”سلیمان كاپار“ در سال 1966 در شهر كوچكی در سواحل مدیترانه متولد شد. او از زمانی كه میتوانست كلمات را كنار هم بچیند٬ انگشتش را به طرفی میكشید و به پدر و مادرش التماس میكرد كه او را به نهر ببرند. از آن موقع به بعد او مدام این خواهش را از آنها میكرد! همانطور كه توانایی او در سخن گفتن افزایش مییافت جزئیات زندگی پیشینش را با جزئیات بیشتر و بیشتری شرح میداد. میگفت كه قبلاً نامش مِهمَت بوده و در روستای ”اكبر“ به آسیابانی اشتغال داشته و در یك مشاجره به قتل رسیده است. او با استفاده از زمان حال در جملاتش مُصر بود كه ”من متأهلم٬ دو پسر و یك دختر دارم٬ یک اسب دارم.“ او مادرش را به خاطر میآورد و میگفت كه پدرش بر سر او هوو آورده است. او اضافه میکرد: ”حتماً زن دومش همهء پولهای او را بالا کشیده است.“
او نحوهء مردنش را توصیف میكرد كه یك مشتری عصبانی كه نام او نیز مهمت بود٬ با یك بیلچهء آرد به کلهء او زده و او را به قتل رسانده بود.
سلیمان كوچولو به قدری این واقعیات را تكرار كرد كه مادرش او را تا پیش از آن که به سن دو سالگی برسد٬ به ”اكبر“ كه چندین روستا از محل سكونتشان فاصله داشت برد. سلیمان او را تا نهر و آسیاب راهنمایی كرد و وقتی به محل سكونت قبلیش رسید٬ به طرف آن اشاره كرد. در سفر دومش به آنجا٬ او با مادر ”مهمت بكلر“ روبرو شد و بلافاصله او را شناخت و به او سلام كرد. آن زن اعتراف كرد كه پسرش یک آسیابان بوده كه چهار سال پیشتر از آن در مرافعهای٬ با یك بیلچهء آرد به قتل رسیده است. سوابق دادگاه توضیحاتی را كه سلیمان دربارهء قتل میداد٬ تأئید میكرد. او در مورد جزییات خانواده نیز از قبیل ازدواج مجدد پدرش واقعیت را گفته بود (البته در مورد اسب اشتباه میکرد٬ اسب به پدر مهمت تعلق داشت).
این دو خانواده تا قبل از آنكه این اتفاقات رخ دهند٬ همدیگر را نمیشناختند - خانواده سلیمان گندمهایشان را در آسیابی در دهكدهء خودشان آسیاب میكردند. سلیمان٬ همانطور كه بزرگتر میشد با خانوادهء مهمت ملاقاتهای مكرری داشت و همچنان معتقد بود كه ”مهمت بكلر“ است٬ تا جایی که حتی میخواست ادعای زمینهای مهمت را بکند. در یکی از دفعاتی که او به ”اکبر“ رفت٬ به سمت مرد غریبهای اشاره کرد و فریاد کشید: ”اون منو کشت!“ او به طرف ”مهمت بیرقدار“ ٬ قاتل محکوم شدهء ”مهمت بکلر“ اشاره میکرد.

”کارول باومن“ بعد از ذکر این داستان از کتاب ”تناسخ و بیولوژی“ اثر ”دکتر یان استیونسن“ میگوید:
پروندهء سلیمان از ویژگی مهم دیگری نیز برخوردار است. او یک نقص عضو داشت که به یک پیوند جسمانی بین گذشته و حال میماند و تمام شواهد را به این سمت سوق میداد که او همان مهمت بکلر دوباره متولد شده است. نشانههای مادرزادی در بسیاری از پروندههای دکتر استیونسن وجود دارند و در سرتاسر تحقیقات اخیر او مشاهده میشوند.
سه نفر شاهدی كه در لحظهء تولد سلیمان حضور داشتند٬ جملگی اظهار میكردند كه پشت جمجمهء سر سلیمان در هنگام تولد٬ مسطح و نرم و پوست آن چین خورده بوده و به یک جای زخم كمرنگ شباهت داشت. دكتر استیونسون خودش این پسر را در سن هفت سالگی معاینه کرده و گزارش داده بود که نشانهء مادرزادی او هنوز قابل رؤیت٬ نرم٬ گود و کمرنگ است و بر سطح آن کمی مو روئیده است. شباهت زیادی به زخم بد جوش خورده ناشی از یک ضربه به پشت سر داشت. دکتر استیونسن پس از بررسی پروندهء کالبدشکافی مهمت بکلر در یکی از بیمارستانهای دولتی٬ تأئید کرد که نوع محل و اندازهء نشان مادرزادی سلیمان با زخم مهلک ناشی از بیلچهء آرد تطابق دارد.

این یکی از 225 موردی است که دکتر استیونسن در ارتباط با نشانههای مادرزادی یا نقص عضو در کتاب ”تناسخ و بیولوژی“ تحت عنوان ”مقالهای در زمینهء علتشناسی نشانههای مادرزادی و نقص عضو“ در سال 1997 به چاپ رساند. تقریباً هر یک از این پروندهها راجع به کودکی است که نشانههای مادرزادی یا زخم٬ و معمولاً یک زخم مهلکی٬ دارد که با فرد متوفایی که او به عنوان شخصیت قبلیش به خاطر میآورد٬ تطابق پیدا کرده است. خودِ آن فرد متوفی٬ از روی سخنان کودک و سئوالات بسیاری که دکتر استیونسن از وی پرسیده است شناسایی شده و از روی گزارشهای رسمی (مانند گزارشات پلیس و کالبدشکافی پزشکی قانونی) تطبیقهای لازمه صورت گرفته است.
این کتاب (تناسخ و بیولوژی) در دو جلد است و در کل 2268 صفحه بوده و هر دو جلد با هم حدود چهار کیلو وزن دارد (در انگلیسی البته!) و پر است از جدولبندیها و نمودارها و تصاویر کالبدشکافی و و عکسهای رادیوگرافی و جزئیات تعاریف و ضمیمههای بیشمار و تجزیه و تحلیلها و نظرات دکتر استیونسن. 
پروفسور یان استیونسن متولد هشتم آبان 1297 هجری شمسی در مونترال کانادا٬ فارغالتحصیل از دانشگاه سناندروز در اسکاتلند و دانشگاه مکگیل مونترال که دورههای اینترنی و رزیدنتی خود را در بیمارستانهای مونترال٬ آریزونا و نیو اورلئان گذراند.
او پیشروترین و بهترین مقام صاحب صلاحیت علمی در زمینهء تحقیق بر روی پدیدهء تولد مجدد در جهان امروز بود. بنیانگزار و رئیس بخش مطالعات شخصیتشناسی دانشگاه ویرجینیا در آمریکا و پیش از آن هم رئیس دانشکدهء روانپزشکی همان دانشگاه بوده است. استیونسن برای جمعآوری بیش از 3000 کِیس از بچههایی که خاطراتی از زندگیهای گذشتهء خود را به یاد میآوردند٬ 40 سال از 60 سال زندگی حرفهای خود را صرف سفر به اطراف جهان کرد.
مطالعات استیونسون خبر از یک دانش جامع و کامل و دائرةالمعارفگونه میدهد که شامل تاريخ, فلسفه و علوم طبيعی میشود٬ که در عین حال بيش از همه با صفت سختگیری وسواسگونهء تجربی و علمی او مشخص میشود. سفرهای او برای مصاحبه با این كودكان و خانوادههای فعلی و ”گذشتهء“ آنها مسافتهای بزرگی را در بر میگرفت. اکثر موارد این سفرها شامل کشورهایی چون هندوستان٬ سریلانکا٬ تایلند٬ لبنان٬ ترکیه٬ میانمار (برمه)٬ و نیز آفریقای جنوبی و قبایل شمال غرب اقیانوس آرام میشد.
دکتر استیونسن از کل آن سه هزار کیسِ مورد بررسی قرارگرفته٬ تقریباً هزار مورد گردآوری کرده است که کودک به اندازهای از جزئیات زندگی پیشین خود حرف زده که فرد متوفی کاملاً قابل شناسایی شده است. سپس دکتر استیونسن بر اساس اطلاعات کودک٬ خانواده و دوستان او را شناسایی کرده و با مقایسهء این اطلاعات با واقعیتهای زندگی متوفی٬ بر عبارات٬ رفتارها و ویژگیهای جسمانی کودک صحه گذاشته است. یادداشتهای ريزبينانهء او از گفتههای تأئیدآمیز و درست کودک و همینطور گفتههای تناقضآمیز او و نهایتاً بررسیهای تطبیقی او از گزارشهای رسمي٬ و گفتههای ثبتشدهء پليس و گزارش تشريح جسد متوفی او را به درستیِ خاطرات آن کودک راهنمایی میکرد.
دکتر استیونسن تقریباً در تمامی آن هزار مورد توانسته بین خاطرات کودک و زندگی فرد درگذشته
ارتباط مستقیمی پیدا کند.
نشانههای مادرزادی مورد بحث در زمینهء ”تناسخ و بیولوژی“ به هیچ عنوان همان خالهای معمولی نیسیتند که هر کسی دارد. اکثر آنها جزو نادرترین نشانههای مادرزادی هستند٬ به عبارت دیگر آنها بیشتر شبیه به جای زخم هستند. علاوه بر آن٬ بعضی از کودکان دو یا چند نشانهء مادرزادی یا نقص عضو دارند که با دو یا چند زخم یا نقص عضو در فرد متوفای تعریف
شده توسط کودک مطابقت دارد (مواردی وجود داشته با هشت علامتِ متشابه). دکتر استیونسن چهارده مورد را منظور کرده است که در آنها روی بدن کودک نشانههای کوچک و گردی وجود دارد که اندازه و شکل و محل آن دقیقاً با جای گلوله بدن فردی که کودک به عنوان شخصیت قبلی خود به خاطر میآورد٬ مطابقت دارد. در هر یک از این موارد در طرف مقابل بدن کودک نیز نشانهء بزرگ و غیرمعمولی وجود دارد که مثل سوراخی است که هنگام خروج گلوله و قطعات استخوان از طرف دیگر بدن قربانی ایجاد میشود.

