
شاید این فوبیای عجیبغریب من منشاءش همین تجربهء لعنتیم باشد. من از یك چیز هست كه خیلی میترسم و از بچگی این را فهمیدم. من از اینكه یك فضانورد باشم كه در فضا برای تعمیر فضاپیمایم از آن خارج شوم و بعد كابل اتصالم پاره شود و من در فضای لایتناهی معلق رها شوم، كمال وحشت و هراس را دارم. یك بار دیگر این ترس را هنگام دیدن فیلم مأموریت در مریخ برایان دیپالما تجربه كردم حتی نتوانستم به آن صحنهء اواخر فیلم به طور كامل نگاه كنم. رویم برگردانده بودم.
و آن تجربهء لعنتی:
دیشب با یك رفیق دربارهء زندگیهای متوالی صحبت میكردم. از من پرسید كه آیا واقعاً این قضیهء جهنم و آتش و شكنجه و اینها واقعیت دارد، خب، جواب من مثبت بود. جریان صحبت به جای دیگر كشید اما بعد از خداحافظی من به یاد زمانی افتادم كه به خاطر یك خودكشی در یكی از زندگیهایم، چه كشیده بودم.
نه،... خبری از آتش و شكنجه با سیخ و میخ و اینها نبود. مرا بعد از مرگم به جایی برده و رها كرده بودند كه تاریك بود و ساكت و هیچ چیزی و هیچ كسی نبود و چیزی نبودكه زمان را با آن بتوان سنجید چرا كه زمانی هم نبود. گویی تا ابد باید در آنجا میماندم حتی نمیدانستم ابد چیست؟ نه جهتی، نه سمت و سویی، نه فروغی، نه صدایی، خودم بودم و خودم. بیخواب و بیداری، حركتی نبود كه حركت با بودن مبدأ و مقصد معنی میدهد.
آنقدر آنجا میمانی كه اجل واقعیات سر برسد، اما چون آنجا زمان ندارد، انگار كه برای ابد در فضای سیاه و بیانتها معلقی. نه گرسنه میشوی نه سیر، نه تشنه، نه خوابت میاید، نه میروی نه میمانی، فقط میتوانی فكر كنی و زندگیت را مرور. از این شكنجه بدتر؟ ای كاش میماندم و هر كاری میتوانستم میكردم... خدایا من را برگردان!!
صدایت هم تنها در ذهنت میچرخد و منعكس میشود.
خانمها! آقایان!
احتراماً به استحظار میرساند كه كلیهء زندگیهای پیشینِ اینجانب كه در این وبلاگ آمده، مربوط به دوران كارآموزی بنده در دورهء انرژیدرمانی بوده و روند این رؤیتها مدتهاست كه برای من متوقف شده است. تنها گاه گاهی اگر لازم دیده شود تصاویر كوتاهی از زندگی پیشین بیماری كه بر روی وی كار میكنم را به من نشان میدهند، كه آن هم حداقل یك سالی است كه پیش نیامده. طبق مطالعاتی كه در این زمینه داشتهام ظاهراً در تمام نحلهها و مكاتب این چنینی (رازورزانه) چنین است یعنی دیدن بعضی از زندگیهای قبلی كارآموز، یا بهتر بگویم رازآموز، در ابتدای طی طریق ایشان اتفاق میافتد كه احتمالاً به دلیل رساندن ایشان به این یقین است كه
ما روحی هستیم كه اگر لازم باشد بارها و بارها به این دنیا میآییم و برمیگردیم.
و بعد از اینكه این مهم حاصل شد دیگر نیازی به آن رؤیتها نیست. مگر برای عدهء معدودی كه شاید برای موارد خاصی لازم باشد از این توانایی برخوردار باشند (شاید برخی استادان معنوی).
در حال حاضر من هم همچون شما دیگر قادر به دیدن زندگیهای سابق خودم یا كس دیگری به طور دلبخواه و ارادی نیستم مگر لازم باشد كه نشانم دهند كه ظاهراً تاكنون الزامی پیش نیامده است.
