تبليغاتX
‌یکی از همین آرش ها

 

 بعد از کلی غیبت، سخته نوستن. الآنم خیلی آروم و به کُندی دستم رو کیبرد جلو می‌ره؛ ولی می‌بینم که از وسواس درست خونده شدنم کم نشده و هنوز بعضی کلمات رو اعراب‌گذاری می‌کنم :D
نمی‌دونم چی باید بگم. فکر کنم اول باید از این همه سراغ گرفتن‌ها و احوال‌پرسی‌های شنیداری (تلفنی) و دیداری (حضوری) و نوشتاری (کامِنتـاری و ای‌مِـیلاری!!) شما دوستان عزیزم تشکر کنم و بعدش هم بگم چه مرگم بوده. گفته بودم وقتی آدم
یه مرگی‌ش میشه، یعنی یکی از مرگ‌های زندگی‌های قبلی‌ش بالا اومده و خاطراتش در ناخودآگاه‌ش زنده میشه و آدم افسردگی اون مرگش رو می‌گیره؟ (فکر کنم گفته بودم.)

 

خب در این مدت، هم کار بود، هم غار بود (از همون مردونه‌هاش، غار تنهایی رو می‌گم)، هم لوله‌ها بودند که هم‌چنان کشیده می‌شدند و سوراخ می‌شدند و لوله‌کش‌هایی که آنفلوانزا می‌گرفتند و بچه‌هاشون هم و نمی‌تونستند بیان و... گچ‌کاری و سیمان‌کاری که هنوز مونده و قفسه زدن که نصفش رو زدیم و نصفش هنوز تو طرحه... وقتی یه کاری پیش نمیره، نمیره دیگه زور که نیست. اونایی که دیدن بدونند که هنوز خونهء من همون جوره که دیدین (هیش، صداش رو در نیارین!)
و هم شلوغی درمانگاه بود و هست که قبلنا اغلب اونجا فرصت می‌کردم چیز بنویسم و بعدش دیگه نمی‌کردم ولی سعی می‌کنم که بکنم یه کمی. هم یه سفر کاری بود و یه روزه بود، هم الآن یک دوره کلاس هست که هر روز میرم از صبح تا دو، هم اون یکی دکتر درمانگاه رفته مکه و یکی از شیفت‌هاش هم به من اضافه شده. (در همین بین دو تا مریض هم ویزیت کردم که از عجایب روزگار هیچ کدوم شون نه سرماخورده بودند و نه فکر می کردند آنفلونزای خوکی گرفته‌ند! دومیش یه دختر خانوم بیست ساله بود که دکتر قبلی که دیده بودش به شدت ترسونده بودش بی‌خود و بی‌جهت، بعضی‌ها انگار مرض دارند!)

 

پریروز یه آقایی رو رو هیپنوز کرده بودم که برای ترک سیگار اومده بود. تو شرح‌حالش ازش پرسیده بودم تو طبیعت از کجاها خوشت میاد، گفته بود از کوهستان برفی، من هم بردمش به یه کوه برفی در یه روز آفتابی روشن. کارمون که تموم شد و برگشت، (سه تا مریض دیگه هم همین الان دیدم ، تازه امشب مثلاً خلوته! ساعتم حدودای 11 است.) آره وقتی آقاهه چشماش رو باز کرد، دستاش از سرما نه تنها کرخت و سِر شده بود بلکه قرمز هم شده بود و این در حالی بود که من هیچ حرفی راجع به سوز و سرما و اینا نزده بودم و ظاهراً خودش کوه سردی رو تجسم کرده بود. باید یادم باشه از این به بعد حتماً بگم در این جور موارد که لباس گرم و دستکش هم پوشیده باشی. برای خودم جالب بود از این نظر که بدون تلقین و اشارهء مستقیم به سوز و سرما هم، این جور به صورت واضح و شدید اثراتش بروز کرد.

 

راستی از کسانی که سئوالاتی از من پرسیده بودند در پیام‌گیر قبلی و قبل‌ترش هم عذر می‌خوام که جواب ندادم، چون در این مدت اصولاً خیلی کم اومدم تو اینترنت و فقط گاهی یه چکی می‌کردم ببینم خدای نکرده رهگذری غریبه‌ای، کسی حرف نامربوطی نزده باشه، که خوشبختانه اینجا همه اهل محل‌ند. (دیگه نمی‌نویسم که همینطور داره مریض میاد. ساعت شد 11 و نیم)

 

امیدوارم بتونم به زودی بقیهء اون مطلب عشق رو بنویسم و قالش رو بکَنم. می‌خوام از رو همون کازابلانکا مثال‌هاش رو بزنم و بعد هم یه چیز دیگه و بعدشم تمام. امیدوارم حال همهء شما خوب باشه. مرسی که به یادم هستید.

 

فعلاً

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 8:18 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




غرق می‌شوم

 

 

 آبان نشده، آب بالا می‌آید

از کف.

درون مرا امّا، تُهی طی می‌کند تنها.

پروایم از بلوای بلورین آب،

پرت می‌شود از پنجره، پایین

 

کیف و فنجان و کیبورد و کتاب‌هایم هم.

جای جارو که روی جار بلند آب نیست!

                                    پنجره را می‌بندم.

 

در جایی که نه جا مانده، نه جاده

جان در جام دل نگه داشتن بی‌جهت است.

حلقهء قرمزی می‌کشم به دور سرم

در عکس زرد شده‌ای که در جنگل سبز دارم.

حلقهء آبی آب گرداگرد گردنم را می‌گیرد

سایه‌ها می‌تابند دیگر،

دیگر شکلک مرا نمی‌سازند.

دیوارها تعادل ندارند

دستت را به من نده

ای هرگزنیافته

با تو سخن می‌گویم.

 

آب را می‌بوسم

و بلاغت آن را قلپ قلپ می‌فهمم،

می‌فهمم که

از کف تا کفایت فاصله آیتی‌ست.

 

 

                                                                           7 مهر 88

 

 

 

پ.ن1: چند روزی است که لولهء آب آپارتمانم ترکیده، باید کل لوله‌کشی را عوض کنم.

 

پ.ن2: دیشب مشغول آماده کردن دیاگرام‌های پیک بعدی ...و اما عشق بودم. به زودی.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 5:34 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 همهء این سریال پنجمین خورشید یک طرف، اون صحنهء بازی کردن هما کوچولو با رکاب اون دوچرخهء هرکولس، یک طرف. هی هی... می‌نشستیم جلوی این دوچرخه‌های بزرگ، و این رکابه رو هی برعکس می‌چرخوندیم و وز وز زنجیر چرخ...
این دوچرخه هرکولس‌ها و همینطور دوچرخه‌ای که من داشتم رو می‌شد گذاشت روی جک، از این جک‌ها که کل چرخ عقب رو بلند می‌کرد. این طوری می شد رکاب رو در جهتش هم چرخوند و به چرخیدن چرخ عقب نگاه کرد و لذت برد. گاهی هم خلاقیت به خرج می‌دادیم و یه چیزی می‌ذاشتیم زیر گلگیر چرخ عقب تا وقتی چرخش می‌گردید، یه
خِر و خِری هم بکنه، مثلاً یه لیوان یه بار مصرف.

 

پ.ن: ظاهراً به علت ابری بودن هوا، هلال رؤیت نشد. جالبه، مثل اینکه امسال دیگه هواپیما و شاتل و ماهواره نفرستادند، تا از اون بالا بالاها استهلال(!) کنند. سیناجان، من در خدمتم!
فقط دارم فکر می‌کنم شانس آوردیم زمستون نیست، وگرنه تا اولین هوای صاف باید روزه می‌گرفتیم، احتمالاً!

 

پ.ن2: در همین بین عید اعلام شد، ترسیدندها!! عید شما مبارک!

 

پ.ن3: بیچاره شدم تا این پیک بالا اومد، نمی‌دونم این بلاگفا چه مرگشه.

 

+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت 22:30 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




  

 ایستاده بودم جلوی آقاهه تا بهیارمون پانسمان پاش رو باز کنه و ببینم اوضاعش چطوره و سوچورش (بخیه) کنم که یه هو از یه شریانچهء کوچولو، خون جـِت کرد (با یک ضربان نبض پاشید بیرون) روی زمین و ایضاً شلوار اینجانب (که تازه هم شسته بودمش! لعنت اولسون!).

بغل پای آقاهه که چون با شیشه بریده بود و احتمال بریدگی تاندون هم وجود داشت باید دوباره با پانسمانِ فشاری بسته می‌شد و می‌رفت یه مرکز بیمارستانی و ترجیحاً ارتوپدی مثل شفا یحیاییان یا بیمارستان معیری یا بیمارستان پانزده خرداد تا هم عکس بگیره و هم رزیدنت ارتوپدی ببینش، حقیقتش من هم حوصله نداشتم دنبال رگ بگردم و کلَمپش کنم. وقتی آقاهه رفت، تازه یادم افتاد که نماز نخوندم. حالا از بالا تا پایین پاچهء راستم لکه‌لکهء خون بود. به آقای بهیارمون که هنوز متوجه قضیهء خونی شدن شلوار من نشده بود، می‌گم اینجا شلوارِ اتاق عملی (از این شلوار سبزها که پرسنل بیمارستان می‌پوشند) سراغ نداری، احتمالاً ؟ میگه دکتر، اگه اندازه لکه‌ش از یه 5 تومنی کوچیک‌تر باشه اشکالی نداره‌ها! می‌گم تا جایی که یادم میاد می‌گفتند اندازهء یه دوزاری، به خاطر تورم، زیادش کردند؟! می‌خنده و دست می‌کنه جیبش و در حالی که داره یه چیزی از جیبش در میاره می‌گه اتفاقاً از شانس شما امروز یه دونه گیرم اومده و دستش رو باز می‌کنه و یه سکهء طلایی می‌ذاره کف دستم که روش نوشته 50 ریال، به قُرطِ (همان قُطر است!) کمتر از یه سانت (الان فهمیدین یعنی چقدر دیگه؟! آره، همون).

 

یادمه بچه بودم یه بار در کنجکاوی‌های فرهادانه‌ای که داشتم، به جای اینکه تو چاله‌های آب رو بگردم و کرم پیدا کنم، داشتم ته کشوهای کمدهای خونه رو در میآوردم که ناگهان یه سکهء 50 دیناری کشفیدم. بعد از استعلام، مامان گفت این همون ده‌شاهی ِ. می‌گفت سه تا از این می‌شد سی‌شاهی (با تلفظِ سی شِی) که می‌شد مثلاً باهاش یه تخم‌مرغ یا یه دفتر برای مدرسه بخریم (زمان خودشون). سی شاهی می شد یک قران و نیم در واقع. اون روزی که من اون سکه رو پیدا کرده بودم، گفتم اَ اَ اَ اَ... ما دفتر می‌خریم دونه‌ای پن‌زار! (یعنی پنج ریال). نمی‌دونم تخم‌مرغ اون موقع دونه‌ای چند بود. حالا خیال نکنین اینایی که می‌گم مال زمان مظفرالدین شاه  قاجاره‌ها، نه بابا، این داستان مال سال مثلاً 61 ، 62 ، این حدوداست. دیشب پریشب اخبار تهران از لوازم‌التحریر با عکس جومونگ اینا می‌گفت که بازار رو قبضه کرده و می‌گفت قیمت هر دفتر صدبرگ از قرار دونه‌ای 12000 ریال (هزار و دویست تومن). اینم برای ثبت در تاریخ (که به هیچ دردی نمی‌خوره، تاریخ رو عرض می‌کنم البته).

 

آره خلاصه، یه شلوار پیدا کردیم که فکر کنم مال خدمتکار صبح بود که سر کار می‌پوشید. با احتمال رضایت ایشون و پاک بودنش، پوشیدم و خوندم.

 

 

پ.ن 1: موضوع پیک قبلی ادامه دارد (فردا یا پس‌فردا ایشالا). ضمن تشکر از ابراز لطف و انتظار دوستان عزیز، لطفاً اگر در مورد آن سئوالی دارید بپرسید تا من برای پیک‌های بعدی راهنمایی بشم که چه چیزهایی رو بیشتر باید باز کنم و از چه چیزهایی بپرم. از این موضوع بیام بیرون دیگه باهاش کار ندارما... [چیشمک]. ممنونم از همراهی همگی دوستان.

 

پ.ن 2: ببینم این خورشید پنجم همون سریالیه که یکی گفته بود به شبکهء سه پیشنهاد داده می‌تونه یه ورژن ایرانیِ لاست رو بسازه؟! حالا اینم بد در نیومده، ولی... (آقا لقمه‌ت رو کوچیک‌تر بردار، دهنت جر می‌خوره‌ها، از ما گفتن بود).

 

پ.ن 3: آخِی.... دلم یه هویی تنگ رفت واسه اون یارو. همون که مهم‌ترین آدم سریال لاسته. می‌دونید کیو می‌گم که؟
          همون که هر دفعه اول هر قسمت می‌گه :
Previously, on LOST

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 12:24 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

 مطمئن نیستم که دیوار، دیو وار است (یعنی مانند دیو، گُنده) یا دیو آر (دیو آورنده) یا دیو+ار (یعنی مال دیو) یا دی وار، یعنی مانند دی (؟!). البته به نظرم دیو آر صحیح‌تر می‌رسد، چون در افسانه یا داستان یا خاطراتِ حضرت سلیمان هم اینطور آمده بود که چون دیوها علم بنا و بنایی می‌دانستند، به آنان دستور ساختن بنای قصرش را داد. پس دیوار باید چیزی باشد که دیو آن را آورده باشد برای آدمیان و آن را منسوب به دیو (دیوی= دیوار) هم بدانند.
راستی می‌دونستید خاصیت معروف دیو چیه؟ هر چی بهش بگی اون برعکسش رو انجام میده.
دیوانه = مانند دیو (یشتر از نظر رفتاری، مثل صوفیانه، سیاستمدارانه و...)

.

.

.

 

 

میگه که چرا تو اون پیکِ‌ت یه جا گفتی قانون‌های اساسی و اجرایی و یه جا گفتی قانون‌های اساسی و غیر اساسی ؟!
میگم حالا تو این هاگیر واگیر تو هم بیا زیرْ ابروم رو بگیر!

میگه نه بگو، چرا؟
میگم، خب داشتم کنایه‌ای هم به اسامی و معانی واقعی و غیرواقعی اینها هم می‌زدم، مگه معلوم نبود؟

چطور؟
وقتی یه جا می‌گم (حالا مثلاً) دو جور قانون داریم، اساسی و اجرایی؛ بعد یه جای دیگه میگم قانون‌های اساسی و غیراساسی، انتظار میره خودبخود تو ذهن شما (حداقل تو ناخودآگاهت) با همین مدل‌سازی، عبارتِ
قانون‌های اجرایی و غیراجرایی هم شکل بگیره. به قول همدونی‌ها بگو خب!

خب؟
بنابراین در نتیجه‌گیری نهایی ما دو گونه قانون خواهیم داشت، قانون‌های غیراساسی و قانون‌های غیراجرایی. یعنی قانون اساسی که اجرا نمی‌شه و قانون‌های اجرایی که اون‌هام زیاد اساسی نیستند. (!)

.

.

.

 

 

می‌خوام از همین تریبون یک استفادهء ابزاری کرده و یه سئوال بپرسم که در بازخوانی دو پیکِ بیولوژیکال قبلی‌م با اون مواجه شدم و برام جای بسی تعجب بود که چطور تا حالا متوجه این مسئله نشده بودم. احتمال زیادی می‌دم که یک متخصص علم ژنتیک جواب اون رو بدونه، بنابراین استدعا دارم اگه همین‌چین متخصصی از اینجا رد شد قبول زحمت فرموده و جواب این سئوال منو مثل خودم فارسی، بده لطفاً. و اما سئوالی که برام پیش اومده اینه که (خیلی خلاصه میگم):

طی روندِ تقسیم میوز، برای منِ نوعی، دو گروه سلول اسپـرم درست میشه که هر کدوم یکی از رشته‌های DNA اصلی منو دارند، که مکمل هم‌دیگه‌اند، و بعداً یکی از افراد یکی از این دو گروه قاپ سلول جنـسـیِ مادر بچه‌ها رو می‌دزده و وارد اون شده و باهاش ترکیب می‌شه، حالا سئوال من اینه، فرض کنیم از سر رشتهء DNA که شماره‌گذاری کنیم، نوکلئوتید 253 اُم رشتهء DNA من مثلاً از نوع آدنین باشه و همونطور که شما می‌دونید، این فقط می‌تونه با نوکلئوتید تایمین ترکیب بشه. حالا اگه نوکلئوتید روبرو شدهء با اون در رشته DNA سرکار خانوم (یعنی نوکلئوتید 253 ایشون) از این نوع (تایمین) نباشه ( که احتمالش زیاده، به دلیل تنوع ژنتیکی بین آدم‌ها) این دو تا اون تو چه گلی به سرشون می‌گیرن؟ آیا سر و کلهء یه آنزیمی، tRNA ای، چیزی ناگهان پیدا میشه و این غلط املایی رو تصحیح می‌کنه؟ و اگه می‌کنه به نفع کی؟ آدنین رو عوض می کنه یا تایمین رو؟ بعد آیا این باعث تغییری اساسی در ژن مربوطه‌ش نمیشه؟ آیا قضیهء ژن غالب و مغلوب به این مسئله هم ربط داره؟

پیشاپیش از هر ژنتیک‌مَنی (Genetics-man) که جواب این عاجز مستحق ِ دانستن رو بده، سپاسگزارم، خیلی فراوان زیاد.