و این فقط در مورد نشانهها بود. جلد دوم این کتاب کاملاً به نقص عضوهای مادرزادی تخصیص داده شده است. اینها از نشانهها نادرترند و شامل نقص عضوهایی هستند که در تحقیقات دکتر استیونسن برای آنها هیچ علت پزشکی مثل بیماریهای ژنتیک٬ مصرف دارو یا الکل توسط مادر یا درمعرض اشعه یا مواد شیمیایی قرار گرفتن مادر در زمان بارداری یافت نشده است. برای مثال یکی از تصاویر قابل توجه در جلد مخصوص نقص عضوها٬ یک دختر بچهء برمهای را نشان میدهد که پای راست او درست از زیر زانو٬ نیست (نقص مادرزادی). او زندگی یک دختر جوان بینوا را به یاد میآورد که از طریق فروش گل رز به مسافرین ایستگاه راهآهن در روستایی روزگار میگذرانده و بر اثر برخورد با قطار پای راست او از بدنش جدا شده بود. این کودک نیز همانند بقیهء موارد کتاب٬ جزئیات دقیق و خاطراتی را تعریف کرد که خانوادهاش پذیرفتند او تناسخ آن دختر جوان است. او فوقالعاده از قطار میترسید. دکتر استیونسن در کتابش با استناد به مدارک پزشکی دقت خاصی به خرج داده تا نادر و غیرمعمول بودن این مورد را ثابت کند.
با این همه دکتر استیونسن هرگز قصدش اثبات تناسخ یا بازگشت روح به این دنیا نبود. او یک محقق پزشکی بود که میخواست درک بهتری از منبع بیماریها و شخصیتها داشته باشد. او فرضیههای خود را بر این تفکر استوار کرد که روان میتواند به عنوان یک هویت مستقل از جسم٬ بر بیوشیمی بیماری و شخصیت اثر بگذارد. این تفکر بخصوص در سال 1940 که او تازه حرفهء خود را آغاز کرده بود بسیار افراطی به نظر میرسید. اکثر دانشمندان قرن بیستم تحقیقات خود را بر این فرض بنا کرده بودند (و هنوز هم تقریباً همینطور است) که بدن ماشینی است که از مجموع اعضای بیوشیمیایی خود و روان٬ که فرآوردهء بافتهای مغز است٬ تشکیل میشود. دکتر استیونسن همیشه این فرضیه را به علت کوتهبینانه بودن بیش از حدش و نداشتن پشتوانهای حقیقی٬ رد کرده است.
با این که بسیاری افتخار تهیهء مستندات تجربی دانشگاهی و مورد قبول مجامع علمی در زمینهء تناسخ را از آن دکتر استیونسن میدانند٬ اما او به این افتخار اهمیتی نداده و بیشتر ترجیح میدهد در مورد کمکی که تحقیقاتش به ویژه در زمینهء تناسخ و بیولوژی میتواند بکند صحبت کند. دانشمندان هیچ توضیحی برای علت به وجود آمدن بیش از دو سوم کل نشانههای مادرزادی و نقص عضوها ندارند. دکتر استیونسن فرضیهای ارائه میدهد که با یک سند حمایت میشود: برخی از آنها (نقص عضوها) از طریق جراحاتی که در زندگی پیشین وارد شدهاند به وجود میآیند. او میگوید: ”ما حالا در مورد تأثیری که روان٬ پس از وقفهء مرگ بر جسم میگذارد٬ صحبت میکنیم.“
در واقع علیرغم اطلاعات آماری محکم و سنگین٬ او در مطالعاتش از هر گونه گمانهزنی در مورد تئوریهای فلسفههای شرقی در زمینهء نقل و انتقال ارواح پرهیز میکرد. در حقیقت٬ روح واژهای بود که استیونسن همیشه علاقمند بود از به کار بردن آن اجتناب کند و اصطلاح Personality (شخصیت یا هویت) را به آن ترجیح میداد و همواره تصریح میکرد که کوه مدارک و شواهد جمعآوری شده در تحقیقات وی٬ میتواند ما را مجاز کند و نه وادار به باور داشتن به تناسخ (بازگشت شخص مرده به این دنیا).
یک اتفاق جالب در زندگی استیونسن شاید هم یکی این باشد که در 1960 بعد از انتشار اولین مقالهاش در این زمینه ”شاهدی بر بقاء از خاطرات ادعا شده از تجسدهای پیشین“٬ این مقاله نظر ”چستر کارلسون“ مخترع ماشین زیراکس را به خود جلب کرد و او برای اولین سفر وی در این وادی به سریلانکا و هند سرمایهگذاری کرد. او در این سفر 25 مورد از چنین کودکانی را تحت بررسی قرار داد و تئوری خود را مبنی بر این که تناسخ میتواند علاوه بر وراثت و محیط٬ ”یک امکان سوم“ باشد در شکلگیری و توسعهء شخصیت انسان٬ تقویت کرد. در سال 1963 وقتی کارلسون درگذشت٬ در وصیتنامهء خود مبلغ یک میلیون دلار برای یک کرسی در دانشگاه ویرجینیا اعطاء کرده بود و یک میلیون دلار نیز جداگانه برای دکتر استیونسن تا به تحقیقات خود در زمینهء تناسخ ادامه دهد.
استیونسن در بارهء مرگ خودش میگفت: ” احساس من طوری است که گویی دارم میروم تا با خاطراتی مواجه بشوم٬ چه آنهایی که خوشم میآید چه آنهایی که خوش نمیآید و دوست دارم محو شوند. اما در حیرتم که چه جور پدر و مادری ممکن است مرا به عنوان یک بچه بخواهند؟!“
استیونسن دو بار ازدواج کرد که همسر اولش در سال 1988 درگذشت و دومی در قید حیات است. او فرزندی نداشت.
یان استیونسن در 19 بهمن 1385 در سن 88 سالگی درگذشت.
A typical case involved an Indian boy, Gopal, who at the age of three started talking about his previous life in the city of Mathura, 160 miles from his home in Delhi. He claimed that he had owned a medical company called Sukh Shancharak, lived in a large house with many servants, and that his brother had shot him after a quarrel.
Subsequent investigations revealed that one of the owners of Sukh Shancharak had shot his brother some eight years before Gopal's birth. The deceased man was named Shaktipal Shara. Gopal was subsequently invited to
In the early 1950s, encouraged by a meeting with Aldous Huxley, he became one of the first academics in
منابع مورد استفاده برای این نوشته که توصیه میکنم حتماً به آنها مراجعه کنید و تا جایی که میتوانید و حوصله دارید نگاهی به آنها انداخته و بخشهای مهم آنها را بخوانید:
و
کتاب ”بازگشت روح“ از کارول باومن – ترجمهء سعید خاکسار
در انتهای این پیک طولانی با تشکر از اینکه تحمل کردید و آن را به انتها رساندید. از شما دعوت میکنم تا یک مورد دیگر از کودکانی که به خاطر میآورند را نیز بشنوید.
شمایی که خوانندهء قدیمی این وبلاگ هستید، به یاد دارید که من بارها در اینجا گفتهام که من شخصاً تجربیاتی داشتم در زمینهء رؤیت صحنههایی از زندگیهایی که در هر یک از آنها کسی را میدیدم که بلافاصله ”میدانستم“ که او خود منم، و یا دیگرانی که فوراً آنها را میشناختم که یکی از اطرافیان و دوستان و آشنایانم بودند، به همان شیوه که شما هم در خواب و رؤیا چنین تجربهای را داشتهاید و ممکن است رؤیای کسی را دیده باشید که در خواب مطمئن هستید ”فلان شخص خاص“ است، اما پس از بیداری، یا گاهی در حین همان رؤیا حتی، متوجه میشوید که او شباهت اندکی یا در حد هیچ دارد به چهره و فیزیک فعلی او از آنچه در بیداری از وی میشناسید.
اما با اینکه برای باور کردن هر چیزی، تجربهء مستقیم و شخصی بهترین و قویترین ابزار است، با این حال من کمی بیش از دوستان دیگرم که آنها هم تجربیاتی مشابه با من و حتی بهتر و شفافتر و کاملتر از من داشتند، به دنبال کشف حقایق بیشتر در این زمینه رفتم تا علاوه بر باور به شناخت کافی از این پدیده، در حد توانم برسم.
من میخواستم این پدیده را برای خودم اثبات بکنم و حتیالمقدور با یک ذهن شکاک و تا جایی که بلد بودم با متدلوژی علمی. بنابراین باید هم به دنبال دلایلی نقلی میبودم، هم دلایل عقلی، شواهد تجربی (شهودی) خودم را که داشتم، تجربیات دست اول دوستانی را که به آنها اطمینان داشتم نیز در اختیارم بود.
از عقل شروع کردم و از این نقطه که خدا و روح به عنوان آفریده او وجود دارند. سعی نداشتم از دایرهء تعاریف و توصیفات معمول و معروف خدا با هر اسمی که در ادیان و مذاهب دارد خارج شوم و یا آن را محدودتر کنم. با این پیشفرض سئوالات زیادی در ذهنم از پیش داشتم که هیچگااه کسی به آنها پاسخی نداده بود، چرا که نمیتوانست بدهد. قبلاً اینها را گفتهام و نمیخواهم دوباره همه را بیاورم ولی خلاصهاش این می شد که با تنها یک بار زندگی کردنِ یک نفر بر روی زمین نمیتوان گفت عدالت خدا برقرار میشود. در عین حال این حرفها هم برایم قابل پذیرش نبود که ”خدا خودش میدونه و ما نمیدونیم“ و از این قبیل.
در این میان تولدهای مجدد پاسخی منطقی به این سئوالها فراهم میکرد. به عبارتی من میدیدم که حتی اگر چنان تجربیاتی را هم نمیداشتم. میتوانستم از این موضوع حداقل به عنوان یک نظریه که فعلاً میتواند پرسشهایم را پاسخ دهد استفاده کنم، کما اینکه کردم و این باعث شد تا استرس کمتر و اعصاب آرامتری داشته باشم تا در شرایط آرامتر بتوانم تصمیمات عملیتر و درستتری را گرفته و ”کار درست“ را انجام دهم و در بسیاری موارد در دام ”احساساتیگری“ نیفتم.
از طرفی با اضافه شدن این عقیده به مابقی عقاید شخصی مذهبیم. که ادعایی هم در کامل بودن آن ندارم البته، اتفاق خاصی نمیافتاد من چیزی را منکر نمیشدم، تنها تکه پازلی گمشده را برای خودم پیدا کرده بودم.
همزمان به سراغ منابع نقلی رفتم. در منابع فلسفهء اسلامی میدیدم در همان حال که بزرگانی چون فارابی با این موضوع مخالفت کردهاند و کسانی چون بوعلی سینا موضعی نسبتاً موافق داشتهاند، اما آنچه مورد مخالفت واقع شده اساساً مشخص نیست، یعنی هیچکس ابتدا تناسخ را تعریف نمیکند که اصلاً چیست و از همان ابتدا شروع به مخالفت با حلول و اتحاد میکنند که خود آن اعتقادهای پایه محل سئوال است و مشخص و بدیهی است که با آن تعریف از صاحب روح شدنی که آنها میکنند. حلول و اتحاد امری محال است و در اصل آنها در حال نفی امر محال بودند. (اگر مجالی داشتم و تمایلی داشتید به آن هم اشاره میکنم.). تعدادی هم حدیث بود که بسیار مشکوک بودند. یک جملهء مشخص، هم ”قالَ صادق“ داشت، هم ”قالَ باقر“ داشت و هم در مواردی ”قالَ رسولالله“ ! منبع قریب به اتفاق انها نیز بحارالانوار بود که من نقل قول مکتوب و مطمئن دارم از امام خمینی که ”کتاب مفیدی است، لکن باید در صحت و سقم بسیاری از روایات آن تحقیق شود“ (قریب به مضمون) حالا در اسرع وقت مأخذ این را هم میآورم. با این حال در ادبیات عرفانی ما، اشارات پیدا و پنهان زیادی بود به این
قضیه که به تعداد زیادی از انها در همین وبلاگ اشاره کردم.