تنها راه دیگری كه برای این كار، یعنی نشان دادن یا دیدن زندگیهای قبلیمان، میشناسم استفاده از هیپنوتیزم است. اما بازگرداندن سوژه به زندگیهای پیشین حتی برای هیپنوتراپهای مجرب هم كار ساده و بیخطری نیست، علاوه بر اینكه در صحبتی كه در این زمینه با استادم داشتم ایشان میگفتند كه موقع خواب كردن سوژه هالهء شخص هیپنوز شده در راستای طولی به دو پاره میشود و عامل (هیپنوتیزور) به درون آن راه یافته و كار میكند، اما اكثراً از این قضیه خبر ندارند و به همین خاطر هم برای اتصال دوبارهء آن دو هالهء دو پاره شده اقدامی انجام نمیدهند، درنتیجه شخص دچار نشت انرژی میشود و در عین حال راه ورود موجودات غیرارگانیك هم باز است. و این یعنی دردسر !
حالا جزو برنامههای من این هم هست كه در كلاسهای انجمن هیپنوتیزم ایران شركت كنم و در صورت نیاز كارهای تكمیلی لازم را هم از استادم بیاموزم تا بتوانم فقط برای درمان از این روش استفاده كنم.
در این روش (Past Life Terapy) با آگاهی از اتفاقی كه در یكی از زندگیهای گذشته افتاده و پاك كردن آن اثرات ناخودآگاه آن در این زندگی برطرف میشود. مثلاً كسانی كه سردردهای میگرنی یا كلاستریك دارند شاید یك شلیك در سر یا ضربهء به سر منجر به مرگ داشتهاند یا در یكی از زندگیهایشان در اثر تومور مغزی فوت شدهاند.
یا شاید بتوان بیماران آسمی را با پاك كردن خاطرهء غرق شدنشان در آب یا خفگی در اتاق گاز یا به هر علت دیگر، بهبود بخشید.
همین الان یكی از خوانندگان این وبلاگ هست كه وقتی تلفنی صحبت میكردیم و از درد پایش شكایت داشت، من ناگهان تصویر شخصی را دیدم كه در ناحیهء كمر درست بالای ران چپش از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. و وقتی از او پرسیدم كه آیا پای چپش است كه درد میكند، تأیید كرد. جالب آنكه همانطور كه حدس میزدم در تصاویر MRI كه تهیه كرده بودند چیزی یافت نشده بود (گلولهء به جا مانده از زندگیهای قبل را نمیتوان با MRI دید!). درضمن باید این را هم اضافه كنم كه معمولاً (اگر مشكل بیمار كارمیك نباشد) درد و ناراحتی بیمار در همان حدود سنی شروع میشود كه اتفاق اصلی در زندگی قبلیش رخ داده است.
و اما كارما
كارما یعنی ”كارِ ما“ یعنی ما هر كاری كه میكنیم عیناً به ما برمیگردد. كارهایی كه در حق خودمان انجام میدهیم بلافاصله اثرش برای ما شروع شده و ادامه مییابد، چه در این زندگی چه آن دنیا و چه در زندگیهای بعدی، چرا كه در واقع اثرات آن كار را ما به پروندهء روحی خود اضافه میكنیم. ولی چون این قسمت داستان تقریباً واضح است و حلشده، معمولاً مراد از كارما، كارِ ما در قبال دیگران و محیط اطرافمان است كه علاوه بر اثرات و پیآمدهایی كه طبق قانون علیت در همین دنیا و همین زندگی گریبانمان را خواهد گرفت (حالا به سختی یا به نوازش)، عین همان عمل (كار) در زندگیهای بعدی با همان آدم یا آدمها بر خودمان اِعمال خواهد شد. مطابق با این تعریف بهتر است یك بار دیگر فكر كنید كه آیا واقعاً این كاری كه دارید برای دیگری انجام میدهید خوب است؟ اگر شما او بودید و او شما، و مثلاً او بدون اجازه از شما چنین كاری در حق شما انجام میداد چه احساسی داشتید، چون روزی این اتفاق خواهد افتاد.
كارماها در آسمان هفتم توسط زحل قضاوت شده و توسط عطارد در آسمان دوم اِعمال میشوند.
كسی نمیتواند كارمای دیگری را پاك كند مگر آن را به گردن خود بگیرد. ظاهراً تنها، روح بزرگ محمدی (روح آدم تا محمد و بعدش) است كه به درجهای رسیده كه قدرت شفاعت كارمای بعضیها را دارد كه آن هم حتماً شرایطی دارد.