.

.

.

 

 

فک کــــــــن! تو شفاهاً داری می‌گی باید اثاث این اتاق رو بیارم بیرون و بعد اتاق رو تمیزش کنم بعد دوباره ببرم‌شون تو و بعد این یکی اتاق و اینا... (توجه دارید که؟ توی حرف) بعد ایشون میگه وای خسته شدم، بشینیم یه کم استراحت کنیم!

.

.

.

 

از تمامی دوستان از بابت تبریکات گرم‌شان (گرم‌تان؟) متشکرم، گرچه برای ما داغ تازه کردن است.

تا زمانی که رابطهء پولی مالی ِ مستقیم بین پزشک و بیمار هست و بیمه هم واسه  خودش اوجا پادشاهی می‌کنه، آش همین آش و کاسه همین کاسه خواهد بود. 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 11:1 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

  پریشب برای این درمانگاهی که من توش هستم، شبِ نسبتاً شلوغی بود. هنوز داشتم با خانمی که برای هیپنوتیزم میاد پیشم آخرین صحبت‌ها رو می‌کردم که منشی درمانگاه اومد بالا (طبقهء بالا) که آقای دکتر بیایید لطفاً، یه بخیه‌ای داریم. توضیحاً عرض کنم که من شب‌های فرد اینجا دکتری می‌کنم (اینجا که میگم چون همین الان هم همون‌جا، یعنی اینجا هستم!) و عصرهای فرد هم هیپنوتراپی و چون ساعت هشت شده بود دیگه باید کلاهم رو عوض می‌کردم (این قضیه کلاه عوض کردن یه داستان مفصل داره که شاید یه زمانی گفتم براتون).
خلاصه، بعد از سوچور (همون بخیه است) کردنِ دست اون آقاهه که گرفته بود به نمی‌دونم کجای یه ماشین چاپ آمریکایی که خودش هم می‌گفت همه جاش گارد داره و همه جاش هم نوشته که دست تو اینجاش نکنید، سه چهار تا مریض تو خط مونده رو هم دیدیم و چون ناهار هم نخورده بودم، به علت خواب مانده بودن در ظهر همان روز، و از پیتزا و ساندویچ هم خَستیده بودم، یه دست چُلوک سفارش دادم، از اون لقمه‌هاش، تا جبران مافات کرده باشم. در این بین هم یه سری زدم به این تِر نت و در حین خوشحال شدن از استقبال گرم شما دوستان عزیز از لطیفهء پیک پیشین، متعجب هم شدم از کرَّتِ مراجعینِ آن. چهار دقیقه‌ام که تموم شد (تلفن اینجا چهار دقیقه‌ایه). چند تا مریض دیگه هم دیدم و بالاخره شام و ناهار هم رسید و جای شما خالی، دیگه بدون اینکه سعی کنم بزنمش به بدن، همون جور مثل قدیما خوردمش و روپوش و لباسم رو هم کثیف نکردم (باید یه بار از نزدیک ببینم اینایی که وقتی می‌خوان چیزی بخورند اون رو می‌زنند به بدن‌شون چطوری خودشون رو کثیف نمی‌کنند!).

 

 بگذریم،‌ این مقدمه‌چینی‌ها واسه اینجاش بود که بعد از شام یه مامان بابایی، یه دختر خانم ده ساله‌ای رو آوردند پیش من. دختر بانمکی بود. از اینایی که یه سلام یواشکی می‌کنند و سرشون رو می‌ندازند پایین و معلومه که به زور خودشون رو آروم و مؤدب مطابق دستور مامان یا بابا نگه داشته‌ند و زیرچشمی هم هوات رو دارند.
بهش می‌گم چی شده و می‌گه گوشواره‌م تو گوشم گیر کرده. نگاه که می‌کنم، می‌بینم اوووووووَه! گیرهء پشت گوشواره، همونی که میخ گوشواره میره توش (حالا تو بگو سوزنش)، کُمپلت رفته توی گوشتِ لالهء گوش راست این بچه. میگم چند وقته اینطوری شده؟ باباش میگه
یه پونزده روزی است فکر کنم، مامانش می‌گه شاید مال طلاش باشه آخه از مکه آوردن (!).

 

- ”اسمت چیه؟

- ”صبا

- می‌دونی من هر چی صبا می‌شناسم شیطون‌ند، تو هم شیطونی؟  دیگه خودشو نگه نمی‌داره و ریسه میره از خنده و در همون حال با سرش اشاره می‌کنه که آره، ولی بعدش میگه یه کمی ، می‌گم معلومه! و با هم می‌خندیم.
خب، راپورت (ارتباط) برقرار شده، حالا یه کمی جدی‌تر در حالی که هنوز لبخندم رو حفظ کردم می‌گم
من به این نتیجه رسیدم که عسل‌ها هم خیلی شیطون‌اند. این دفعه غش می‌کنه از خنده. می‌گم چی شد؟... اسم خواهرت عسله؟ با سر میگه نه، باباش میگه اسم دخترش رو گذاشته عسل (!) منم می‌خندم.

حالا بهش می‌گم پس دختر شجاعی هستی؟ یه کمی نگران میشه، ‌دختر باهوشیه. حرف رو عوض می‌کنم و میگم کلاس چهارمی؟ مامانش میگه چهارمش تموم شد یادم می‌افته که خیر سرم، تابستونه مثلاً!  میگم پس سال دیگه میری کلاس پنجم،‌ پس دیگه حسابی بزرگ شد. بعد از کمی بگو بخند بالاخره یه کم جدی میشم و بهش می‌گم که یه خرده پوست روی گیرهء گوشواره‌ت رو گرفته و من اول روش یه خرده اسپری می‌زنم تا بی‌حس بشه و بعد سعی می‌کنم از اون زیر درش بیارم، خب؟،  با نگرانی میگه درد که نداره؟ می‌گم بی‌حسش می‌کنم که دردت نیاد دیگه، تازه‌شم مثلاً نهایتاً به اندازهء یه وشگون گرفتن هم شاید دردت بیاد (هم‌زمان یه وشگون یواش از پاش می‌گیرم)، بهتر از اینه که اینطوری هی گوشِت درد بکنه، مگه نه؟ با سرش میگه آره.

 

وقتی نشسته تا به پشت گوشش اول اسپری و بعدش ژل لیدوکائین بزنم هی برمی‌گرده تا نگاه کنه. می‌گم اگه تونستی پشت گوشِت رو ببینی، کارای منو هم می‌تونی ببینی.“ هی باید بگم اون ور رو نگاه کن، شونه‌ت رو بیار پایین، ‌دردت که نمیاد؟ و از این حرف‌ها یه ذره که سِر میشه یواشکی یه ذره با سوزن انسولین، لیدوکائین هم زیر پوست گوشش تزریق می‌کنم. آمپول بیشتر از درد، ترس داره.

 

اولش می‌خواستم همون طوری سرپایی درش بیارم و تمومش کنم، ولی افتاد مشکل‌ها. در نمی‌اومد. گوشت اومده روی گیره رو گرفته بود و سوراخش کوچیک‌تر از اندازهء اون شده بود. بعدش هم از اون طرفش، یعنی از سمت روی گوشش وقتی اونو هول می‌دادم تا از این طرف بیاد بیرون درد می‌گرفت. این وسط‌ها اونم یه کمی آی و اوی می کرد و می‌ترسید. باباش می‌گفت صبا طرفدار مو.سویه، بعد بهش می‌گفت اینطوری می‌خواستی بری کَه.ریزک؟
خلاصه بهشون گفتم این باید پشت گوشش باز بشه و حالا که تا حدودی بی‌حسش هم کردم و تا اینجاش رو هم اومده بهتره همین امشب تمومش کنیم. که موافقت کردند. گفتند به خاطر همین ترسیدنش انقدر دیر کرده و تا الان نیومده دکتر. گفتم (تو دلم البته) حالا که یه دکتر خوش‌اخلاق (!) گیرت اومده، از دستش نده دختر!

خلاصه‌ش کنم بالاخره رو تختِ جراحی سرپایی خوابوندمش و یه کمی اون سوراخ پشت گوشش رو بازتر کردم و در نیومد و آخرش گیره رو همون توی گوشت که بود با پنس کوخِر، نگه داشتم و از اون طرف خود گوشواره میخیه رو که از مکه براش آورده بودند درآوردم تا بتونم گیرهه رو توی جاش بچرخونم و از طرف باریکترش بکشم بیرون. باباش که سر صبا رو نگه داشته بود در این بین حالش بد شد و یه خرده رفت بیرون گلاب ریخت به رومون که صداش می‌اومد. توضیح دادم برای صبا و مامانش که بعضی‌ها با دیدن رنگ خون و استشمام بوی خون به طور ناخواسته و فیزیولوژیک حال‌شون بد میشه و دست خودشون هم نیست (ربطی به شجاعت و ترس نداره، خب بعضی‌ها کلاً به درد گل‌فروشی می‌خورند و بعضی‌ها به درد قصابی دیگه!).

 

* * *

 

آره خلاصه، اینم از صباها و عسل‌های شیطون. ولی واقعاً من هر چی صبا (چه پسر و چه دختر) می‌شناسم، که البته تعداد کمی هستند، و هر چی عسل می‌شناسم، چه تو واقعیت و چه توی مَجاز (وبلاگ‌ها)، شیطون و باهوش و حاضر به جواب هستند،‌ چرا؟
گاهی فکر می‌کنم چرا یه زمانی به آدمایی که یه خرده پَپِه و ساده‌لوح بودند می‌گفتند
عبدا... ؟ یا دخترا به دختری که همچین یه خرده مخش شیش کار می‌کرد تا حدودی هم اُمل بود می‌گفتند منیژه ؟ با خودم می‌گم چرا پسرهایی که اسمشون با پ شروع میشه و من می‌شناسم، اغلب روابط عمومی بالایی دارند ولی... و یا دخترهایی که تو اسمشون حرف ژ داره، چرا همه‌ش تو زندگی شون به مشکل برمی‌خورند (نه اینکه دیگران نمی‌خوردند، ولی اینا یا بیشتر بزرگش می‌کنند یا به دیگران می‌گن یا مشکلات‌شون غیرعادی‌تره)؟
یا انگار کسایی که با حرف
م اسم‌شون شروع میشه آدمای مهربون‌تری هستند. یه وقتی، یه جایی، یه کسی می‌گفت مهدی‌ها خیلی شوهرهای خوبی‌اند و خیلی مهربون‌اند و خیلی زن‌شونو دوست دارند. چند تا رو هم اسم برد و من هم چند تا مهدی رو که می شناختم تو ذهنم چک کردم و تا حدودی به نظرم درست می‌گفت. همون‌طور که یکی دیگه هم می‌گفت آرش‌ها هم همه‌شون یه جوری هستند و هر جا که می‌رند بعد از یه مدتی به یک دلیلی به چشم میان، بخوان یا نخوان (اینطوریه؟).
آیا
هدایت‌ها، همه صورتی مثلثی دارند و زیاد فکر می‌کنند؟ آیا همهء امیدها نسبت به جنس مؤنث به شکلی افراطی یا تفریطی احساس تعلق یا دوری می‌کنند (جاذبه و دافعهء هم‌زمان)؟ آیا همهء آزیتاها صورتی گشاده دارند؟ و یا همهء مرجان‌ها، از رفتارهای خاله‌زنکیِ زن‌ها متنفرند و مدام تو گارد هستند؟ و یا آیا همهء کسانی که اسم‌شون با ک شروع میشه آدم‌هایی با پشتکار هستند؟
نمی‌دونم هنوز اینا برام کامل نشده. شما در این زمینه چه اطلاعاتی دارید؟ اینایی که گفتم رو شمام تأئید می‌کنید یا تکذیب؟ چی دارید تو دور و برتون؟ بریزید بیرون ببینم!

 

 

 

 

پ.ن1: یک شب ما رفتیم مثل بچهء آدم زودتر بخوابیم ساعت 5 یکی اومد بیدارمون کرد و دیگه خوابم نبرد، بنابراین نشستم اینا رو نوشتم. اگه چرت و پِیلا نوشتم خودتون می‌دونید باید چه کار کنید. مرسی!

 

پ.ن2: شما تا حالا شنیدین که کسی دماغش خواب بره؟ یعنی سوزن سوزن بشه‌ها!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 7:25 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 پریروز رفته بودم مبل‌هایی رو که سفارش داده بودم تحویل بگیرم. تا رفت از انبار بیاره، گفتم بذار یه دوری هم بزنم و میزی چیزی هم ببینم. آقا رفتیم تو یه مغازه‌ای، پر از انواع مجسمهء فیل، پایهء میز، فیل، آباژور، فیل، گلدون فیل، کلهء فیل رو دیوار، خلاصه انگار فیل‌ها با این مغازه‌هه قرارداد داشتند. البته چیزهای دیگه هم داشت‌ها، مثلاً اسب و کرگدن و اینا ولی فیل‌هاش بیشتر بود و برا من هم جالب بود. یه میز داشت که پایه‌اش یه بچه‌فیل خاکستری خندون بود که به پشت خوابیده و چهار دست و پاش هوا بود و شیشه‌ء میزش رو پاهاش بود، خیلی باحال بود، ولی به کانفیگوریشنِ خونهء من نمی‌خورد، حیف.

رفتم مبل‌ها رو تحویل بگیرم، خط دوختِ پشتیِ یکی‌ش وسط نبود که قبولش نکردم، برد و عوضش کرد. یه نقطهء دو میلی‌سِکندی هم از پوستهء چرمی‌ش کنده شده بود که اصلاً برش نداشتم. اونو آورد با اونی که تو فروشگاه داشت عوض کنه، اونم ناخن‌ناخنی شده بود. گفتم یکی دیگه می‌سازی فردا با هزینهء خودت برام می‌فرستی. خودت هم همین جوری که من چک کردم، چک می‌کنی، اگه ایرادی داشته باشه با همون وانت برش می‌گردونم. گفت باشه.

 

دو ساعت بعد سه تا مبل تکی‌ها رو آوردم خونه، از شصتاد جام عرق می‌ریخت شرشر، سی تومن هم کرایهء حمل دادم با هف‌الهش تومن بیاره تا طبقهء سوم. اومدم بالا زیر شیر دستشویی یه دوش سرپایی گرفتم و دوباره رفتم بیرون تا گوشی تلفنم رو که داده بودم شماره‌گیرش رو درست کنند بگیرم (برق‌آلود شده بود) که دیر رسیدم و جا تر بود. همون جاها یه جیگرکی دیدم، گفتم آقا خوئَک داری؟ گفت آره و سه چار تا سیخ سفارش دادم واسه ضعف دل، جاتون خالی ریحون خوشگلی هم باهاش بود. خواستم به روش بعضی‌ها بزنمش به بدن، ولی دیدم هر چی به بدن می‌زنم طعم و مزه‌ش رو احساس نمی‌کنم، آخرش به همون شیوهء خودم از راه دهن خوردم‌شون.

 

برگشتم خونه پلاستیک روی یکی از مبل‌ها رو درآوردم نشستم روش و کمی فیلم سینمایی شبکهء پنج رو نگاه کردم، اومدم بلند شم، چِرَق! زیر زانوم یه چیزی توی مبل شکست!
آقا خون می‌زدی، کاردم... همون دیگه،‌حالا هر چی. اعصابم خط رو خط شد اساسی. گفتم این ناکثِ نالوطی، وقتی اون مبله رو که خط دوختش وسط نبود رو برد پایین و یکی دیگه آورد، همین قراضه رو آورده. گفتم من می‌دونم شماها!

بالاخره شب گرفتم خوابیدم و امروز ساعت ده زنگ زدم، نمی‌دونم پادوشون بود کی بود، گفت ساعت یازده میان! ساعت یازده و نیم زنگ زدم و گفتم کاناپه‌هه چی شد؟ میگه ساعت چهار و نیم پنج حاضر میشه. جریان مبل تکیه رو گفتم، میگه آقا خود بخود که نمی‌شکنه، گفتم نه خودبخود که نشکست، من رفتم از روی یه صندلی بلند، سه مرتبه جفت پا پریدم روی لبه‌ش تا بالاخره موفق شدم بشکنمش، حالا هم چون گارانتی داره شما باید بیایید ببرید عوضش کنین! (دیوانه!) خلاصه به یکی دیگه گفت و اون یکی که عاقل‌تر بود گفت بگو با همون وانتی که کاناپه رو میاره بفرستش بیاد.

امروز عصری بعد از ایکه پرده‌ها رو منصوب کردیم و شدیم پرده‌دار خانهء خودمان، دوباره به مُبلیه زنگ فرمودیم، گفت برای ساعت شیش اینا حاضر میشه، گفتم پس بذارش برا فردا چون من از هفت دیگه نیستم (امشب کشیکم).

 

                        *********

 

آدم وقتی مطلب نداره، وقایع اتفاقیه چاپ می‌کنه دیگه. شما به ما ببخشید بزرگی خودتون رو.

 

راستی در مورد اون خانمهء پیک قبلی، عرض کنم خدمت بعضِ دوستان که اولاً اینطوری نیست که من هر کی رو تو خیابون ببینم (حالا خوشم بیاد یا نیاد) زود بدوئم برم باهاش سر صحبتُ وا بکنم. اینم به خاطر یه حس خاصی بود. دوم اینکه من تا آخرش هم و حتی همین الان هم به خاطر مماخ محترم اوشون تو شش و بش بودم، واِلاّ که بالاخره... آره! ثالثاً هم من انتظار نداشتم اون بیاد دنبالم، می‌خواستم ببینم آیا قرار است که ما با هم آشنا بشیم یا نه، و بدین منظور یه قراری با موکل اون زمان گذاشتم که اگه قراره، باید سه بار تکرار بشه این اتفاق. (می‌خواستم ترنس لاجیک رو هم گفته باشم).