اما از طرف دیگر در تحقیق در منابع نقلی به کتابهایی رسیدم که در آنها حکایت تجربیات دانشمندان و پزشکانی را بیان میکرد که با حداکثر شکاکیت علمی و ناباوری قلبی در غرب با شواهدی دال بر این پدیده مواجه شده بودند. آنهایی که در با ترجمهء کتابهایشان به ایرانیان معرفی شدهاند را پیش از این نیز باز در همین جا اشارهای به تجربیات و مشاهدات آنها که در کتابهای خود آورده بودند، داشتهام. دکتر وایس و دکتر نیوتون روانپزشکان هیپنوتراپ، هر یک با دو کتاب که
به فارسی برگردانده شدهاند، از مشاهدات مستند خود از کسانی که تحت هیپنوتیزم بدون القای موضوع خاصی و در واقع دور از انتظار پزشکِ معالج به جای دوران کودکی، مستقیماً سر از زندگیهای گذشتهء خود در میآوردند، گفتهاند و پس ازان متوجه شدهاند با این کار میتوان چه بسیار بیماریهای جسمی و روحی را درمان کرد و به این روند ادامه دادند به طوری که در حال حاضر ما در غرب روش درمانی به نام Past Life Therapy یا درمان از مسیر زندگیهای پیشین داریم.
و نیز خانم کارول باومن که از او نیز کتابی در ایران به چاپ رسید به نام ”بازگشت روح“ که او با مواجه شدن با تجربهای خاص در بچههای خودش متوجه این حقیقت شد که چه بسیار بچههای دو تا جهار پنج سالهای (و در مواردی بیشتر) که به طور خیلی عادی و خودبخودی زندگیهای گذشتهئ خود را به یاد میاورند و از آن صحبت میکنند و چه به سادگی والدین آن سخنان را به بازیگوشیهای بچگانه
تعبیر میکنند و از آن میگرند و یا حتی به وحشت افتاده و سعی در کتمان و سرکوب آن گفتهها و یادآوریها دارند، از وحشت چسبیدن اَنگِ ”جنی بودن“ و ”عجیب و غریب بودن“ به کودک خود. او این موارد را جمع کرد. با آنها صحبت کرد و داستانهایشان را شنید در کتابهایش آورد و به همین دلیل رفت به دانشگاه و مشاوره خواند تا بهتر بتواند به چنین خانوادههایی کمک کند و سایتش همچنان پذیرای شنیدن تجربیات مادران از فرزندانی است که هنوز میان زندگیهای خود در رفت و آمدند. با اینکه او آنچنان که در کتابش آورده سعی خود را کرده تا دقیق باشد و به هر حرفی بها ندهد، با این حال کار او علمی نیست و هنوز درزهایی دارد تا شكاكان و مغرضان به آن ايرادات خود را بگيرند. اما...

دانشمند بزرگی تا همین چند ماه پیش در این دنیا بود که تحقیقاتی در این زمینه انجام داد که هیچ مویی نمیتوانست به عنوان اعتراض به روش وی، حتی به زور خود را در تحقیقات او جای دهد. این پروفسور روانپزشک کانادایی که بنیانگذار و رئیس دپارتمان مطالعات شخصیتی دانشگاه ویرجینای آمریکا بود. در مدت چهل سال سفر به اقصا نقاط جهان بیش از سه هزار مورد کودکانی را که از زندگیهای گذشتهء خود خبر میدادند را شخصاً ملاقات کرد و با وسواس علمی عجیبی سخنان و خاطرات تک تک آنها را بررسی کرد.
در پیک بعدی مفصلاً به کار بزرگ این دانشمند فقید و نتایج اعجابآور آن آن میپردازم.
پ.ن: روشنگریهای شما دوستان را نیز در پیک پیش همراهی کردم٬ متشکرم.
در مورد پیک پیشین، مجبورم توضیحاتی اضافه کنم. شاید کمی مطلب قبلی مبهم ماند چون نمیخواستم از این کشورها و اماکن نام ببرم که البته دوستان عزیزم همانطور که انتظار میرفت، خودشان مطلب را گرفتند.
اما در مورد بعضی از کامنتها...
همان طور که من هم در بند دوم اشاره کردم، ما وظیفه داریم هر کاری از دستمون بر میاد انجام بدیم و این که در کارمای دیگران چقدر و چطور تأثیر خواهد داشت یا نه، مسئلهء دیگری است و حسابش در جای دیگری رسیده خواهد شد. این هم مثل همان کمک به فقیران و ایتام و اینهاست، هر کسی زندگی خودش را دارد و بر اساس مواردی همان را انتخاب کرده یا برایش انتخاب شده است. اما زندگی همانها، میشود محیط و شرایط برای زندگی ما. و حالا این مائیم که در برابر این شرایط (شاید نتوان بر این شرایط نام امتحان گذاشت، شاید هم بشود، نمیدانم) ”کارِ درست“ را انجام میدهیم یا نه. بدیهی است که این ”کار درست“ بسته به موقعیت هر کس متفاوت خواهد بود. از نظر رشد روحی تا جایی که من فهمیدهام ابراز احساس کردن کمکی نمیکند، بلکه احتمال این هم میرود که با تخلیهء انرژی (هیجانی) شارژ شدهء ما باعث خنثی شدن انجام دادن آن ”کار درست“ هم بشود.
شاید بپرسید آن ”کار درست“ چیست، ولی من نمیتوانم برای کسی نسخه بپیچم. هر کس اگر به درون خود رجوع کند با توجه به دانستههای خودش آن را پیدا خواهد کرد. کمی جستجو و کسب اطلاعات ما را به آن رهنمون خواهد کرد. فقط باید مسائلی را در نظر داشت، زندگی دیگری با ارزشتر از زندگی ما نیست. کمک کردن یک مسئلهء جنبی در زندگی هر انسانی است و میتوان از این طریق هم امتیازی برای رشد روحی گرفت، همین.
اینها و اونها هم به احتمال قریب به یقین در زندگیهای مکرر قبلی مدام یکدیگر را کشتهاند و دفعهء اولشان نیست. چه به صورت سربازان اسرا*ئیلی و عرب، چه به صورت سربازان آلمانی و یَ هو دیان لهستان و مجارستان و چه هر جور دیگرش. ما هم نمیتوانیم زندگی و کارمای هیچکس را تغییر دهیم، ولی سعی و تلاشی که میکنیم در این جهت، به خود ما آموزشهایی خواهد داد. شما فکر کن مثل این Bonusها در بازیهای کامپیوتری.
پ.ن: این در واقع توضیحی است بر کامنت دوست عزیزم امید و محبوب عزیز. اینجا میگذارم چون فکر میکنم احتمالاً این پاسخ شبههء مسئلهء کارما را برای دیگران نیز حل کند:
امید گفت: ”چی رو تغییر بدیم ؟ ذات و نفس رو یا داده های عمومی و داشته های اکتسابی
رو ؟ باید فکر کنیم این کارما از پیش برنامه ریزی مشخص داره ؟ بی هیچ انعطاف ذاتی در درون خودش ؟
نقش شعور امروزی و دانش بشری چی میشه این میون ؟“
خب امیدجان تنها کلمهء تغییری که من تو یادداشتم دیدم اینجا بود که گفتم ”ما نمیتوانیم زندگی و کارمای هیچکس را تغییر دهیم“ و با توجه به بقیهء جملهت فکر کنم منظورت همین بوده. باید بگم بله کارماها کاملاً برنامهریزی مشخص از پیش داره و همون حقالناس است و کسی نمیتونه از زیرش شونه خالی کنه. یعنی اون روزی که اون سرباز اس را ئیلی داشت تو مثلاً کفر قاسم زن و بچهای را با مسلسلش میکشت، حالا ”باید“ برگرده و درست در همون وضعیت و موقعیت یک بچهء فلس تینی بشه و توسط همون بچهای که کشته بودش و حالا در کالبد یک سرباز اسر* ائیلی برگشته به زمین کشته بشه. این میشه پس دادن کارمای قتلی که انجام داده. این تا اینجاش که قانونه و خیلی هم عادلانه است. حالا میپرسی ”بی هیچ انعطاف ذاتی در درون خودش؟“ میگم نه، اون بچهء فلس تینی که حالا به شکل سرباز اسرائیلی اومده تا او هم وضعیت جامعه اسر ا *ئیل رو درک کنه و در عین حال کارماش رو هم جاری کنه (شما بخون حق زندگی قبلیش رو از اونی که اون موقع ازش گرفته بود پس بگیره)، میتواند٬ توجه کنید میتواند از حق خودش بگذرد. این تنها اعطافپذیریای است که میتواند داشته باشد، چون این فقط و فقط حق اوست.
حالا ”نقش شعور امروزی و دانش بشری چی میشه این میون؟“ بقیهء دنیا با حالی کردن این موضوع به او (آنها) میتوانند او (آنها) را به گذشتن از حقش و ”بخشیدن“ و شکستنِ ”حلقهء کارماها“ (سامسارا) تشویق کنند و الا حتی اگر فرض کنیم که بتوانند به صورت فیزیکی جلوی اجرای حکم کارما را بگیرند (که تا جایی که من میدانم نمیتوانند) به هر حال این کارما یا در زمان دیگری در همین زندگی یا در یک زندگی دیگر تخلیه و تسویه خواهد شد و اگر در این بین به قیامت برسیم باید عذاب و عِقابش را در دنیایی دیگر دریافت کند.
در انتها این را هم در جواب کامنت محبوب عزیز که گفت: ” شاید این یه کارمای جدیده که داره بوجود میاد؟“ بگویم که بله، ممکنه. در کل از حرفهایی که من در این دو پیک زدم و با اعتقاد به تولدهای مکرر به جز این که احساس ما شاید کمی بهتر بشه چیز دیگری استفاده نمیشه و باز هم همانطور که گفتم هر کس باید با مراجعه به خودش ببیند ”کار درست“ کدام است و آن را انجام دهد. فقط من تأکید بیشتری دارم بر انجام یک ”کار“ یک عمل٬ نه پرچم آتش زدن و کفش پرت کردن و پوستر لگد زدن و مشت به آسمان کوفتن و مرگ بر، مرگ بر کردن. آیا میتوانید به آنجا بروید و جلوی این فجایع را بگیرید؟ پس بروید. آیا این مسئله در اولویت شماست؟ خیلی خب.