آن چیزی كه آویز گردنبند بود علامت مهر سلیمان بود. میدانید آن چیست؟ همین علامت ستارهء اسراییل است كه دیدید، این ستاره به ستارهء داود معروف است، این ستاره در درون یك دایره كه باشد علامت مهر سلیمان خواهد بود.
این برای خودم هم خیلی عجیب و در عین حال هیجانانگیز بود. شاید علت آن این بود كه در اوایل كارآموزیم، وقتی یك سری حركات خود بخودی انجام میدادم، (كه قبلاً هم در بخش تولدهای مكرر گفتهام) یك روز یك حركت عجیب و غریب یوگایی برایم انجام شد كه یك قسمت بسیار سخت داشت. درست پیش از آن من به طور كاملاً ناخودآگاه و غیرمترقبه همزمان با بیرون دادن بازدم ناگهان گفتم: ”یا سلیمان!“ این اتفاق خیلی برایم عجیب بود، از تعجب ماتم برده بود. وقتی قضیه را به استادم گفتم (در مورد گفتنِ ”یا سلیمان“) ایشان خیلی خونسرد گفت ”خب در مراحلی لابد قراره حضرت سلیمان كمكت كنه“، همین!
شبی كه آن اتفاق افتاد و من گردنبند را از علی گرفتم، وقتی كه رفتم بخوابم و همه خوابیده بودند، من ناگهان بیدار شدم. یك حال خاصی داشتم، با خودم گفتم یك كم از همان حركات شمنی یا یوگایی (یا هر چی) كار كنم تا آرام شوم.
خود بخود دستم رفت به سمت پشت گردنم و گردنبند را درآورد. بعد خودِ علامتش را در دست گرفت. (اینكه دارم از افعال سوم شخص استفاده میكنم علتش این است كه اصلاً این كارها تحت اختیار من نبود). من بیدار بودم دیگران را هم كه خوابیده بودم میدیدم نشسته بودم روی تختم و این كارها اتفاق میافتاد. وقتی چشمهایم را میبستم میتوانستم آن علامت (مهر سلیمان) را ببینم. بعد آن علامت را، اگر درست یادم باشد، اول گذاشتم روی پیشانیم، انگار كه دارم خودم را مهر میكنم، بعد آمد روی لبهایم و بعد روی گلویم و همین طور در امتداد خط وسط بدنم نقاط خاصی مهر شد تا روی ناف و بعد هم روی خط وسط پشتم و تا برگشت دوباره روی پیشانی. بعد از آن را خوب به یاد ندارم ولی به نظرم دوباره انداختمش به گردنم و یك سری حركات دیگر انجام شد و بعد رهایم كردند و من هم افتادم روی تخت خسته از آن حركات سخت كه فكر میكنم حداقل یك ساعتی طول كشیده بود.
بعداً به نظرم رسید كه مهر سلیمان در اهرام مصر چه میكرده؟ ولی دیدم زیاد هم عجیب نیست، سلیمان پادشاه بنیاسرائیل بوده، بنیاسرائیل هم طبق روایات اهرام را برای فراعنه میساختند، پس به احتمال قوی مهر سلیمان پیش بردگان قوم بنیاسرائیل بوده و آنها هم به دلایلی خواسته اند آن را در یك جای امن برای مدتها محفوظ و مخفی نگه دارند، خوب كجا بهتر از مقبرهء یك فرعون؟
و چند قرن بعد من و آن همكار ایتالیاییام پیدایش كردیم، و احتمالاً او یك طوری آن را از من ربوده بوده تا اینكه حالا و در این دوران من دوباره پَسش گرفتم.
توضیحاً بگویم زخمهای دوستم تا مدتی طولانی عود نداشت تا بالاخره دوباره عود كرد ولی بسیار خفیفتر در حدی كه با یكی دو ورق كپسول سفالكسین برطرف شد آن هم بدون ترشح از زخمها. از بعدش دیگر خبر ندارم.
