیرد یا مورد استفاده قرار دهد (یا ندهد).
. آپولونیها حافظهء چندان خوبی ندارند.
. به راحتی نمیتوانند بر مطلبی متمرکز شوند و معمولاً چند فکر همزمان در سرشان دور میزند.
. هر چیزی، نمیتواند به راحتی آنها را به خود جذب کند.
. مدالیتی آنها بیشتر دیداری است، بصری هستند.
. دوست دارند روابطشان با دیگران تحت کنترل خودشان باشد. (دقت کنید، روابطشان و نه خودِ دیگران)
. زیاد به نظر جمع اهمیت نمیدهند و با توجه به دلایل خودشان تصمیم میگیرند. غالباً تصمیمسازند.
. مسئولیتپذیری بالایی دارند. هر مسئولیتی را نمیپذیرند، ولی اگر پذیرفتند سعی خود را میکنند تا آن را کامل و بینقص به انجام برسانند.
. روند یادگیری آپولونیها به این صورت است که اینها موارد جدید را با آنچه از پیش میدانند، منطبق و مقایسه و نهایتاً تلفیق میکنند. در واقع چیزی را یاد میگیرند که بتوانند آن را در آنچه میداستند جذب و هضم کنند.
. پایهء و اساس منش آپولونیها عقل و منطق آنهاست.
. آپولونیها کلاً نوشتار را به شنیدار ترجیح میدهند. چه برای استفاده و چه برای انجام دادن. مثلاً خواندن یک کتاب را به شنیدن آن ترجیح میدهند. یا جزوه نوشتن را به ضبط صدای استاد ترجیح میدهند (اگر هم ضبط کنند،برای این است که چیزی جا نیفتد و بعداً نوشتهء خود را کامل کنند.)
نمونهء تیپیک یک آپولونی را میتوان کاراکتر ”لئون“ در فیلمی با همین عنوان (یا با عنوان ”حرفهای“ با بازیگری ژان رنو) دید و یا کاراکتر بیشتر این حاجیبازاریهای سریالهای تلویزویونی (مثل همین آتیلا پسیانی در این سریالی که در حال پخش دارد و اسمش را نمیدانم). در فیلم ”دربارهئ الی“ هم تا جایی که میبینیم و بر اساس آن بشود قضاوت کرد، شخصیت ”امیر“، همسر سپیده را شاید بتوان یک آپولونی دانست. شاید هم یک ادیسهای باشد.
کلمهء تیپ (Type) در انگلیسی به معنیِ سنخ، نوع، الگو، كليشه و طبقهبندی كردن آمده است. وقتی صحبت از تیپ شخصیتی کسی میکنیم، یعنی میخواهیم بگوییم که او از چه الگویی در منش و رفتار شخصیتی خود پیروی میکند، آیا میتوانیم او را در یک نوع خاص طبقهبندی کنیم، او از چه سنخی است؟
همهء ما کمابیش خودآگاه یا ناحودآگاه این کار را انجام میدهیم و براساس تجربیات خود و برای آسانی کار مغز خودمان در شناخت دیگران، برچسبی از پیش آماده یا خودساخته را بر فرد تازهوارد به حوزهء آشناییمان میزنیم و او را طبقهبندی میکنیم. حال ممکن است این برچسب بسیار سادهانگارانه و در حد یک صفت باشد، مثلاً بگوییم فلانی خیلی ساده است، یا خیلی باهوش است، یا خیلی آبزیرکاه است و از این قبیل، یا تشبیهی باشد مثل فلانی خیلی مارمولک است، مثل کوه است، مثل آب زلال است. یا بر اساس یک سیستم طبقهبندی از پیش تعریفشده باشد، مثل طبقهبندی بر اساس قومیت، یا براساس ماه تولد، یا براساس مدالیتی حسی (بصری بودن یا لمسی بودن یا سمعی بودن) و مانند اینها.
اینکه چرا اغلب ما ناخودآگاه این کار را میکنیم یا دوست داریم یاد بگیریم تا آگاهانه این کار را انحام دهیم، شاید برمیگردد به این که میخواهیم ارتباط سازگارتری با دیگران بسازیم و بتوانیم به زبان آدمهای مختلف و متفاوت حرف بزنیم و متقابلاً آنها را بهتر بفهمیم تا کمتر در دام سوءتفاهمها بیفتیم و یا از بعضی آدمها بپرهیزیم.
احتمال میدهم کسانی که آنقدر خودخواهند که اهمیتی برای برقراری یک ارتباط سازگار با دیگران قائل نیستند و یا آنقدر همدلند و روابط عمومی بالایی دارند که خودبخود با همه سازگارند، از این طبقهبندیها خوششان نیاید و طبیعی هم است، چون به کار هیچ کدام از این دو گروه نمیآید.
یکی از دستهبندیهای شخصیتیِ نسبتاً مفصل، براساس نوعی آرکیتایپ (کهنالگو) است که عنوانهای خود را از اساطیر یونان گرفته است. پیش از هر چیز بد نیست به یادآوریم در هر سیستمی هر چه تعداد دستهها و گروهها بیشتر باشد آن نظام، دقیقتر خواهد بود. بنابراین این دستهبندی سه گروهی شاید زیاد دقیق نباشد ولی در نوع خود جالب و منحصر به فرد است.
در این سیستم سه گروه مشخصه داریم که برا اساس آنها منشِ اشخاص را تعیین و دسته بندی میکنیم. این سه گروه عبارتند از:
Dionysian: دیونوزیَنها یا دیونوسیها ، منسوب به دیونوسوس (یا دیونیسوس)، ایزد شراب و عیش و شادمانی افراطی و نیز نمایشهای دراماتیک. نیچه او را نماد قدرت خلاقیت و شهود میدانست.
Appollonian: آپولونیَنها یا آپولونیها ، منسوب به آپولون، خدای خورشید و نور، کار روزانه و بسیاری چیزهای دیگر. بر اساس فلسفهء نیچه، آپولون، روشناییبخش ذهن و نشانهء قدرت تعقل و همچنین ذهن نقاد است.
Odyssean: اُدیسِئیَنها یا ادیسهایها ، منسوب به اُدیسه، قهرمان و پادشاهی که به دنبال ماجراجویی رفت و سالها دور از خانهاش سرگردان بود. ادیسه به معنای لغوی ” رنج و زحمت “ است. اودیسه نمادی از ماجراجویی و سرگردانی است.
و اما جزئیات...
دیونوسیها:
رفتار این گروه از مردم از دید بعضیها ”شوخ“ و ”باحال“ و ”مَشتی“ است و از نگاه بعضی ”هوشتی هوشتی“ و ”سربههوا“ و ”هردمبیل“ است. این آدمها اغلب مجلسگرمکن و دوستداشتنی هستند. کودکان بیشتر جذب شخصیت اینها میشوند و خود نیز شخصیتی کودکوار دارند. از ویژگیهای دیونوسیها میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
. اینها خیلی راحت به دیگران اعتماد میکنند.
. کاملاً مستعد این هستند که بخش نقاد ذهن خودشان را به تعلیق درآورند.
. در زمان حال خود غرقاند و مصداق بارز ”شناگران در حوضچهء اکنون“ اند.
. این آدمها دارای حسی هستند به نام ”احساس تلسکوپیِ زمان“ (Telescopic Sense of Time). یعنی به طور مثال با تصور خرید چیزی که دوست دارند، مثلاً یک اتومبیل، عیناً همان هیجانِ خوشآیند را هم احساس و تجربه میکنند. (انگار که همین الان آن را خریدهاند و سوارش هستند.).
. منطق اینها منطق خاص خودشان است که به آن ”منطق خلسه“ گفته میشود. انگار که تصمیمگیریهای اینها در نوعی حال خلسه و شهود اتفاق میافتد نه براساس استدلال.
. حافظهء دیونوسیها اغلب خوب و بلکه عالی است.
. همچنین توانایی خوبی برای جذب و متمرکز شدن در مطلبی خاص دارند.
. خیلی راحت جذب اتفاقات جدید می شوند.
. دوست دارند در یک نجربه ”شرکت کنند“. مثلاً در یک جمعی یک نفر موبایل جدیدی خریده و دارد آن را پرزانته میکند، یک دیونوسی میخواهد آن را به دست گرفته و با آن ور برود و خودش آن را تجربه کند.
. مدالیتهء اینها بیشتر لمسی است.
. اغلب در تعاملات اجتماعی ”تابع جمع“ هستند، هرچند که نظر خودشان را هم بگویند.
. حس مسئولیتپذیری زیادی ندارند. مسئولیت میپذیرند، ولی چندان برای آن مسئولیت خودشان را به آب و آتش نمیزنند و به سادگی هم ممکن است آن را رها کنند.
. یادگیری اینها به شیوهء پیوست کردن به مطالب قبلی است. (حفظ میکنند.)
. پایه و اساس منش دیونوسیها، خُلق و احساسات آنهاست.
نمونهء تیپیک یک دیونوسی، کاراکتر رضا عطاران در اغلب سریالهای ساختهء خودش است. و یا کاراکتر سپیده (گلشیفته فراهانی) در فیلم ”به خاطر الی“. یک دیونوسی در کوتاهمدت جذاب و شیرین است، بخصوص اگر تداخلی با زندگی ما نداشته باشد، ولی اغلب و در درازمدت باعث نوعی خرابکاری و دردسر خواهد شد.
دیونوسیِ خالص، در جامعه کم است و احتمالاً چیزی در حدود هفت درصد از مردم، دیونوسی خالص و کامل هستند.
با تشکر از همهء دوستان که در مورد پیک قبلی نظر دادند، از آنجایی که من خیلی با طرح جناب بزرگمهر، که برای آن پیک قرض گرفتم، درگیر بودهام، در راستای نظرات دوستان عزیز میخواهم کمی بحث را ادامه دهم.
آنچه ظاهراً در پیک پیشین زیاد مورد عنایتِ دوستان قرار نگرفت، همانا عنوان آن بود، مرزها. روی دیگر سکهء آزادی، حد و مرز است. بله، آزادی به معنای واقعی و کامل، فقط یک توهم است، آزادی مطلق برای هیچ کس وجود ندارد و این از بدیهیات است، چرا که همیشه انسان و احتمالاً همه چیز در حدودی، محدود است. محدود است به مرزها، مثل مرزهای طبیعی و اجباری مثل محدودیتهای جسمانی خودش یا محدودیتهای فیزیکی محیطش. انسان آزاد نیست که به هر شکلی که دلش خواست دربیاید، چون جسمش به او این اجازه را نمیدهد (مرزهای جسمانی). یا نمیتواند به ارتفاع پانصد متر جهش کند، چون جاذبهء زمین به او این اجازه را نمیدهد (مرزهای فیزیکی محیط).
حتی عقل هم محدود است به قوانین خودش. عقل نمیتواند بپذیرد که جزئی بزرگتر از کل خودش باشد. یا چیزی همزمان شامل چیز دیگری، هم باشد و هم نباشد (مرزهای عقلانی یا منطقی).
بعضی از مرزها هم قراردادی (یا در اصطلاح فقهی-فلسفی، جعلی) هستند، مثل مرزهای قانون، قوانین را کسی یا عدهای یا مذهب و مکتبی قرار میدهد و برقرار میکند و همهء مردمی که تحت تسلط و حاکمیت آن قوانین هستند هم محدود و مجبور به رعایت آن قوانین هستند (مرزهای قانون).
اما در پشتِ همهء این مرزها، مرزهایی هست که گاهی متوجه آنها هستیم، گاهی هم نیستیم. گاهی مفیدند و گاهی خطرناک. همهء انسانها محدودند در حدود مرزهای باور خودشان. باور به اصالت حس و تجربه، باور به اصالت عقل، باور به اصالت دین، باور به اصالت قانون، باور به اصالت انسان، باور به اصالت باور، یا باور به این که هیچ مرزی وجود ندارد، نه برای جسم، نه برای عقل، نه برای احساس، نه برای انسان.
ولی همانطور که میبینید در این باورهای مبتنی بر نبود حد و مرز، باوری که بگوید حد و مرزی برای قانون وجود ندارد،(از هر نوعش) وجود ندارد، چون نمیتواند وجود داشته باشد، چرا که قانون خودِ مرز است. مرزهای دیگری را که نام بردم اصولاً و از ابتدا نمیتوان شکست و از آن گذشت (اگر باورهای خاصی نداشته باشیم، یا شاید در حالتهای خاص)، ولی انگار شکنندگی جزو ذاتِ قانون است. برای همین هم همراه با وضع هر قانون، مجازات شکستنش هم تعیین می شود، چه بیرونی (مثل جریمه و زندان) چه درونی (مثل احساس گناه).
از موضوع دور نشویم. به نظر من مهمترینِ مرزهایی که گفتیم همان مرزهایی است که ما برای خودمان باور میکنیم. این، تنها مرزی است که به راحتی شکسته نمیشود و یا بهتر است بگویم بدون کمک از بیرون، شاید شکستن آن خیلی سخت باشد، مخصوصاً که از پیش محکمکاریهای لازمه را هم انجام داده باشند، که اگر مرزت را بشکنی چه بلاهایی که بر سرت نخواهد آمد، یا اگر بمانی در حدودِ مرزت چهها که به دست ن
خواهی آورد، و بدتر از همه آن که، او که در آن سوی مرزهای توست، از تو نیست و هر چه در حقش رواست.
آیا اگر در طرح بزرگمهر، آن میلهها نبود آن دو کبوتر (و ما) اصلاً به آزادی و اسارت فکر میکردیم؟ از مرزهای جغرافیایی نسبتاً به راحتی میتوان عبور کرد، ولی از مرز باورها چطور؟ ما فکر میکنیم آنها در بندِ افکار و عقاید پوچ خود اسیرند و آنها ما را چنین میپندارند و هر یک دیگری را در بند و خود را آزاد. یا برعکس، شاید هر کدام چمن حیاط دیگری را سبزتر میبیند و خود را در بند. اصلاً خود مرزهای جغرافیایی چرا؟
اگر من و تو در حدود مرز مشترکی باشیم، خودمان را در آن حدود، صاحب اختیار و آزاد میبینیم ولی ممکن است دیگرانی را که در آن سوی مرزهای ما هستند را محدودتر یا آزادتر از خودببینیم که این در مقایسهء قوانین خود و آنهاست. و یک چیز دیگر، میزان آزادی در انتخاب را در هر محدودهای چه چیز تعیین میکند، زور، دانش، پول، خانواده و قبیله، دین، قوانین؟
آیا باید پرزور در انتخاب ساعت تردد در خیابان و بیابان، آزادی بیشتری داشته باشد؟ پرهوشتر و بااطلاعاتتر در انتخاب رشتهء دانشگاهی، باید از آزادی بیشتری برخوردار باشد؟ فامیل فلانی باید از فامیل بیساری آزادیهای بیشتری داشته باشند؟ دایرهء انتخاب پولدارتر باید از بیپولتر وسیعتر باشد؟ پیروان آن پیامبر باید از پیروان این پیامبر آزادی عمل بیشتری داشته باشند؟ بیخدایان آزادتر از باخدایانند؟ ساکنین فلان کشور باید از ساکنین بهمان کشور آزادتر باشند؟
آری یا نه؟ چرا؟ چه چیز پاسخ شما را تعیین میکند، سخن خدا؟ گفتهء بزرگان و پیشینیان؟ منطق؟ نفع شخصی؟
ولی واقعاً طرح زیبایی زدی بزرگمهر، دستمریزاد.
وقتی هنوز تو دنیا یه دیواری بود که خوبها رو از بدها جدا میکرد (تو برلین)، وقتی یه عدهای بودند که خودشون رو پشت پردههای آهنین قایم میکردند، وقتی در سرزمین رؤیای آزادی (آمریکا) دادگاههای تفتیش عقاید و انگیزاسیون راه میانداختند، یه نظریهای بود که میگفت این لولوی سرخ کمونیسم رو خودِ آمریکا (یا به روایتی انگلیس) گذاشته سرِ زمین، تا اروپای بعد از جنگ و بعداً خاورمیانه خرمنشون رو بفرستند سمت ایشان.
خب اینم یه نظری بود حداقل، اگه نظریه نبود. حتی اگه آدم دوست نداشت فکر کنه که چرا یه هو لنین رو با یه قطار دربست از سوئیس برمیدارند میبرند روسیهء تزاری.
دوست عزیزم اینمنم گرامی، یاداشتی برای پیک قبلی گذاشته بود که ” واقعاً دلیل وجود بقیه دنیا جز خرابتر شدن حال ما چیه؟“ یعنی که ”کمتر توهم توطئه داشته باش!“ البته من از پیک قبل واقعاً منظورم این نبود که یه کسانی عامداً اومدن ما رو اینطوری کردند تا بقیهء دنیا احساس (کاذب یا واقعی) آزادی بکنند، وگرنه اون همه اگر و شاید نمیچپوندم توش. اون یه فکری بود که همینجوری از لابلای چینهای مغزم سُر خورد و افتاد پایین، ولی شاید، بازم تأکید میکنم شاید، اگر این اوضاعِ کماکان پایدار ما عمداً به وجود نیومده باشه، ولی ممکنه کسانی باشند که ازش به نفع خودشون به شیوهای که گفته شد استفاده ببرند یا در حفظ آن کوشا باشند.
راستی حالا واقعاً کی آزاده؟ این وَریه یا اون وَریه؟
پ.ن: هر کی رو میخواین نفرین کنید، بگید الهی تند تند اسبابکشی کنی!
مجبورم در امتداد کامنتهای علیرضا و ندا.ح و پونهء عزیز در رابطه با انتخابات و دفاع مردم از آراء خودشون در پیک قبلی نه، پیک قبلترش، به یه سری موضوعات اشارهای بکنم، حالا با ربط و بیربطش رو دیگه نمیدونم. (خیر سرم میخواستم دیگه از سیاست و این جور کثافات ننویسم.)
این که رأی دادن رو به پول به گدا دادن تشبیه کرده بودم، شاید چندان مقایشه جالب و کاملی نبوده باشه ولی زیاد هم بیربط نبود و البته در مجال اندک کامنتدونی بیشتر از اون هم نمیشد چیزی بگم. و این که علی گفته بود ”اگه پولی رو که بهش دادی، بگیرند بدنش به یکی دیگه یا طرف یا دومی معتاد باشه چی؟“ باید یه توضیح کوچولو بدم، همونطور که قبلاً هم گفتم در این مورد از نظر من به معتاد هم اگه ازت پول خواست بده، شاید ”یک دزدی“ یک روز دیرتر اتفاق افتاد، شاید ”یک بچه“ یک روز دیرتر کرایه داده شد، شاید ”یک دختر“ یک روز دیرتر فروخته شد، شاید ”یک آدم“ یک روز دیرتر کشته شد و شاید از این ستون تا اون ستون فرجی باشه. این از این. حالا بریم سر انتخابات...
شاید همهء ما در فارسی با عبارت ”رأیگیری“ بیشتر با دموکراسی آشنا شده باشیم. شاید شما هم مثل من این کلمه رو در دانشگاه بیشتر شنیده باشید. شاید برای انتخاب نمایندهء کلاس یا انتخاب روز امتحان، یا به تعویق انداختن یک امتحان یا...
شاید تصور میکنیم دموکراسی یعنی رأیگیری و انتخابات و هر کشوری که خیلی توش انتخابات برگزار میشد یعنی اِندِ دموکراسی، البته دموکراسی که عیبه، همون مردمسالاری.
حالا فعلاً با دیگر ساختارهای دموکراسی، مثل حزب و رسانهء آزاد و حق تجمع و حق اعتصاب و اعتراض مسالمتآمیز و چی و چی کاری ندارم، میخوام در مورد همون رأیگیری حرف بزنیم. گذشته از این که ”رأی بگیریم!“ یعنی همون ”خلایق هر چه لایق“ باید به عرض برسونم که رأیگیری حداقل بر سه نوع اصلی است.
رفراندوم یا Referendum : که از فعل Refer میاد به معنی مراجعه، یعنی این که به آرای مردم مراجعه شود، ولی از نظر سیاسی این اصطلاح زمانی به کار برده میشود که حکومتی در موردی خاص نتواند خودش تصمیم بگیرد (مثلاً در قانون اساسی آن کشور چنین مسئلهای پیشبینی نشده باشد) و لازم بداند که مردم این کار را انجام دهند یا حداقل بخواهد نظر مردم را در آن خصوص بداند. مثلاً در سال 2003 حکومت سوئد برای اینکه بداند واحد پول خود را تبدیل به یورو کند یا همان کرون نگه دارد، آمد و رفراندوم برگزار کرد. در واقع رفراندوم یک نظر مشورتی مردم است به حکومت. در مواردی هم برای تغییر روش سیاستی یا اصلاح قانون اساسی به کار میرود.
دوم یک چیزی داریم در اصطلاح حقوق سیاسی که من تا به حال برای آن معادل فارسی نشنیدهام و اغلب به جای آن در ایران از همان رفراندوم استفاده کردهاند که البته طبق تعریف، غلط است و آن اصطلاحی است به نام Plebiscite (پلِباسایت) :
این آن همهپرسیای است که گاهی در دنیا برای تغییر نوع حکومت یا تغییر بنیادین و کلی قانون اساسی به کار میرود. مثلاً در سال 1804 وقتی فرانسه میخواست به ناپلئون لقب امپراطور بدهد از این نوع همهپرسی استفاده کرد، یعنی مستقیماً از مردم فرانسه سئوال کرد که آیا میخواهید حکومت شما تبدیل به یک امپراطوری شود یا نه؟ همین جا اشاره کنم که این ”یا نه“ خیلی مفهوم داره، ”یا نه“ یعنی اگر نه، یعنی میخواهید همان بماند که تا حالا بود (به این مسئله خیلی توجه کنید).
و بالاخره انتخابات یا Election : مختصر و مفیدش یعنی اینکه شما یک دونه حق ناقابل داری که بری از بین چند تا آدم که برای یک کاری نامزد شدند، به یکی رأی بدی و اعلام کنی که ”آقا! یا خانم! از نظر من، تو مناسبتر بودی برای این مقام یا کار یا حالا هر چی“
در تمامی موارد گفته شده یه نهادی مجری انجام رأیگیری است، یعنی باید آراء مردم را جمعآوری کند و بشمرد و اعلام کند. یک نهادی هم مثلاً باید نظارت بکند. شاید لازم بشود (چرا باید لازم بشود؟) که در مورد انتخابات نمایندگانی از طرف نامزدها و گاهی حتی از خارج از کشور هم بر این روند نظارت بکنند.
حالا چند تا نکته، در مورد اول یعنی رفراندوم حکومت خودش به این نتیجه رسیده که بیاد با مردمش مشورت کند،بنابراین تقلب کردن در این جا مضحک به نظر میرسد (اگرچه هیچ چیز در سیاستی که بابا، مامان نداره بعید نمیباشد). مورد دوم به نظر شما چه مواقعی ممکن است اتفاق بیفتد؟ انقلاب؟ تغییر حکومت توسط خود حاکم به روشی دموکراتیک (فرض کنید یکی مثل گورباچف میاومد حکومت شوروی سابق رو با این روش عوض میکرد)؟ دیگه چی؟ و در ضمن در این گونه موارد آیا به رأیدهندهء تا حدودی محترم باید حق انتخاب بین ”این جدیده“ و ”همینی که هست، یا در واقع بود“ داد یا میتوان به او حق انتخاب بین چند گزینه رو داد؟ بگذریم. ولی در مورد سوم یعنی الکشن یا همون انتخابات خودمون اینا، یه مسئلهای هست که باید برای خودم روشنترش کنم.
وقتی ما میخواستیم برای کلاسمون نماینده انتخاب کنیم، چند نفر کاندید (حالا کاندیدا، ای بابا!) میشدند. کسی هم مجبورشون نکرده بود، لابد هر کدوم برای خودشون دلیلی داشتند. هر کدومشون هم برای این که اون یه دونه رأی ناقابل ما رو ”به دست بیارند“ هزار وعدهء خوبان رو به ما میدادند. آخرش هم ما رأیمون رو میدادیم به یکی از اونا، همونی که مثلاً دلمون میخواست بشه نمایندهمون تا شاید بهتر بتونه چانهزنی کنه و مثلاً به وقتش زمان امتحانی رو عقب بندازه.
حالا فرض کنیم، فرض کنیم آموزش دانشگاه مسئول جمع کردن و شمارش آرای ما بود و چون اون کاندیدای موصوف رو میشناخت و نمیخواست اون بشه نماینده در آراء دست میبرد. درسته که ما باید اعتراض میکردیم به این تخلف، ولی به نظر شما اعتراض اصلی و پیگیر جدی رو نباید اون نامزدی بکنه که از اولش خودش پا شد اومد شد نامزد؟ بی هیچ اجباری؟ اونی که حالا دیگه رأی ما مال اونه و اون صاحب اوناست. رأی که اسم و رسم نداره، وقتی تو یه صندوق شد برای صاحبش حکم تعدادی کاغذ اسکناس رو داره و اونه که باید براش جوش بزنه، اگه نتونست، درسته که مایی که یه دونه از اون اسکناسهای حقوقی رو بهش دادیم ولی دیگه نمیتونیم کاسهء داغتر از آش بشیم و تا جایی پیش بریم که خودمون رو از دانشگاه (یا از این دنیا) بندازند بیرون.
ما مردمی قهرماندوست و قهرمانخواه و قهرمانپرست هستیم و یک کاندیدا، یک قهرمان نیست.
درضمن باز هم یادآور میشوم که سیاست خیلی کثیف است، خودتون رو بهش نمالید.
این رو هم بخونید تا شاید بیشتر خودمون رو از سیاست دور کنیم.