بعضی دوستان گاهی که در مورد تولدهای مکرر صحبت می شود، به من میگویند که ”من از اولش هم به این موضوع معتقد بودم. یا ”آن را باور داشتم.“ نمیدانم، ولی شاید باور من یک کمی فرق داشته باشه ،از نظر عمق و عرض و طول، چون من فکر میکنم اینها همانهایی هستند که حدود سی سال پیش تمامی افراد یک روستا را، مثلاً کَفَر قاسم، از زن و مرد و پیر و بچه به رگبار گلولههای مسلسلهای خود بستند. شاید پیش از آن در زندگیهای قبلتر باز هم همین کارما را برای هم تکرار کرده بودهاند و باز هم در این زندگی و باز هم در بعدی تا بالاخره بفهمند و سر باز زنند.
نه، این معنیش نشستن و دست روی دست گذاشتن نیست، معنی آن بیاحساس بودن هم نیست. بله، اگر کاری از دست کسی بر میآید، نباید از انجامش دریغ کند، اما اولاً واقعاً کار باشد و بعد هم در جهت روشن کردن آنهایی که این جنایات را انجام میدهند (عاملین، نه آمرین) که نباید این کارها را انجام دهند، وگرنه که نه طرفداری از آنطرفیها و نه دشمنی با آنطرفتریها چیزی را تغییر نمیدهد، در حد تخلیهء هیجانات عاطفی (تازه اگر صادقانه باشد) تنها، شاید و همین.

شاید این فوبیای عجیبغریب من منشاءش همین تجربهء لعنتیم باشد. من از یك چیز هست كه خیلی میترسم و از بچگی این را فهمیدم. من از اینكه یك فضانورد باشم كه در فضا برای تعمیر فضاپیمایم از آن خارج شوم و بعد كابل اتصالم پاره شود و من در فضای لایتناهی معلق رها شوم، كمال وحشت و هراس را دارم. یك بار دیگر این ترس را هنگام دیدن فیلم مأموریت در مریخ برایان دیپالما تجربه كردم حتی نتوانستم به آن صحنهء اواخر فیلم به طور كامل نگاه كنم. رویم برگردانده بودم.
و آن تجربهء لعنتی:
دیشب با یك رفیق دربارهء زندگیهای متوالی صحبت میكردم. از من پرسید كه آیا واقعاً این قضیهء جهنم و آتش و شكنجه و اینها واقعیت دارد، خب، جواب من مثبت بود. جریان صحبت به جای دیگر كشید اما بعد از خداحافظی من به یاد زمانی افتادم كه به خاطر یك خودكشی در یكی از زندگیهایم، چه كشیده بودم.
نه،... خبری از آتش و شكنجه با سیخ و میخ و اینها نبود. مرا بعد از مرگم به جایی برده و رها كرده بودند كه تاریك بود و ساكت و هیچ چیزی و هیچ كسی نبود و چیزی نبودكه زمان را با آن بتوان سنجید چرا كه زمانی هم نبود. گویی تا ابد باید در آنجا میماندم حتی نمیدانستم ابد چیست؟ نه جهتی، نه سمت و سویی، نه فروغی، نه صدایی، خودم بودم و خودم. بیخواب و بیداری، حركتی نبود كه حركت با بودن مبدأ و مقصد معنی میدهد.
آنقدر آنجا میمانی كه اجل واقعیات سر برسد، اما چون آنجا زمان ندارد، انگار كه برای ابد در فضای سیاه و بیانتها معلقی. نه گرسنه میشوی نه سیر، نه تشنه، نه خوابت میاید، نه میروی نه میمانی، فقط میتوانی فكر كنی و زندگیت را مرور. از این شكنجه بدتر؟ ای كاش میماندم و هر كاری میتوانستم میكردم... خدایا من را برگردان!!
صدایت هم تنها در ذهنت میچرخد و منعكس میشود.
خانمها! آقایان!
احتراماً به استحظار میرساند كه كلیهء زندگیهای پیشینِ اینجانب كه در این وبلاگ آمده، مربوط به دوران كارآموزی بنده در دورهء انرژیدرمانی بوده و روند این رؤیتها مدتهاست كه برای من متوقف شده است. تنها گاه گاهی اگر لازم دیده شود تصاویر كوتاهی از زندگی پیشین بیماری كه بر روی وی كار میكنم را به من نشان میدهند، كه آن هم حداقل یك سالی است كه پیش نیامده. طبق مطالعاتی كه در این زمینه داشتهام ظاهراً در تمام نحلهها و مكاتب این چنینی (رازورزانه) چنین است یعنی دیدن بعضی از زندگیهای قبلی كارآموز، یا بهتر بگویم رازآموز، در ابتدای طی طریق ایشان اتفاق میافتد كه احتمالاً به دلیل رساندن ایشان به این یقین است كه
ما روحی هستیم كه اگر لازم باشد بارها و بارها به این دنیا میآییم و برمیگردیم.
و بعد از اینكه این مهم حاصل شد دیگر نیازی به آن رؤیتها نیست. مگر برای عدهء معدودی كه شاید برای موارد خاصی لازم باشد از این توانایی برخوردار باشند (شاید برخی استادان معنوی).
در حال حاضر من هم همچون شما دیگر قادر به دیدن زندگیهای سابق خودم یا كس دیگری به طور دلبخواه و ارادی نیستم مگر لازم باشد كه نشانم دهند كه ظاهراً تاكنون الزامی پیش نیامده است.
تنها راه دیگری كه برای این كار، یعنی نشان دادن یا دیدن زندگیهای قبلیمان، میشناسم استفاده از هیپنوتیزم است. اما بازگرداندن سوژه به زندگیهای پیشین حتی برای هیپنوتراپهای مجرب هم كار ساده و بیخطری نیست، علاوه بر اینكه در صحبتی كه در این زمینه با استادم داشتم ایشان میگفتند كه موقع خواب كردن سوژه هالهء شخص هیپنوز شده در راستای طولی به دو پاره میشود و عامل (هیپنوتیزور) به درون آن راه یافته و كار میكند، اما اكثراً از این قضیه خبر ندارند و به همین خاطر هم برای اتصال دوبارهء آن دو هالهء دو پاره شده اقدامی انجام نمیدهند، درنتیجه شخص دچار نشت انرژی میشود و در عین حال راه ورود موجودات غیرارگانیك هم باز است. و این یعنی دردسر !
حالا جزو برنامههای من این هم هست كه در كلاسهای انجمن هیپنوتیزم ایران شركت كنم و در صورت نیاز كارهای تكمیلی لازم را هم از استادم بیاموزم تا بتوانم فقط برای درمان از این روش استفاده كنم.
در این روش (Past Life Terapy) با آگاهی از اتفاقی كه در یكی از زندگیهای گذشته افتاده و پاك كردن آن اثرات ناخودآگاه آن در این زندگی برطرف میشود. مثلاً كسانی كه سردردهای میگرنی یا كلاستریك دارند شاید یك شلیك در سر یا ضربهء به سر منجر به مرگ داشتهاند یا در یكی از زندگیهایشان در اثر تومور مغزی فوت شدهاند.
یا شاید بتوان بیماران آسمی را با پاك كردن خاطرهء غرق شدنشان در آب یا خفگی در اتاق گاز یا به هر علت دیگر، بهبود بخشید.
همین الان یكی از خوانندگان این وبلاگ هست كه وقتی تلفنی صحبت میكردیم و از درد پایش شكایت داشت، من ناگهان تصویر شخصی را دیدم كه در ناحیهء كمر درست بالای ران چپش از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. و وقتی از او پرسیدم كه آیا پای چپش است كه درد میكند، تأیید كرد. جالب آنكه همانطور كه حدس میزدم در تصاویر MRI كه تهیه كرده بودند چیزی یافت نشده بود (گلولهء به جا مانده از زندگیهای قبل را نمیتوان با MRI دید!). درضمن باید این را هم اضافه كنم كه معمولاً (اگر مشكل بیمار كارمیك نباشد) درد و ناراحتی بیمار در همان حدود سنی شروع میشود كه اتفاق اصلی در زندگی قبلیش رخ داده است.
و اما كارما
كارما یعنی ”كارِ ما“ یعنی ما هر كاری كه میكنیم عیناً به ما برمیگردد. كارهایی كه در حق خودمان انجام میدهیم بلافاصله اثرش برای ما شروع شده و ادامه مییابد، چه در این زندگی چه آن دنیا و چه در زندگیهای بعدی، چرا كه در واقع اثرات آن كار را ما به پروندهء روحی خود اضافه میكنیم. ولی چون این قسمت داستان تقریباً واضح است و حلشده، معمولاً مراد از كارما، كارِ ما در قبال دیگران و محیط اطرافمان است كه علاوه بر اثرات و پیآمدهایی كه طبق قانون علیت در همین دنیا و همین زندگی گریبانمان را خواهد گرفت (حالا به سختی یا به نوازش)، عین همان عمل (كار) در زندگیهای بعدی با همان آدم یا آدمها بر خودمان اِعمال خواهد شد. مطابق با این تعریف بهتر است یك بار دیگر فكر كنید كه آیا واقعاً این كاری كه دارید برای دیگری انجام میدهید خوب است؟ اگر شما او بودید و او شما، و مثلاً او بدون اجازه از شما چنین كاری در حق شما انجام میداد چه احساسی داشتید، چون روزی این اتفاق خواهد افتاد.
كارماها در آسمان هفتم توسط زحل قضاوت شده و توسط عطارد در آسمان دوم اِعمال میشوند.
كسی نمیتواند كارمای دیگری را پاك كند مگر آن را به گردن خود بگیرد. ظاهراً تنها، روح بزرگ محمدی (روح آدم تا محمد و بعدش) است كه به درجهای رسیده كه قدرت شفاعت كارمای بعضیها را دارد كه آن هم حتماً شرایطی دارد.
آن چیزی كه آویز گردنبند بود علامت مهر سلیمان بود. میدانید آن چیست؟ همین علامت ستارهء اسراییل است كه دیدید، این ستاره به ستارهء داود معروف است، این ستاره در درون یك دایره كه باشد علامت مهر سلیمان خواهد بود.