پ.ن: الآن یادم آمد كه چند روز بعد از آن شب یك روز صبح وقتی كه داشتم میرفتم بیمارستان (آن موقع اینترن بودم)، یك اتفاق باورنكردنی دیگر برایم رخ داد. داشتم پیاده میرفتم تا ایستگاه اتوبوس. در خیابان گرگان (نامجوی فعلی) بودم. یك جایی از این دست خیابان میرفتم به آن طرف، وقتی داشتم از روی جوی آب رد میشدم، دیدم روی بلوك سیمانی كه در دیوارهء جوی آب قرار دارد، نوشته شده آرش و كمی آن طرفترش هم یك ستارهء داود كشیده شده بود، در واقع انگار وقتی كه هنوز سیمان آن بلوك خشك نشده بود یك كسی با انگشت یا یك تكه چوب روی سیمان اینها را نوشته بود. اول رد شدم ولی بعد یاد آن شب افتادم و برگشتم دوباره به آنها نگاه كردم. وقتی بیشتر دقت كردم دیدم دستخط نوشته مثل خودم است یعنی اینكه گویی آن كلمهء آرش را خودم نوشته باشم، (مثلاً من عادت دارم سهنقطهها را گرد میكشم، آن ”آرش“ هم همینطور بود، همینطور انحنای شین و مَدّش). خلاصه شاید حدود یك دقیقه ایستادم و نگاهش كردم و بعد رفتم. فردای آن روز وقتی دوباره خواستم پیدایش كنم و ببینمش نبود اغراق نكردم اگر بگویم از بالا تا پایین خیابان گرگان را به كنارهء جوبش نگاه كردم و چند بار بالا و پایین رفتم ولی اگر شما آنها را دیدید من هم دیدم.
پ.ن 2: مشابه این قضیه (پ.ن اولی) یك بار دیگه برام اتفاق افتاده بود. یه بار واسم میخواستند فال قهوه بگیرند، وقتی فنجون برگردوندم و خشك شد و نعلبكی رو برداشتم دیدم روی دیوارهء فنجون با دستخط خودم نوشته ”آرش“ !
فكر میكردم دیگر از زندگیهای گذشتهام به جز آنهايی كه گفتهام چیزی به یاد نداشته باشم، ولی بعد از دیدن فیلم ”اثر پروانه“ (Butterfly Effect) به یاد اتفاقاتی افتادم كه یك بار طی انرژیدرمانی یك دوست همخانهایم برایم افتاد. البته قضیه زیاد هم مثل داستان فیلم نبود، ولی خوب، چندان بیربط هم نبود.
یك بار میخواستم روی همخانهایم كار كنم. این دوستم توی موهای پشت سرش، بالاتر از گردن، چهار تا زخم مثل چهار تا نقطه در كنار هم داشت كه این زخمها هر از گاهی عود داشتند و عفونت میكردند و ترشح میدادند و او باید آنتیبیوتیك میخورد تا به سختی و كم كم بهتر میشد. بعد همینطور خشك میماند تا دفعهء بعدی... وقتی فهمید كه من از این كارها میكنم به من گفت بیا روی این كار كن شاید از شرش خلاص بشوم. این را هم بگویم كه فكر كنم میگفت به مدت ده سال یا بیشتر این چهار تا زخم را داشته و همیشه همینطور عود میكرده و خوب میشده است. بالاخره یك بار كه دوباره عود كرده بود شروع كردم و برایش كار كردم. حین كار كردن یعنی همین انرژی درمانی یا به قول استادم دعادرمانی یك هو دیدم كه این همخونهایم كه اسمش علی بود تو یك زندگی قبلیش یك سرخپوست بود كه به همراه قبیلهاش به یك قبیلهء دیگر حمله كرده بودند، بعد همین علی را دیدم كه در همان هنگامهء جنگ رفت سراغ یك چادر از این چادرهای سرخپوستی، توی چادر یك زن سرخپوست بود با یك نوزاد در بغلش. این سرخپوست مهاجم رفت سراغ آن زن و... بعدش وقتی میخواست از چادر بیرون برود، آن زن یك چیزی مثل چنگك ، مثل اینهایی كه با آنها كاه باد میدهند، را برداشت و از پشت فرو كرد در پشت سر علی (كه در آن زمان سرخپوست مهاجم بود) در همان جایی كه حالا مدام زخم میشد.
وقتی كه كارهای اولیه را تمام كردم، سعی كردم كه این PastLife را پاك كنم ولی نمیشد، نگو كه این یك كارما است و ما نمیتوانیم زیاد كارماها را پاك كنیم. اما اصل آن چیزی كه میخواستم بگم اینجاست، وقتی كه دیگر كارم تمام شده بود و داشتم برای آخرین بار همه چیز را چك میكردم ناگهان وارد یك پست لایف دیگر شدم.