شما از فروید خوشتون نمیاد؟ من به شما کاملاً حق میدم. لزومی نداره همه٬ نظریات فروید رو قبول داشته باشند. کما اینکه امروزه روز گرچه هنوز عدهای به صورت ارتودکس (عیناً) و عدهای هم به شکلی مُدیفایشده (اصلاحشده) هنوز پیرو نظریات او هستند، ولی خب پس از فروید مکاتب بسیار دیگری در روانشناسی به وجود آمد که البته باز هم بیشتر آنها نشأت گرفته از مکتب او بودند حالا چه از شاگردان مستقیم خودش مثل یونگ و آدلر یا شاگردان شاگردان او.
باید ادیپ و الکترا و بقیهء اسطورهها رو بذاریم همون تو افسانهها بمونند و باهاشون در روانشانسی کاری نداشته باشیم؟ آیا فروید نظریاتش رو بر پایهء اسطورهها و میتولوژیها برپا کرده بود؟ اووووووممم.... نمیدونم، خب، به نظر میرسه اون طوری که خودش گفته و دیگران هم تأئید کردهاند، فروید نظریاتش رو بر اساس مشاهدات مستقیم خودش از بیماران مختلف استنتاج کرده و البته همین هم موضوع جدل مخالفان او بوده، که با چند تا کِیس نمیشه اینطور نظریات
جهانشمول ارائه داد، ولی خب شاید هم این طور که شما میگید باشه.
اما واقعاً اگر ما ”جماعت دکتر“ این فروید رو نداشتیم چه کار میکردیم؟ خب لابد دیگه نمیتونستیم ”زور بگیم“، همونطور که من تو مطلب قبلی بهتون زور گفتم. اگر فروید نبود اصولاً آیا الان ما علم روانشناسی داشتیم؟ شاید آره شاید هم نه، شاید هم اگه امروز علمی به نام روانشناسی نبود کلاً راحتتر بودیم و هر کی هم کمی چرت و پرت میگفت که ما درکش نمیکردیم مینداختیمش تو یه آسایشگاهی و مثل حیوانات ازش نگهداری میکردیم (یاد یه قسمتی از سریال ”امیلی در نیو مون“ افتادم). احتمالاً اگه فروید نبود الان منم تو یکی از همون آسایشگاهها بودم و شما هم..... راحتتر بودید و دیگه کسی نبود که بهتون زور بگه.