در مورد حضرت فیل هم این مختصر رو اشاره کنم که هر انسانی در هالهء خودش یک جسم نباتی (گیاه) و یک جسم حیوانی دارد که طبق آخرین اخبار واصله علی‌الحساب جسم حیوانی بنده فیل است. (لطفاً در این مورد زیاد سئوال نفرمایید، تو مود این چیزها نیستم فعلاً). تازه‌شم از اصطلاح
فیل‌فروشی هم کلی منبسط ‌الخاطر شدیم، مرسی روانی‌جان، هر دفعه کلی می‌خندیدم (سابق بر این من یه موش‌فروشی سراغ داشتم نزد یه کوچولویی، این به خاطر اون بود.)

 

در ضمن ما هِی هات می‌شیم هی کُلد می‌شیم، آخرشم سرما می‌خوریم، من می‌دونم.

 

تازه‌تَرش هم این که با خبر شدیم یَک فیل‌فروشی توپ هم یه جایی موجود است که به زودی به آنجا سرمون رو خواهیم زد.

 

و بالاخره این که من متوجه شدم هر کسی به یکی از اجزای صورت بیشتر حساس است و در ارزیابی زیبایی اونو بیشتر مورد توجه قرار میده. برا من چشم (که باید دُرشت‌هاش رو سوا کنم)، عضو مورد نظره، شما چطور؟ (احتمالاً اولین ایرادی که از قیافهء کسی می‌گیرید اون عضو است).

 

آخیش! اینم از پنجشنبه‌مون.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 21:50 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 یک مدتیه همه جا فیل می‌بینم. کلهء فیل روی دیوار، مجسمه‌های کوچیکش، بزرگش، چوبی، شاخی، عاجی... حتی برام دو تا کوچیکش رو هدیه آوردند.

یه مغازه بود تو ویترین‌ش فیل داشت. تو مغازه‌ش سر فیل داشت. از بیرون توی مغازه دیده می شد. یه دختر خانم جذاب اون تو بود. زیاد توجه نکردم. رفتم تو قیمت فیل‌ها رو بپرسم. خانمه داشته قیمت چیزهایی رو که خریده بود حساب می‌کرد و می پرداخت. صداش خوب بود و گیرا.

فیل‌ها رو قیمت کردم. به خانمه نگاه کردم. زیبا بود، با یه عیبِ شاید کوچولو. 

اومدم بیرون. کمی بعد از من اونم اومد بیرون، کارش تموم شده بود. من جلوی یه مغازهء دیگه بودم. دوباره نگاش کردم، حواسش به من نبود. خوش‌تیپ بود. مانتوی کتان آبی تیره و شال سفید و شلوار سفید. قدش بلند بود.

من رفتم سی خودم و اونم سی خودش.

فکرم مشغولش بود. روی بینی‌ش یه گودی بود، یه فرورفتگی، می‌تونست خرابکاری جراح بینی‌ش باشه، ممکن هم بود بینی سیفلیسی باشه. من اما احتمال اولی رو بیشتر می‌دیدم. با این حال درگیرش بودم.

دقایقی بعدتر که هنوز توی پاساژ بودم به خودم می‌گفتم اگه دوباره ببینی‌ش، میری باهاش حرف بزنی؟ نمی‌دونستم آره یا نه. یه بار می‌گفتم شانسی بود که در زد و رفت، یه بار می‌گفتم نه فایده نداشت. جالب بود که اتفاقی نیفتاده بود ولی من هنوز نمی‌دونستم اگه می‌شد چی می‌شد، در واقع نظرم چی بود نسبت به او.

داشتم از در پاساژ بیرون می‌اومدم کنار خودم دیدمش، کمی جلوتر. این دفعه با دقت بیشتری نگاش کردم. شاید متوجه سنگینی نگاهم شد، ولی به روی خودش نیاورد. توی یک مسیر بودیم. جلوی یه مغازه ایستاد...

من کمی تردید کردم، ولی به راهم ادامه دادم. جلوتر وارد یه کتاب‌فروشی شدم. گفتم اگه اومد، آره اگه نیومد، نه. اگه سه دفعه بشه، حتماً فیل‌ها برام یه پیغامی داشته‌ن.

 

******

 

شب که برمی‌گشتم فکر می‌کردم خوبه که بی‌دغدغهء این که کسی تو خونه منتظرم باشه با خیال راحت دارم برمی‌گردم خونه. بعد فکر کردم خب، اگه کسی بود احتمالاً همراهم بودم نه توی خونه. اون وقت فکر کردم آیا بازم همین‌طور فارغ‌البال بودم یا نه؟

 

هنوز درگیرش بودم، ولی فکر کردم شاید همون بهتر که این دو، سه نشد. 

 

پ.ن: به این می‌گویند منطق خلسهیا Trance Logic

 

+ نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 12:36 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 در کامنت‌های پیک پیشین بحثی در گرفته بود دربارهء مورفولوژی بنده. ضمن تشکر از دوستان بخصوص پونه و کیهان و امید عزیز از بابت حمایت بی‌دریغ‌شان از من، باید به عرض برسونم مرجان خانوم که اون کشته مرده‌هایی که من دارم و ذکر خیرشون رفت، در بخش CCU از زیر دستم دررفته‌اند و من نتوانسته‌ام در آن موراد با جناب عزرائیل هم‌آوردی کنم (که البته تعداد آنها هم زیاد نیست).

اما اون طوری هم که شما نوشتی کچل و کوتاه و کپل نیستم و همین نشان از بی‌خبری شما از وجنات بنده دارد، چرا که من از بابت نداشتن یه دست و یه پا و یه حج عمره، بیشتر به جانبازان عزیز 80 درصد به بالا شباهت دارم، و چون صورتم هم طی حادثه‌ای سوخته، بسیاری نیز با دیدن جمال بی‌کمال من به دیار باقی می‌شتابند.

خواستم اینطوری زحمت اون "یه آشنا" رو هم کم کرده باشم.

البته من افتخار زیارت تمثال زیبای شما رو داشته‌ام (در آیکون شما) و کلی هم مشعوف شده‌ام.

مرسی از همهء دوستان.

انشالا امشب پیک تازه‌ای را بندازم بالا، در رابطه با تیپ‌های دیونوسیزن و آپولونین و اودیسین.

در ضمن برای درک بهتر آن مطلب بد نیست کسانی که فیلم جالب "دربارهء الی" رو ندیده‌ند برند ببینند.

فعلاً

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 14:4 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 وقتی آرش کوچیک بود هر وقت ده‌آفرین‌هاش جمع می شد و قرار بود صدآفرین بگیره، سر صف جایزه‌ای هم همراهش می‌کردند که همیشه اون جایزه کتاب بود، چند تا کتاب. یکی از رسم‌های خوب انتشارات که پیش از این بیشتر رعایت می‌شد و حالا کمتر، چاپ کردنِ سری کتاب بود. مثلاً سری کتاب‌های طلایی ، سری کتاب‌های تن‌تن و یا سری کتاب‌های قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب. حُسنِ سری کتاب اینه که آدم دلش می‌خواد سری کتاب‌هاش رو تکمیل کنه. و وقتی تکمیل میشه یه حس غرورِ باحالی به آدم می‌ده، عین کسی که یه بلوک تمبر کمیابش رو تو آلبوم تمبرش کامل کرده (البته من تمبر جمع نمی‌کردم، من کتاب جمع می‌کردم.). دیروز نویسندهء سری کتاب‌های قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب به رحمت ایزدی پیوست. مهدی آذر یزدی، پیرمردی مهربون، نویسنده‌ای خوب برای بچه‌های خوب. 

هنوز وقتی روبروی کتابخونهء کوچیک بچگی‌هام می‌ایستم با غرور به مجموعهء هشت‌جلدی کتاب‌های قصه‌های خوب برای بچه‌های خوبم نگاه می‌کنم. نوک انگشت رو که مثل نوک گنجشک فال‌گیر بذاری رو گوشهء شیرازهء یکی‌شون و بکِشیش بیرون، تصویراش رو می‌بینی که با چشمات بازی می‌کنند و تو را به آسمان خیال می‌برند. تصویرسازی‌های زیبایی که برای هر کتاب، یکی از تصویرسازان و نقاشان و گرافیست‌های بزرگ کشور، دست به قلم شده بودند، بزرگانی چون مرتضی ممیز و فرشید مثقالی و زرین‌کلک و دیگرانی که الان به خاطر ندارم. و بعد بینی‌م را فرو می‌کنم لای کتاب و بوی کاغذ قدیمی رو با یک نفس عمیق به اعماق جان می‌کشم.

نام یکی از داستان‌ها رو از کتاب مثنوی معنوی به خاطر دارم، فرار از مرگ (از خاطرم می‌نویسم):

 

روزی شخصی با هول و هراس نزد سلیمان پیامیر آمد که ای پیغام‌بر خدا به دادم برس! سلیمان جویای حال پریشانش شد و او گفت که در بازار بوده که حضرت عزرائیل را دیده و با غضب به وی نگریسته. حالا او هنوز هیچ نشده نیمه‌جان شده ‌است از ترس. سلیمان می‌گوید: حال من چه می‌توانم برای تو انجام دهم؟

یا سلیمان، من مطمئنم که آن نگاه غضب‌آلود معنایش جز این نیست که اجل من رسیده و به زودی عزرائیل برای قبض جانم خواهد آمد. ولی بسیار ترسانم از مرگ، تو بیا و کاری کن تا من از مرگ بگریزم. سلیمان گفت: آخر چطور من بتوانم تو را از مرگ فراری دهم؟ مرگ که دیگر در اختیار من نیست و هر کس اجلش نزد خدای تعالی محفوظ است.

مرد گفت: چرا می‌توانی، تو مرا بر قالیچه‌ت سوار کن و به باد فرمان بده تا مرا از اینجا دور کند. مرا ببرد به هندوستان. بدین ترتیب دیگر دست عزرائیل به من نخواهد رسید.

سلیمان می‌دانست که این ترتیبات فایده‌ای به حال مرد نخواهد کرد، با این حال درخواست او را پذیرفت. مرد بر قالیچهء حضرت سلیمان سوار شد و باد او را به طُرفة‌العینی به هندوستان برد.

چند روز گذشت و اتفاقاً روزی عزرائیل به خدمت پیغام‌آور خدا رسید برای عرض ادب. سلیمان او را گفت که ای فرشتهء مقرب درگاه اله، این چه کاری بود که درحق بندهء خدا کردی؟ عزرائیل، متعجب، پرسید که در چه باره‌ای سخن می‌گوید. سلیمان داستان آن مرد را با وی گفت. عزرائیل لبخندی زد و گفت: پس که این طوری بود... حقیقت آن است که آن نگاهی که من به وی در بازار انداختم از سر تعجب بود، نه غضب. تعجب از این که من قرار بود بعد از ظهر همان روز جان او را در هندوستان بستانم و او را در ظهر همان روز در بازار اور.شلیم می‌دیدم، اما وقتی حسب وظیفه در ساعت مقرر در محل مقرر در هندوستان حاضر شدم او را در آنجا یافتم و جانش را قبض کردم. پس او به دست خود بدون آن که بداند به سوی محل وعده شتافت.

سلیمان خدای تعالی را شکر کرد و برای آن مرد آمرزش خواست.

 

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 18:22 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

خواب دیدم کسوف شده، یک کسوف حلقوی کامل عین مال سال 78 که آخرین کسوف قرن نام گرفت. دیروز این خواب رو دیدم و بعد از اینکه تعبیرش رو نگاه کردم، یه نفر گفت تو آخرین قسمتی که از سریال ”جومونگ“ پخش شده هم کسوف شده بود و همین تعبیر اتفاق افتاده بوده! حالا ببینیم تعبیرش چیه؟

میگه که: ”اگر کسی آفتاب و ماه را مُنکَسِفین بیند بسیار بد باشد. اگر دید آفتاب را با ماه منازعت افتاد، دو بزرگ را با هم خصومت افتد.“ و در جای دیگری هم می‌گوید: ”بدان که اگر کسی زلزله در خواب دید، غم و محنت به او رسد. اگر خسوف و کسوف دید مصیبت به وی رسد.“

 

البته تعابیر دیگه‌ای هم می‌تونه داشته باشه و داره، ولی چون زمینهء این خوابم یک شهر بزرگ و شلوغ بود و بعد از این کسوف دیدم که یه چیزی مثل یک سفینهء فضایی به زمین سقوط کرد (و بعد از بیدار شدنم فکر کردم شبیه به قسمت بالای یک آسمان‌خراش هم بود) به نظرم بیشتر تعبیر غیرشخصی داشت تا شخصی. جالب اینکه بعدش اومدم سر کامپیوتر و کامنتام رو چک کردم، دیدم یه ”غیر ارگانیک“ (!) برام پیغام گذاشته که از پیشگویی‌های منجمین در بارهء وقایع اخیر ایران بگو! (یا از خودم بگم؟) خلاصه که خواب باحالی بود خیلی زنده و خیلی زیبا بود. اولش من انگار داشتم از یه جایی توی فضا به زمین و ماه و خورشید نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم می‌خواد خسوف (ماه‌گرفتگی) بشه. یه صحنه هم به آسمون شب نگاه کردم و به جای این که تو آسمون ماه ببینم، زمین رو دیدم. ولی بعدش مکانم عوض شد و توی یه اتاقی در یک ساختمان خیلی بزرگ بودم و بعد دیدم که یه هو کسوف (خورشید‌گرفتگی) شد. محل خورشید هم جایی بود که باید در حوالی عصر باشه. آسمونِ بی‌کران به رنگ آبیِ تیره شده بود و ستاره‌ها دیده می‌شدند و خورشید تبدیل شده بود به یک حلقهء آتشین آبی-سفید، خیلی قشنگ بود‌جای شما خالی!

 

من یه بار دیگه هم ”جمع شدن بین ماه و خورشید“ رو خواب دیده بودم که خیلی خوب بود برام. از قدیم تعبیر کسوف رو چه در خواب چه در بیداری بد می‌دونستن ولی برای من که تا حالا بد نبوده، امیدوارم این بار هم برای همه به خیر بگذره.

 

تعبیر شخصی (یعنی برای خود شخص) هم میشه ازش کرد. مختصراً این که چون ماه نشانهء پنهانی‌هاست و خورشید آشکارها، اگر ماه بیاد روی خورشید (یعنی کسوف بشه) میشه گفت،‌ بخشی از پنهانی‌های شخص (یا جامعه، یا هر چی، آشکار میشه) و اگر خسوف بشه یعنی طرف داره بدجوری خودش رو می‌زنه به اون راه، یعنی ناخودآگاهش هم داره خودش رو قایم می‌کنه. از طرف دیگه خورشید سمبل پدر و Father figure و پدرمَآبی (Fatherhoodness) هم هست و ماه هم مادر و سمبل مادری و مادرمآبی. پس جمع شدن خورشید و ماه می‌تونه نشانهء نزاع بین مادر و پدر، یک‌پارچگی بخش ”والد“ شخصیتِ فرد و یا غلبهء وزیر (یا یک حکومتیِ زیردست، یا سلطان در سایه) بر سلطان آشکار هم باشد.

 

اگرچه من زیاد از Mundane Astrology سر در نمیارم ولی تا سر جایی که خونده‌م می‌گم. یک نگاهی به چارت روز انتخابات انداختم در ساعت 8 صبح که آغاز شد. طالع آن برج اسد (Leo) بود که خودش یه پا دیکتاتوره، با حاکمیت خورشید که در برج جوزا قرار داشت. جالب اینکه طالع امسال (لحظهء سال تحویل) هم باز برج اسد (Leo) بود ، حاکم اون هم یعنی خورشید که خوب قاعدتاً در ابتدای برج حمل بود که برج شرف‌ش است و بسیار اونو قوی می‌کنه.

یک چیز دیگه‌ای هم که امسال داشتیم و داریم و هر 13 سال یک بار اتفاق می‌افته، تقارن (Conjunction) مشتری و نپتون است. ”در این زمان‌ها بشریت به امید رو میارند و امیدوار می‌شن به نوعی از آیندهء آرمانی خودشون. مردم برای رسیدن به مدینهء فاضله یا اتوپیای خودشون تلاش می‌کنند و طبق قاعده زمان بیدار شدن از اغفال‌شدگی هم به سر خواهد رسید. در این دوران زمان‌هایی هم خواهد بود که مردم به ”عشق بدون خودخواهی“ هم خواهند رسید و اون رو هم تجربه خواهند کرد (ایثارگری). این دوره‌ای است که حباب، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و بالا هم می‌رود. خوش‌بینی به حداکثر درجه می‌رسد. در این مدت انسان‌ها به تجربیاتی ناب از نظر روحی و معنوی دست پیدا خواهند کرد. در این دوره تأکید زیادی هم بر هنر، موسیقی و رسانه خواهد بود.“ (تفسیر این تقارن همه‌ش از ”آدریان دانکن“ است).

 

 

 

 

پ.ن بی‌ربط: این صفحه رو هم ببینید.

پ.ن با ربط: این دیلماج را هم بخوانید.