ظاهراً یك پست لایف مشترك با همان دوستم علی بود. در آن زندگی میدیدم كه من و علی دو باستانشناس ایتالیایی هستیم و داریم در یك جایی مثل اهرام مصر توی یك تونل تاریك با چراغقوه جلو میرویم معمولاً چنین صحنههایی را برای معرفی نشان میدهند. بعد دیدم كه من دارم یك گردنبند بزرگ و باشكوه را از گردن علی در میآورم. این گردنبند یك زنجیر نسبتاً كلفت داشت و یك چیز بزرگی از آن آویخته بود كه بعداً فهمیدم چه بود. همزمان با اینكه داشتم میدیدم همان اعمال را هم در عالم واقع انجام میدادم، یعنی اگر كسی ما را نگاه میكرد، میدید كه من دارم یك گردنبند موهومی را از گردن علی در آورده و میاندازم به گردن خودم.
اما...
ادامه در پيك بعد
وقتی این سایت بهم گفت كه در زندگیهای قبلیم كجا بودم و چه كاره بودم، چون خودم یه تعدادی از آنها را دیده بودم به اینكه شاید بقیهاش هم تا حدودی درست باشند فكر كردم، وقتی داشتم دوباره متن مربوط به خودم را میخواندم با دیدن این قسمت:
"You were a sane, practical person, a materialist with no spiritual consciousness. Your simple wisdom helped the weaker and the poor."
یك دفعه به خاطر آوردم. یكی از Past Lifeهایم را به یاد آوردم كه در یك موقعیتی كه انتظارش را نداشتم دیده بودم.
یك روز كه خیلی وقت بود دیگر پستلایفی از خودم ندیده بودم، داشتم فكر میكردم كه بیشتر صحنههایی كه من از زندگیهای قبلیم دیدهام در ارتباط با كسانی بوده كه آنها را میشناختهام، چرا من یك Past Life كه در آن آشنایی نباشد ندیدهام؟ (آن موقع هنوز Past Life رقصندهء هندی را ندیده بودم). بعد پاشدم و آماده شدم تا یك چنین پستلایفی از خودم ببینم. هرچی زور زدم هیچی نیومد. گفتم نمازم رو بخوانم، شاید بعدش بشود، باز هم نشد. درست وقتی كه دیگر پاهایم خسته شده بود و میخواستم بلند شوم، ناگهان یك كاملهمرد شاید شصت، شصت و پنج ساله، ولی قبراق و سر حال را دیدم. شبیه انگلیسیهای زمان شرلوك هلمز بود مثلاً، با خط ریش بلند و سفید، و سبیلی كه مثل افسران انگلیسی قدیم تاب داده بود، آن هم سفید، با یك كلاه انگلیسی، از همانها كه بالایش گرد است و لبهء كوتاهی دارد كه رو به بالا برگشته است. و بالاخره كت و شلوار و جلیقه و ساعت جیبی كه زنجیرش از این جیب به آن جیبِ جلیقه میرود و چتری كه به جای عصا استفاده میشد.
من این آقا را دیدم كه از خانهای (خانهاش؟) بیرون آمد و از در نردهای آهنی حیاطش گذشت و سریع و سبك در حالی كه در افكار خودش فرو رفته بود از پیادهرو به جایی میرفت. در حیاط نردههای سیاه با پیكانهایی بر نوك خود داشت، و در كنار خیابان خلوت چند بچه بازی میكردند كه به آن آقا سلام كردند ولی او چنان در خودش بود كه متوجه نشد.ظاهراً آن مرد به محل كارش كه یك آزمایشگاه بود میرفت.
در آزمایشگاه یك مرد دیگر هم بود. به نظر می رسید او یك دستیار باشد كه اگر چه او هم دانشمند است ولی مانند شاگرد آن آقاست. مثلاً وقتی مرد انگلیسی وارد آنجا شد فوراً برای درآوردن كت او پیش رفت. او مردی حدوداً سیو چند ساله به نظر می رسید، لاغر با یك بینی عقابی و قیافهای نه جندان دلچسب. (اگر كتابهای تنتن را دیده باشید، باید بگویم یك كسی بود از نظر ظاهری شبیه به نستور، خدمتكار قصر كاپیتان هادوك!) احساس میكردم كه شخصی است جاهطلب و بلندپرواز كه شاید از انجام بعضی كارها هم در این جهت دریغ نكند.