خود من هم با تمام نظریات فروید موافق نیستم و مثل خیلی از آیندگانِ پس از فروید معتقدم سائقهای دیگری هم به جز سائق جنسی در رفتار ما مؤثر است مثل سائق خشم، سائق لذت، سائق امنیت، سائق خودشکوفایی و غیره.
و امیدوارم از آنچه تاکنون گفتم کسی نتیجه نگرفته باشه که من میخوام عقاید فروید رو به شما حُقنه کنم، و در ضمن به کسی هم برنخورده باشه چون از نظر من ما همه نه تنها با هم دوستیم بلکه بیشتر از اون به قول استادم شماها خود مناید، هر چه کنم به خود کنم گر همه نیک و بد کنم، غیر از اینه؟ وقتی بیماری به من مراجعه میکنه هر فکری به جز فکر کمک به اون توی سرم باشه در واقع دارم همون فکر رو برای خودم میکنم، اگه بخوام تیغش بزنم، دارم جیب خودم رو میزنم (چون انرژی این فکر در منه، یکی دیگه یه جای دیگه تیغم میزنه)، و یا هر نوع سوءاستفادهء دیگه هم همینطور. کسانی که این کار رو میکنند و بهش عادت میکنند میشوند یک غدهء سرطانی در اجتماع که
یه روز باعث مرگ اون اجتماع (که شامل خودشون هم میشه) میشوند یا اینکه با جراحی از پیکرهء اون اجتماع حذف میشوند.
از مطلب دور افتادیم. در هر حال من هر چی که اینجا بگم و شما هم هر نظری داشته باشید، نمیتونه رابطهء ما رو به هم بزنه و من همچنان خود شمام، چون شما خود مَنید.
اما در مورد فروید باید بگم اگر بعضی از ما نظریات اونو میخونیم و احساس میکنیم با چیزهایی که در جامعهمون می بینیم خیلی سازگاره و جور در میاد، شاید یه علتش این باشه که فروید این نظریاتش رو در دورهای در اروپا بیان کرد که یه چیزی شبیه به دوره و زمونهای بود که ما الان در ایران امروز توشیم. اون موقع اروپا در حال گذار از عصر فئودالیته به عصر مدرنیته (صنعتی) بود. کمکم زمینداری و مَلاّک بودن داشت ارزش خودش رو از دست میداد و کارخانهدار بودن ارزشمند میشد. به همراه اون خصوصیاتِ یک جامعهء قئودال هم داشت کمرنگ میشد (مثل حاکمیت ذهنی دین و روحانیون) و ویژگیهای یک جامعهء صنعتی داشت خودش رو بروز میداد (مثلاً برابری زن و مرد، اول برای کار و بعداً برای حق رأی). 
شاید بگید هنوز جامعهء ما در عصر فئودالیه، منم میگم بله روی هم رفته درسته، ولی در واقع جامعهء بزرگ ما تشکیل شده از جوامع کوچکتر و خردهفرهنگها، که بعضی از نظر شغلی و تحصیلی و ارتباطات تقریباً مدرن شدهاند (مدل زندگی صنعتی) و بعضی دیگر که اکثریت رو هم تشکیل میدهند هنوز از نظر فکری و شغلی و اقتصادی و غیره در عصر فئودالی کشور به سر میبرند. علاوه بر این که کلاً ما از نظر اقتصادی (ارزشمندی ملک)، فرهنگ (غلبهء تفکر دینی)، خانوادگی (حاکمیت خانواده بر فرد) و قوانین (غلبهء روابط بر ضوابط)، اجتماعی (طبقاتی بودن جامعه) و بسیاری از مسائل دیگر هنوز فئودالیم، اما از نظر تحصیلی (نوع دروس و اصولاً وجود دانشگاهها)، رسانهها (فیلمهای سینمایی غربی، ماهواره و اینترنت)، تکنولوژی (موبایل، کامپیوتر، هواپیما)، شغل (حق کار کردن زنان مثل مردان با حقوق برابر) و بعضی چیزهای دیگر با مدرنیسم مواجه شدهایم و همین باعث شده که در جامعه، ما طیفی از خانوادهها را داشته باشیم، از سنتیِ سنتی (وابسته به عصر فئودالیسم) تا مخلوطهای ناهنجاری از سنت و مدرنیته (که ظاهراً اینها در اکثریتند) و اقلیتهایی که از همه نظر مدرناند، ولی به هر حال حتی به صورت یک کلونی دارند در همین جامعهء ما زندگی میکنند. حتماً توجه دارید که موارد مثال زده شده را بدون ارزشگذاری گفتم، و لزوماً مدرن بودن یا سنتی بودن را معادل خوب بودن یا بد بودن هیچکدام نمیدانم.
حالا، به نظر من در مورد سئوالی که در پایان پیک قبلی پرسیده بودم، همونطور که یکی از دوستان عزیز که با نام ”ناشناس“ در پیامگیر قبلی نظر داده بود، اگر با همون دیدگاه فرویدی هم به ماجرا نگاه کنیم، شاید افراط در عشق (که خیلیها اون رو یک خودخواهی بزرگ میدونند) به فرزند و نتیجتاً عشق مفرط فرزند به والد، موجب توقعات و انتظارات زیاده از حد و نامعقول طرفین از هم میشه (گاهی در سطح خودآگاه و گاهی هم در سطح ناخودآگاه) که برآورده نشدن اونها و یادآوری برآورده نشدن اونها منجر به برخوردهایی گاه حتی خشن از سوی طرفین میشه.

با این حال هر چند این مسائل میتونه اغلب در همون خانوادههایی اتفاق بیفته که سنّت بر مدرنیسم غلبه داره، اما میتونه نتیجه برخورد خودِ سنت و مدرنیسم هم در یک خانواده باشه، چرا که میبینیم بسیاری از این قبیل دردسرهای والدین و فرزندان از زمان دانشجو شدن آنها و حضور در محیط دانشگاه آغاز میشه (که ماشالا الان زیاد هم هست)، یا از زمانی که فرزند شروع به مطالعاتی میکنه که اون رو با تفکرات مدرن در باب روابط و اجتماع و اقتصاد و قوانین و دین و غیره و ذالک میکنه. و بعد با اولین کسانی که صحبت میکنه (یا میخواد که صحبت بکنه) در مورد مطالعاتش یا شنیدههاش یا دیدههاش، کسی نیست جز همان والد مورد نظر (معشوق) و فکر کنید که شما با همون کسی مشکل عقیدتی داشته باشید که ناخودآگاه عاشقش هم هستید...