این دیگه از پ.نونی خارج شد!:

 Google بنا به خواست کاربران ایرانی تصاویر ماهواره‌ای خود از تهران را به‌روزرسانی کرد تا صحنه‌های مربوط به این روزها، در Google Earth ثبت شود. البته گوگل توضیح می‌دهد که ماهواره‌ای که این عکسها را ثبت کرده از نظر آنها ایده‌آل نیست و سعی خواهند کرد در دفعات بعد از ماهوارهء دیگری که دقت بالاتری در تصویربرداری دارد استفاده کنند. دو عکس برای نمونه در وبلاگ گوگل قرار دارد که یکی از آنها نمایی از میدان آزادی است. بقیهء صحنه ها را می‌توانید در برنامه Google Earth مشاهده کنید. این پست مربوطه در وبلاگ گوگل است،‌ ببینید.

بعدتر نگاشت!:

                       لینک به وبلاگ فرورتیش رضوانیه

 

 بعدتر نوشت!: فعلاً این خوابم برای هندوراس تعبیر شده D:

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 20:26 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 شبِ یکشنبه مستقیماً از ترمینال رفتم به درمانگاه. یک ساعت تأخیر داشتم که البته پیش از آن خبر داده بودم که به علت چند تصادف و شلوغ بودن جاده دیر می‌رسم. یک تریلی کاملاً معکوس شده بود و یک خاور به پهلو چپ کرده بود و مردم داشتند از بین بار گوجه‌‌فرنگی‌اش خوب‌ها و سالم‌هایش را جدا می‌کردند. در رودهن هم دو ماشین سواری در خیابان به هم زده بودند و کلیهء مردم رودهن در خیابان جمع شده بودند و به ما راه نمی‌دادند. این تصادف‌ها راه را بند آورده بود و قطاری از اتومبیل‌ها بخصوص ماشین‌های باری و سنگین به وجود آمده بود که دور موتور اتوبوس ما را گرفته بود و نمی‌گذاشت درست حرکت کنیم.
وقتی ساعت نه رسیدم به درمانگاه رفتم به اتاق استراحت که چسبیده است به اتاق معاینه تا وسایلم را بگذارم و روپوش بپوشم. چشمم به تختِ استراحت‌مان افتاد و اولین چیزی که دوباره به خاطر آوردم، آن صبحِ چهارشنبه بود که به صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. پونه می‌گوید ”اگه صبح زود تلفن زنگ می‌زد مثلاً شیش و هفت اینا بابام بسم‌ا... می‌گفت و گوشی رو برمی‌داشت.“ یه زمانی من هر روز صبح که بیدار می شدم بسم‌ا... می گفتم و مدتی هست که دیگر عادت ندارم که بگویم و آن روز صبح که خواب بودم اصلاً حواسم به این چیزها نبود. و فکر نمی‌کنم دیگر آن موقع از بسم‌ا... هم کاری ساخته می‌بود.

 

گفته بودم که ”... تا ساعت سه که از سازمان حج و زیارت برگشتم خونه، طوری بودم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، در حالی که...“ آره وقتی دایی‌م خبر فوت پدرم را با بغض و گریه بهم داد و نداد، و بعد از قطع مکالمه من تا ساعت هشت همین‌طوری لبهء تختم نشسته بودم و به زمین نگاه می‌کردم. یک کمی بلند شدم و راه رفتم. بعد آبی به صورت زدم و وسایلم را جمع کردم. پزشک صبح کمی هم دیر آمد. بعد بدون این که این خبر را به پرسنل شیفت صبح و هیچ کسی بگویم از درمانگاه آمدم بیرون و به طرف خانه رفتم، پیاده. مغزم خالی بود، به چیز خاصی فکر نمی‌کردم. به خانه که رسیدم طبق معمول عادتم کامپیوترم را روشن کردم و کامنت‌هام رو چک کردم. اصلاً نمی‌دانستم باید چه کار کنم. بعد یادم نیست من به دایی‌م زنگ زدم یا دایی‌م دوباره با من تماس گرفت و می‌گفت باید یک فرمی را در سازمان حج پر کنم. بعدش کیارش زنگ زد... در واقع گوشی‌ ثابتم زنگ خورد و من فقط صدای هق‌هق می شنیدم و نمی‌دانستم کی پشت خط است تا بعد از کمی سکوت ازش پرسیدم ”کیارش تویی؟“ گفت که از مکه باهاش تماس گرفته‌اند و آن خبر سیاه را داده‌‌اند. به او شماره‌ای داده بودند. از او گرفتم و خودم زنگ زدم. عین یک ربات کار می‌کردم هیچی توی سرم نبود. مدیر کاروان بود و می‌گفت ”دیشب تصادف کرده و الان بیمارستانه و من همین الان دارم می‌رم بیمارستان ببینم چطوره“ گفتم ”آقا مگه شما همین الان با برادر من صحبت نکردی و بهش خبر فوت پدرمون رو ندادی؟“ می‌گفت ”نه من نگفتم فوت کرده، گفتم تصادف کرده.“ گفت وقتی رسید بیمارستان از حالش بهم خبر می‌دهد.
حالا حال مرا مجسم کنید. توی هال راه می‌رفتم که ”نکنه تشابه اسمی باشه“، ”ولی نه نمی‌تونه باشه، شمارهء ما رو از مامان گرفته دیگه“، ”حتماً می‌خواسته یه هو بهمون نگه“، ”ولی ما که خودمون می‌دونستیم“، ”نکنه پدرجون هنوز زنده است رفته تو کما؟“ (راستی در همین بین که نمی‌دونم کجای این تلفن زدن‌ها بود با یک دوست بسیار نزدیک و عزیز که می‌دونستم تحمل خوبی داره و شاید بتونه راهنمایی‌م کنه هم تماس گرفته بودم. موضوع تشابه اسمی رو هم اون بهم گفته بود.) فکر می‌کردم ”اگه بره تو کما و طولانی بشه چی؟“، ”اگه مرگ مغزی شده باشه چی؟“، ”اگه فقط با یک زندگی نباتی زنده بمونه چه کار کنیم؟“، ”کی ازش مراقبت می‌کنه؟ مادر مریض‌احوالم که نمی‌تونه“ نمی‌دانستم با این حرفی که این مدیر کاروان زده بود، حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت، حتی نمی‌دانستم باید دعا کنم که پدرم بماند یا برود.

 

بالاخره دوباره زنگ زد و گفت ”متأسفانه خبر درسته و ...“ و جریان بیرون رفتن او برای خریدن طناب و تصادف با یک خودروی ”اس. یو . ویِ“(از این ماشین‌های مثل پرادو و سانتافه اینها) یک نفر بنگلادشی را برایم تعریف کرد و البته همان جا بلافاصله بر اثر ضربهء مغزی درجا تمام کرده بود. و گفت که چه بخواهیم او را برگردانیم و چه بخواهیم همان‌جا دفنش کنیم باید بروم و یک فرم رضایت‌نامه و یا درخواستِ ارجاع جسد را پر کنم و فکس کنم به آنجا. گفتم با مادرم صحبت کنم، گفت ”الان میرم بالا تا با گوشی من با شما صحبت کنه.“ ظاهراً تلفن هتل درست کار نمی‌کرد یا داخلی‌ش مشکل داشت. بعد از نیم‌ساعتی که دوباره زنگ زد و من فقط صدای گریه شنیدم، ‌همین. قرار شد بعد دوباره تماس بگیرد یا بگیرم. و من همینطور نیم‌ساعت نیم‌ساعت باید می‌نشستم به مانیتور خیره خیره  نگاه می‌کردم. نه اشکی نه چیزی، هیچی. این رفتار نسبتاً عادی و بدون بی‌قراری را نخستین مرحله از مراحل چهارگانهء ”واکنش سوگ“ می‌دانند، یعنی مرحلهء ”انکار و بُهت“.در اين مرحله آدم احساس یک جور گیجی و سرگردانی دارد، دور خودش می‌گردد و به در و دیوار خیره می‌شود و نمی‌تواند از دست دادن عزیزش را باور کند.

 

و سوگ یعنی یک اندوه و غم شدید درونی که به دنبال از دست دادن چیزی یا کسی بسیار عزیز بر شخص عارض می شود و اغلب چنین است که آن شخص یا چیز، یا به طور مادی عضوی از اوست یا به طور معنوی و احتمالاً شخص سوگوار آن را بخشی از هویت خود و در واقع بخشی از خود می‌دانسته است. مثل کسی که دچار قطع عضو می‌شود (جسمانی و مادی) یا دچار فقدان کسی می‌شود که او را بخشی از خود و هویت خود می‌داند (فرزند یا والدین یا هر یک از اعضای خانواده) یا از شغلی که هویت او بوده و او را با آن می‌شناخته‌اند بازنشسته می‌شود (فقدان معنوی، مثل بسیاری از پزشکان یا بعضی معلمان یا صاحبان کارخانه‌ای که خود آن را بر پا ساخته‌اند و...).  در مورد بچه‌ها کمی فرق می‌کند، گاهی از دست دادن یا خراب شدن یک اسباب‌بازی بسیار مورد علاقه یا مردن یک حیوان خانگی مورد علاقه هم می‌تواند درجاتی از واکنش سوگ را از خفیف تا قوی در او به وجود بیاورد.

 

ولی من دچار مرحلهء دوم نشدم. نمی‌دانم به خاطر عقایدم بود یا اینکه نمی‌دانستم باید از دست چه کسی عصبانی باشم، چون مرحلهء دومِ ”واکنش سوگ“، ”خشم و پرخاشگری“ است و من بسیار آرام بودم، ‌حتی از حالت عادی هم آرام‌تر و تا وقتی اولین اشک‌هایم را ریختم هیچ عصبانی نشدم و بعد از آن هم. اما این واکنش را زیاد دیده‌ام در بیمارستان که بعضی از کسانِ بیمارِ فوت‌شده، بویژه اگر انتظارش را نداشته باشند، گاهی به پزشک و پرستار و اگر متوفی تصادفی باشد٬ به عامل تصادف پرخاشگری می‌کنند. اما آنچه مهم است این است که در این مرحله شخص، مرگ عزیز رفته را باور کرده است.

 

بالاخره توانستم با مادرم صحبت کنم. او اول می‌خواست که پدر را برگرداند. من چیز زیادی نگفتم در این باره فقط نظر خودم را گفتم که ”فکر می‌کنم خودش دوست داشته باشه اونجا بمونه و چه جایی برای او بهتر از اونجا، با این حال باز هم فکرهات رو بکن٬ مشورتت رو بکن، ببین چی بهتره.“ بعداً مدیر کاروان به من تلفنی گفت که برگرداندن جسد از مکه به ایران خیلی طول می‌کشد، شاید یکی دو ماه و حتی بیشتر. من فکر کردم او برای راحتی خودش این را می‌گوید و می‌خواهد خودش را خلاص کند ولی از دایی‌م هم که پرسیدم تأئید کرد که حداقل یک ماه این جریان طول می‌کشد. و من در آن لحظه فقط به این فکر می‌کردم که دوست نداشتم جسد پدرم همینطور در آن دیار غریب در سردخانه (به قول معروف روی زمین) بماند. علاوه بر این که جسد حتی در سردخانه هم بعد از پانزده روزحداکثر،  رَوند پوسیدنش آغاز می شود. خلاصه دوباره به مادر زنگ زدم که ”چی شد؟“ گفت اینجا می‌گن آوردنش خیلی طول می‌کشه و چه جایی بهتر از اینجا در جوار خانهء کعبه؟ و دادم برام استخاره هم کردن برای همین جا خوب آمده.“ بنابراین با همراهی دوستی نازنین به سازمان حج در خیابان آزادی رفتم برای پر کردن فرم رضایتِ دفن جسد در مکه.

 

مرحلهء سوم واکنش سوگ، ”غم و ناامیدی و در هم‌ریختگی“ است. اگر چه موقع برگشتن به خانه کمی گریه کرده بودم. شاید هم دیگر با امضاء کردن آن فرم و نوشتن درخواست با ذکر کلمهءمرحوم“ برای پدرم دیگر کم‌کم داشتم می‌فهمیدم که قرار نیست دیگر دوباره پدرم را ببینم و او دیگر از این سفر برنمی‌گردد. با این حال وقتی به خانه رسیدم با تلفن دایی و دختردایی‌م و بقیه دیگر بغضم ترکید و ”در هم ریختم“.

در این مرحله امکان دارد شخص داغ‌دار احساس گناه هم بکند، از حرف‌هایی که یک وقتی زده یا کارهایی که کرده و نباید می‌کرده. یا از این که چرا نبوده یا نتوانسته به شکلی جلوی آن واقعه را بگیرد. در هر صورت بر عکس مرحلهء قبل که سوگوار با بیرون سر جنگ دارد و دیگران را مقصر می‌داند، در این مرحله به درون می‌ریزد و تقصیرها را به گردن خود می‌گذارد.  

از آنجایی که پاسپورت مامان و بابا یکی بود یعنی مامان به عنوان همراه بابا بود، و پاسپورت بابا را باطل کرده بودند، باید برای مامان دوباره یک پاسپورت جدا صادر می‌کردند که این کارها کمی طول می‌کشید بخصوص که برخورد می‌کرد به یک پنجشنبه جمعه. گزارشات از پلیس اونجا به امور خارجهء خودشان و بعد به سفارت ما و بعد به سرکنسولگری ایران در مکه و... خلاصه، مامان شب یکشنبه به تهران برگشت ولی برای اولین بار تنها. البته مدیر کاروان همراهش مانده بود و با او آمده بود ولی جای پدر خالی بود. من و برادرم به همراه تعدادی از فامیل به استقبال رفته بودیم به فرودگاه. شب، سه نفری در خانهء من بودیم. فردایش با اقوام به طرف گرگان حرکت کردیم با سه ماشین.

 

من و برادرم یک ساعت زودتر خودمان رساندیم تا در خانه را باز کنیم و کمی اتاق‌ها را آمادده کنیم برای مهمانان. وقتی رسیدیم پارچه‌های سیاه به در و دیوار خانه آویخته بود و مهمانان سیاه‌پوش منتظر ایستاده بودند. دایی‌ها، عموها، خاله و عمه‌هایم و بقیه... و گریه و در آغوش گرفتن‌ها...

 

بیشتر از این کش نمی‌دهم این ماجرا را که دیگر چه بگویم؟ پنج‌شنبه‌شب که شام شب هفت بود و عصر سه‌شنبهء پیش از آن هم مجلس ترحیمی بود در امام‌زاده عبدا... گرگان (فکر کنم اکثر شهرها یک دانه از این امامزاده عبدا... دارند،‌ نه؟) که خیلی‌ها آمده بودند، شاید پانصد نفر. من که طبیعتاً بسیاری را نمی‌شناختم، ولی از دو روز قبلش، اعلامیه را که پخش می‌کردم٬ هر کس می‌دید اول تعجب می‌کرد و بعدش می‌گفت ”همین یه هفتهء پیش اینجا پیش من ایستاده بود و با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم... اِ..اِ..اِ...“ از سوپرهای محله تا داروخانه و بانک و سازمان بازنشستگی و سلمونی. و چقدر برایم باعث افتخار بود که همه واقعاً دوستش داشتند و همه همون موقع قطره اشکی در چشمان‌شان حلقه می‌زد. ای کاش روزی که هر کدام از ما هم از این حباب خاک به پرواز در می‌آییم و می‌رویم، برای ما هم چنین باشد. چنین باد.

 

فرايند سوگ 4 مرحله دارد:
مرحلهء
بُهت و انکار
مرحلهء
خشم و عصبانیت از دیگران
مرحلهء غم و در هم‌ریختگی
و مرحلهء چهارم که مرحلهء پذیرش است و شخص داغ‌دار با وضع موجود کنار می آید و آرام آرام به زندگی معمولش بازمی‌گردد.

 

این مراحل می‌تواند بین 6 تا دوازده ماه طول بکشد هر کدام افت و خیز خودش را دارد و بستگی زیادی هم به چگونگی مرگ متوفی و فرهنگ بازماندگان دارد. و اگر به هر علتی شخص سوگ‌وار در یکی از سه مرحلهء اول بماند و یا مرحلهء آخر بیش از حد معمول طول بکشد با مشکلاتی مواجه خواهیم بود که نیاز به مشاوره یا گاهی معالحه خواهد داشت.

این که در هر مرحله دیگران باید چه بکنند و چگونه بازماندگان داغ‌دار را تسلی دهند از حوصلهء اینحا خارج است و در صورت تمایل می‌توانید به لینک‌هایی که می گذارم مراجعه کنید که توصیه می‌کنم حتماً این کار را بکنید چون بالاخره هر کدام از ما را زمانی می‌رسد که لازم است تسلیت‌دهندهء دوستی، فامیلی، آشنایی باشیم و چه بهتر که این کار را به درستی انجام دهیم تا خدای نکرده با یک جملهء نادرست یا اقدام نابه‌جا او را گرفتار احساسی نکنیم که شاید به سادگی از بین نرود.

 

در پایان باز هم از همگی شما دوستان بسیار عزیزم که در پست قبلی باعث افتخارم بودید و مرا تسلیت دادید، چه در کامنت‌ها٬ چه در وبلاگ خودتون یا دوستانی که تماس تلفنی گرفتند و یا حضوراً در کنارم بودند، از همگی بسیار بسیار سپاسگزارم. امیدوارم در شادی‌هاتون شریک احساسات پاک‌تون باشم.