آن دو میروند بر سر یك ظرفی مانند یك تشت یا لگن. داخل آن لگن یك تودهء سفید لوبیایی شكل بود به اندازهء تقریباً یك هندوانه. آن آقای انگلیسی با چنان هیجان و وجدی به آن نگاه میكرد و با دستیارش حرف میزد كه گویی چه شقالقمری را به انجام رساندهاند!
در همین اَثناء این آقای دانشمند انگلیسی ناگهان دستش را روی قلبش گذاشت و حالش بد شد و در حالیكه در بغل دستیارش بود، جان به جانآفرین تسلیم كرد.
خیلی خواستم بدانم كه آن جسم توی ظرف چه بود.
وقتی بالاخره دانستم، نزدیك بود خودم هم سكته كنم!
آن یك جنین بود !
این یكی آنقدر عجیب و غریب است كه همان بهتر است كه فراموشش كنم! فكرش را بكنید سالها پیش یك دانشمندی (حالا با اینكه او من بودم یا نبودم، كاری نداریم) موفق شده بوده تا یك جنین كامل را بیرون از رحم زنی پرورش دهد!
درسی كه از این زندگی باید میگرفتم چه بود؟
”حتی اگر آنقدر دانشمند و عالم باشی كه بتوانی انسانی را هم بسازی، جانش در دست تو نیست و آنكه داده است، در همان لحظهای كه فكر میكنی لازمش داری، پَسَش میگیرد تا بلكه با مرگت هم درسی به تو داده باشد.“
چند وقتی هست كه از Past Life هایم آپ نكردهام (بالا نینداختهام!). بعد از آنهایی كه تعریف كردم، فقط دو سه تا Past Life دیگر دیدم امّا جزئیات آنها را دیگر مثل قبلیها نمیدیدم و تنها در حد یك یادآوری كلی بودند. در یكی از آنها، یكی از زندگیهای پیشینم، در قالب (كالبد) یك رقاصهء معبد در هند زندگی میكردم. با همان ترتیبات گفته شده در پیكهای پیشین، خودم را میدیدم، زنی هندی، با پوستی قهوهای روشن، با یك ساری به رنگ زرد روشن و نارنجی پررنگ (Indian Yellow) در حال رقصیدن در صحن یك معبد با ستونهای سنگی، اما جالب این بود كه كس دیگری را نمیدیدم، احساسم این بود كه گویی برای خودم یا برای معبد یا احتمالاً در آن زمان برای خدایی كه به او اعتقاد داشتهام میرقصیدم. چیزی كه در آن لحظه گرفتم این بود كه رقص هم نوعی شارژ انرژی چاكراها و نیز تعادل بخشیدن به هالهء انسانی است. وقتی كف دستها به طور مرتب و پشت سر هم روبروی شكم (چاكرای خورشیدی) و سینه (چاكرای قلب) حركت میكنند، چرخش آن چاكرا تنظیم میشود. حركت كمر و شكم به جلو و عقب (مثل رقص تكنو) چاكرای دو (روابط عاطفی) را بهبود میبخشد.
دیدن این صحنهها از این زندگیام برایم خیلی جالب و تأثیرگذارتر از بیشتر آنهایی بود كه قبلاً دیده بودم. احتمالاً این زندگیام یكی از عللی است كه من از بچگی علاقهء خاصی به هنر رقص داشتم و هر وقت از درس یا هر كار یكنواختی خسته میشدم با كمی رقصیدن شارژ میشدم و سرحال میآمدم. رقص یكی از هنرهای هفتگانه و تریپسیكوز، یكی از Museهای نهگانهء آپولون مسئول آن است.
بگذریم، دیدن این Past Life چندان مرا به هیجان آورد كه باعث جوشش شعری شد كه با چیزهایی كه قبلاً نوشته بودم متفاوت بود، از این نظر كه موزون بود و آهنگین. آن را در پیك بعدی میآورم: ”تاكنون در معبدی روئیدهای آیا؟“
اول:
باز هم بعضی دوستان (حضوری)، میپرسند كه اینها داستاناند؟ یا از كدام كتاب گذاشتی، معرفی كن ما هم بخوانیم!