اگر به آخر یک بحث درست نگاه کنیم٬ میبینیم که نتیجهء آن ”آموختن“ مطلبی تازه (یک نادانسته) یا ”تکمیل“ یک دانِستگی (مطلبی از پیش دانسته) و یا ”تصحیح“ یک دانِستگی است. گاهی این اتفاقات فقط برای یک طرف میافتد و گاهی نیز برای هر دو طرف. با توجه به این که در عصر فنآوری اطلاعات (یا همان IT) به سر میبریم و دیگر با مفاهیمی مانند ”فایل“ و ”داکیومنت“ غرییه نیستیم٬ به نظرم رسید که همانندی مفهوم یک ”دانستگی“ (که شاید بشود آن را جزئی از یک دانش دانست) با مفهوم یک ”فایل“ اطلاعات زیاد دور از ذهن نباشد٬ چرا که در بطن هر دو مقادیر زیادی دیتا (data) نهفته است. حالا شما میتوانید این فایل دیتا را یک ”داکیومنت ورد“ بینید یا یک ”فایل تصویری“ یا ”فایل موسیقی“
٬ تفاوتی در مثال ما ندارد. سئوال اینجاست٬ اگر کسی به شما یک کپی از فایل خودش را بدهد به معنی شکست خوردن است؟ به معنی بازنده بودن است؟ وقتی من یک فایل موسیقی را از روی فلش شما یا هارد شما کپی میکنم٬ آن هم با توافق قبلی (چون به زور که نمیشود با کسی بحث کرد) آیا شما پیروز شدهاید؟! همین مثال را روی درست کردن یک فایل خراب یا تکمیل چند فایل ناقص پیاده کنید.
ممکن است عدهای الان به یاد ویروسها و این قبیل مسائل بیفتند٬ کاملاً درست است و من هم به یاد عقل و منطق و توانایی بررسی منابع (به مَثابه یک آنتیویروس) میافتم. هر چه باشد فکر نمیکنم دو نفری که با هم بحث میکنند عقبماندهء ذهنی باشند، حتی یک عاقل هم با یک آدم بیمنطق وارد بحث نمیشود٬ حداقل تا وقتی از این مسئله خبر ندارد.
به هر حال من که طرفدار دیدگاه دوم هستم٬ با این دیدگاه همیشه پیروزم چون اگر در یک مباحثه چیزی به داشتههایم (دانستههایم) اضافه نشود، که در 9/99 درصد موارد میشود٬ مطمئناً چیزی کم نمیشود چون فایلهایم Remove نمیشوند بلکه اگر طرفم بخواهد فقط Copy میشوند و چه بسا در دیدار بعدی تکمیل شدهترش را از خودش دریافت کنم.

پ.ن: میدانم که شما دوستان عزیز این مطالب را میدانستید، فقط باید یک بار هم به خودم میگفتم. ممنون از تحملتون.
بحث و مباحثه از آنجای
ی آغاز میشود که من با دیگری بر سر موضوعی یا معنایی اختلاف نظر دارم٬ مطابق قواعد بحث آنچه پیش از هر چیز اتفاق میافتد همین است که مشخص شود نظر هر یک از ما دقیقاً چیست. و سپس هر یک شواهد و دلایل خود را در جهت اثباتِ درستی نظر خود بیاوریم. و در مرحلهء بعد اگر به نظرمان شواهد و دلایل طرف مقابل ایراد یا نقصی دارد آنها را بیان کنیم تا نهایتاً شواهد و دلایلی که قابل رد نشدن باقی مانده است نشان دهد که کدام نظر صحیح است. در اینجا حالات مختلفی میتواند اتفاق بیفتد٬ از جمله این که شواهد و دلایل یکی برای دیگری اصولاً از نظر مرجعِ آن قابل قبول نباشد که این اغلب در مواردی است که به دلایل نقلی اشاره شده باشد٬ مثلاً یکی در جهت اثبات نظرش از کتابی نقل قول کند که خودِ آن کتاب یا نویسندهء آن کتاب از سوی دیگری مورد پذیرش نباشد (که البته اگر چنین باشد باید برای خود این مسئله نیز ارائهء دلیل کرد). در چنین مواردی دیگر بحث قابل پیگیری نیست٬ اما حداقلش این است که یکی٬ از نظریات دیگری یا کتابی در این زمینه مطلع شده است.
اما در مورد د
لایل عقلی (با فرض عاقل بودن دو طرف!) نباید مشکلی پیش بیاید مگر به دو صورت٬ یکی یکسان نبودن تعاریفِ دو طرف بحث از لغات و اصطلاحات کلیدی مورد بحثِ خود و دوم همان موردِ دیدگاه ”مبارزه دیدن بحث“. در مورد اولی که باید با نخستین استفاده از هر اصطلاح کلیدیِ تازه از طرف هر یک از دو طرف بحث اشارهای به معنی مورد نظر نیز از طرف گوینده بشود تا یکسان بودن و مورد پذیرش بودن معنی آن از سوی طرف مقابل بحث چک شود. در بسیاری موارد اختلاف عقیده صرفاً میتواند ناشی از همین اختلاف نظر در تعبیر و معنی کلمات بوده باشد (همان داستان معروف انگور و استافیل و عِنب و اُزُم). اما در مورد دوم میشود طور دیگری هم به موضوع نگاه کرد. ...
آیا شما یک مباحثه را یک مبارزه میدانید؟
دوستی دارم که در هر بحثی به انواع طُرق سفسطه و مغلطه متوسل میشود تا حرف خودش را به
کرسی بنشاند. حتی به شیوههایی بسیار جالب کاری میکند که آخر بحث در حالی که حرف خودتان به خود شما را تحویل میدهد، اینطور القاء کند که او در تمام این مدت نظرش همان (یعنی نظر شما) بوده و این شما بودی که داشتی چیز دیگری میگفتی (حتی ممکن است طوری وانمود کند که شما در ابتدای بحث نظری را داشتهاید٬ که در واقع او آن را مطرح کرده بود!!). واقعاً گاهی من از این تردستی وی در عجب میمانم. از حق نگذریم٬ این که بحث را چنان بگردانید که طرف را با همان نظر خودش مقهور جلوه دهید٬ یک توانایی اعجابآوری میخواهد. پیچیده شد؟ مطمئن باشید آنچه در عمل اتفاق میافتد٬ بسیار پیچیدهتر از این است که گفتم.
من با خودم فکر کردم که اصولاً چرا باید کسی چنین کاری بکند. حالا این دوست عزیز چنین توانایی دارد و البته از آن در جهت نپذیرفتن نظر دیگری (حتی ظاهراً و موقتاً) استفاده یا سوءاستفاده میکند، اما کسانی هم هستند که در یک مباحثه حتی وقتی واضحاً به آنها ثابت شده که اشتباه میکردهاند و یا حداقل آنچه میدانستهاند و بر آن پافشاری میکردند ناقص بوده٬ باز هم حاضر به ”پذیرش“ نیستند و به قولی ”زیر بار نمیروند“.
من به این نتیجه رسیدم که اینان مباحثه را یک مبارزه میبینند که تبعاً باید پیروز و شکستخوردهای در آن وجود داشته باشد. با چنین دیدگاهی طبیعی است که هر کسی در مبارزه دوست دارد پیروز میدان باشد و مخصوصاً جلوی جمع شکست نخورد. این همان است که در بین جوانترها به ”کم نیاوردن“ تعبیر میشود.
اما این دیدگاه میتواند بسیار مخرب باشد، چرا که ”پیروزی“ در آن٬ غروری کاذب میآورد و به همراه آن خوشی کاذب و ناپایدار، و از طرفی ”شکست“ در آن٬ شخص را غمگین و افسرده کرده و به وضعیت و حالت انتقامجویی یا کینهورزی میبرد. و از آنجایی که به هر حال هیچکس همه چیز را نمیداند و یا حداقل کامل نمیداند٬ شخص با چنین دیدگاهی همیشه درگیر یکی از حالاتِ بالاست و به دنبال آن، استرس فزایندهای خواهد بود. استرسی که دنبال راهی برای تخلیه خواهد گشت.