 

 

 

پیوندهای مفید در این رابطه:

 

با مسئله مرگ خود و عزيزانمان چگونه كنار بياييم؟

 

روانشناسی سوگ (پایین صفحه) و کارهایی که بهتر است انجام دهیم.

 

زنان و رویارویی با سوگ عزیزان

 

براى كودكانى كه تجربه مرگ عزيزان را داشته اند چه بايد كرد؟

  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 7:25 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed





 

 نیم ساعت، گاهی هم بیشتر، ‌یه بار من رو بغل می‌کرد و راه می‌برد، یه بار کیارش رو، تا خوابمون ببره. تا حدود پنج شش سالگی‌مون یادمه که هر روز عصر این کار رو می‌کرد، قبلش هم. برای همهء بچه‌ها ”عمو نعمت“ بود، حتی به غیر از برادرزاده‌های واقعی و دایی‌جون نعمت برای خوهرزاده‌ها. کم پیش می‌اومد (من که یادم نمیاد) که بچه‌ای گریه و بی‌قراری می‌کرد و می‌رفت تو بغلش و آروم نمی‌شد.

تو این همه سال که تو ادارهء دارایی بود، یه قرون غیر از حقوقش نیاورد تو خونه. حتی گاهی ما (من و کیارش) اذیتش می‌کردیم که یه ذره بفرست‌شون ”طبقه‌بالا“ با اشاره به یه تله‌تئاتری که اوایل انقلاب نشون می‌داد که کارمنده با اشاره به کشوی بالایی میزش به ارباب رجوع می‌گفت ”طبقه بالا هم رفتی؟“ و اون می‌گفت: ”بابا جان من این ادارهء شما که یه طبقه بیشتر نیست!“ و دوزاری‌ش نمی‌افتاد.

 

خدایی‌ش دست‌پختش هم از زمان سپاهی دانشی که در مراغه گذرونده بود خوب بود،‌ یادته زن عمو از کتلت‌های بابام تعریف می‌کردی و می‌گفتی همه‌شون انگار از یه قالب در اومدند و عین هم‌اند؟

 

من تو خونه داد زدم که اون نزد. من برای کمک دست به سیاه و سفید نمی‌زدم که اون می‌زد. هر وقت موقع خونه عوض کردن‌های من می‌شد، که کم هم نبود (گفته بودم که بیشتر از دو سال یه جا بند نمی‌شدم)، می‌اومد کمک، در واقع کارها رو بابام می‌کرد و من کمکش می‌کردم.

متخصص در تحمل اخلاق و رفتار بد بود، ‌ولی انتظار داشت کسی که یه مسئولیتی داره اونو درست انجام بده و مسئولیتش رو بفهمه و قبول نمی‌کرد که کسی در هر شغلی با رفتار شغلی بدش به او توهین کنه و همیشه پی‌گیر حقش بود.

 

در سن چهل و پنج سالگی کنکور امتحان داد و لیسانس رشتهء حسابداری قبول شد، یک سال پیش از قبولی من در دانشگاه، و با نمرات عالی به پایان رساندش.

در عین خوش‌تیپی، ساده بود و بی‌پیرایه. چقدر به زور بهش کراوات زدم برای یه عروسی فامیل یا مثلاً یه وقت‌هایی برای عید دیدنی، دیگه حوصله‌ش رو نداشت. گرهء کراوات رو از خودش یاد گرفته بودم. همین عید آخری گرهء یوبلِ روی گردن هم ازش یاد گرفتم. و یوبل در برابر دوبل یعنی یه گرهء تنها بر کراوات (از لغات اختراعی خودمه). یادته کیارش؟ یاد گرفتی تو هم؟ اگه یاد نگرفتی دیگه فرصتی نیست... به همین سادگی.

 

ما نه بهش می‌گفتیم پدر، نه بابا، نه آقاجون یا مثلاً آقا و این چیزها ما صداش می‌کردیم ”پدرجون“. یادمه بچه‌تر که بودم و تازه اومده بودیم این خونه‌مون جلو بچه‌های کوچه خجالت می‌کشیدم صداش کنم ”پدرجون“، یه جورایی احساس می‌کردم بقیه فکر می‌کنند خیلی سوسولیه.

 

نون خونه رو ”همیشه“ پدرجون می‌گرفت و ما عادت داشتیم عصرها منتظر باشیم تا بیاد و بپریم سرِ نون گرمی که هنوز از تو دستش به سفره منتقل نشده بود تیکه تیکه می‌شد. همیشه هم بی‌سر و صدا می‌رفت نونوایی. یعنی وقتی یه هو کارش داشتیم و صداش می‌کردیم و می‌دیدیم نیست یه نگاه به ساعت می‌نداختم و می‌گفتم ”نونواییه“.

 

                                                     ***

 

دیروز صبح که آخر شیفتم بود تو درمانگاه و خوابیده بودم،‌ گوشیم زنگ خورد. دایی‌م بود. تعجب کردم، دیدم گریه می‌کنه. گیج و منگ بودم... تا ساعت سه که از سازمان حج و زیارت برگشتم خونه، طوری بودم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، در حالی که رفته بودم فرم رضایت دفن پدرم رو در مکه امضاء کنم. و بعدش با تلفن‌های تسلیت دیگه منفجر شدم.

 

شب قبلش (پریشب) بعد از آخرین طوافی که کرده بود به همراه مامان (غیر از طواف‌های واجبِ خودشون) به نیابت از ما و فامیل و آشنا. برمی‌گردند به هتل. دیروز (چهارشنبه) قرار بوده کاروان‌ِ اون‌ها برگرده ایران. آخر شب برای خرید یک مقدار طناب میاد بیرون و طناب رو هم می‌خره. در برگشت از خیابونی عبور می‌کرده، که احتمالاً خلوت بوده ولی ناگهان اتومبیلی از ناکجا می‌رسد و... برخورد سر با اسفالت خیابان و... ضربهء مغزی و....
...تمام شد.

 


داستان پدرجونِ من تمام شد. داستان مردی نجیب و محجوب و محبوب از اهالی اسفند ماه که چون تولدش در شناسنامه یکِ یک، درج شده بود، به یاد ندارم تولدش را جشن گرفته باشیم یا حتی به این خاطر به او تبریک گفته باشیم. خب همهء کشور برایش جشن می‌گرفتند. هفتم عید امسال که از گرگان برگشتم، برای آخرین بار باهاش خداحافظی و روبوسی کردم.

 

دوستت داشتم و بهت نگفته بودم پدرجون.

 

خداحافظ پدرجون، مرد نازنین، خداحافظ عمو نعمتِ همه.

 

 

دیگر این بغض بی‌قرار امانم نمی‌دهد... یه ماه دیگه می‌خوام اسباب‌کشی کنم، نمی‌خوای بیای کمکم پدرجون؟

 

 

 

 


پ.ن: از همهء دوستانی که در پیام‌گیر پیکِ قبل محبت داشتند و بهم دلداری دادند و تسلیت گفتند سپاسگزارم.
خداوند رفتگان همه را بیامرزد و طول عمر با عزت برای پدر و مادر همهء شما عزیزان همراه با سلامتی از خداوند خواستارم. مخصوصاً هدایت عزیزم و پونهء خوبم.

 
پ.ن۲: واقعاً از این همه مهر محبت شما عزیزان متشکرم. احساس می‌کنم با بودن شما دوستان گرانقدر در غمم تنها نیستم. باز هم از طرف خودم و برادرم از همگی شمایی که پیام تسلیت گذاشتید تشکر می‌کنم و امیدوارم هر کدام از شما فاتحه‌ای به روح او بفرستید.


پ.ن۳: من همیشه حساب کردن ذهنیم ضعیف بوده سن پدر را در زمان قبولی در دانشگاه اشتباه حساب کرده بودم که ۴۵ سالگی صحیح است.

 
پ.ن۴: مجدداً از همهء دوستان و عزیزان که زحمت کشیدند و با اظهار محبات‌شون تسلای خاطر ما بودند، تشکر می‌کنم، بویژه از گیلاسی مهربان و کورالِ جان و سلماز خانم گل و ندا.ح عزیز که با نوشته‌هاشون مرا مرهون محبت‌های بی‌دریغ خودشون کردند. تنها تقاضام از همهء دوستان اینه که چه با اعتقاد محکم و چه با اعتقاد نیم‌بند روح پدرم را از فاتحهء خود بی‌نصیب نگذراند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388ساعت 3:55 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 اگر فقط به موزیک گوش دهیم و به محیط اطراف نگاه کنیم، لذتی که از موزیک می‌بریم به آنچه می‌بینیم سرایت می‌کند و اگر موسیقی مناسب و زیبایی باشد، محیطِ ما هم زیبا خواهد شد و از زندگی هم مثل آن موسیقی لذت می‌بریم.
و اگر بنشینیم و موزیک را از طریق تلویزیون همراه با زیبایی‌های بصریِ کلیپ‌ها و سن‌های کنسرت و زرق و برق تبلیغ‌های بینابین آن ببینیم، بعد از پایان موسیقی وقتی به اطراف و محیط و زندگی خود نگاه می‌کنیم، (احتمالاً و برای بعضی‌ها) ‌احساس کمبود، خواستن، سرخوردگی و عدم لذت از زندگی پیش می‌آید.

 

 

پ.ن: ممکن هم هست در این حالت دوم تحت تأثیر آنچه دیده‌ایم جوگیر شده و خود را در رؤیای آمریکایی تخیل کنیم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 10:47 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 تصحیح و اعتذار: بله، تلفظ نام این یاسمین خانم لِوی است که به اشتباه ایوی نوشته شده بود. در ضمن ظاهراً این آلبوم ایشون در سبک جیپسی (کولی‌وار) است بیشتر تا فلامنکو و آلبوم دیگری از ایشون بیشتر فلامنکو است. بویژه این آهنگ (من در آلامو زاده شده بودم) در سبک Gypsy است.

مژده: از آنجایی که جوینده یابنده می‌باشد (گاهی اوقات) بالاخره آلبوم ایشون رو یافتم که لینک این تک‌آهنگ را برای دانلود و خودش را نیز می‌گذارم برای استفادهء برخط (on line!) دوستان. لینک دانلودش هم از رپیدشر است که با حجم 52 مگ بهتره از خط پرسرعت دانلود کنید، اگرچه آهنگ‌های جالب‌ترش را بعداً باز هم به مناسبتی خواهم گذاشت در اینجا.

 

 

 

الان دو روزه هی این آهنگ داره تو گوشم دوره می‌شه نمی‌تونم ازش دل بکنم. البته با اجرای ”یاسمین لِوی“اون بیشتر حال می‌کنم تا اجرای ”تونی گاتلیف“ اون. ولی خب نتونستم MP3 یاسمین‌ش رو پیدا کنم. هر کی پیدا کرد، منو هم بی‌نصیب نذاره.  اصولاً اسپانیولی با نوستالژی ربط و رابطه داره، آره؟

 

 

            

 

یاسمین لِوی در بی‌بی‌سی

 

اجرای گاتلیف :

 

 

دانلود اجرای گاتلیف

 

این هم یه آهنگ دیگه از یاسمین‌خانم (ایشون اسپانیایی هستند و هیچ ربطی به ایران ندارند)

 

و این هم اجرای خانم لوی از این آهنگ

 

 

و این هم دانلود MP3 آهنگ Naci en alamo از یاسمین لِوی با کیفیت 128 بیت. 

 

این هم لینک کل آلبوم LA JUDERİA در رپیدشر

 

 

                  

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 13:12 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

انقدر نزن این کلیدهای ضبط رو،‌ خراب شد!“  بچه‌تر هم که بودم همینطوری بودم. معمولاً حوصلهء (پیش)درآمدهای آهنگ‌ها رو نداشتم. اگه یه ذره بیشتر از ده پونزده ثانیه لِفتش می‌دادند می‌زدم بره جلو.
داشتم یه سری آهنگ انتخاب می‌کردم، بریزم تو ام‌پی‌تری پلیرم (چطور می‌گویید شما؟ با جناب حداد بودم،... آهان! ببخشید تصحیح می‌کنم ”میم پ سه بازیکن‌َم“)، اگه اولش بوم‌بوم داشت و ریتمش تند بود، که ”فیشْت!“ برو اون تو، ‌اگه نه،‌ که دو بار
FF می‌زدم، اگه هنوز داشت واسه خودش ابوعطا می‌خوند... برو بعدی.
این برنامه، یه وقتهایی که یه سی‌دی پُر میوزیک که نشنیده‌م به دستم می‌رسه هم اجرا میشه با این تفاوت که چون می‌خوام بعضی آهنگ‌های آرومش رو هم برا شب‌های مبادا نگه دارم، مجبورم تعداد بیشتری، از هر آهنگ
sample بردارم تا ببینم ”روحم را اغنا می‌کند یا خیر“ احتمالاً بعد از سه بار FF کردن. البته این غیر از موقع‌هاییه که کل آلبوم یه خواننده‌ای که می‌شناسم رو برمی‌دارم.

 

گاهی که می‌رم سر آرشیو فیلم‌های این فامیل‌مون، و می‌خوام هارد خانوم کوچیک رو، بار بزنم، و خب قاعدتاً با یه حجم محدود طرف هستم و هزاران فیلم که می‌خوام ببینم‌شون، باز مجبورم از بین اونهایی که آوردم بیرون یه تعدادی رو انتخاب کنم. اینجا برای این که فیلم لو نره از یه الگوریتم دیگه استفاده می‌کنم. فیلم رو که می‌ذارم اون گَگَئیِ پلیر رو تا دو سوم یا سه چهارم از فیلم جلو می‌برم و بعدش دنده عقب با سرعت میام عقب،‌با سرعت 8 یا بیشتر گاهی. اینجوری هم ریتم فیلم دستم میاد هم قیافهء هنرپیشه‌هاش رو می‌بینم (خوشگل‌ند یا نه؟) هم فضای فیلم رو می‌بینم، آیا از این فیلم‌هاست که همه‌ش تو تاریکی می‌گذره؟ یا از اون فیلم‌هاست که همه‌ش خین خین‌ریزیه؟ یا اینکه از اوناشه؟! خلاصه نمی‌ذارم به اولش برسه معمولاً به یک چهارم اولش که برسه باید تکلیفش رو روشن کرده باشم. اون جاش که رسید (یعنی حدود یک چهارم گذشته از فیلم) یه کم با سرعت معمولی نگاش می‌کنم ببینم کیفیت صدا و تصویر و زیرنویسش چطوره و اینجا دیگه بایدتکلیفش روشن شده باشه، یا خانم‌کوچیک برش می‌داره یا عق می‌زنه‌ش بیرون.

        

اون وقت‌ها که خیلی بیشتر از حالاها کتاب می‌خریدم هم، به جز اونایی که می‌شناختم و از قبل هدف‌گیری شده بودند، اگر چشمم به یه کتابی می‌افتاد که زیاد در مورد نویسنده‌ش یا محتواش مطمئن نبودم باز همین کار رو می‌کردم (مخصوصاً اگه رمان بود). چند خط اولش رو میخوندم، پِرررررررر چند صفحه جلوتر، پرررررررر چند صفحه جلوتر، پررررررر (این صدای ورق خوردن سریع کتابه باباجان!)، بعد یه دیالوگش رو پیدا می‌کردم و می‌خوندم (اگه داشت) و بعد یادداشت پشت جلد و بعد هم قیمت و تمام، تصمیم بگیر! بمونه تو دستت یا برگرده سر جاش؟

 

*

ولی با همهء اینها متوجه شدم که دوستام رو هیچ وقت اینطوری انتخاب نکردم. بهتره بگم اصلاً  کسی رو انتخاب نمی‌کنم. نمی‌دونم انتخاب می‌شم یا نه ولی من همیشه هستم برای دوستی. من باید فقط یک انتخاب بکنم، اونم که تا حالا پیدا نشده، یا زیادی پیش‌درآمد داشته، ‌یا بوم‌بوم‌ش کم بوده یا زیاد، یا زیادی فضاش گرفته و غمگین بوده، یا هنرپیشه‌هاش زیاد خوشگل نبودند، یا ریتم‌ش به من نمی‌خورده، یا اصولاً نتونستم بشناسم‌ش، یا جملات‌ش با من حرف نزده، یا قیمت پشت جلدش به جیب من نمی‌خورده یا... خلاصه.
فقط این اواخر یه کمی دیگه خسته شدم. یه خورده هم دوستان زیاد شدند، وقتم به همه نمی‌رسه. ناراحتم از این موضوع، ولی نمی‌دونم چه کارش هم میشه کرد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 6:44 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 سلام

 

نمی‌دونم پشتم باد خورده یا این مرض پارسالی دوباره اومده سراغم (البته پارسال تو اردیبهشت اومده بوده) که ببندم برم. اصلاً نمی‌دونم چی باید بنویسم. از چی بنویسم، اصولاً یه زندگی یکنواخت و یه جور که توش اتفاق خاصی نمی‌افته نه خودش نوشتن داره نه می‌تونه محرک و انگیزهء نوشتن بشه. حقیقتش یه مدتیه متوجه شدم که همه‌ش دارم به درآمد مکفی فکر می‌کنم، بعد می‌شینم خودم این فکرامو تجزیه تحلیل می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که علت این افکار اینه که احساس می‌کنم کلاً در زندگی مغبون شدم. بعد بررسی می‌کنم که چرا اینطوری فکر می‌کنم می‌بینم یه علتش شاید اینه که از اولش توقع زیادی برای خودم به وجود آوردم (یا آوردند) از زندگی. بعد می‌گم خب حالا چه جوری درستش کنم؟ راهی به ذهنم نمی رسه و هر راهی هم که می‌رسه، ختم میشه دوباره به پول. این از این.