و من باز هم توضیح میدهم كه اینها صحنههایی از زندگانیهای قبلی خود من (آرش) هستند كه چند سال پیش هنگامی كه یك دورهء انرژی(دعا)درمانی را در دانشگاه، به طور فوق برنامه میگذراندم، بتدریج و طی دفعاتی جداگانه دیدهام. چگونگی و كیفیت دیدن آنها را هم پیش از این گفتهام، با مراجعه به آرشیو موضوعی ”تولدهای مكرر“ میتوانید كل مطالبی را كه در این زمینه در این وبلاگ تاكنون نوشتهام را ببینید.
دوم:
در حال حاضر ظاهراً دیگر نیازی به دیدن زندگیهای گذشتهء خودم یا كس دیگری ندارم، با اینحال در صورت لزوم یا گاهی در صورت اصرار شاید چیزهایی را نشانم دهند.
سوم:
فایدهء این دیدنها چیست؟
1- برخی شبهاتی كه داشتم در رابطه با عدل الهی برطرف شد.
2- با بالا آمدن اطلاعات نوری ثبت شدهء این Past Life ها علاوه بر اینكه علت بعضی احساسات خاص یا عادتها یا مشكلات بر من معلوم میشد، به طور كلی با پاك شدن آن اطلاعات از روی كالبد ستارهای این زندگی ما امكان برطرف شدن برخی بیماریها، ترسها (فوبیها)، و... نیز وجود دارد.
3- با دانستن بعضی از زندگیهای پیشین خود یا دیگران میتوانیم، و باید، درسهایی را كه میبایست قبلاً میآموختیم و نیاموختیم و حالا در این زندگی فرصت آموختن آنها دوباره در اختیار ما قرار داده شده را پی بگیریم.
و گرنه دوباره به خاطر آنها بازخواهیم گشت!
و امّا بعد:
جورج
در یك زندگی من مردی انگلیسی بودم به نام جورج. تیپ و قیافهء این جورج چیزی شبیه به هنرپیشهء معروف راجر مور (یكی از بازیگران سابق نقش مأمور 007 جیمز باند) بود.
من صحنه را از جایی دیدم كه در یك روز نیمه ابری جورج (یعنی من سابق!) در حال خداحافظی از همسر اتوكشیده و عصاقورتدادهء خودم هستم. اینكه همسرم را اینطور توصیف كردم دلیلش شاید این است كه او تیپیك یك زن انگلیسی بود با كتدامنی سفید كه كتش شش دكمه داشت و كلاهی سفید با لبهء برگشته به پایین (مثل كلاه كارتون زبلخان، ولی با لبهای پهنتر و سفید)، و صورتی كه مدام سعی دارد خود را خونسرد نشان دهد ولی نوعی نگرانی مادرانه در چشمانش موج میزند.
من هم یك دست كت و شلوار تیره با خطوط ظریفِ روشن و كراوات به تن داشتم، خیلی شیك و اتو كشیده مثل هر انگلیسی مرتب و منظم دیگری.
به نظرم صبح بود. جلوی در منزل با بوسهای قراردادی خداحافظی كردیم و من سوار اتوموبیلم شدم. میبینم كه از پُلی میگذرم و بعد به جایی میروم مثل یك مجتمع مسكونی منتها اینجا ساختمانی چندین طبقه است كه در تمام آپارتمانهای آن به راهرویی در محیط بیرون باز میشود، نه راهپله و راهرویی سرپوشیده و داخلی، اگر دیده باشید شبیه به ساختمانهای سازمانی صنایع دفاع در مجتمع چمران (نوبنیاد) ولی دلبازتر و شلوغتر.
آنجا من كلید آپارتمانی را دارم، كه بعد میفهمم آپارتمان مخفی خودم است (Love Nest)، در را باز میكنم و از دَم در دختری را روی تختخوابی فلزی، شاید فرفورژه، میبینم. ناگهان میبینم كه آن دختر وحشتزده برمیخیزد و جیغی میكشد. وقتی من برمیگردم همسرم را میبینم كه مرا تعقیب كرده و در همان لحظه در حال غش كردن بود. دیدنم من همین جا تمام شد. و در همان حال ماندم تا بدانم اینها در زندگی فعلیام چه كسانی بودند و قرار است كه با دیدن این قسمت از این زندگی خاص چه چیزی را متوجه بشوم.