نظریهء تکامل (فرگشت) میگوید در طول زمان، بتدریج هر ویژگی که به بقای گونهای کمک کند باقی مانده و هر ویژگی که نتواند، همراه با صاحبش بواسطهء ”انتخاب طبیعی“ حذف خواهد شد. در این بین گاهی نیز اتفاقاتی چون موتاسیون ژنی، ممکن است تغییراتی در گونه ایجاد کند با ویژگیهای تازه که باز ممکن است جریان ”انتخاب طبیعی“ اینها را هم حذف یا نگهداری نماید. توضیح کوچکی برای دوستانی که با این قضایا آشنا نیستند، عرض کنم که این داستان مال زمان ”لامارک“ و ”داروین“ است. مثال آن این که، فرض کنید نوعی از پروانه هم رنگ خاکی دارد و هم رنگ سفید، در دراز مدت چون پروانههای سفید راحتتر به چشم صیادان خودشان (پرندگان) میآیند، نسلشان برمیافتد ولی نوع خاکی چون روی درخت به خوبی دیده نمیشود بنابراین باقی میمانند، و به این ترتیب از گونهء آن پروانه تنها رنگ خاکیاش به ”انتخاب طبیعت“ باقی میماند و طبیعت رنگ سفید آن را حذف میکند.
همین نظریه انسان امروز را محصول تکامل و حذف و نگاهداشت ”طبیعت“ میداند که البته بیشترین تغییر را انسان در سیستم عصبی و بخصوص در مغز داشته است که نه تنها باعث باقی ماندن وی بلکه تفوق و برتری او بر دیگر موجودات گشته است. اما مطمئناً طبق این نظریه، داستان تکامل متوقف نشده است و همچنان باید ادامه داشته باشد، چرا که طبیعت همان است و اتفاقاتی از قبیل وقایع طبیعی مثل سیل و زلزله و طوفان و کمبود غذا و غیره همچنان ادامه دارد و گونهء انسانی نیز همچنان دشمنانی دارد که مهمترین آنها خودش است.
بعد از این مقدمه سوال من این است، در این شرایط فعلی جهان، کدام ویژگی باعث بقای انسان و کدام باعث حذف او توسط ”طبیعت“ یا روزگار میشود؟ ما کدام ویژگی را داریم یا میتوانیم داشته باشیم؟ آیا باید یک جهش ژنی اتفاق بیفتد؟ آیا انسان صفتی را برای چنین زمانی پنهان نگه داشته است؟
چه کسی میماند؟ چه کسی حذف میشود؟
پ.ن: از همهء دوستان به خاطر اظهار لطف و محبتی که داشتند (کامنتهای پیک قبلی) بی نهایت متشکرم. ![]()
یک بار یکی پرسید فرق "حقیقت" با "واقعیت" چیه؟!
من هم بدون فکر جواب دادم:
"واقعیت" وجود داره
ولی "حقیقت" باید وجود داشته باشه (گاهی وجود نداره).
از وبلاگ: خاطرهء کویر
پ.ن: دوستان اگه لطف کنید به پ.ن۲ پیک قبلی الطفات بفرمایید ممنون میشم :) .
سر کلاس هیپنوتیزم نکتهای گفتند که فکر میکنم به درد همه میخورد.
بخشی از ضمیر ناخودآگاه (به تعبیری) یعنی Subconscious که احساسات ما هم از آنجا میآید دو چیز را نمیفهمد، یکی افعال منفی را متوجه نمیشود یعنی شما چه مدام به خودتان بگویید ”من چاق نمیشوم.“ و اینکه بگویید ”من چاق میشوم.“ ناخودآگاه فقط روی مفهوم چاقی تمرکز میکند و نهایتاً هر چه بر آن تمرکز کند به دنبال همان هم خواهد رفت.
همین جناب ناخودآگاه یک چیز دیگر را هم نمیفهمد و آن هم این است که متوجه تفاوت ضمایر نمیشود یعنی در یک جمله نمیتواند بین ”من“ و ”تو“ تمایز قائل شود. به طور مثال برای سابکانشس (ناخودآگاه) جملهء ”تو خیلی آدم ابلهی هستی.“ و جملهء ”من خیلی آدم ابلهی هستم.“ یک تأثیر دارد.
چه بسا گفتن این جمله خود برخاسته از همین احساس، در ناخودآگاه شخص باشد و با گفتن آن، به خودش یادآوری میکند و به دیگری پروجکشن (برونفکنی).
پس:
حتیالمقدور از کلمات مثبت استفاده کنیم و به دیگران حرفهای خوب بزنیم، چون در واقع ما داریم با خودمان حرف میزنیم.
به جای ”من چاق نمیشوم.“ بگوییم ”من لاغر میشوم.“ (در جهت هدف) و به جای ”تو آدم ابلهی هستی.“ بگوییم ”به من کمک کن تا درکت کنم.“ یا ”میفهممت.“
در کتاب ”مِرآت الاَکْوان“ جملهای است که خبر از وسایل لازمهء انسان برای ورود و ادامهء ماندن وی در زمین میدهد. میگوید:
این دو قدرت، بدویترین تمایلات انسانی را از عصر حجر تاکنون رهبری میکنند. شهوت یعنی تمنیاتِ نفس، یعنی خواستنهای برخواسته از غرایز که اغلب خودخواهانهاند. شهواتی مانند شهوت جنسی، شهوت خوردن، شهوت داشتن، و... که معمولاً قرار است باعث لذت و رفاه مادی انسان شوند.
از آن سو غضب آن نیرویی است که بشر را به پیش میبرد، اما در جهت و مسیری که معمولاً شهوت (خواستنهای شخصی) آن را تعیین میکند. و این کاملاً طبیعی و ضروری است برای یک روح انسانی که به زمین آمده و باید بماند و ابقاء شود و رشد کند.
شهوت را شخص اغلب احساس میکند، به صورت نیازی درونی، ولی غضب به طور عادی بروزی بیرونی و فیزیکی دارد و دیده میشود.
غضب بسته به موقعیت میتواند به سه شکل خود را نشان دهد:
پرخاشگری این حالت اغلب وقتی خود را نشان میدهد که شخص به هر شکلی خود را در موضع غالب ببیند. در این موضع حق را به جانب خود میداند و خودخواهی کاملاً بر او سلطه دارد.
در این وضعیت هر گونه خشونت از کلامی تا فیزیکی امکان بروز دارد. حس رقابت نیز از این دسته است.
دفاعی این حالت خود را در وضعیتی بیشتر نشان میدهد که شخص در موضع
برابر با طرف خود قرار دارد، ولی حق را به جانب خود میبیند.
در این حالت معمولاً صورت صاف و بیحالتی خاص بوده. پرهیز از تماس
چشمی، تنفس سریع، حرکت سریع چشمها به این سو و آن سو.
قهر این حالت مربوط به زمانی است که شخص در موضع مغلوب قرار دارد. به وی چنین نشان داده شده که حق به جانب طرف مقابل است، اما یا آن اطمینان ندارد و یا دوست ندارد که چنین باشد. در هر صورت مجبور است نیروی غضب را کنترل کند.
در این حالت شخص عقبنشینی میکند. همراه با عقب کشیدن بدن
و چشمها و اخم کردن و سکوت یا پایین انداختن سر تا ترک محل.
اگر در بُعد فیزیکی، هر عملی را عکسالعملی هست٬ در بُعدِ ماوراء فیزیک نیز هر عمل یا حتی فکر یا خیالی، اثراتی ظریف (Subtle) بر قلب و ذهن ما میگذارد. هندیها به این تأثیرات، سامسکارا (Samskara) میگویند. این میشود بذر افکار و اعمال آیندهء ما و میتواند دوباره و دوباره تأثیرات بیشتری را شکل دهد. این ذرات تکراری که از یک نوع هستند، به مرور انباشته شده و رنگ خود را از حقیقت بر دیدگاه ما میزنند. کمکم سخت شده و ابتدا به صورت گرایشات و سپس به صورت الگوهای عادتی ذهنی و عاطفی و نهایتاً رفتاری بروز مییابند. ما در زمان حال اغلب همان طور عمل میکنیم که در گذشته میکردهایم و طرحی که برای اعمال آینده میریزیم نیز در همان مسیر است و در این مسیر بردهء گذشتههای خود میشویم. تا بالاخره ما بردهء این عادات خود میشویم. ما بردهء گذشتهء خود هستیم.
دیشب با دوستی که مهندس کامپیوتر بود صحبتی داشتیم در مورد اوضاع نرمافزار و سختافزار در بازار و در دنیا و آیندههای احتمالی اینها. بحث از اینجاها شروع شد که هارد سیستم من ظاهراً به اواخر عمر خود رسیده و نیاز دارم که یک هارد جدید خریده و سیستمم را کمی ارتقاء بدهم در همین راستا مقادیری رَم نیز به آن بیفزایم. مطلب جالبی از ایشان آموختم که ظاهراً این کارخانجات تولید CPU مانند اینتل یا AMD در محدودهء خاصی و با معماری الکترونیک خاصی روی خط تولید CPUهای خود را تولید میکنند و پس از آن٬ آنها را بررسی کرده و پس از اصلاح مشخص میشود که هر کدام چه میزان توانایی و سرعت دارد و سپس غربال شده و دستهبندی میشوند و هر کدام به عنوان یک CPU خاص با توانی خاص (مثلاً 2 گیگاهرتز یا سه گیگاهرتز و غیره) بستهبندی شده و قیمتهای متفاوتی به خود میگیرند. و داستان رسید به این بخش تکراری که اگر همین امروز هم ما مثلاً بر روی سیستم خود بازیهای با گرافیک سنگین و موتورهای پرمحاسبه نصب نکنیم٬ همان سیستم پنج٬ شش سال پیش همچنان به خوبی جوابگوست (کما اینکه مال من هست و اگر عمر مفید بعضی قطعات تمام نشده بود مشکلی با آن نداشتم). اما بازار برای اینکه بتواند از طرفی محصولات خود را به فروش برساند و از طرفی قادر به پیشرفت علمی و صنعتی باشد٬ مدام بازیهای سنگینتری تولید میکند و برای آن به شدت تبلیغ میکند و مسابقات برگزار میکند و مردم را به خرید و استفاده از آنها ترغیب میکند تا مصرفکننده مجبور باشد برای اینکه بتواند آن بازیها را اجرا کند سیستم قویتری تهیه کند. البته این مطلب جدیدی نبود. گفتگو رسید به مدارات یک سیپییو که چگونه بوسیلهء عمل تصعید فلزات لایه به لایه روی هم قرار میگیرند تا هزاران هزار مدار با یکدیگر در تعامل باشند و محاسبات لازمه را انجام دهند و بعد بحث کشیده شد به آیندهء تکنولوژی کامپیوتر٬ هم در بخش سختافزار و هم در بخش نرمافزار.
من گفتم با توجه به خبرهایی که میشنویم دانشمندان در حال بررسی یک جهش بزرگ در صنعت کامپیوتر هستند به این صورت که از سیستمهای الکترونیک به سوی سیستمهای مولکولی و پروتئینی بروند چیزی که بیشتر در نانوتکنولوژی مطرح است. آنچه که در واقع به سیستمهای بیولوژیک نزدیکتر است. مجسم کنید CPUهای فردا دیگر از قطعات سیلیکونی که مدارات فلزی روی آن لایهگذاری شدهاند نیستند بلکه مثلاً یک قطعهء نرمی هستند که به اندازهء یک حبه قند با توانایی و قدرتی بیش از صدهزار برابر سیپییوهای امروزی٬ یک تکه مغز. همین مسئله در مورد حافظههای طولانیمدت و کوتاهمدت هم صادق است.
به اینجا که رسیدیم صحبت از نرمافزارها شد و اینکه آنها باید دچار چه تحولی شوند. آنچه در آن همعقیده بودیم این بود که هوشمند شدن نرمافزارها اجتنابناپذیر است و یکی از صفات بارز نرمافزارهای آینده قابلیت یادگیری آنهاست. برنامههای بعدی که شما روی کامپیوتر خود نصب خواهید کرد روش کار شما را یاد میگیرند و خود را با شیوه و سلیقهء شما وفق خواهند داد.
اما من قدمی دیگر جلو رفتم. نرمافزارهای آینده باید بتوانند سختافزارهای آینده را بر اساس نیاز کاربر خود تغییر دهند. و این با توجه به مولکولی شدن سختافزارها چندان هم دور از ذهن نیست.
این مسئله چیز عجیبی نیست٬ این همان اتفاقی است که برای خود ما رخ میدهد. مغز یک نوزاد تازه متولد شده هنوز کامل نیست و تا حدود پنج٬ شش سالگی همچنان به رشد خود ادامه میدهد٬ رشدی که از دوران جنینی خود آغاز کرده بود. قشر خاکستری مغز (کورتکس) عالیترین و جدیدترین (از نطر تکاملی) بخش مغز است. سلولهای این بخش (همان سلولهای خاکستری معروف) نه تنها با سلولهای مجاور خود ارتباطات و اتصالاتی برقرار میکنند بلکه با هستههای زیرین (به جا مانده از گونههای تکاملی پیشین یا پستتر) ارتباطهای لازم را میسازند. اما اَکسونها و دندریتهای این نورونها (همان سلولهای خاکستری) می توانند ارتباطات دورتری نیز به وجود بیاورند و این زوائد خود را که مانند دست و پای آنان است را به نقاط بسیار دورتری نیز رسانده و با مداراتی کاملاً متفاوت نیز تبادل اطلاعات نمایند. مسلم است که هر چه این ارتباطات بیشتر باشند توانایی مغز شخص بیشتر خواهد شد٬ حضور ذهن بهتر حافظهء قویتر٬ خلاقیت بیشتر٬ و قابلیت بهتر ی برای حل مسائل خواهد داشت. همه میدانیم که ثابت شده بشر از بخش اعظم تواناییهای مغز خود استفاده نمیبرد و تازه این تواناییها خود میتوانست بسیار بیشتر از این باشد٬ چرا؟ چون آنچه به کودک آموخته میشود (نرمافزارها) سختافزار وی (مغزش) را شکل داده و فرمت آن را مشخص میسازد. با فرمت فعلی شاید برای انسان بسیار مشکل باشد درکِ برخی مسائلی که وجود دارد اما او آنها را اصولاً نمیبیند. جهانهای دیگر٬ نیروهای دیگر٬ زمانهای دیگر٬ رنگهایی دیگر٬ ابعادی دیگر٬ خاطراتی دیگر٬ و و و...
این بحث را ادامه میدهم.
لینکهای روز
بعد از عوضعلى نوبت به معصومه رسيد
مشنگی که ملاحظه میفرمایید فرورتیش رضوانیه است (در همشهری مسافر داستانهای طنزناک مینویسد)
میترا حجار هم برای بازی در فیلمی با عنوان Stellina Blue به هالیود رفت.
اگر تحمل کنید تا این صفحه لود شود قول میدهم خشنود شوید! (بعد از پر شد آن تصویر وسط صفحه در کادر بالایی نام یک آقا و در کادر دوم نام یک خانم را بنویسید و بعد کلید پایین سمت چپ را بزنید و حیرت کنید.)
این هم برای لاستدوستان عزیز: ع.ف جاوید کیست؟
ده انسان عجیب و غریب که در سیرکها نمایش میدادند
Top 10 Most Evil Men به تشخیص همان سایت بالایی
یک مجموعه کاریکاتور طنز حقیقی (یعنی تلخ)
گزارش VOA از روندگان روی فرش قرمز
خانوما این تست انجام بدهند بگویند راسته یا نه.
از اینجا مجله دانلود کنید
از اینجا هم کتابهای آموزش و مرجع و غیره مربوط به زبان انگلیسی دانلود کنید
دختر بچهء پنج سالهای که مادر شد.
باز هم گاف ف و این یکی
آخرینهای بیناللمللی گلخانوم
اسرارامیزترین اماکن جهان
و
عکسبرعکس
سریال معروف LOST باعث شد تا به طور جدیتری به دنبال یکی از مسائلی بروم که گاهی ذهنم را به خود مشغول میداشت. در مقطعی از این سریال دپارتمانی از محققین دانشگاهی پروژهای را راهاندازی کردهاند به نام DHARMA Initiative اتفاقاتی که در این سریال میافتد مرا واداشت تا به دنبال معنای دارما بروم و ببینم آیا آنچه از این کلمه در ذهن دارم درست است یا خیر و آیا با آنچه در مورد مفهومی به نام حلقه در هالهء انسانی میدانم همخوانی دارد یا نه.
احتمالاً شما دربارهء اصطلاح کارما شنیدهاید٬ این کلمه از زبان هندی و از ریشهء سانسکریت (هند و ایرانی) آمده است به معنی عمل٬ کنش٬ کردار٬ یعنی کارِ ما. این کارما یا کردار ما میتواند بر اساس ارادهء آزاد ما مثبت یا منفی باشد یعنی ما چه کار خیری انجام دهیم (برای خود یا دیگری) و چه کار شر٬ بازکنش آن یا همان کارِ ما بر اساس قانونی به نام سامسارا به ما باز میگردد که همان کارما است.
شلوغ شد؟ دوباره میگویم قانونی که میگوید تو هر کاری بکنی و هر کرداری از خود بروز دهی به خودت باز میگردد را سامسارا مینامند و آنچه به تو باز میگردد را کارما مینامند.
این مفهوم٬ یعنی کارما معمولاً همراه با اعتقاد به باززایی یا دوباره متولد شدن روح است آنچه از آن به تناسخ هم یاد شده است. به عبارت دیگر معتقدند که کارمای کارهای این زندگی در زندگی بعدی شخص خود را نشان خواهد داد. کارما در مکتب هندوئیسم انواع و اقسام دارد که در اینجا فقط اشارهای به آنها میکنم چون ربط چندانی به بحث اصلی ما ندارد٬ همینقدر بس که کارمای شخصی٬ گروهی٬ جنسی (برای مردان یا زنان)٬ ملتی و و و... داریم و از طرفی هم بر سه گونه است: کارما٬ ویکارما٬ آکارما که به ترتیب میشود کردار خوب٬ بازخورد کار بد و بیعملی.
با این همه٬ تمام این کارماها و اصولاً قانون کاراما (یعنی همان سامسارا) و کلیهء قوانین عالمِ وجود که یکی از آنها نیز ارادهء آزاد انسان است در دایرهء قانونی کلیتر است که به آن دارما میگویند.
مفهوم دارما چیزی است که مکاتب هندوئیسم٬ بودیسم٬ جینیسم٬ سیکیسم٬ و به نوعی زردشتیان قبول دارند. اگر چه مفاهیمی مشابه با آن در مثلاً اسلام هم هست. اما همین هم موجب شده تا تعاریفی در ظاهر کاملاً متفاوت نیز از آن ارائه شود که در باطن به یک چیز میرسند.
کلمهء دارما از کلمهء Dhr (ذر) از ریشهء هند-و-ایرانی زبان سانسکریت آمده به معنای بستن٬ نگاه داشتن و حمایت کردن. (در همین رابطه است عالم ذَر٬ جایی که خداوند از بندگانش پیمان میگیرد).
زردشتیان کهن به آن دینا (Daena) به معنای ”قانون ابدی“ میگفتند که کلمهء دین٬ در حال حاضر از همین ریشه است. البته بد نیست ذکر این نکته که دینا یا دِنا الههء وحی و الهام٬ دختر اهورامزدا نیز بود. دینا به معنی قانون٬ سرنوشت٬ وظیفه و مذهب نیز به کار میرفته است. این دینا یا راه مقدس (همان تائو چینیان) خود از 72 راه روشن تشکیل شده بود که به همین مناسبت کمربندی میساختند از 72 نخ ظریف٬ بافته شده که دو دور به دور کمر میبستند به نام کوشتی (Kushti). این کوشتی بعدها چون در مسابقات پهلوانی آن را در دست میگرفتند برای بر زمین کوفتن حریف تبدیل شد به
همین کشتی امروزی که ورزشی باشد معرفِ حضور. (بگذریم)
بودائیان دارما را روشهای توصیهشدهء بودا میدانند برای رهایی از حلقههای بازگشت و پیوستن به نیروانا٬ مفهومی مشابه تائوی چینیان.
هندو آن را قانونی کلی میداند حاکم بر همه چیز که کریشنا آن را نهاده٬ قوانینی که باعث گردش افلاک و وجود نظم در طبیعت و روزگار میشود و اگر نبود٬ یک لحظه هم جهان پایدار نمیماند. همین قانون دارما است که میگوید باید کارما وجود داشته باشد. دارما در اصل به معنی حفظ و حفاظت است و نگاهداشت . دارما اوج دانش و آگاهی کامل است و به همین دلیل است که قانون است٬ قانونی که حمایت و حفاظت میکند از هر آنچه که هست. دارما است که میگوید درست کدام است و نادرست کدام است. دارمای انسانی اصول کلیای چون: تولد و بیماری و کهولت و مرگ (انواع رنج) را نیز در بردارد. اما کسی که از چرخهء کارمیک خود خارج شده باز هم در محدودهء دارما هست ولی در فرم متعالی و برتر آن که به نام ساناتانا دارما خوانده میشود. در اینجا فرد دیگر کارما ندارد و تنها آکارما دارد.
در بُعد انسانی دارما بر خلاف کارما که جبری است٬ حاکی از اختیار و ارادهء اوست چرا که دارما دانش است و آگاهی و انسان بر اساس آگاهیهایش عمل میکند.
از طرف دیگر دارما خبر از نوعی وظیفه یا رسالت نیز میدهد که بر گردن فرد است و او آمده تا آن را به انجا
م رساند که البته لزومی ندارد حتماً یک کار اجتماعی یا عملی بزرگ و ظاهراً خطیر باشد. این وظیفه هر بار پیش از به دنیا آمدن شخص و در دنیای دیگر (دیگر= آخِر به عربی) با خدا پیمان میبندد که آن کار را نیز به انجام رساند. این که برساند یا نه بحث دیگری است (این قسمت دیگر جزو اعتقادات بوداییان و هندوئیسم نیست تا جایی که من میدانم٬ چرا که آنان معتقدند روح هر انسان بلافاصله پس از هر مرگ وارد جسمی دیگر میشود و به دنیا میآید که همانطور که خوانندگان اینجا میدانند من به این معتقد نیستم و معتقدم هر بار روح مدتی در عالم برزخ توقف دارد.).
که به آن چرخ دارما یا چرخ قانون یا مسیر روشنیدگی و به سانسکریت دارماچاکرا یا دارماکاکرا میگویند. که نشان کهن آن چرخی است با هشت پره. این چرخ در وسط پرچم هند نیز دیده میشود با 24 پره.
این همان حلقهای است که در دست نماد زرتشتیان یعنی فروهر است.