 

اصولاً نمی‌دونم چرا حال و احوال من موقع سال تحویل میلادی بهتر از سال تحویل خودمونه. میشه اینو از مقایسهء پیکِ تبریک سال نوی میلادی با مال خودمون متوجه شد. عید رو که رفتیم گرگان. تا سه روز اولش که تو خونه بودم و سریال Heroes رو می‌دیدم، بعدش هم که چند تا عیددیدنی و یه دونه مهمونی که از آسمون افتاد و باعث شد چند تا از دوستان رو ببینم و خوشی بگذره. همین‌جا از همهء دوستان به خصوص صاب‌خونه‌های گرامی که کلی زحمت کشیده بودند نهایت سپاسگزاری را دارم.
از هفتهء دوم هم که برگشتم اومدم سر کار و کشیک‌های نداده رو جبران کردم. و بقیه‌ش رو هم هی لاست دیدم و هی لاست خوندم و هی لاست نوشتم و هی لاست گفتم هی لاست زدم و هی...
اینم از این.

 

پریشب فیلم Down with Love (حالا مثلاً ”مرگ بر عشق“) رو دیدم که یه خانمه دهاتی امریکای دههء‌ چه‌می‌دونم شاید هفتاد یه کتاب نوشته بود که زن‌ها می‌تونند با جایگزین کردن شکلات به جای 3KS بیان خودشون رو از شر وساوس عشقولانه رها کنند و بعد از اون، هر و قت که خواستند به میل خودشون با هر کی که خواستند چیز داشته باشند. بعد این خانمه (که رنه زلوگر بی‌ریخت بود) پا میشه میاد نیویورک و می‌خواد پوز یه پسره (اوان مک گرگور) رو در یک مجله‌ای بزنه و... دیشب هم نشستم فیلم شکلات (رنه هالسروم) رو نگاه کردم که البته که قابل قیاس نبود با اون قبلیه ولی این دیگه سرشار از انواع شکلات‌های مایع و جامد و گاز بود. جالب اینکه توی این یکی انگاری مردها هم از شکلات خوش‌شون می‌اومد. الان نشستم یه چایی با شکلات مرسی (تلخ) خوردم، هیچ چیز خاصی نبود، هیچ طوریم هم نشد. دیگه کم‌کم دارم به اسم شکلات هم حساس می‌شم.
اینم، این... دیگه...؟

 

آهان سیزده هم همه‌ش خوابیدم تا آخراش پا شدم رفتم بیرون که درش کنم. هوا خوب بود و پارکی بود و دوستی بود و... خوب بود.
دیگه؟

 

کلاً باز چرخیدم، خواب و بیداریم رو می‌گم. میگن دو جور آدم داریم چکاوک‌ها و جغدها به نسبت 9 به یک. جغدها شب‌ها تا دیر وقت (مثلاً یک . دوی بامداد) بیدارند و صبح‌ها هم حدودای نه بیدار می‌شن و چکاوک‌ها شب ساعت ده و یازده تو رختخوابند و صبح با همون چکاوک‌هاشون پا میشن و می‌خونند!
فکر کنم هر کی این تقسیم‌بندی رو کرده باید یه تجدیدنظری بکنه. به نظرم باید یه گروهی به اسم خفاش‌ها یا یه چیزی مثل این به اون دو گروه اضافه کنه.
بازم هست؟

 

فکر کنم دیگه حسابی مغزم رو تکون دادم از اینجا به بعدش دیگه هر چی ازش بریزه مسئولیتش با من نیست:

                  

حوا نشسته بود سر سفرهء هفت‌سین داشت می‌شمرد ”یک، دو، سه،... پنج، ‌شیش.. اِوا، آدم! یه سینش کمه که؟!“ آدم یه نگاهی می‌ندازه به سفره یه نگاهی می‌ندازه به حوا که ”یعنی چی حالا، ‌چه کار کنم؟“ حوا هم بهش میگه (با تن و لحن و صدای افسر اسدی تو این سریال نوروزی ”ماه عسل“ بخونید): ”چرا نیگا می‌کنی؟ پاشو یه سیب از اون درخت بکن بده من ببینم!“ آدم هم به زور از جاش بلند میشه و یه سیب می‌کنه و میده به حوا بانو.
(چند دقیقه بعد)

صدای توپ سال تحویل از طرف جهنم میاد و تمام جمعیت دنیا پا میشن همدیگه رو ماچ‌مالی می‌کنند انگار صد ساله که همدیگه رو ندیدند. بعد به هم شیرینی تعارف می‌کنند و به هم لبخند می‌زنند. حوا پا میشه میره از پشت درخت عیدی‌هایی رو که برای خودش و آدم آماده کرده بیاره. آدم هم هی کانال تلویزیون رو عوض می‌کنه، می‌بینه چیزی تغییر نمی‌کنه،‌ ریموت رو پرت می‌کنه تو نهر شیری که از اون کنار می‌گذره و تو دلش می‌گه ”[بیب]... [بیب]... [بیب]...“ بعد دست دراز می‌کنه و سیبه رو از وسط سفرهء هفت‌سین بر می‌داره و ”خِرت!“ یه گاز گنده بهش می‌زنه و یه هو... بوم!

چشماش رو می‌ماله و یه کم این ور و اون ورش رو نگاه می‌کنه: ”چی شد؟! امسال دو بار سال تحویل شد؟! اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟ چرا لختم؟! حوا! تو چرا لختی؟“ و حوا فقط بهش یه لبخند عشوه‌ناک تحویل می‌ده! آدم یه نگاه به خودش می‌کنه و یه نگاه به این ور و اون ورش چیزی پیدا نمی‌کنه دست دراز می‌کنه ویه موز از تو ظرف تو سفره برمی‌داره و پوست می‌کنه و پوستش رو می‌ذاره روی با پوستش خودش رو می‌پوشونه. دوباره کنترل رو که دیگه افتاده کنارش رو برمی‌داره و باز هی کانال‌ها رو عوض می‌کنه با اینکه داره یکی دیگه رو نشون میده می‌ده باز از این کانال به اون کانال تغییری نمی‌کنه. باز تو دلش میگه ”[بیب]... [بیب]... [بیب]...“

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 8:18 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 بهار 87  ۸۸ * بهار غریبی است، چرا که آسمانی می‌بینم که به رنگ آسمان هر کجا نیست، آبی است، ولی آبی نیست. دشت دلهره پیش پای‌مان گسترده و من متحیر و از خواب‌پریده و قدری دل‌نگرانم. بعد سالیان خواستم برنامه‌ای بریزم برای خودم... که می‌گویند باید اصلاح شوی. گویا پیشاپیش بقیه اصلاح شده‌اند و ما مانده‌ایم.

این بهار غریبی‌ست.

 مگر بهار نیست؟ مگر نیست که درازنای شب و روز به هم پهلو می زند، مگر نیست که حال همهء ما خوب است و ملالی نیست جز دوری. مگر نیست که بخشی از وجود هر کدام از ما در افقی از این دنیا دارد هفت‌سین می‌چیند بی ما؟
پس باید شاد بود و سر هر پیچ کلام گلدانی گذاشت و گذاشت بوی شکوفه و بهار در سطر سطر این نوشته بپیچد که مناسبتش نوروز است؟ پس در این زمانهء بهاری که اسباب دل باید خرم باشد و اساس روح، شاداب، دفتر و دست من چرا میلِ قلم نمی‌کند؟

بهار بر همه‌ء شمایان خرّم باد

 اینم منم 

تکملهء 1: دلم می‌خواهد الان در سالن نشسته بودم و دویدن‌های مهشید و هامون را می دیدم و بعدش عمو خسرو برای مهشید قشنگ قشنگ حرف می‌زد و من قشنگ قشنگ گوش می‌دادم و یک لبخند دلنشین زیرزیرَکی می‌خزید توی لب‌هام.

تکملهء 2: تولد دوستان خوبم، ندا.ح عزیز و امیرکیهان بزرگوار و خوب را به این دو دوست‌داشتنی تبریک می‌گویم و می‌گویم چه خوب شد که آمدید.

* با عرض معذرت از لغزش تایپی پیش آمده، باید بگم این مشکلی‌ست که من در ابتدای هر سال و گاهی هم ابتدای ماه‌ها به آن دچارم و تاریخ نسخه‌هایم را هم تا مدتی قدیمی می‌زنم تا بتدریج حالیَم بشود که "سال عوض شده، بیدار شو!" از دوستان عزیزم بابت تذکر متشکرم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 13:13 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 نمی‌دونم واقعاً فکر می‌کنید من هنوز مثل بچگی‌ها از این که مقادیر زیادی پول عیدی جمع بکنم و مثلاً بتونم باهاش یه اسباب‌بازی یا کتابی که دوست دارم رو بخرم خوشحال میشم؟! فکر نمی‌کنید حالا دیگه از این عیدی تنها، آن وجه نمادینش باقی مونده (حداقل واسه من) و اگه هنوز می‌خواهید این رسم رو به انجام برسونید لااقل درست برسونید؟
چرا زحمتِ تهیه چار تا تیکه اسکناس نو رو به خودتون نمی‌دید؟ من طرف‌دار آداب و سنن نیستم، شاید یه جاهایی مخالف‌شون هم باشم ولی معتقدم اگه یه کاری رو می‌کنی، درست بکن. اگر هم می‌خوای تغییری توش بدی، بذار توجیه درستی داشته باشه.

بعضی‌ها هنوز به من عیدی میدن!

 

(پیکی که عید پارسال آپ نشد)

 

+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 12:10 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




  

 زندگی من بیشترش در تغییر و جابجایی گذشته، چه بیرونی و چه درونی؛ و این شاید مربوط به تأثیر عدد پنج باشد٬ که تاریخ روز تولدم است و شاید هم مربوط به تأثیر عطارد که حاکم روز چهارشنبه است و مسئول تحرکات و سفر و تغییرات؛ شاید هم هیچ کدام، شاید من اینطور فکر می‌کم و بی‌خودی هم فکر می‌کنم. شاید برای شما هم پیش آمده است، بدون اینکه تاریخ تولدتان 5 یا 23 یا 14 باشد (که مجموع‌شان 5 است). شاید خانوادهء شما هم موقع به دنیا آمدن‌تان منزل عوض کرده‌اند، یا دوباره در ده سالگی. شاید شما هم درست وقتی که می‌خواستید به مدرسهء راهنمایی بروید محل مدرسه‌تان از آن طرف خیابان به جای دورتری نقل مکان کرد و دوباره وقتی می‌خواستید به دبیرستان بروید آن هم به محل دورتری رفت تا باز هم مسافت بیشتری را در روز بپیمایید.
احتمالاً شما هم در شهر دیگری به دانشگاه رفتید و در آن شهر در عرض دو سال چهار بار منزل عوض کردید. و بعد از دو سال برای ادامهء تحصیل به شهر دیگری منتقل شدید. البته این که دیگر عجیب نیست که یک دانشجو در تهران در مدت نه ماه سه بار خوابگاه عوض کند. و در مدت تحصیل، هر ماه را در یک بیمارستان دیگر بگذارند. یا دو سه بار دیگر منزل عوض کند. این هم که دیگر طبیعی است که یک پزشک طرح خود را در سه شهر مختلف بگذراند و پس از اتمام آن در شهر دیگری مشغول به کار شود،‌ یک سال مطب‌داری کند و سه سال در بیمارستانی باشد. البته دیگر دو بار خانه عوض کردن در این مدت چهار سال که این حرف‌ها را ندارد. حالا هم که در تهرانیم و هر از چندی محل کار را عوض می‌کنیم. نه،‌ بهتر است خرافات را ول کنم و مطمئن باشم که این جابجایی‌ها و سفرها و تغییرات برای همه‌کس و همین‌قدر اتفاق می‌افتد.

 

دو ماهی (حوت) علامت ماه اسفند

 

دو ماهی که هم‌زمان در دو جهت شنا می‌کنند. دو معنای هم‌زمان در ذهن٬ دو کار متضاد هم‌زمان٬ دو احساس متضاد در آنِ واحد. ماهی یعنی چه؟ از ماه آمده؟ ماهی نماد پاکی رفتار است و نماد جانور٬ بر سر سفرهء نوروزی ایرانیان قدیم. همچنان که بر سر این سفره آب، آسمان (آینه)، گیاه (سبزه)، خاک (به شکل بستر رویش گیاه) و انسان‌ هم حضور داشتند. نمادهای آفرینش‌های شش‌گانهء مادی توسط شش ”نامیرای مقدس“ یا امشاسپند. که با حضور اهورامزدا بر رأس آنان، عدد مقدس از شش به هفت تغییر کرد و سفره هم هفت‌سین شد.

بهمنِ نیک‌اندیش٬ اردیبهشتِ راست‌کار٬ شهریار منتخب، شهریور که سه امشاسپند مذکر بودند به همراه سه مقدس نامیرای دیگر که مؤنث بودند یعنی اسپندارمذ فروتن و بردبار، خردادِ رسا و مردادِ بی‌مرگ ایزدانی بودند که هر یک نگاه‌بان گروهی از آفریده‌ها بودند و هر یک ماهی (باز هم ماه؟!) از آن خود داشتند و روزی، در تقویم سال:

 

بهمن: روز دوم از هر ماه و ماه یازدهم

اردیبهشت: روز سوم از هر ماه و ماه دوم

شهریور: روز چهارم از هر ماه و ماه ششم

اسفند: روز پنجم هر از ماه و ماه دوازدهم

خرداد: روز ششم از هر ماه و ماه سوم

مرداد: روز هفتم از هر ماه و ماه پنجم

 

و برای هر یک در روز خودش در ماه خودش جشنی برگزار می‌شد تا مردمان به خاطر آورند آنچه به آنان بخشیده شده است توسط هر کدام از این ایزدان و آنچه را آنها نگاهبانی می‌کنند. و به خاطر آن شادمانی کنند.

و اگر نوروز را که یکُم از یکُم است در جای خود جشن می‌گیریم و مهرگان را در شانزدهم مهر و شب یلدا را در جای خود٬ پس بیایید اسپندگان را نیز در جای خود جشن بگیریم و خود به دست خود تاریخ ساختگی ساز نکنیم.
که در این میان، ”سْپنتَه اَرْمَیتی“ یا همان اسپندارمذ پایگاهی والا و نقشی چشم‌گیر دارد. او را به گونه‌ای نمادین، دختر اهورا مزدا و خواهر ایزدبانو اَشَی و ایزد آذر (که او نیز پسر اهورا مزدا خوانده شده است) شمرده‌اند. اسپندارمذ یا اسپندارمت همان است که به آرشِ شیواتیر یا کمانگیر آموخت شیوهء ساختن تیری را که بایست می‌انداخت و هم چگونه انداختن آن را:

ولیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان،

بر این پیكان هستی سوز سامان ساز،

پَری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.“

 

آری، آری، جان خود در تیر كرد آرش

كار صدها صد هزاران تیغهء شمشیر كرد آرش“  

 

                      بیدمشک، گل اسپندارمذگان

 

روز اسپندگان، جشن بزرگ‌داشت زن است و زمین، و در اصل ”باروری پاک“ که این باروری را معنای والاتری است از بارداری. اسپندارمذ معادل وجه مؤنث خداست، خدای مادر است، ‌وجهی از خداست که او را قادر به آفرینش می‌کند. معادل سوفیا است و خردِ الهی،‌ از دو طریقتِ ماه و خورشید٬ اسفند طریقت ماه است. از سه عشق اروس، فیلوس و آگاپه٬ اسفند است آن عشقی که می‌بلعد٬ آگاپه ٬ عشقی که اگر در اروس و فیلوس نیز جاری نبود٬ چیزی به جز گُشنی کردن و همراهیِ صِرف باقی نمی‌ماند. اسفند است که زمستان را می‌خورد و بهار را می‌زاید همانطور که عمو نوروز می‌گوید:

 

”... گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته‌ای بس نكته‌ها كاینجاست.

آسمان باز

آفتاب زر

باغ های گل، دشت های بی در و پیكر

 

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

بوی عطر خاك باران خورده در كهسار

خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب

آمدن، رفتن، دویدن

عشق ورزیدن

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن

...“

 

 

 

می‌توان برای عبور از دوران گذار از این رسم نامیمونِ بزرگ‌داشت کشیشی موهوم به نام ولنتاین تا جا افتادن برگزاری ”جشن اسپندگان“ (این نام را به جهت سادگی و زیبایی و نزدیکی بیشتر به نام ِ آشنای اسفند، ترجیح می‌دهم) برای مدتی از آن روز تا این روز را ”دههء عشق“ بنامیم و در این ده روز بیشتر به زن، زمین، و عشق بپردازیم تا به مرور شاید از اروس هم اگر نه به آگاپه که به فیلوس برسیم، دست کم.

 

 

امسال کورسوی امیدی در پیش چشم دارم، حالم بهتر است از تولدهای سال‌های پیشینم.

تولد همهء دوستان اسفندیم مبارک باشد از جمله سوماپا ، سلماز ،‌ و گیلاسی عزیز (کجایی گیلاسی؟)

 

در ضمن روز مهندس نیز بر تمامی دوستان مهندسم مبارك باد!

 

* برای مطالعهء بیشتر

* منابع اصلیم را همانطور که در متن لینک داده‌ام از سایت وزین ”آریابوم“ تأمین کرده‌ام.

* پنج کارت تبریک اسپندگان

* شعرهای آمده در متن از شعر ”آرش“ اثر زیبای سیاوش کسرایی است.