این برای خودم هم خیلی عجیب و در عین حال هیجانانگیز بود. شاید علت آن این بود كه در اوایل كارآموزیم، وقتی یك سری حركات خود بخودی انجام میدادم، (كه قبلاً هم در بخش تولدهای مكرر گفتهام) یك روز یك حركت عجیب و غریب یوگایی برایم انجام شد كه یك قسمت بسیار سخت داشت. درست پیش از آن من به طور كاملاً ناخودآگاه و غیرمترقبه همزمان با بیرون دادن بازدم ناگهان گفتم: ”یا سلیمان!“ این اتفاق خیلی برایم عجیب بود، از تعجب ماتم برده بود. وقتی قضیه را به استادم گفتم (در مورد گفتنِ ”یا سلیمان“) ایشان خیلی خونسرد گفت ”خب در مراحلی لابد قراره حضرت سلیمان كمكت كنه“، همین!
شبی كه آن اتفاق افتاد و من گردنبند را از علی گرفتم، وقتی كه رفتم بخوابم و همه خوابیده بودند، من ناگهان بیدار شدم. یك حال خاصی داشتم، با خودم گفتم یك كم از همان حركات شمنی یا یوگایی (یا هر چی) كار كنم تا آرام شوم.
خود بخود دستم رفت به سمت پشت گردنم و گردنبند را درآورد. بعد خودِ علامتش را در دست گرفت. (اینكه دارم از افعال سوم شخص استفاده میكنم علتش این است كه اصلاً این كارها تحت اختیار من نبود). من بیدار بودم دیگران را هم كه خوابیده بودم میدیدم نشسته بودم روی تختم و این كارها اتفاق میافتاد. وقتی چشمهایم را میبستم میتوانستم آن علامت (مهر سلیمان) را ببینم. بعد آن علامت را، اگر درست یادم باشد، اول گذاشتم روی پیشانیم، انگار كه دارم خودم را مهر میكنم، بعد آمد روی لبهایم و بعد روی گلویم و همین طور در امتداد خط وسط بدنم نقاط خاصی مهر شد تا روی ناف و بعد هم روی خط وسط پشتم و تا برگشت دوباره روی پیشانی. بعد از آن را خوب به یاد ندارم ولی به نظرم دوباره انداختمش به گردنم و یك سری حركات دیگر انجام شد و بعد رهایم كردند و من هم افتادم روی تخت خسته از آن حركات سخت كه فكر میكنم حداقل یك ساعتی طول كشیده بود.
بعداً به نظرم رسید كه مهر سلیمان در اهرام مصر چه میكرده؟ ولی دیدم زیاد هم عجیب نیست، سلیمان پادشاه بنیاسرائیل بوده، بنیاسرائیل هم طبق روایات اهرام را برای فراعنه میساختند، پس به احتمال قوی مهر سلیمان پیش بردگان قوم بنیاسرائیل بوده و آنها هم به دلایلی خواسته اند آن را در یك جای امن برای مدتها محفوظ و مخفی نگه دارند، خوب كجا بهتر از مقبرهء یك فرعون؟
و چند قرن بعد من و آن همكار ایتالیاییام پیدایش كردیم، و احتمالاً او یك طوری آن را از من ربوده بوده تا اینكه حالا و در این دوران من دوباره پَسش گرفتم.
توضیحاً بگویم زخمهای دوستم تا مدتی طولانی عود نداشت تا بالاخره دوباره عود كرد ولی بسیار خفیفتر در حدی كه با یكی دو ورق كپسول سفالكسین برطرف شد آن هم بدون ترشح از زخمها. از بعدش دیگر خبر ندارم.
پ.ن: الآن یادم آمد كه چند روز بعد از آن شب یك روز صبح وقتی كه داشتم میرفتم بیمارستان (آن موقع اینترن بودم)، یك اتفاق باورنكردنی دیگر برایم رخ داد. داشتم پیاده میرفتم تا ایستگاه اتوبوس. در خیابان گرگان (نامجوی فعلی) بودم. یك جایی از این دست خیابان میرفتم به آن طرف، وقتی داشتم از روی جوی آب رد میشدم، دیدم روی بلوك سیمانی كه در دیوارهء جوی آب قرار دارد، نوشته شده آرش و كمی آن طرفترش هم یك ستارهء داود كشیده شده بود، در واقع انگار وقتی كه هنوز سیمان آن بلوك خشك نشده بود یك كسی با انگشت یا یك تكه چوب روی سیمان اینها را نوشته بود. اول رد شدم ولی بعد یاد آن شب افتادم و برگشتم دوباره به آنها نگاه كردم. وقتی بیشتر دقت كردم دیدم دستخط نوشته مثل خودم است یعنی اینكه گویی آن كلمهء آرش را خودم نوشته باشم، (مثلاً من عادت دارم سهنقطهها را گرد میكشم، آن ”آرش“ هم همینطور بود، همینطور انحنای شین و مَدّش). خلاصه شاید حدود یك دقیقه ایستادم و نگاهش كردم و بعد رفتم. فردای آن روز وقتی دوباره خواستم پیدایش كنم و ببینمش نبود اغراق نكردم اگر بگویم از بالا تا پایین خیابان گرگان را به كنارهء جوبش نگاه كردم و چند بار بالا و پایین رفتم ولی اگر شما آنها را دیدید من هم دیدم.
پ.ن 2: مشابه این قضیه (پ.ن اولی) یك بار دیگه برام اتفاق افتاده بود. یه بار واسم میخواستند فال قهوه بگیرند، وقتی فنجون برگردوندم و خشك شد و نعلبكی رو برداشتم دیدم روی دیوارهء فنجون با دستخط خودم نوشته ”آرش“ !
فكر میكردم دیگر از زندگیهای گذشتهام به جز آنهايی كه گفتهام چیزی به یاد نداشته باشم، ولی بعد از دیدن فیلم ”اثر پروانه“ (Butterfly Effect) به یاد اتفاقاتی افتادم كه یك بار طی انرژیدرمانی یك دوست همخانهایم برایم افتاد. البته قضیه زیاد هم مثل داستان فیلم نبود، ولی خوب، چندان بیربط هم نبود.
یك بار میخواستم روی همخانهایم كار كنم. این دوستم توی موهای پشت سرش، بالاتر از گردن، چهار تا زخم مثل چهار تا نقطه در كنار هم داشت كه این زخمها هر از گاهی عود داشتند و عفونت میكردند و ترشح میدادند و او باید آنتیبیوتیك میخورد تا به سختی و كم كم بهتر میشد. بعد همینطور خشك میماند تا دفعهء بعدی... وقتی فهمید كه من از این كارها میكنم به من گفت بیا روی این كار كن شاید از شرش خلاص بشوم. این را هم بگویم كه فكر كنم میگفت به مدت ده سال یا بیشتر این چهار تا زخم را داشته و همیشه همینطور عود میكرده و خوب میشده است. بالاخره یك بار كه دوباره عود كرده بود شروع كردم و برایش كار كردم. حین كار كردن یعنی همین انرژی درمانی یا به قول استادم دعادرمانی یك هو دیدم كه این همخونهایم كه اسمش علی بود تو یك زندگی قبلیش یك سرخپوست بود كه به همراه قبیلهاش به یك قبیلهء دیگر حمله كرده بودند، بعد همین علی را دیدم كه در همان هنگامهء جنگ رفت سراغ یك چادر از این چادرهای سرخپوستی، توی چادر یك زن سرخپوست بود با یك نوزاد در بغلش. این سرخپوست مهاجم رفت سراغ آن زن و... بعدش وقتی میخواست از چادر بیرون برود، آن زن یك چیزی مثل چنگك ، مثل اینهایی كه با آنها كاه باد میدهند، را برداشت و از پشت فرو كرد در پشت سر علی (كه در آن زمان سرخپوست مهاجم بود) در همان جایی كه حالا مدام زخم میشد.
وقتی كه كارهای اولیه را تمام كردم، سعی كردم كه این PastLife را پاك كنم ولی نمیشد، نگو كه این یك كارما است و ما نمیتوانیم زیاد كارماها را پاك كنیم. اما اصل آن چیزی كه میخواستم بگم اینجاست، وقتی كه دیگر كارم تمام شده بود و داشتم برای آخرین بار همه چیز را چك میكردم ناگهان وارد یك پست لایف دیگر شدم.
ظاهراً یك پست لایف مشترك با همان دوستم علی بود. در آن زندگی میدیدم كه من و علی دو باستانشناس ایتالیایی هستیم و داریم در یك جایی مثل اهرام مصر توی یك تونل تاریك با چراغقوه جلو میرویم معمولاً چنین صحنههایی را برای معرفی نشان میدهند. بعد دیدم كه من دارم یك گردنبند بزرگ و باشكوه را از گردن علی در میآورم. این گردنبند یك زنجیر نسبتاً كلفت داشت و یك چیز بزرگی از آن آویخته بود كه بعداً فهمیدم چه بود. همزمان با اینكه داشتم میدیدم همان اعمال را هم در عالم واقع انجام میدادم، یعنی اگر كسی ما را نگاه میكرد، میدید كه من دارم یك گردنبند موهومی را از گردن علی در آورده و میاندازم به گردن خودم.
اما...
ادامه در پيك بعد
وقتی این سایت بهم گفت كه در زندگیهای قبلیم كجا بودم و چه كاره بودم، چون خودم یه تعدادی از آنها را دیده بودم به اینكه شاید بقیهاش هم تا حدودی درست باشند فكر كردم، وقتی داشتم دوباره متن مربوط به خودم را میخواندم با دیدن این قسمت:
"You were a sane, practical person, a materialist with no spiritual consciousness. Your simple wisdom helped the weaker and the poor."
یك دفعه به خاطر آوردم. یكی از Past Lifeهایم را به یاد آوردم كه در یك موقعیتی كه انتظارش را نداشتم دیده بودم.
یك روز كه خیلی وقت بود دیگر پستلایفی از خودم ندیده بودم، داشتم فكر میكردم كه بیشتر صحنههایی كه من از زندگیهای قبلیم دیدهام در ارتباط با كسانی بوده كه آنها را میشناختهام، چرا من یك Past Life كه در آن آشنایی نباشد ندیدهام؟ (آن موقع هنوز Past Life رقصندهء هندی را ندیده بودم). بعد پاشدم و آماده شدم تا یك چنین پستلایفی از خودم ببینم. هرچی زور زدم هیچی نیومد. گفتم نمازم رو بخوانم، شاید بعدش بشود، باز هم نشد. درست وقتی كه دیگر پاهایم خسته شده بود و میخواستم بلند شوم، ناگهان یك كاملهمرد شاید شصت، شصت و پنج ساله، ولی قبراق و سر حال را دیدم. شبیه انگلیسیهای زمان شرلوك هلمز بود مثلاً، با خط ریش بلند و سفید، و سبیلی كه مثل افسران انگلیسی قدیم تاب داده بود، آن هم سفید، با یك كلاه انگلیسی، از همانها كه بالایش گرد است و لبهء كوتاهی دارد كه رو به بالا برگشته است. و بالاخره كت و شلوار و جلیقه و ساعت جیبی كه زنجیرش از این جیب به آن جیبِ جلیقه میرود و چتری كه به جای عصا استفاده میشد.