كارما در ويكيپديا دارما در ويكيپديا دارماچاكرا پرچم هندوستان
چرا مجبور شدم كامنتدونيم رو مميزي كنم (پست كاملي از بامدادي عزيز)

داستان معروف اُرفئوس مربوط میشود به مرگ همسرش اوریدیس. میگویند روزی یکی از پسران آپولون به نام آریستئوس در پی اوریدیس نهاده بود. اوریدیس از دست وی به غاری میگریزد که در آنجا ماری آشیان داشته است و پاشنهء او را میگزد و اوریدیس به این ترتیب میمیرد و مانند همهء مردگان به سرزمین مردگان یعنی تارتاروس میرود. وقتی خبر به اُرفئوس میرسد چنان آواز سوزناکی در سوگ همسرش ساز میکند که همهء موجودات زمین و آسمان و حتی خدایان کوه اُلمپ اشک میریزند. به پیشنهاد همین خدایان٬ ارفئوس بر آن می شود که شخصاً به دنبال عزیزش به تارتاروس رفته و بازگشتِ
او را از هادس (یا به تلفظ انگلیسی٬ هِیدس Hades)٬ ایزدِ تارتاروس در زیرِ زمین، طلب کند.
به این ترتیب اُرفیوس ابتدا با آوازی شارون٬ قایقرانِ روی رودخانهء استیکس را که به سوی تارتار میرود٬ مسحور خود میکند و سپس سِربروس، سگِ سهسر نگهبان دوزخ را با آهنگ و ترانهای در جای خود ساکن و ساکت میکند و میگذرد. در انتها چنان آواز سوزناکی با بربط خود برای هادس و همسرش پِرسِفونه میخواند که آنها برای اولین و آخرین بار به او اجازه میدهند تا همسرش را با خود به روی زمین بازگرداند، اما با یک شرط، هر دو سکوت کنند و ارفئوس جلوجلو برود و اوریدیس از پشت سر به دنبال او باشد و هرگز اُرفیوس به پشت سر خود نگاه نکند که اگر نگاه کند بلافاصله اوریدیس به تارتار باز میگردد.
میشود حدس زد که چه اتفاقی میافتد. در آخرین لحظه، زمانی که تنها کمی مانده بود تا به دنیای زندگان وارد شوند، ارفئوس نگران میشود که نکند شارون٬ اوریدیس را نیاورده باشد و با فراموش کردنِ شرط٬ به عقب برمیگردد و... نگاهی به اوریدیس میاندازد و او به سرزمین مردگان بازمیگردد، آخرین نگاه.
پس از این واقعه اُرفیوس دیگر به هیچ زنی توجه نشان نمیدهد و زیر درختی برای همسرش آوازهای سوگوارانه میخواند. روایاتی نیز هست مبنی بر اینکه ارفه تنها به عشق نوجوانان پاسخ میگفته و بعضی نیز او را از نخستینِ Sodomistها دانستهاند. در هر صورت روزی گروهی از زنانی که عاشقش
بودند و از مریدان دیونیسوس (ایزد شراب و عیش و عشرت) به سراغش میروند در حالی که مست از عشق وی و شراب، هر دو بودند و خشمگین از این که اُرفئوس به آنان محل نمیداد٬ هر چه از سنگ و شاخه و کندهء درخت و اشیاء٬ دم دست داشتند به سوی وی پرتاب کردند، اما ترانهای که اُرفئوس میخواند باعث شد تا اشیاء از برخورد به وی سر باز زنند. این بیش ار پیش خشم مِنِآد سردستهء آن زنان را برانگیخت و در حالت آشفتگی و بیخبری به خاطر خشم و شراب شخصاً به اُرفئوس هجوم برد و با دستهای خودش او را تکهتکه کرد. سر اُرفیوس همچنان که میخواند به رودی افتاد که در نهایت به دست نیمفهایی (پریان) در جزیرهء لِسبوس رسید که آن را در همانجا دفن کردند و بر مزارش معبد و بارگاهی ساختند که تا روزی که آپولو خاموشش ساخت٬ برای مردم پیشگویی میکرد. بربط او را نیز میوزها به چنگ آوردند و به آسمان بردند و در میان ستارگان جای دادند. صورت فلکی Lyre (بربط) را هنوز میتوانید در آسمان ببینید. 