بعد دانستم كه آن دختر (معشوقه)، همان دوستدختر آن زمان من بود (همان كه در زندگی ماهیگیر كامبوجی، همسر خائنم بود) و همسر انگلیسیام در آن زندگی، مادر همان دختر (دوستدخترم) در زندگی فعلی است.
قضیه این بود كه آن موقعها مادر این دوست من، كه از وجود و دوستی من با دخترش هم خبر داشت و چند باری هم من به خانهء آنها رفته بودم، مدام ابراز نگرانیهای بیش از اندازه و كمی غیرمعمول میكرد و اگر از دخترش خبردار نمیشد، یا گاهی كه دربارهء من در خانه صحبت میشد، حالش بد میشد و معدهدرد میشد و پرخاشگری میكرد و خلاصه یكی دوبار هم كار به بیمارستان كشیده بود. و تمام اینها در حالی بود پیش از این اصلاً چنین اخلاقی نداشت و خیلی خوب و منطقی با همه چیز برخورد میكرد و دراین بین هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاده بود و همین بیشتر همهء ما را متعجب میساخت.
جالب اینكه این خانواده چند سالی را هم در انگلستان گذرانده بودند.
خلاصه به نظر میرسید قرار بود با این جابجاییها و تعویض نقشها همهء ما چیزهای جدیدی در مورد عشق و نفرت، وفاداری و خیانت، بیتفاوتی و نگرانی بیاموزیم و ازهمه مهمتر مقداری از كارماهای خود را هم به هم پس بدهیم.
پسنوشت: حالا كه دارم فكر میكنم هیچ بعید نیست كه مادر آن دوستدخترم، همان فاسق زنم و قاتل من در زندگی كامبوجیام بوده باشد. جور در میاد!
این نوشته دنبالهء Past Life خواهر و برادر آمریكایی است:
بعد از دیدن آن Past Life من به آن دوست زنگ زدم و داستان آن زندگی (و در اصل مرگی) كه دیده بودم را برایش تعریف كردم. از او پرسیدم كه آیا از آب میترسد؟
او برایم گفت كه در حال حاضر نه، ولی در زمان كودكی در باغی كه پدربزرگش داشته، استخری بوده است، بسیار بزرگ (فكر میكنم گفت از این استخرهای آبیاری كه در اصل محل ذخیرهء آب هستند بوده) و هر وقت با فامیل به آنجا میرفتند، او به شدت میترسیده و از آن استخر دوری میكرده، در حدی كه حتی به نزدیكی آن هم نمیرفته و با جیغ و داد و گریه خود را به دامن بزرگترها میانداخته تا او را از آنجا دور كنند، وقتی از او پرسیدم تا كی اینطور بوده، بعد از اینكه كمی فكر كرد به یاد آورد كه تا اوایل دوران راهنمایی، یعنی همان حدود 12-13 سالگی.
الآن خوب به خاطر ندارم كه وقتی در مورد ترس از بقیهء استخرها یا دریا و یا حتی حمام پرسیدم چه جوابی داد ولی هر چه كه بود به نظرم چون محیط باغ و درختها و آن استخر، كه حالت طبیعی داشته، بیشتر تصاویر آن زندگی را تداعی میكرده و احتمالاً پدر مادر آن زندگیاش هم در این زندگی در بین فامیل وی حضور داشتهاند، این حالت (وحشت) در آن زمان به او دست میداده است.
من خودم هم كه در بچگی با آب مثل جن و بسما... بودم. تا 11 سالگی دریا را ندیده بودم و هیچ علاقهای هم به دیدنش نداشتم (و ندارم)، این در حالی است كه من تا پایان دیپلم در شمال زندگی میكردم (البته نه یك شهر ساحلی). در تمام عمرم فقط یك بار به استخر رفتهام و هنوز هم شنا بلد نیستم. فكر میكنم من تعداد زیادی مرگ بر اثر غرقشدگی و خفگی در آب داشتهام. البته در حال حاضر اوضاعم خیلی بهتر شده، ولی هنوز از دریا خوشم نمیآید، شایدم مربوط به آخرین تصویر آن به هنگام یكی از مرگهایم باشد. ماهیگیر كامبوجی را میگویم.