من این آقا را دیدم كه از خانهای (خانهاش؟) بیرون آمد و از در نردهای آهنی حیاطش گذشت و سریع و سبك در حالی كه در افكار خودش فرو رفته بود از پیادهرو به جایی میرفت. در حیاط نردههای سیاه با پیكانهایی بر نوك خود داشت، و در كنار خیابان خلوت چند بچه بازی میكردند كه به آن آقا سلام كردند ولی او چنان در خودش بود كه متوجه نشد.ظاهراً آن مرد به محل كارش كه یك آزمایشگاه بود میرفت.
در آزمایشگاه یك مرد دیگر هم بود. به نظر می رسید او یك دستیار باشد كه اگر چه او هم دانشمند است ولی مانند شاگرد آن آقاست. مثلاً وقتی مرد انگلیسی وارد آنجا شد فوراً برای درآوردن كت او پیش رفت. او مردی حدوداً سیو چند ساله به نظر می رسید، لاغر با یك بینی عقابی و قیافهای نه جندان دلچسب. (اگر كتابهای تنتن را دیده باشید، باید بگویم یك كسی بود از نظر ظاهری شبیه به نستور، خدمتكار قصر كاپیتان هادوك!) احساس میكردم كه شخصی است جاهطلب و بلندپرواز كه شاید از انجام بعضی كارها هم در این جهت دریغ نكند.
آن دو میروند بر سر یك ظرفی مانند یك تشت یا لگن. داخل آن لگن یك تودهء سفید لوبیایی شكل بود به اندازهء تقریباً یك هندوانه. آن آقای انگلیسی با چنان هیجان و وجدی به آن نگاه میكرد و با دستیارش حرف میزد كه گویی چه شقالقمری را به انجام رساندهاند!
در همین اَثناء این آقای دانشمند انگلیسی ناگهان دستش را روی قلبش گذاشت و حالش بد شد و در حالیكه در بغل دستیارش بود، جان به جانآفرین تسلیم كرد.
خیلی خواستم بدانم كه آن جسم توی ظرف چه بود.
وقتی بالاخره دانستم، نزدیك بود خودم هم سكته كنم!
آن یك جنین بود !
این یكی آنقدر عجیب و غریب است كه همان بهتر است كه فراموشش كنم! فكرش را بكنید سالها پیش یك دانشمندی (حالا با اینكه او من بودم یا نبودم، كاری نداریم) موفق شده بوده تا یك جنین كامل را بیرون از رحم زنی پرورش دهد!
درسی كه از این زندگی باید میگرفتم چه بود؟
”حتی اگر آنقدر دانشمند و عالم باشی كه بتوانی انسانی را هم بسازی، جانش در دست تو نیست و آنكه داده است، در همان لحظهای كه فكر میكنی لازمش داری، پَسَش میگیرد تا بلكه با مرگت هم درسی به تو داده باشد.“
چند وقتی هست كه از Past Life هایم آپ نكردهام (بالا نینداختهام!). بعد از آنهایی كه تعریف كردم، فقط دو سه تا Past Life دیگر دیدم امّا جزئیات آنها را دیگر مثل قبلیها نمیدیدم و تنها در حد یك یادآوری كلی بودند. در یكی از آنها، یكی از زندگیهای پیشینم، در قالب (كالبد) یك رقاصهء معبد در هند زندگی میكردم. با همان ترتیبات گفته شده در پیكهای پیشین، خودم را میدیدم، زنی هندی، با پوستی قهوهای روشن، با یك ساری به رنگ زرد روشن و نارنجی پررنگ (Indian Yellow) در حال رقصیدن در صحن یك معبد با ستونهای سنگی، اما جالب این بود كه كس دیگری را نمیدیدم، احساسم این بود كه گویی برای خودم یا برای معبد یا احتمالاً در آن زمان برای خدایی كه به او اعتقاد داشتهام میرقصیدم. چیزی كه در آن لحظه گرفتم این بود كه رقص هم نوعی شارژ انرژی چاكراها و نیز تعادل بخشیدن به هالهء انسانی است. وقتی كف دستها به طور مرتب و پشت سر هم روبروی شكم (چاكرای خورشیدی) و سینه (چاكرای قلب) حركت میكنند، چرخش آن چاكرا تنظیم میشود. حركت كمر و شكم به جلو و عقب (مثل رقص تكنو) چاكرای دو (روابط عاطفی) را بهبود میبخشد.
دیدن این صحنهها از این زندگیام برایم خیلی جالب و تأثیرگذارتر از بیشتر آنهایی بود كه قبلاً دیده بودم. احتمالاً این زندگیام یكی از عللی است كه من از بچگی علاقهء خاصی به هنر رقص داشتم و هر وقت از درس یا هر كار یكنواختی خسته میشدم با كمی رقصیدن شارژ میشدم و سرحال میآمدم. رقص یكی از هنرهای هفتگانه و تریپسیكوز، یكی از Museهای نهگانهء آپولون مسئول آن است.
بگذریم، دیدن این Past Life چندان مرا به هیجان آورد كه باعث جوشش شعری شد كه با چیزهایی كه قبلاً نوشته بودم متفاوت بود، از این نظر كه موزون بود و آهنگین. آن را در پیك بعدی میآورم: ”تاكنون در معبدی روئیدهای آیا؟“
اول:
باز هم بعضی دوستان (حضوری)، میپرسند كه اینها داستاناند؟ یا از كدام كتاب گذاشتی، معرفی كن ما هم بخوانیم!
و من باز هم توضیح میدهم كه اینها صحنههایی از زندگانیهای قبلی خود من (آرش) هستند كه چند سال پیش هنگامی كه یك دورهء انرژی(دعا)درمانی را در دانشگاه، به طور فوق برنامه میگذراندم، بتدریج و طی دفعاتی جداگانه دیدهام. چگونگی و كیفیت دیدن آنها را هم پیش از این گفتهام، با مراجعه به آرشیو موضوعی ”تولدهای مكرر“ میتوانید كل مطالبی را كه در این زمینه در این وبلاگ تاكنون نوشتهام را ببینید.
دوم:
در حال حاضر ظاهراً دیگر نیازی به دیدن زندگیهای گذشتهء خودم یا كس دیگری ندارم، با اینحال در صورت لزوم یا گاهی در صورت اصرار شاید چیزهایی را نشانم دهند.
سوم:
فایدهء این دیدنها چیست؟
1- برخی شبهاتی كه داشتم در رابطه با عدل الهی برطرف شد.
2- با بالا آمدن اطلاعات نوری ثبت شدهء این Past Life ها علاوه بر اینكه علت بعضی احساسات خاص یا عادتها یا مشكلات بر من معلوم میشد، به طور كلی با پاك شدن آن اطلاعات از روی كالبد ستارهای این زندگی ما امكان برطرف شدن برخی بیماریها، ترسها (فوبیها)، و... نیز وجود دارد.
3- با دانستن بعضی از زندگیهای پیشین خود یا دیگران میتوانیم، و باید، درسهایی را كه میبایست قبلاً میآموختیم و نیاموختیم و حالا در این زندگی فرصت آموختن آنها دوباره در اختیار ما قرار داده شده را پی بگیریم.
و گرنه دوباره به خاطر آنها بازخواهیم گشت!
و امّا بعد:
جورج
در یك زندگی من مردی انگلیسی بودم به نام جورج. تیپ و قیافهء این جورج چیزی شبیه به هنرپیشهء معروف راجر مور (یكی از بازیگران سابق نقش مأمور 007 جیمز باند) بود.
من صحنه را از جایی دیدم كه در یك روز نیمه ابری جورج (یعنی من سابق!) در حال خداحافظی از همسر اتوكشیده و عصاقورتدادهء خودم هستم. اینكه همسرم را اینطور توصیف كردم دلیلش شاید این است كه او تیپیك یك زن انگلیسی بود با كتدامنی سفید كه كتش شش دكمه داشت و كلاهی سفید با لبهء برگشته به پایین (مثل كلاه كارتون زبلخان، ولی با لبهای پهنتر و سفید)، و صورتی كه مدام سعی دارد خود را خونسرد نشان دهد ولی نوعی نگرانی مادرانه در چشمانش موج میزند.
من هم یك دست كت و شلوار تیره با خطوط ظریفِ روشن و كراوات به تن داشتم، خیلی شیك و اتو كشیده مثل هر انگلیسی مرتب و منظم دیگری.
به نظرم صبح بود. جلوی در منزل با بوسهای قراردادی خداحافظی كردیم و من سوار اتوموبیلم شدم. میبینم كه از پُلی میگذرم و بعد به جایی میروم مثل یك مجتمع مسكونی منتها اینجا ساختمانی چندین طبقه است كه در تمام آپارتمانهای آن به راهرویی در محیط بیرون باز میشود، نه راهپله و راهرویی سرپوشیده و داخلی، اگر دیده باشید شبیه به ساختمانهای سازمانی صنایع دفاع در مجتمع چمران (نوبنیاد) ولی دلبازتر و شلوغتر.
آنجا من كلید آپارتمانی را دارم، كه بعد میفهمم آپارتمان مخفی خودم است (Love Nest)، در را باز میكنم و از دَم در دختری را روی تختخوابی فلزی، شاید فرفورژه، میبینم. ناگهان میبینم كه آن دختر وحشتزده برمیخیزد و جیغی میكشد. وقتی من برمیگردم همسرم را میبینم كه مرا تعقیب كرده و در همان لحظه در حال غش كردن بود. دیدنم من همین جا تمام شد. و در همان حال ماندم تا بدانم اینها در زندگی فعلیام چه كسانی بودند و قرار است كه با دیدن این قسمت از این زندگی خاص چه چیزی را متوجه بشوم.
بعد دانستم كه آن دختر (معشوقه)، همان دوستدختر آن زمان من بود (همان كه در زندگی ماهیگیر كامبوجی، همسر خائنم بود) و همسر انگلیسیام در آن زندگی، مادر همان دختر (دوستدخترم) در زندگی فعلی است.
قضیه این بود كه آن موقعها مادر این دوست من، كه از وجود و دوستی من با دخترش هم خبر داشت و چند باری هم من به خانهء آنها رفته بودم، مدام ابراز نگرانیهای بیش از اندازه و كمی غیرمعمول میكرد و اگر از دخترش خبردار نمیشد، یا گاهی كه دربارهء من در خانه صحبت میشد، حالش بد میشد و معدهدرد میشد و پرخاشگری میكرد و خلاصه یكی دوبار هم كار به بیمارستان كشیده بود. و تمام اینها در حالی بود پیش از این اصلاً چنین اخلاقی نداشت و خیلی خوب و منطقی با همه چیز برخورد میكرد و دراین بین هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاده بود و همین بیشتر همهء ما را متعجب میساخت.