* شعر آرش با صدای خودِ سیاوش کسرایی می‌توانید از اینجا دانلود کنید یا در همین‌جا بشنوید:

 

                                                

      

پ.ن۱: با تشکر از پونه، دانستم که روز ۵ اسفند روز تولد سیاوش کسرایی هم بوده.

پ.ن۲: امروز متوجه شدم که با میلاد عزیز هم هم‌تولدم، میلادجان تولدت مبارک.  البته سالش فرق می کنه :)

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 9:45 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 در راستای خماری پیک قبل که عرض کردیم، بر آن شدیم تا کمی نوستول بترکونیم بلکه با هم‌دلی دوستان این شارژهای منفی تخلیه شده و برگردیم سر کارمان.
چند تا عکس و تصویر داشتم روی هاردم گفتم اینجا بذارم ببینم کی واسه کدومش نوستول می‌ترکونه. بفرمایید: (بعضی تصاویر لینک هستند به اندازهء بزرگتر خود، کلید شیفت را هم بگیرید)

سریال مرد شش میلیون دلاری که حدودای 54 تا 57 می‌داد.وسطی خاتمی است.

 

 

 

 

 

 آیا مردها باید ظرف بشورند؟ مسئله این است!! (حداقل یه زمانی بود،‌مثل اینکه)

 

 

 

پت پستچی (سریال عروسکی که بهمون فهموند فرمون ماشین انگلیسی‌ها سمت راسته!)

 

 

 

 

 هادی، هدیٰ و آق بابا

 

 

 

 

 اُدری هیپبورن فقید (یکی ازمعصوم‌ترین زیبارویان)

ژیان، با مزایای برجستهء فنی و ایمنی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 فریدون فرخزاد

فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان

 

 

 

 

 

 

مشابه دوربین لوبیتل

  

مریلین مونرو

یک جلد تذکرهء (پاسپورت) رضاشاهی

 محلهء برو بیا

 

 

 

 

 دفترهای دههء شصتی

این کتاب فارسی درست دو سال بعد از نسل ما در اومد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم پشتش

 

 سری کاملش رو داشتم.

 

 

 

 مارتین. که به مدرسه هم می‌رفت.

 

 

 

 

 

 

 جلد مجلهء تایم در زمان ان قلابپدر و مادر لیلا حاتمی (علی و زری)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این می‌گفت: "سلام اسم من جعفریه" (مزرعهء سبز بود، نه؟)

 

این یه اسباب‌بازی بود که با پیچوندن اون دو تا پیچ می‌شد نقاشی کشید و بعد هم پاکش کرد.

 

 

 

 

 

 این هم بخشی از تیتراژ سریال مرد شش میلیون دلاری

        

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 3:46 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

جالب بود. دیشب توی سلمونی، می‌زنه اون کانال و میگه ”خسته شدیم، همه‌ش نوحه‌خونی و عزاداری!“. بعدش میام بیرون میرم پیتزایی، سفارشم رو میدم و می‌شینم. تلویزیون رو که داره میگه دو میلیون نفر برای مراسم اربعین رفتند کَربَ... که خاموشش می‌کنه و به اون یکی میگه ”یه نوار بذار... ولی صداش رو زیاد نکن.“. برگشتم خونه صدای موزیک از طبقهء بالا (یا پایین) میاد. امروز که بیدار شدم، صدای ”بوم،‌ بوم“ از مغازهء روبرویی میومد که داشت سیستم صوتی‌ای رو که تازه روی یه ماشین نصب کرده بود امتحان می‌کرد.

من فکر می‌کردم مردم (الناس) هنوز به این چیزها اعتقاد دارند، ولی می‌بینم که از برکاتِ [...] دیگه کم‌کم مردم هم... بعله.

 

***

نمی‌دونم چرا یه مدّته حال و حوصلهء نوشتن ندارم. همه‌ش دلم می‌خواد لم بدم و بخونم. انگار بقیهء وبلاگستان هم دست کمی از من ندارند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 16:55 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 از همراهی همه‌ء دوستان عزیزم در این سه سال واقعاً سپاسگزارم و خوشحال. واقعاً اگر این وبلاگ و باقی روش‌های اینترنتی نبود، چطور آدم می‌تونست این همه دوست خوب به دست بیاره؟ بازم مرسی که من رو تو اوج و فرودهام تنها نذاشتید. وقتی به آرشیوم نگاه می‌کنم می‌بینم همه‌مون تو این سه سال چقدر از همدیگه چیز یاد گرفتیم، مثلاً به قول امیرکیهان عزیز من چقدر آروم‌تر شدم و منعطف‌تر. شما چطور؟ سوای اطلاعات مکتوبی که شاید می‌تونستید هر جای دیگه‌ای هم پیدا کنید، اینجا دیگه چه تأثیر مثبتی براتون داشته؟

راستی یه چیزی هم برام جالب بود، این که متوجه شدم چقدر وبلاگ می‌شناسم که در دی‌ماه افتتاح شده‌ن، چرا اون وقت به نظر شما؟

 

         

 

پ.ن: 50710

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 0:38 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




  

 امتحان‌مون رو هم دادیم و... خب، بد هم نشد. از 34 تا سئوال دو تا اشتباه بد نیست. بعد هم معلوم‌مان شد که امتحان عملی‌مون هم نمره داشته و بنده 18 و نیم شده‌م. اما نمی‌دونم برای شما هم اینطوریه یا نه، برای من که اغلب اینطوریه که تازه بعد از اینکه دوره‌ای تموم میشه تازه علاقمند میشم که منابعش رو بخونم. تازه می‌فهمم که اووووووَه! کلی مطلب دیگه هم واسه خوندن بوده!

اصولاً انگار من از بچگی شرطی شدم که بعد از امتحانات باید تعطیل باشم! احتمالاً به همین خاطر هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم. یا خوابیدم یا فیلم نیگا کردم و خلاصه کارهای الکی. اینجا رو هم هی می‌اومدم بِرّ و بر نیگا می‌کردم و می‌رفتم!

یه خروار مطلب باز تو کله‌م و رو هاردم تلنبار شده و گوگیجه گرفتم که کدوم رو بنویسم و چه جوری بنویسم‌شون. فروید، امامان سیاه، بروئر، این ”یارو“! ، کمک کردن٬ نیچه، ترور شدن اوباما در ادامهء کندی و لینکلن، هیپنوتیزم و...

تازه باید ویندوزم رو هم فرمت و دوباره نصب کنم. (این دیگه آخرشه!)

تازه‌شم OBE با NDE فرق می‌کنه! کی گفته با گذاشتن عکس رو زمین کنار تخت بیماران آی‌سی‌یو میشه اینو فهمید؟! (دیوونه‌ها!) (ببخشید بعداً اینو هم توضیح خواهم داد.)

ظاهراً درست و حسابی اون رگِ خُل و موچولی اسفندیم زده بالاها! راستی یه فیدبک بدین ببینم این فال هفتهء پیش که شوخی جدی نوشته بودم چقدر و برای کی‌ها درست یا نادرست در اومده بود؟ بازم بنویسم از این چرت و پلاها؟

تا بیشتر از این پرت و چرندها نبافتم برم بخوابم.

فکر کنم فردا یکی از اینایی که گفتم رو برفستم بالا.

فعلاً

زت زیاد!

 

 

 مطمئناً این من نیستم!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت 4:29 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 مریم خانم از وبلاگ صندوقک بنده را دعوت کرده‌اند به یک بازی وبلاگی که... همینطور توش مونده‌م، مثل چی!ترس از سوسک؟

هی فکر می‌کنم خدایا آخه من از چی می‌ترسم که حالا بزرگترینش چی باشه. نه اینکه حالا خیلی آدم شجاعی باشم‌ها، نه... قضیه این نیست من نمی‌دونم چه جوری باید ترسید. اصولاً مشکل من شاید این باشه که من اصلاً نه نگرانی دارم نه می‌ترسم. حتی وقتی مثلاً خواب می‌بینم که یه‌هو رسیدم سر یه جلسهء امتحان و باید بشینم و سئوال‌ها رو جواب بدم، عین خیالم نیست و این ور و اون ور رو نگاه آمپول؟می‌کنم ببینم بقیه چی نوشتند و داستان چیه.

حالا.... گذشته از این حرف‌ها فکر می‌کنم به جز یه سری ترس‌های طبیعی و فیزیولوژیک که برای بقاء در وجود انسان‌ها گذاشته شده مثل ترس از مرگ و ترس‌های عاطفی مثل از دست دادن نزدیکان مورد علاقه، که خب طبیعی است که همه داشته باشند، من یک فوبی عجیب‌غریب دارم که قبلاً هم بهش اشاره کرده بودم. همون که می‌ترسم در فضای فیلم ترسناک؟لایتناهی رها بشم (در لباس فضانوردی و با امکانات کامل حتی).

از یک چیز دیگه هم می‌ترسم، اینکه فلج قطع نخاع از گردن بشم. چون در این حالت حتی خودکشی هم نمی‌تونم بکنم (آخرِ بدبختی و بیچارگی).

بذار ببینم دیگه از چی می‌ترسم؟ آره از شکنجه شدن هم می‌ترسم (اصولاً از درد کشیدن خوشم نمیاد، نه خودم نه دیگری) بنابراین اگر یه ترس از سقوط؟روزی من چیزی می‌دونستم که کسی خواست به زور شکنجه ازم اقرار بگیره همون اول بهش می‌گم (چرا بعد از شکنجه شدن بگم خب؟)

آهان یه زمانی از یه چیز دیگه هم می ترسیدم که خب حالا دیگه نمی‌ترسم، از LP کردن یعنی کشیدن مایع نخاع با سوزن مخصوصش.

همین.

  

  قتل؟    ترس از ازدواج؟    ترس از تجاوز؟

  ترس از پرندگان؟    آب‌ترسی؟    ترس غریزی

  ترسیده    و حقیقت به نخی بند بود    ترس از سوختن اعضاء؟

  

خب حالا کی‌ها رو دعوت کنم؟ :D

رها ، سلماز ، محبوب ، كاپيتان گنجشكك ، مهتاب ، ندا.ح ، و گيلاس خانومی

 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 21:47 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

كی ميشه وقت رفتنم سر برسه

رها بشم غصه به گردم نرسه

 

                                           

پ.ن (چند ساعت بعد): ممنون از دوستان حالم بهتره حالا
حالا که بهترم لااقل بذار این پیک یه به دردی بخوره پس بریم ببینیم من این مدت چی‌ها دیدم!


  لینک‌های روز
سارا پیلین و شوهرش
تصاویر زیبا از شب‌های این دنیا
مجسمه‌های جالب
شکيرا مورد غضب
موزیک
آیا سیندی مک‌کین به شوهرش جان مک‌کین خیانت می‌کند؟ (تا دیدی شوشوجان رئیس‌جمهور بشو نیست رفتی سراغ یکی دیگه؟ از یه خانم 54ساله بعید این کارا. نکنید این کارها را!)
خیلی سریع شماره‌تلفن هر کسی را که می‌خواهید وارد کنید و محل او را بیابید! (کد در باکس کوچکتر باشد)
باز هم یک آرش دیگر! (موسیقی من سیاسی نیست)
بكش تا زنده‌بماني؛ اين قانون سينماي ماست
حاجی تو دیگه چرا؟
به نقل از العربیه: بعضى از احاديث را مى توان بدور انداخت.
از این لینک می‌توانید به سایت بالاترین دسترسی محدود داشته باشید (بدون امکان نظر دادن و لینک گذاشتن).
یک تست جالب سارا پیلین (تصویر به فوتوشاپی بودن مشکوک بوده است)
وضعیت روانی شما
هی بکش جلو، بکش عقب!
20 قسمت بدون استفاده بدن انسان
تقلب در ادویه ها
می‌شود برخی آیات الاحکام قرآن را به عنوان ثانوی تعطیل کرد
توالت‌هایی در جاهایی عجیب!
آزمون دکتر فیل مک‌گرا
"گشت ارشاد" اسرائیلی هم تشکیل شد. (نمی‌دونم چرا اینا هم مثل گاوها به رنگ قرمز حساس‌ند!)
نظر یک مردم‌شناس دربارهء سارا میپل و امثالهم و اینجا و اینجا هم مرتبط است
یه وبلاگ جالب دربارهء انواع چی‌چیاً طهورا
عکس دیده‌نشده‌ای از مریلین‌مونرو که به تازگی چاپ شد
یه دونه از اونا
!
روزی که خانه ما دزد زد و خاطره من از آگاهی و دادگاه
پیشنهاد بی شرمانه دو میلیون دلاری به پیلین
کتاب‌های تن‌تن (فارسی و انگلیسی) دانلود کنید
کلهم موزیک‌های پخش شده در سریال لاست
جادوگري به نام جنسيت!

و

 عکس‌برعکس

+ نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت 14:55 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




تقدیم شد به نیاز

 

خاطره و اميد يه خواهر برادر بودند، يادته؟

همه به خاطره نگاه می‌كردند و نظر می‌دادند. يكی می‌گفت خاطره خيلی قشنگه، ‌اون يكی می‌گفت نه‌خير خيلی هم زشته. يكی ديگه می‌گفت اينم يكی مثل اونای ديگه است. يه نفر هم يواشكی می‌گفت "فكر كنم اگه بفروشیمش يه پولی ازش گيرمون بياد.

تو اون شلوغی‌ها هيشكی حواسش نبود كه اميد كوچولو گم شده.

۱۶ مهر ۸۷

 

پ.ن: پيك مرتبط

+ نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 10:49 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 كسانی كه تجربه‌هایی در كارآموزی‌های ماورائی داشته‌اند می‌دانند كه یک وقت‌هایی اوضاع طوری می‌شود كه گویی یك تعامل بین خواست كارآموز و جهان به وجود می‌آید، به این صورت كه انگار هر چه او می‌خواهد (كه معمولاً غیرمادی است) وسایلش از این طرف و آن طرف جور می‌شود، بعد این كارآموز ما تازه متوجه می‌شود كه او خیال می‌كرده كه خودش آن هدف را داشته است در حالی كه در واقع او داشته در مسیری خاص هدایت می‌شده، و رسیدن به آن هدف خود آغاز راهی دیگر است برای رسیدن.
طوری همه چیز از پیش تعیین شده است كه می‌توان گفت او تنها می‌تواند که ”نخواهد“ و ”متوقف شود“ و الا خواستِ واقعی او نمی‌تواند چیزی جز هماهنگی با خواست كلی باشد.
بعدها فهمیدم كه این قضیه اصولاً روال عمومی جهان است. برای انسان‌ها چه سالك و چه ساكن، اختیارِِ این دنیایی در اغلب اوقات تنها در ”انتخاب نکردن“ آنچه برایمان مقدّر شده (قَدَرِ الهی) خلاصه می‌شود.

 

دسته‌ای از این مقدراتِ ما پس از قضاوتِ مابین زندگی‌هایمان مقدر می‌شود (قضای الهی) كه از آنها گریزی نیست. بقیهء ویژگی‌ها و رویدادهای اصلی و اساسی هر زندگی را هم كه بیشتر شامل همان دستهء اول یعنی قَدَر الهی می‌شود نیز خودمان در دنیای دیگر با اختیار خود انتخاب می‌كنیم و البته با راهنمایی ارواح متعالی‌تر و برتر. پس بعد از ورود به بازی دنیا ، دیگر تحت جبر آن قضا و آن قَدَر هستیم تا از این دور تازه خارج شویم.

 

مطالب بالا را من پیش از این در این وبلاگ نوشته بودم. حالا می‌خواهم ادامه‌اش را در این پیک بنویسم.
گاهی هم اوضاع طوری می‌شود که گویی شخص هر چه می‌خواهد وسایلش از این طرف و آن طرف در می‌رود، بعد این كارآموز ما تازه متوجه می‌شود كه او خیال می‌كرده كه هدفی برای خودش داشته است در حالی كه او باز هم  داشته در مسیری خاص هدایت می‌شده، فقط متوجه نبوده و سنگ‌اندازی‌ها و مشکلات را به پای بدشانسی خود و نرسیدن به آن هدف را شاید به پای ناکارآمدی‌های خودش می‌نوشته در حالی که... و رسیدن به آن هدف خود آغاز راهی دیگر خواهد بود برای رسیدن.

 

***

 

دیشب نه پریشب به دنبال خبری که به من رسیده بود بسیار ناراحت و عصبانی و... بودم و به شدت خطرناک شده بودم برای خودم یا او یی که مقصرش می‌دانستم. کاری را کرده بود که من در ذهن داشتم انجام دهم اما خودم را مجاب کرده بودم که ”درست نیست و از معرفت به دور است. نکن.“ و او همان کار را با من کرده بود. تمام عصبانیتم از این بود که چرا رحم کرده بودم و چرا من پیش‌دستی نکردم و حالا چه بلایی به سرش بیاورم.
بسیار کلافه بودم و مثل شیر زخمی در خانه این طرف و آن طرف می‌رفتم. نقشه‌های بدی برایش می‌کشیدم
٬ نقشه‌هایی که اگر هر کدامش را عملی کنم خسارت بسیار خواهد دید.