***
خب وقتی این داستان رو از این طرف و اون طرف جمع و جور میکردم تا کاملترین روایت اون رو اینجا بذارم که در عین حال قسمتهای مختلفش هم با هم جور در بیاد (چون همونطور که میدونید بیشتر اسطورهها٬ بویژه از نوع یونانیاش٬ چندین روایت دارند که گاهی زمین تا آسمان با هم فرق دارند.)٬ آره به این فکر افتادم که خب این داستان ارفه و اوریدیس یعنی چی؟ فقط همین؟ یک داستان بوده؟ یا به قول دوست و همکار ندیدهام مهران معمارزاده٬ اشارهای دارد به ارتباط مسئلهء جنـسی و مرگ؟ شاید آن هم باشد٬ اما در حین نوشتن این دو پیک٬ از دیروز تا امروز چیزی به ذهنم رسید.
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد٬ شاید هم روزی اتفاق بیفتد٬ کسی را که خیلی دوست میدارید به دلیلی از دست میدهید٬ نه اینکه خدای نکرده درگذرد٬ نه٬ بلکه عشق او را از دست میدهید که این برای کسی که کسی را دوست میدارد کم از درگذشتن او نیست. مدتی میگذرد تلاشهایی از سوی شما صورت میگیرد (البته کل ماجرا ممکن است برعکس هم باشد٬ یعنی شما او باشید) و به طریقی فرصتی دوباره به دست میآید و شما دوباره به هم میرسید در کمال ناباوری شاید. با خوشحالی دوباره میآغازید و میروید. او به شما اعتماد میکند و به دنبال شما میآید...
... به یاد داشته باشید٬ اگر به عقب نگاه کنید٬ اگر به گذشته نگاه کنید٬ دوباره گذشتهها را پیش بکشید٬ او به تارتاروس بازمیگردد و این بار دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود٬ هرگز٬ حتی اگر در ظاهر.

امیدجان یک حرکت جالبی کرده در این پیک آخرش که از دوستانش پرسیده اگر قرار بود در زندگی بعدی به شکل یک حیوان به این دنیا بازگردید ترجیح میدادید به صورت چه حیوانی باشید. دیدم در این بحران بیموضوعی چه از این بهتر که کمی در این باره صحبت کنیم! (با اجازه امیدجان!) البته توجه دارید که بعضی از صحبتها را قبلاً هم داشتیم و شاید برای چندی از دوستان قدیمیتر تکراری باشد ولی خب روزگار گذشته و دوستان تازهای به جمع ما اضافه شدهاند و بد نیست هر از چندی ما هم یک انبارگردانی داشته باشیم و برخی مطالبمون را بهروز کنیم.






بازگشت مجدد روح به زندگی در زمین را به چهار شکل فرض میکنند: نسخ و مسخ و رسخ و فسخ (همگی به فتح اول) و به ترتیب به معنای بازگشت به صورت انسانی و حیوانی و گیاهی و کانی (سنگ) است. اما نکته در این است که هیچ کس بعد از مرگ کوچکش (مرگ اصغر) به شکل یک رده پایینتر خود محشور (خشر اصغر) نمیشود٬ بلکه جهت همیشه رو به پیشرفت است و بعد از بُعد انسانی تنها راهی که پیش پای انسان قرار دارد ”مَلَک شدن“ است و بعد هم ”آنچه در وهم ناید“ اما موارد خاصی هم هست. کسانی که روحشان در زندگیهای زیادی که داشتهاند مدام جنایت میکند و همچنان اعمال ظالمانه و جنایات وسیع بشری پیشین خود را تکرار میکنند و در امتحانات زمینی تنها نمرهء رد میگیرند روح ایشان آنچنان سیاهی و آلودگی و جِرمی به خود میگیرد که دیگر نه تنها نمیتوانند جسمی گرفته و به زمین برگردند بلکه باید در واقع مجدداً بازیافت شوند. این ارواح در جایی (شاید عمیقترین نقطهء زمین) کاملاً سوزانده میشوند. آنچه در اصل سوزانده میشود همانا آلودگیهای هویت روح آنهاست چرا که روح ابدی است و فانی نیست. این روح چونان یک روح جدید است کاملاً فرمتشده ٬ کاملاً از هویت و آگاهی های پیشین فسخ شده . این روح حالا باید مسیر رشد خود را دوباره آغاز کند پس اول میرود که سنگ باشد تا با زمین آشنا شود و سپس حیات به شکلی ابتدایی در وی رسوخ کند و گیاه شود. بعد از چندین و چند بار گیاه بودن اگر شایستگی آن را کسب کند٬ تجربهء حیوانیت را شروع کند تا بلکه یک روزی دوباره نسخهای از شکل انسانی را دارا شود.
بگذریم
آزمونی بود که من از دوستی در سالهای دور آموختم و هر بار آزمودنش در دیگران مهر تأئید مجددی بر آن زد. اگر حوصله کنید زود رهایش نکنید به نتایج جالب و تفکربرانگیزی در مورد خودتان خواهید رسید.
یك چیزی را هم باید به یاد داشته باشید و آن اینكه این آزمون ”یك بار مصرف است“ بنابراین در جواب دادن به سئوالها دقت كنید، و در ضمن تقلب هم نكنید!
لطفاً به سئوالهای زیر یكییكی و به ترتیب جواب بدهید و پاسخ خود را در جایی یادداشت كنید(حتماً یادداشت كنید!) :
1. از بین تمام حیوانات دنیا شما كدام حیوان را بیشتر ازهمه دوست دارید؟
چرا؟ دلیل خود را یادداشت کنید...
2. حالا تمام حیوانات را پیش چشم بیاورید و حیوانی را كه پیشتر گفتهاید از بین آنهاخارج كنید، حالا از بین حیوانات باقیمانده كدام را بیشتر ازهمه دوست دارید؟
چرا؟ دلیل خود را یادداشت کنید...
3. حالا بگویید از بین حیوانات باقیمانده در دنیا (منهای آن دو تا كه گفتید) چه حیوانی را بیشتر از بقیه دوست دارید؟
چرا؟ دلیل خود را یادداشت کنید...
...
حالا تفسیر پاسخهای شما...
1. صفتی كه برای حیوان اول نوشتهاید نشاندهندهء آن ویژگیای است كه شما خودتان را آنگونه میپندارید یا به عبارتی خصوصیت آرمانی شماست.
2. صفتی كه برای حیوان دوم نوشتهاید بیانگر آن صفتی است كه مردم بیشتر شما را به آن میشناسند، و احتمالاً شما خودتان هم از این موضوع باخبرید.
3. و بالاخره صفتی كه برای حیوان سوم نوشتهاید به شما می گوید واقعاً، و نه ظاهراً، چه جور آدمی هستید.
خب چطور بود؟ از نتایج راضی هستید؟ نه؟ بله؟ چه راضی و چه ناراضی این پاسخها در طول زندگی تغییر میکنند و شما قادرید با کار کردن بر خود آنها را اگر نمیپسندید تغییر دهید.
جمعهء خوبی داشته باشید.

یک اقتصاددان ایتالیایی به نام ”ویلفردو پارتو“ ( Vilfredo Pareto) در سال ۱۹۰۶ حین تحقیق در مورد
توزیع ثروت در ایتالیا متوجه شد که ۸۰% ثروت کشورش در دست ۲۰% مردم کشور است، او این ۲۰% بانفوذ و ثروتمند را، اقلیت مهم و بقیهء ۸۰% جمعیتِ جامعه را اکثریت کم اهمیت نامید، بسیاری از محققان این پدیده را در امور تخصصی خود مورد بررسی قرار دادند و به نتایج مشابه جالبی رسیدند.
پیشتاز مدیریت کیفیت، دکتر ”ژوزف جورانکه“ که در سال ۱۹۴۰ در آمریکا می زیست، یک اصل جهان شمول را شناسایی کرد و آن را به پارتو نسبت داد، او این اصل را اصل پارتو یا قانون ۸۰/۲۰ نامید.
قانون مذکور یکی از مفیدترین مفاهیم موجود در زمینه مدیریت و زندگی است، به مثالهای زیر توجه کنید:
۸۰% سود شما مربوط به ۲۰% از محصولات یا خدمات شماست.
۸۰% بیماران دچار ۲۰% بیماریها می شوند.
۸۰% انبار شما از ۲۰% لوازم شما پر است.
۸۰% تصادفات مربوط به ۲۰% جرایم رانندگی است.
۸۰% شاخص سهام نربوط به ۲۰% شرکتها است.
۸۰% مشکلات پرسنلی سازمان شما مربوط به ۲۰% کارکنان است.
و بالاخره:
۸۰% موفقیت شما مربوط به ۲۰% از فعالیت شماست.
ما اغلب افرادی را میبینیم که در تمام مدت کار میکنند، اما ظاهراً کار زیادی انجام نمیدهند، اما انجام یک یا دو کار اصلی را به بعد موکول میکنند.
قاعدهء کلی ۸۰/۲۰ میتواند به عنوان یک یادآوری روزانه در خدمت شما باشد و به ما یادآور شود که ۸۰% زمان و انرژی خود را بر ۲۰% آنچه واقعاً مهم است متمرکز کنیم.
بدین منظور قبل از شروع هر کاری از خود بپرسیم: ”آیا این کار در زمرهء ۲۰% مهم است یا ۸۰% کم اهمیت؟“

منبع : نپ تیم
لینکهای روز
"افشای گناه از خود گناه بدتر است". (؟!)
هزاران نفر از مردم مادرید قول داده بودند که اگر اسپانیا قهرمان شودٰ سر خود را از ته بتراشند!
دنی گیزا (بازیکن اسپانیایی) گفته بود اگر قهرمان شوند با دوستدختر 27 سالهاش که از او سه بچه هم دارد ازدواج خواهد کرد!
رییسجمهور از روی سن پایین پرید!
من این رو امتحان نکردم، شما امتحان کنید به من بگید چی بود!!
بارداری دسته جمعی در مدرسه ای آمریکایی!
جالب بود، داشتم به این پیك پونهجان عزیز فكر میكردم در مورد ریش و سبیل مردان. در نظری كه برایش دادم گفته بودم كه این قضیه كاملاً مسئلهای وابسته به فرهنگ (Culture Oriented) و سلیقهای است. دیشب كه بالاخره فرصتی یافتم و داشتم مجدداً (بار دوم) سنتوری را می دیدم، و حواسم به شخصیتپردازی سه بعدی بود. امروز ناگهان متوجه شدم كه همین مسئله در بارهء ریش و سبیل هم كاملاً صادق است، یعنی میتوان با ریش و سبیل یك شخصیتپردازی سهبُعدی انجام داد. منظور از شخصیتپردازی سهبعدی در داستان یا فیلمنامه این است كه شما برای كاراكتر خود هر سه بُعدِ فیزیكی (جسمانی)، روحی-روانی و اجتماعی را تعریف كرده و به روشهای مناسب آن را نشان دهید. خب یكی از این روشها میتواند ریش و سبیل در مردان باشد.
ریش و سبیل، هم وابسته به جسم است و كاملاً فیزیكی، كه به طور مثال به خوبی وجود یك ته ریش میتواند جای یك سالك یا زخم قدیمی را در صورت برجستهتر كند، هم میتواند وضعیت روحی-روانی شخصیت را بیان كند: بیحوصله بوده ریشش را نزده، يا آدم مرتب منظم و مقرراتیای است و همیشه سهتیغه است یا شخصیت ظریف و وسواسگونی داشته و قرمهای دقیقی به ریش و سبیلش میدهد یا... ، و نهایتاً اينكه ریش و سبیل بسیار بلند یا كاملاً تراشیده یا شكل خاصی از آن مثلاً سبیلهای درویشی یا ریشهای مدل جدید خطی و پنترا و چه چه، میتواند اطلاعاتي از طیف فرهنگی اجتماعیِ خاصِ كاراكتر ما را به دست بدهد.