جالب اینكه این خانواده چند سالی را هم در انگلستان گذرانده بودند.
خلاصه به نظر میرسید قرار بود با این جابجاییها و تعویض نقشها همهء ما چیزهای جدیدی در مورد عشق و نفرت، وفاداری و خیانت، بیتفاوتی و نگرانی بیاموزیم و ازهمه مهمتر مقداری از كارماهای خود را هم به هم پس بدهیم.
پسنوشت: حالا كه دارم فكر میكنم هیچ بعید نیست كه مادر آن دوستدخترم، همان فاسق زنم و قاتل من در زندگی كامبوجیام بوده باشد. جور در میاد!
این نوشته دنبالهء Past Life خواهر و برادر آمریكایی است:
بعد از دیدن آن Past Life من به آن دوست زنگ زدم و داستان آن زندگی (و در اصل مرگی) كه دیده بودم را برایش تعریف كردم. از او پرسیدم كه آیا از آب میترسد؟
او برایم گفت كه در حال حاضر نه، ولی در زمان كودكی در باغی كه پدربزرگش داشته، استخری بوده است، بسیار بزرگ (فكر میكنم گفت از این استخرهای آبیاری كه در اصل محل ذخیرهء آب هستند بوده) و هر وقت با فامیل به آنجا میرفتند، او به شدت میترسیده و از آن استخر دوری میكرده، در حدی كه حتی به نزدیكی آن هم نمیرفته و با جیغ و داد و گریه خود را به دامن بزرگترها میانداخته تا او را از آنجا دور كنند، وقتی از او پرسیدم تا كی اینطور بوده، بعد از اینكه كمی فكر كرد به یاد آورد كه تا اوایل دوران راهنمایی، یعنی همان حدود 12-13 سالگی.
الآن خوب به خاطر ندارم كه وقتی در مورد ترس از بقیهء استخرها یا دریا و یا حتی حمام پرسیدم چه جوابی داد ولی هر چه كه بود به نظرم چون محیط باغ و درختها و آن استخر، كه حالت طبیعی داشته، بیشتر تصاویر آن زندگی را تداعی میكرده و احتمالاً پدر مادر آن زندگیاش هم در این زندگی در بین فامیل وی حضور داشتهاند، این حالت (وحشت) در آن زمان به او دست میداده است.
من خودم هم كه در بچگی با آب مثل جن و بسما... بودم. تا 11 سالگی دریا را ندیده بودم و هیچ علاقهای هم به دیدنش نداشتم (و ندارم)، این در حالی است كه من تا پایان دیپلم در شمال زندگی میكردم (البته نه یك شهر ساحلی). در تمام عمرم فقط یك بار به استخر رفتهام و هنوز هم شنا بلد نیستم. فكر میكنم من تعداد زیادی مرگ بر اثر غرقشدگی و خفگی در آب داشتهام. البته در حال حاضر اوضاعم خیلی بهتر شده، ولی هنوز از دریا خوشم نمیآید، شایدم مربوط به آخرین تصویر آن به هنگام یكی از مرگهایم باشد. ماهیگیر كامبوجی را میگویم.
خوب! میخواهم داستانی دیگر برایتان تعریف كنم، داستان یك مرگ، یك زندگی كه تمام شده، یك زندگی كه جایی در آسمان، نه در آسمان بالای سر، كه در آسمانهء روحمان بایگانی شده، پروندهای از پروندههای آكاشیك.
”چه مرگیته؟!“
هیچ تابه حال به این جمله دقت كردید كه این جمله دقیقاً و لفظبهلفظ یعنی چه؟
وقتی كه كلافهایم و بیقرار میخواهیم به یه جایی فرار كنیم ولی میدانیم كه فایدهای هم ندارد، وقتی یك جور دلشوره داریم كه انگار میخواهد اتفاقی بیافتد (البته نه در تمام موارد)، همان وقتی كه خودمان هم میدانیم ”یه مرگیمون هست“ ، یكی از مرگهای قبلیمان دارد بالا میآید تا فراموش شود و ما را از دست خاطرهء بد خود راحت كند.
امّا بعد...
روزی یكی از دوستان كه او هم مثل من توانایی دیدن زندگیهای گذشتهء خودش و در صورت لزوم دیگران را داشت، با من تماس گرفت و با صدایی ناراحت و دردآلود از من خواست تا برای سردرد شدیدی كه دچار شده بود، از راه دور انرژیدرمانی كنم (این روش در اصل نوعی دعادرمانی است، اگر دعا را از ریشهء دعوت به معنای خواست بدانیم).
من هم كه آن روزها شوقی داشتم برای انجام چنین كارهایی و حوصلهای، روی به قبله نشستم و چنان كه گفتم در یكی از مطالب قبلی كه چگونه، بهاضافهء اعمالی برای درمان و پاك شدن آن Past life رو آمده، دستهایم حركت كردند و به روی چشمهایم قرار گرفتند و :
دختری حدوداً 13 ساله دیدم با لباسهایی به سبك آمریكای اواخر قرن 19 و موهایی بلند كه از پشت بسته بود (شبیه به دوران سریال دكتر كویین، پزشك دهكده)، همراه او پسر كوچكی بود، شاید 7 ساله با صورتی گرد و موهای بور و چتری و كمی تپل (ظاهراً برادرش بود). این دو در كنار رودخانهای بودند. میدیدم كه تنها هستند و كمی از محل دهكدهء خود دور شدهاند. اینطور به آگاهیم آمد كه گویی مردم به دلیلی (احتمالاً روز یكشنبه بود) در جایی، مثلاً كلیسا، جمع شدهاند و این دو بچه با استفاده از فرصت، در صدد شیطنتی هستند.
میدانستم كه دختر، همان دوستم است كه سردرد دارد ولی پسر بچه برایم مهم نبود. قایقی كوچك در ساحل رودخانه بود. آن دو قایق را به درون آب هل داده و سوار آن شدند.
كمی بعد دیدم كه آن دو به قسمتی از رودخانه رسیدهاند كه آب سرعت گرفته و از لابلای سنگهایی كه سر از آب خارج كردهاند، خروشان میرود و قایق این دو بچه هم مثل پر كاهی بالا و پایین میپردو دختر بسیار وحشتزده است و جیغ میكشد ولی پسر تقریباً بهتزده است و در حالی كه ترسیده ولی جیغ و داد نمیكند.
خیلی طول كشیده بود و از نشستنم خسته شده بودم. خواستم ببینم كه بالاخره چه شد، نشانم دادند كه مردم دهكده كه در پایین رود به دنبال آنها میگشتند، جسد هر دو بچه را كه لابلای سنگ و شاخههای شكستهء درخت و خزههای كنار ساحل رودخانه گیر كرده بودند، پیدا كردهاند و بیرون میكشند و ناراحتی و ماتم و ...
من با خودم گفتم كه خوب، این چه ربطی به سردرد دارد؟ بیشتر میتواند علت مشكلی مثل ترس از آب یا غرق شدن باشد. خواستم كه به من نشان دهند كه ربط این Past life به آن سردرد چیست.
این قسمت از تجربهام خیلی برایم جالب بود و هیچوقت هم بعداً تكرار نشد. وقتی این را خواستم كه رابطهء این مرگ و سردرد فعلی را بفهمم، دختر را دیدم كه در ساحل رود در كنار پسر بچه خوابانیده بودند، بعد ناگهان گویی درون این منظرهء عكسمانند، دوربین به حركت درآمده باشد نقطهء دید من به سمت جسد آن دختر حركت كرد و وقتی به او رسید بهگونهای عجیب به سر دختر نزدیك شد و انگار كه كسی سر او را بلند كرد و پشت سر دختر را به من نشان داد، موهای خیس و به هم چسبیدهء او را كنار زد و آنگاه من حفرهء یك شكستگی را در پس جمجمهء او دیدم.
آن گاه بود كه فهمیدم كه درواقع دختر بر اثر غرق شدگی نمرده بلكه به خاطر ضربهای كه سنگی به سرش وارد آورده در گذشته است. واین مرگی بوده كه الآن رو آمده و باعث این سردرد شده است.
ظاهراً دیدنم تمام شده بود امّا پیش از آنكه دستانم را از روی چشمانم بردارم به آن پسر فكر كردم، و ناگهان دانستم یعنی این به آگاهیام آمد كه آن پسرك خودم بودم. در آن زندگی من و این دوستم خواهر و برادر بودیم و درواقع این یك Past life مشترك بوده است.
و
قصهء ما به سر رسید، كلاغه...
گفت خوب خوابهات یادت میمونهها!
این مطلب یك پس نوشت هم دارد كه به دلیل طولانی شدن این پُست بعداً در پُست بعدی خواهم آورد.
در رابطه با دیدن تصاویری از زندگیهای گذشتهام كه قبلاً آوردم و نتیجهای كه یكی از دوستان گرفته بود مبنی بر اینكه ”پس تناسخ درست است“ ، باید مختصراً بگویم كه من ترجیح میدهم نام این پدیده را ”بازگشت“ یا ”تولدهای مكرر“ بگذارم، چرا كه ”تناسخ“ یا ”نسخ“ در ترمینولوژی (واژهشناسی) روحشناسی، اختصاصاً به پدیدهای گفته میشود كه هندوها و بوداییهای هند و تبت و برخی مذاهب دیگر كه عمدتاً در آسیای جنوب شرقی قرار دارند بدان معتقدند و آن عبارت است از نسخ یا انتقال روح از جسمی انسانی به جسم انسانی دیگری، بلافاصله یا با اندكی تأخیر. این عقیده معمولاً، و نه لزوماً، با عقیده به رسخ و فسخ و مسخ همراه است، كه به ترتیب یعنی انتقال روح انسانی به جماد، گیاه و حیوان. در تناسخ عقیده به معاد و رستاخیز نیز وجود ندارد و هرگاه روحی از دورِ مرگ و تولد خلاصی یابد به روح كل (نیروانا) میپیوندد. در كتب ادیان ابراهیمی (اسلام و یهود و نصارا) آنچه رد میشود ”تناسخ“ است، به این معنی كه گفته شد. البته دلایل رد فلاسفهء این ادیان منحصر به مسئلهء فقدان معاد در عقیده به تناسخ نمیشود، و دلایلی هم در ردّ ”حلول“ و ”اتحاد“ و ”بازگشت روح“ میآورند كه برخی از این دلایل اصلاً ربطی به مسئلهء بازگشت روح ندارد و دراثر برداشت اشتباه آنان از این پدیده است و بقیه هم قابل رد است. بهترین نظر را ”ملا صدرا“ در سِفر چهارم از ”اسفار اربعه“اش آورده است.