معمولاً من نمازهایم را در آخر وقت می‌خوانم. بعد از نماز مغرب و عشاء دیگر طاقتم طاق شده بود و بیشتر خودم داشتم اذیت می‌شدم. می‌دانستم که این خوب نیست٬ این درست نیست٬ باید این افکار را از خودم برانم. می‌دانستم تمام قضیه فقط جریحه‌دار شدن غرورم است و بس و الا خودم هم می‌خواستم همين کاری را بکنم که او کرده. و از طرفی می‌دانستم من همیشه در اوایل مهر ماه وارد دور جدید تقدیراتم می‌شوم و برنامه‌هایی هم دارم پس چرا انقدر ناراحت باشم؟ خلاصه دیدم نه با این فکرها هم آرام نمی‌شوم. تیر آخر را انداختم.

 

من هر وقت از همه جا واقعاً کم می‌آورم یعنی واقعاً هیچ کار دیگری از دستم برنمی‌آید و همهء کارهایی که می‌توانستم را انجام داده‌ام و نشده٬ دست به دامان خدا می‌شوم. کم اینطور می‌شود ولی الحق تا حالا یادم نمی‌آید جوابم را نداده باشد آن هم به بهترین نحو.
هیچی خلاصه به سجده رفتم و از خدا خواستم هر چه خشم و عصبانیت و کینه و حس انتقام و هر احساس بدی که الان در قلبم هست را پاک کند و راه درست را نشانم دهد. از سجده که سر برداشتم
٬ هر دو کف دستم خودبخود رفت روی چاکرای قلبم و کاملاً احساس می‌کردم که یک جریانی دارد از آن خارج می‌شود. بعد از آن هم دست‌هایم بر روی چاکرای پنجم٬ گلویم قرار گرفت (احتمالاً به خاطر تخلیهء تمام فحش و بد و بیراه‌هایی که داده بودم و هنوز می‌خواستم بدهم! و نیز ترمیم غرورم).
باور نمی‌کنید بعدش چه آرامشی پیدا کردم. انگار توی آب غوطه‌ورم. کمی بعد انگار یک نفر داشت توی مغزم مطالبی را تایپ می‌کرد دقیقاً گام به گامِ کارهایی که باید بعد از این انجام می‌دادم را بهم گفتند.

 

چند دقیقهء بعد که در آشپزخانه بودم داشتم به حال خودم در پیش از نماز می‌خندیدم٬ احساس می‌کردم چقدر بیچاره شده بودم و حالا چقدر قوی هستم.

 

شما هم امتحان کنید٬ مطمئن باشید جواب می‌دهد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 23:37 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

شریعتی بود که می‌گفت ”قلم توتِم من است.“ ؟ لابد اگه الان بود می‌گفت کیبورد توتـِم من است! شاید هم٬ شاید که نه حتماً٬ اگه الان بود یک وبلاگی هم برای خودش دست و پا کرده بود و مردم را حسینیه ارشاد می‌کرد!

نمی‌دونم از همون اولش چرا من از کُلِ کامپیوتر عاشق چک‌چک (یا چِلِک‌چلک) کلید‌های کیبوردش بودم (عشق‌های بعدی بعداً اضافه شد!). اما وقتی رفتم کامپیوتر بخرم و بالاخره به کیبوردش رسیدم به اینش دقت نکردم٬ شاید هم فکر می‌کردم طبیعتاً همهء کیبوردها همون‌طوری صدا می‌دهند بنابراین بیشتر توجهم معطوف به کارایی و کلیدهای اضافی (Hot Keys) بود. البته کیبورد خوبی هم خریدم و تا الان هم از آن راضی بوده‌ام ولی هیچ وقت به آن صدایی که دلم می‌خواست نرسیدم.

اوایل عادت داشتم مطالبم را بر روی کاغذ بنویسم و بعداً برای وبلاگم یا هر منظور دیگه‌ای تایپ‌شون کنم ولی این اواخر (به خصوص بعد از ورود خانم کوچیک) دیگه مستقیماً با کیبورد می‌نویسم. گاهی احساس می‌کنم دلم برای قلم و خودکارم تنگ می‌شه٬ گاهی هم مثل این شب‌ها مهمون دارم و چون بقیه خوابند یا باید یواش‌تر تق‌تق کنم (که معمولاً نمیشه) یا برگردم به همان قلم کاغذ قدیمی.

یه خوبی دیگه‌ای هم که نوشتن با خودکار روی کاغذ داره اینه که سرت رو می‌ندازی پایین و می‌نویسی و می‌نویسی و می‌نویسی... ولی اینجا باید گردنت رو صاف نگه داری و زُل بزنی به مانیتور حتی هر چند وقت یه بار هم که شده٬... و گردن‌درد بگیری.

پارسال بود فکر کنم که بعد از اسباب‌کشی برداشتم کیبوردم رو باز کردم و کلیداش رو ریختم بیرون و شستم خیلی برام جالب بود کلیدها رو ریختم توی یه لگن و شستم. بعد ریختم‌شون تو یه سبد عین سیب‌زمین خلال که شسته باشی تکون‌شون دادم تا آبش بره (یادم رفت بهشون نمک بزنم!) بعد هم کلیدها رو پهن کردم روی یه روزنامه تا خشک بشن. منظرهء جالبی بود انگار داشتم این کارها رو با خود کلمات می‌کردم. انگار داشتم کلماتم رو می‌شستم و پهن می‌کردم و خشک می‌کردم. عجیب بود.

 

 فکر می‌کنم وقتشه که یه کیبرد نو بخرم که کلیداش چک‌چک کنه نه تق‌تق! برای روحیه‌م خوبه.

 

پ.ن: راستی یه چیزی کشف کردم! می‌دونید کیبورد و کراوات چه شباهتی به هم دارند؟
نخیر غیر از اینکه اول هر دوشون کاف داره! اینم شد شباهت دو سه تا چیز دیگه هم کاف داره خب٬ چه ربطی داره؟!
هر دوشون کلاس دارن؟ نه بابا...
هر دوشون شیش‌حرفی‌اند؟ خب این میشه شباهت کلماتِ اونا ولی من منظورم خودشونه.
با هر دوشون میشه آدم کشت؟ نه این کار رو هم با خیلی چیزا میشه کرد.
...
نتونستید بگید؟ ای بابا... باشه خودم می‌گم.

 

ثابت شده هر دوشون به شدت کثیف‌ند! اینجا و اينجا رو ببینید. شاید برای اینکه منفی در منفی بشه٬ بهتر باشه از این به بعد آقایون با کراوات بشینند پشت کیبوردشون و بتایپند!
(ولی خانوما چه کار کنند؟!)

 

پ.ن۲: چه اتفاق جالبي اين عكس رو هم الان پيدا كردم. ميشه از كليدهاي كيبوردمون از اين استفاده‌هاي خلاقانه هم بكنيم! نخ‌سوزن خانوما!

         

 

 لينك‌های روز

کیف‌های جالب و زیبایی برای لپ‌تاپ شما

دست‌خط چندی از وبلاگ‌نویسان محبوب‌تر و مشهورتر به مناسبت هفتمین سالروز تولد وبلاگستان افارسی

طراح لوگوهای گوگل کیست؟

دربازکن‌هایی جالب برای بطری‌

نمایشگاه جهانی پوستر پروپاگاندا

دخترخانومای باربی‌دوست می‌تونید یه کم یاد بچگی‌هاتون اینجا تفریح کنید!

اغتشاش فكری و تحليلی (مطلبی جالب از عبدی)

بلندترین موی گوش دنیا

رنجش تبریز از دایی

اين ماه در گالري عكس‌برعكس

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 7:48 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




ادامه از اين

آره خلاصه... ببخشید که بدقولی کردم من امروز صبح که کشیک بودم بعدش هم برام مهمون اومد یه کم دیر شد تا مهمونامو بخوابونم و بیام بشینم پای خانوم بزرگ (دسک‌تاپم٬ معرف حضورتون هست که). خب کجا بودیم؟... آهان!

 ظاهراً یک پست‌لایف مشترک داشتیم که رو اومده بود٬ به خاطر تکرار یک رویداد یعنی با هم رفتن به یک رستوران و دعوت شدن من توسط این دوستِ خانم دکترم که البته همراه شده بود (و در واقع علت این سور دادن بود) با فارغ‌التحصیلی این دوست و دریافت اولین حقوقش. البته من در دیدارهای قبلی هم این احساس رو که ”دیگه رفته“ یه جورایی داشتم و این نشون می‌ده این Past Life Memory از چند وقت پیش در حال بالا آمدن بوده ولی بالاخره اون شب بود که باید کامل تخلیه می‌شده.
برگردیم به اون شب. یه کم که در سکوت گذشت٬ نمی‌دونم چرا یه هو گفتم ”من در تمرکزهام یا گاهی در بعضی درون‌کاوی‌های روانشناسانه‌م اون ته‌ته‌ها می‌رسم به مسئلهء خیانت. نمی‌دونم گاهی احساس می‌کنم بهم خیانت شده گاهی احساس می‌کنم خودم ممکنه خیانت بکنم یا ممکنه در آینده بهم خیانت بشه و...“ اینا که دیدم یه هو پا شد از ماشین پیاده شد و رفت یه کم تو پیاده‌رو قدم زد. من نشسته بودم و نگاش می‌کردم. فهمیدم که ظاهراً انگشت گذاشتم رو نقطهء حساس اون تجربهء مشترکی که داشتیم. بعد از یکی دو دقیقه اومد و نشست.

”خب؟“

گفت این احساسیه که منم دارم (همون ته‌ته‌ها) و شاید همینه که کمی می‌ترسم (اینایی که میگم نقل به مضمونه و نعل به نعل کلامش نیست).

بعد گفتم که باید این رو تو این دورهء زندگی‌مون حلش کنیم وگرنه می‌مونه و باید باز بیاییم و باهاش دست به گریبان بشیم و معلوم هم نیست که دفعهء بعد چطوری باشه. البته هر کسی برای خودش و به روش خودش اگرچه اگر لازم بود و می‌تونستیم٬ می‌تونیم به هم کمک هم بکنیم.

ولی معلومم نشد که تو اون زندگی آیا کسی به کسی خیانت کرده بود و اگر این اتفاق افتاده بود کی این کار رو کرده بود البته به نظر من چندان مهم نیست که کی این کار رو کرده بوده.

 اینم بگم که همون موقع که دوستم روی گرفتگی پشتم کار کرد٬ کلاً درد و ناراحتیم برطرف شد و من بعداً یادم اومد که ”اووووه! راستی من پشتم درد گرفته بودها.“

 

باید بیشتر در مورد خیانت فکر و صحبت کنم. راستی از دوستم پرسیدم خیانت متضاد چیه؟ گفت وفاداری. ولی من فکر می‌کنم خیانت متضاد تعهد باشه. شاید بگید چه فرقی می‌کنه؟ (می‌گید؟)
خیانت یک عمل دفعةً واحده است (فارسی‌ش یعنی یه دفه اتفاق می‌افته!) البته ممکنه تکرار بشه ولی قابل شمارش است و از اون جایی که تعهد هم یک رویداد از همون جنس است٬ یعنی دفعةً واحده٬ ولی وفاداری یک عمل مستمر و ادامه‌دار بنابراین خیانت بیشتر می‌تواند ضد تعهد باشد تا ضد وفاداری. به عبارت دیگه خیانت نسبت به یک تعهد انجام می‌شود یا شکستن یک عهد را خیانت می‌گوییم. ضد وفاداری هم می‌شود بی‌وفایی که قبلاً هم در مورد اینا یه صحبت‌هایی کرده بودیم. البته همون‌طور که اونجاها هم گفته بودم همراه با خیانت دروغ و فریب و پنهان‌کاری هم هست.

نمی‌دونم شاید بی‌ربط باشه ولی صحبت من و پسرعموم در مورد پدرها در سریال لاست LOST هم با این حرف من شروع شد که گفتم به نظر من جان و جک (جان لاک و دکتر جک شفرد) دو روی یک سکه هستند و البته در بعضی چیزها هم مشترک. یکی از اون بعضی چیزها هم این بود که هر دو از طرف پدر احساس خیانت می‌کردند (کسانی که سریال رو دیدند می‌دونند چطوری). در واقع چنین فرزندانی در بزرگ‌سالی بیشتر سعی می‌کنند از خود وفاداری نشان دهند٬ چه به صورت عام به همه (مثل دوستان و افراد تحت تکفل و غیره) و چه به صورت خاص (مثلاً به همسر یا خانوادهء خودشان. و مسئله این است که معمولاً هم کار برعکس شده و نمی‌توانند از عهدهء عهد خود برآیند (جک و همسرش و اون خانوم خوشگلهء اسپانیایی٬ و جان که نتونست بین هلن و پدرش، هلن رو انتخاب کنه و پنهان از هلن به دیدار پدرش می‌رفت و به او دروغ می‌گفت).

از موضوع دارم خارج می‌شم... دیگه فکرم مشغول شد و فعلاً می‌تونم بیشتر از این بنویسم.

راستی اونایی هم که از Non-Organic‌ها می‌ترسند یا فکر می‌کنند که دارند٬ می‌توانند از ”چهار قل“ استفاده کنند٬ خواندنش و آویختن به دیوار جایی که فکر می‌کنند دارد. به اضافهء اینکه آنها معمولاً از خوشهء گندم بدشان می‌آید و داشتن حداقل هفت خوشهء گندم در منزل مفید است.

 

  لینک‌های روز


ببنید سن مغز شما چقدره! (توی اون مستطیل سفیده START رو بزنید٬ بعد از سه٬ دو٬ یک٬ چند تا عدد می‌بینید باید یادتون بمونه که جاشون کجا بود) چند بار انجام بدید و میانگین بگیرید (مال من شد 31 و خرده‌ای با کمترین 28 سال و بیشترین 34 سال :D  )
خیابون شریعتی پوسیده بود٬ سوراخ شد!
یک روز کامل دانشجویی! (به شیوهء A Perfect Day)
برای لامِ پَلََم
اگر این مرد بخواهد زنده بماند، فقط يك هفته براي طلاق همسرانش فرصت دارد.
حذف سه صفر از زندگی ما ایرانیان
تیتریکاتور
عدد ”فی“ و رشته اعداد فیبوناچی در کف دست شما!
نه خداییش٬ مگه شماها طرفدار این لایحه‌هه نیستید؟ خب اینه دیگه!
یک وبلاگ خوب و درست وحسابی به زبان ساده در مورد اقتصاد ما (این مال برقه)
کیک طلاق
اول این رو ببینید بعد این رو ببینید!
اینم احتیاط کرده٬ اگه یه وقت چپ کرد ته‌نشینانش طوری‌شون نشه!
همه جا اتوکشیده باشید!
وقتی کارت سوخت‌مون تموم شد چه کار کنیم؟
ببین یه مامان واسه سرگرمی بچه‌ش چه کار که نمی‌کنه!
ای داد و بیداد چرا یکی به این بنده خدا نمیگه اونجات پاره است؟!
اگر بعضی از لینک‌های بالا را نتوانستید ببینید از این استفاده کنید.

+ نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 4:10 توسط آرش | موضوع: خودمان |

ارسال به:  :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 هی میام یه چیزی بنویسم هیچیم نمیاد. اومدم خونهء پسرعموم و شب تا صبح یا حرف می‌زنیم یا فیلم می‌بینیم یا میریزم رو هاردِ این خانوم کوچیک. بقیه‌ش هم نمی‌دونم شاید قند به مغزم نمی‌رسه چیزی به ذهنم نمیاد بنویسم از حرفامون هم هنوز نتونستم چیزی رو آماده کنم تا اینجا بنویسم یه بار در مورد پدرها در سریال لاست صحبت کردیم و به نتایج جالبی هم رسیدیم، منتها من فکر می‌کنم خب نمیشه در مورد سریالی بنویسم که ظاهراً هنوز بسیاری از خواننده‌های اینجا ندیده‌اند (خب برید ببینید دیگه! کلی حرف خواهیم داشت درباره‌ء این سریال).

نمی‌دونم در مورد چی بنویسم. شما بگید.

آهان یه چیزی برام اتفاق افتاد که شاید براتون جالب باشه. با اجازهء طرف مربوط به این رویداد.

 

با یکی از دوستان همکار که با هم کلاس انرژی‌درمانی را گذرانده بودیم و حالا هم با هم آسترولوژی کار می‌کنیم، دوشنبه‌شب منو به شام دعوت کرد. جایی که در رستوران نشسته بودیم اصلاً باد مستقیم کولر و اینا نداشت، بیرون هم از داخل گرم‌تر بود، ولی وقتی اومدیم بیرون من یه هو احساس کردم که بین دو کتفم اسپاسم شد، به قول معروف عضلاتش گرفت. تعجب کردم. می‌دونستم که قضیه عادی نیست. تازه قبلش هم خونهء استادم بودیم و برام کار کرده بود یه اتفاقات خوبی هم در بُعد روحی برام افتاده بود، پس چرا اینطوری شده بود؟

حدس زدم یه غیرارگانیک باشه. حقیقتش حتی دیدمش، یه چیزی بود شبیه مثلاً یه وزغ بزرگ ولی به بزرگی مثلاً یه بوقلمون که آبی رنگ بود با دست و پاهایی دراز و لاغرکه نشسته بود پشت من.

 خلاصه دیدم دردش زیاده و همینطور هم داره بیشتر میشه. وقتی نشستیم توی ماشین بهش گفتم برام کار کنه. دست گذاشت پشتم و شروع کرد. اول چیزی نمی‌دیدم بعد یک آن دیدم انگار که یکی یه لگد بزنه به ماتحت اون غیرارگارنیکه یه هو از پشتم پرت شد و رفت.
ولی دیدم جایی که اون نشسته بود انگار قد یه کاسهء بزرگ از هاله‌م خالیه و