پ.ن: با عرض معذرت از دوستان، من این مدت درگیر خرید شب عید و یك كلاس تازه و یك همدردی بودم، مطلبم برای سنتوری تقریباً آماده است امیدوارم بیحرف پیش (!) فردا آپش كنم.
The story of Bable as is found in Genesis 11:1-9 as follows:
1 And the whole earth was of one language, and of one speech. 2 And it came to pass, as they journeyed from the east, that they found a plain in the
داستان بابل آنچنان که در سِفر (کتاب) آفرینش آمده است، بخش 11 آیات 1 تا 9 :
”1. و کلّ زمین یک زبان و یک کلام بود. 2. و آن [واقعه] چنین اتفاق افتاد، همانطور که از سوی شرق در سفر بودند، دشتی را یافتند در سرزمین ”شینار“، و آنجا سکنی گزیدند. 3. و قصد را، هر کس به دیگری گفت، بیایید خشت بسازیم و آنها را تماماً در آتش افکنیم. و آنان خشتهایی داشتند برابر سنگ، و دوغاب چسبناکی به عنوان ملاط. 4. و قصد را، گفتند، بیایید برای خود شهری بسازیم و برجی، که بالایش به فلک برسد، و بیایید نامی بنهیم خویش را، مباد که به خارج پراکنده شویم، بر پهنهء زمین. 5 . و ”رب“ فرود آمد تا ببیند آن شهر، و برج را، که فرزندان میساختند. 6. و ”رب“ گفت، اینک، مردم متحد هستند و یکی، و همگی ایشان یک زبان دارند، و این است که دست به کار شده اند: و اکنون هیچ چیز جلودارشان نیست از آنچه انجامش را در سر میپرورانند. 7. قصد را، بگذار پایین برویم و آنجا زبان ایشان را پریشان سازیم، باشد که دیگر قادر به فهم کلام یکدیگر نباشند. 8 . پس ”رب“، ایشان را به خارج پراکنده ساخت از آن زمان (و مکان) بر پهنهء کل زمین: و آنان ساختن شهر را رها کردند. 9. از این رو نامش را ”بابل“ خواندند، چرا که ”رب“ خواست تا مغشوش سازد زبان کلّ زمین را: و از آن زمان ”رب“بر گسترهء خاک گستراند آنان را، گستردنی.“
ترجمه توسط آرش امینیان
حالا ترجمه به زبان خودمونی با خوانش (!) امروزی (توسط یکی از همون آرشها):
داستان از این قراره که نوحی و دوستان (آهای! من چون با نوح رفیق فابَم اینطوری صداش میکنمها شما باید رعایت سنش رو بکنید)، بعد از اینکه کشتی شون روی کوه آرارت فرود اومد، از کشتی اومدن پایین و راه افتادن و به یه طرفی رفتن، که این طرف، از اونجایی که پیاده شده بودند به سمت جنوب غربی بود. رفتند و رفتند تا رسیدن به یه دشت بزرگ و سرسبز، حالا کی به این دشت سبز میگفت ”شینار“، خدا میدونست. خلاصه گفتند: همینجا خوبه دیگه، ببینید، این طرف رود، اون طرف هم رود، دیگه اون وَرتر هم که بیابونه (حجاز) این ورتر هم که خوزستانه (!)، همین جا میشینیم!
بعد گفتند خب بیاییم رو خودمون اسم بذاریم یه برجی هم بسازیم تا شاید برسیم به بهشت آسمون. و دست به کار شدند.
بعد خدا اومد ببینه بچههاش (!) دارند چه کار میکنند دید بهبه! بهبه! دو دقیقه چشم ازشون برداشتم ببین دارند چه کار میکنند!
بعد خدا گفت ”خب... میدونم چه کارتون کنم، فکر کردین؟! یه حالی بهتون بدم که حال تون جا بیاد!“
بعد اومد پایین و یه کاری کرد که دیگه هیشکی زبون هیشکی رو نفهمه. خب این جوری دیگه وقتی این یکی داد میزد ”نیمه!“ دیگه اون یکی نمیفهمید و احتمالاً بهش یه چارَکی یا تموم میداد. یا وقتی یکی رد میشد و بهشون میگفت ”خدا قوت!“ اونا فکر میکردند این داره بهشون فحش میده و میریختند سرش و یه فصل کتک سیر بهش میزدند. اون وقت چون این اتفاقات زیاد میافتاد دیگه کار پیش نمیرفت و هیچی دیگه... برج سازی متوقف شد و هر کی رفت سیِ خودش.
ببینم این شعارِ کی بود میگفت تفرقه بینداز و حکومت کن؟
ادامه دارد...
پ.ن: وقتی داشتم این ترجمهها رو مینوشتم این مسئله نظرم رو جلب كرد كه كشتی نوح با چه نیرویی حركت میكرد؟ بادبان كه نداشت از قرار معلوم، نیروی برق و بخار هم كه در كار نبود چون خیلی مونده بود تا ادیسون و وات دنیا بیان، انقدر آدم هم نداشتند كه بخوان پارو بزنند. فكر كردم احتمالاً یه نوار نقالهای چیزی درست كرده بودند و حیوونها روش میدویدند و اون یه پروانهای چیزی رو میگردوند. بعد یادم افتاد كه چه كاریه خب یه طنابی ریسمانی چیزی میانداخت تو آب و دلفینا و نهنگها و اسبهای آبی مگه مرده بودند؟ میكشیدند كشتیش رو.
یكی هم گفت اصلاً نیازی به نیروی محركه نداشت چون فقط قرار بود اونا رو از طوفان حفظ بكنه، اما باید در جواب این رفیقمون به عرض برسانم كه كاملاً در اشتباه به سر میبرید! اگه یادتون باشه (!) وقتی طوفان تموم میشه تا یه مدت نوحی اینا رو آب سرگردونند. بعد نوح به نوبت چند تا پرنده رو میفرسته این طرف و اون طرف تا ببینند خشكی مُشكی پیدا میشه یا نه تا بالاخره كبوتر سفیدی با یك شاخهء زیتون برمیگرده كه یعنی آره، یافتم! یافتم! (این همون كبوتریه كه پابلو جانِ پیكاسو اون تبدیل كرد به سمبل صلح واسه سازمان ملل یا نمیدونم كجا) دیگه سعی میكنم انقدر به سئوالام محل نذارم، یعنی چی آخه؟ این هم شد سئوال كه سر قلهء كوه جودی در آرارات درخت زیتون چه كار میكرده. ولش كن اصلاً چی داشتیم میگفتیم؟ آهان اینا رو داشته باشید تا به جاهای باحالتری برسیم. یه وقت دیدین دوباره سر از فیلم بابل هم در آوردیم.
در تكمیل مطلب قبلی در رابطه با رتبهبندی گوگل یا همان Page Rank باید اضافه كنم كه گوگل هر سه ماه یك بار رتبههایش را refresh میكند كه آخرین بارش همین چند روز پیش بوده كه رنكینگ بعضی صفحات عوض شد و بنابراین تغییرا احتمالی بعدی حدود بیستم فروردین خواهد بود.
دوم اینكه شما میتوانید با مراجعه به سایت Page Rank Checker و انتخاب گزینهء دوم یعنی Multiple PageRank Checker (برای من كه گزینهء اولی كار نمیكند) آدرس چند سایت یا وبلاگ را كه میخواهید (هر كدام در یك سطر) وارد كنید و با زدن دكمهء پایین آن رتبهء همهء آنها را ببینید و مقایسه كنید.
با انتخاب گزینهء سوم در همان صفحهء اول نیز میتوانید كدی را دریافت كنید كه یك نمایشگر Page Rank به شما خواهد داد بسته به سلیقه و مكانی كه میخواهید نمایشگر را بگذارید كد یكی از سه مدل را انتخاب و كپی كنید و سپس در قسمت ویرایش قالب از صفحهء مدیریت بلاگفا در قسمتهای پایین كد قالب خود بگذارید. بهتر است قبلاً از كد قالب خود یك كپی تهیه كرده و در یك فایل Notepad روی كامپیوتر خود نگهداری نمایید تا در صورت پیش آمدن هر گونه مشكلی كل آن را دوباره بازیابی نمیایید. توصیه میكنم برای اینكه جای كدهای اسكریپت را بعداً راحتتر پیدا كنید قبل و بعد از جای آن چندین بار Enter كنید تا فضای خالی ایجاد شده شما را راهنمایی كند به جای كد مربوطه، این كار در شكل قالبتان تأثیر نخواهد داشت.
در مورد استفادهء از شیوهء Ranking گوگل در انتخابات كشوری، دوستی در كامنتها گفته ” فقط می ماند که آنهایی که حق بیشتری دارند اگر دلشان بخواهد براساس منافع خود رای بدهند نه سود کلی چه میشود.“ اتفاقاً همین امروز در روزنامهء همشهری مطلبی دیدم از دكتر سید یحیی یثربی كه میگفت افلاطون بعد از معرفی و مقایسهء انواع حكومتها به ترتیب اعتبار و اهمیت، نكتهء مهمی را مطرح میكند و آن اینكه كارآیی این حكومتها مشروط به قانونمداری و دانایی محوری است و اگر این حكومتها این شرط مهم را نادیده بگیرند، در آن صورت اولویت آنها از نظر اعتبار معكوس خواهد بود. یعنی بدترین نوع حكومت، بهترین نوع آن شده و بهترین آنها هم بدترین خواهد شد. و ادامه میدهد ”از آنجا كه ما حكومت دینی را بهترین نوع حكومت میدانیم، اگر این حكومت شرایط لازم خود را نداشته باشد، [خودم: یعنی نه به قانون اهمیت بدهد و نه به دانایی و عقل] به بدترین نوع حكومتها تبدیل خواهد شد.“
به هر حال این یك نظر (یا نظریه) بود!

درضمن خوب شد هدایتجان مرا به یاد تاریخ امروز انداخت.
برای ثبت در تاریخ (!!) آمارگیرم الان در ساعت هفت شب تعداد 21416 بازدید كننده را نشان میدهد.
امروز میخواهم در مورد چیزی به نام Page Rank بنویسم. از چند روز پیش رتبهء صفحهء من متأسفانه از سه به دو تنزل کرده است. شاید در پایینِ ستون کناری متوجه شمارندهای که نشاندهندهء Page Rank این صفحه است شده باشید. این رَنک یا رتبه، درجهای است که گوگل به هر صفحه، و نه لزوماً به كل سایت یا وبلاگ، میدهد و بیانگر ارزش آن صفحه است برای ارائه در نتایج جستجوی یک کلمهء خاص. به عبارت دیگر هر چه رتبهء صفحهء شما (یا همان Page Rank آن) بالاتر باشد، وقتی کسی کلمه یا عبارتی را در گوگل جستجو میکند صفحهء شما که آن کلمه یا عبارت را در خود دارد، در نتایجی که گوگل ارائه میدهد در صفحات جلوتر و یا در صفحهء اول بالاتر خواهد بود.
به عنوان مثال ممکن است کسی کلمهء انتخابات را در گوگل سرچ کند، در این صورت صفحهء من با توجه به Page Rank آن و اینکه من این کلمه را چندان در وبلاگم مورد استفاده قرار ندادهام، شاید در صفحات بیستم تا سیُم نتایج جستجو هم نیاید. اما اگر مثلاً "برنادت سوبیرو" را سرچ کنید، صفحات وبلاگ مرا در همان صفحهء نخست خواهید دید. اما باز هم جایگاه آن به رتبهء من بستگی دارد و البته به زمان نوشتن آن مطلب مربوطه.
این رَنکینگ یا رتبه بندی کلاً دهتایی بوده و تعیین آن هم از فرمول خاصی تبعیت میکند. بالاترین رتبهء داده شدهء این رنکینگ مربوط به سایتهای پُربیـنندهای مانند موتورهای جستجوهایی همچون خود گوگل و یا یاهو است که در حدود 8 است.
عواملی که در محاسبهء رتبهء یک صفحه مؤثر واقع میشود مواردی است همچون تناوب زمانی آپ كردن و رفرش كردن آن صفحه، تعدد و تکرار کلمهء جستجوشده در آن صفحه (که البته رباتهای گوگل،