حال از آنجایی كه برخی دیگر از دوستان (!) اظهار داشتهاند كه حوصلهء بحثهای سنگین فلسفی را ندارند (البته اگر این چنین اطلاعاتی را ”بحث سنگین“ بدانیم) بنده هم وارد این بحثها نمی شوم، مگر اینكه برخی بیشتر ازدوستان (!) تمایل ورود به چنین مكالماتی را داشته باشند.
این بار یكی دیگر از زندگیهایی كه از گذشتهام دیدهام و برایم بسیار جالب و مفید بوده را برای شما تعریف میكنم. اگرچه دیدن همهء آنها در اصل به خاطر درسی بوده كه من باید از آنها میگرفتهام. بعد از دیدن اغلب آنها مشكلی از من كاملاً یا تا حد زیادی حل شده است. امّا این یكی چیزی را در من بیدار كرد كه هنوز هم گاهی از آن استفاده میكنم.
من اغلب این دیدنها را بعد از نماز و در حالت نشستن نیمه لوتوس یا گاهی هم دوزانو یا چهارزانو دیدهام، در حالی كه معمولاً گودی كف دستهایم بر چشمهایم قرار داشته است. در همان حال از وقایع اطرافم هم با خبر بودهام، مثلاً اگر غذای روی گاز سر میرفت میفهمیدم و میشنیدم (كما اینكه یك بار هم اینطور شد و مجبور شدم وضعیتم را به هم بزنم و درنتیجه دیدنم نیمهكاره ماند و بعدش هم دیگر چیز بیشتری نشانم ندادند، احتمالاً هر چه لازم بود، دیده بودم.).
و امّا این یكی كه درشبی بعد از نماز مغرب و عشاء و در اتاقی تاریك رخ داد:
ناگهان دیدم در جایی هستم كه گیاهان خودرو و وحشی زیادی روییده بود ولی این بار داشتم از نگاه خودم به اطرافم مینگریستم، یعنی خودم را نمیدیدم، به قول سینماییها دیدگاهِ Point of view داشتم. بعد از چند لحظه متوجه شدم كه آنجا پایین یك كوه است، یك كوه كوچك معمولی. من داشتم با دقت از میان آن گیاهان انتخاب كرده و بعضی را میچیدم. در این موقع خواستم كه خودم را، كالبد آن زمانیام را ببینم و در واقع از نگاه سومشخص به آنجا نگاه كنم. بلافاصله چنین شد و پیرمردی چینی را با ریشی سفید و باریك و بسیار بلند دیدم با لباس چین باستان به رنگ قرمز.
بله دیدم كه دارم از توی كوه گیاهان دارویی جمع میكنم. پیش خودم گفتم كه لابد از این حكیمهای سنتی چین بودهام. كمی گذشت و دیدم كه اتفاق خاصی نیافتاد، خواستم جای دیگری از این زندگی را نشانم دهند كه چیزی از آن بیاموزم. بعد همان پیرمرد را دیدم كه جلوی كلبهای، كه احتمالاً مال خودش بود نشسته به حالت چهارزانو با همان لباس قرمز با نقش و نگار چینی و كلاهی متناسب با آن بر سرش. روی یك چیزی مثل سكو یا شاید یك كندهء بزرگ یك درخت بریده شده نشسته بودم، یا بود. در یك حال آرامش خوبی، مشغول انجام حركاتی مانند حركات ورزش ”تایچی“ بود، و من كاملاً محو تماشای او بودم.
ناگهان متوجه شدم خودم – خود فعلیام- در حال انجام همان حركات بطور غیرارادی و خودبخود هستم. تا حدود یك دقیقه یا بیشتر تصویر آن پیرمرد را میدیدم كه همچنان آن حركات را انجام میداد و در همان حال متوجه بودم كه دستهای من هم دارند خودبخود آن حركات را انجام میدهند. بعد از چند لحظه كه حواسم به حركاتم جلب شده بود، دیگر متوجه نبودم كه تصویر آن Past Life رفته و من یا بهتر است بگویم دستهای من در حال انجام آن حركات است. وضع و حال من هم جالب بود، هم از این اتفاق خوشحال بودم و هم در كمال تعجب، هم احساس میكردم هر وقت بخواهم میتوانم به ارادهء خودم دیگر آن حركات را انجام ندهم و هم نمیخواستم از آن حال بیرون بیایم.
بعد از دیدن این Past Life دیگر میتوانستم هروقت كه بخواهم چنان حركاتی را انجام دهم، به این صورت كه فقط میخواسم آن حركات انجام شود و سپس خودبخود شروع میشد، هر بار هم هر طور كه لازم بود اجرا میشد. بعداً این حركات پیشرفت كرد و به صورت ایستاده و خوابیده انجام میگرفت و حتی وضعیتهای عجیب و غریبی را به من تحمیل میكرد كه در حالت عادی نه بلد بودم همان كارها را بكنم و نه اصلاً از نظر انعطاف بدنی توانایی انجام آنها را داشتم.
بدون هیچ مقدمهای شروع میكنم. فقط بگویم كه دیدن این Past Life ها یا زندگیهای گذشته در بیداری و هوشیاری صورت گرفته است و تنها چشمانم بسته بوده است. من میتوانستم در آن بخش از آن زندگی كه به من نشان داده میشد كمی عقب یا جلو بروم (مثل فیلم). ”دیدن“ آنها مانند به یاد آوردن خواب شب پیش است، مانند عكسهایی كم و بیش متحرك یا قطعات كوتاهی از یك فیلم، در صورت لزوم رنگی یا سیاه و سفید، معمولاً بدون صدا و من در نقش یك ناظر بیرون از ماجرا، چون روحی ناپیدا و معلق در فضا. (عجب بدون مقدمهای شد!)
خوب، شروع میكنم:
مرگ ماهیگیر
در یكی از اولین Past Life هایی كه از خودم دیدم یك پیرمرد ماهیگیر (احتمالاً كامبوجی) بودم. صحنهای كه از این زندگی نشانم دادند، یك روز صبح كمی پیش از طلوع آفتاب بود كه من ماهیهایم را كه چندان هم زیاد نبودند، جمع كرده و میخواستم به خانه برگردم، كه ناگهان چند نفر گردن كلفت به من حمله كردند و با چیزی كه بیشتر فكر میكنم یك ماهی بزرگ بود مرا زدند، آنقدر كه بالاخره مُردم.
در این صحنهای كه دیدم من ریشی بلند و تقریباً خاكستری داشتم و احتمالاً حدود پنجاه سال، بلكه هم بیشتر به نظر میآمدم.
شاید بگویید كه چطور فهمیدم كه این صحنههایی از زندگی من است، و نه كس دیگری.
یا اینكه چطور دانستم كه من آن پیرمرد هستم و نه یكی از آن دیگران.
باید بگویم كه دیدن این صحنهها از زندگیهای پیشین، مثل خواب دیدن است كه شما در آن خودتان را تشخیص میدهید، اگر آشنایی را ببینید او را هم تشخیص میدهید به هر شكل و قیافهای كه باشد (حتی گاهی صبح كه خوابتان را به یاد میآورید تازه میگویید فلانی را خواب دیدم ولی این شكلی، مثل حالایش نبود!).
در مورد این Past Life هم همین اتفاق افتاد:
بعد از دیدن این صحنهها خواستم بدانم علت نشان دادن این زندگی خاص به من چه بوده است؟ (هر چیزی دلیلی دارد)، و بعد در حالی كه چشمانم بسته بود و روی تصاویری كه دیده بودم تمركز داشتم، صحنههای دیگری از همان زندگی را نشانم دادند.
صحنهای بود كه در آن من كلبهای چوبی را میدیدم كه در آن یك میز چوبی و چند صندلی چوبی قرار داشت و تا جایی كه به یاد میآورم (من این Past Life را حدود هفت هشت سال پیش دیدهام) به جای میخ برای اتصالات آنها از طناب استفاده شده بود. حداقل سه تا بچهء قد و نیم قد هم بودند كه در آن لحظه به دور آن میز نشسته بودند و منتظر شام داشتند شلوغ میكردند و میخندیدند. در پسزمینهء صحنه هم زن جوانی كه لباسی شبیه به بلوز شلوار به تن داشت، شام را آماده میكرد.
این كلبهء من و آنها خانوادهء من بودند. و من زنم را ”شناختم“.
بعد ”دانستم“ كه زن جوانم به منِ پیرمرد خیانت میكرد و آنهایی هم كه در آن صبح سُربین دریا مرا كشتند، فاسقان همسرم بودند، حالا چرا؟ ندانستم. اما همسرم را شناختم، تنها دوست دخترم بود كه با همهء اینكه یكدیگر را دوست داشتیم و ظاهراً برای هم ساخته شده بودیم، ولی من هیشه این احساس را داشتم كه نمیتوانم با او ازدواج كنم و از اولش هم این را به خودش گفته بودم. او در این زندگی تا با من بود هیچ خیانتی به من نكرد، از هیچ نوعش، من هم همینطور.
شاید علت نشان دادن این Past Life به من این بود كه من تا حدودی در خودم احساس گناه و كلنجار میكردم از اینكه چرا نمیتوانم با او ازدواج كنم و انواع دلایل و توجیهات را برای خودم و او ردیف میكردم، مِنجمله این كه او از من (البته كمی) بزرگتر است، ولی بعد از دیدن این Past Life علت ”واقعی“ آن را فهمیدم. بعد از آن راحت شدم و دیگر دلیلتراشی نكردم، و دوباره رابطهء خودم و او را با فكر آزاد بررسی كردم، به مسائلی كه عقلاً و دور از احساسات باید در ازدواج به آنها توجه كرد و شامل عشق دوطرفه هم میشود، توجه كردم و با خودش هم در میان گذاشتم. بعد از آن هم تا مدتها (سه چهار سال بعد از دیدن آن زندگی پیشین) دوستیمان ادامه پیدا كرد و من زندگیهای مشترك دیگری هم از خودمان دیدم، كه بعداً برایتان تعریف خواهم كرد. تااینكه او ازدواج كرد و رفت.
نمیدونم چم شده حوصله نوشتن ندارم دیگه دلم نمیخواد از ری و روم حرف بزنم. شاید علتش این عید باشه كه گذشت. انقدر توی این عید با هدایت حرف زدم و حرف شنیدم كه انگار تخلیه شدهام.
دلم میخواد حرفهای اصلیم رو بزنم ولی نمیدونم كسی حوصلهء شنیدنش رو داره یا نه؟
مثلاً میخوام دربارهء اعتقادم به تولدهای مكرر حرف بزنم، یا تجربههای شهودیم، یا علوم خفیه، و ... نه كه تا حالا حرف نزده باشم، چرا فَت و فراوون! ولی نوشتن برای كسی كه نمیدونی چی فكر میكنه یه چیز دیگه است.
یه چیزی بگید!
