تبليغاتX
‌یکی از همین آرش‌ها

 

 پریشب کشیک بودم، در یک درمانگاه شبانه‌روزی. خسته و خیس از عرق رسیدم و نرسیده مهلتم ندادند بیماران و سه تا ویزیت پشت سر هم داشتم. بعدش از اتاق اومدم بیرون و یه لیوان آب خوردم و رفتم پایین که آبی به سر و صورت بزنم و وسایلی از کمدم بردارم. همینطور تو حال و هوای خودم بودم که یه‌هو متوجه شدم جلوی دستشویی ایستاده‌م و می‌خوام شیر رو باز کنم ولی نمیشه! جرا؟ چون شیری وجود نداره! فهمیدم چه خبر است...

از دستشویی آمدم بیرون دیدم یک دستشویی هم که بیرون توی راهرو بود، آن هم شیر ندارد. برگشتم بالا و رفتم سراغ مدیر درمانگاه.

این اتفاق مسبوق به سابقه بود. هم در مطبی که قبلاً بودم یک بار اتفاق افتاده بود و هم در بیمارستانی که پیش از این، همدان، در آن کار می‌کردم. قضیه از این قرار است که سارقین بی‌انصافی تشریف آورده و به بهانهء قضای حاجت، به دستشویی رفته و شیرهای آنها را باز کرده و می‌برند. در مطب که اینطوری که منشی و بهیار آنجا می‌گفتند یک خانم چادری نسبتاً فربهی بوده و  زده زیر چادرش و برده، در درمانگاه و بیمارستان هم که پرتردد است اصلاً مشخص نمی‌شود کی به کی است. من به مدیر این درمانگاه یک بار گوشزد کرده بودم که شما که به این ملت اجازه می‌دهید از درمانگاه به جای آبریزگاه عمومی استفاده کنند، احتمال سوء استفادهء مواد یا دزدیدن شیرآلات و حتی خودکشی وجود دارد که کم‌دردسرترینش همان دزدیدن شیرهاست. گوش نکرد و گفت ما همسایهء مسجدیم و مردم گناه دارند و از این حرف‌ها. بعد وقتی این اتفاق افتاد فکر می‌کنید چه کار کرد؟ پول شیرها را از منشی و پرستار همان شیفت گرفت. تازه معلوم هم نبود که در شیفت کاری اینها این سرقت روی داده یا در شیفت قبلی. در بیمارستان هم که بودم، مدیر بیمارستان همین کار را می‌کرد و از تمام پرسنل آن بخش بهای شیرها را کسر می‌کرد. اینها می‌گویند شما باید حواس‌تان باشد!

 

نمی‌دانم در اصناف دیگر و جاهای دیگر هم چنین اتفاقاتی می‌افتد یا نه ولی ظاهراً کسانی که این کارها را می‌کنند زیاد احساس عذاب وجدان نمی‌کنند. این فکر از آنجا به ذهنم رسید که گاهی فروشندگان سیار و دوره‌گردی هم به مطب پزشکان برای فروختن (شما بخوانید انداختن) چیزهایی می‌آیند. یک نمونه‌اش که برای خودم پارسال در زمستان اتفاق افتاد این بود که...

 

نشسته بودم پشت میزم و روزنامه‌ام را می‌خواندم که منشی در زد آمد داخل و گفت یک آقایی آمده و می‌گوید کاپشن‌های خوبی دارد و می‌خواهد به شما بفروشد، بیاد تو؟ من البته هم خودم از این گونه تجربیات داشته‌ام  و هم تجربیات دیگران را در این گونه موارد به کراّت شنیده بودم گفتم بگو بیاد.و با خودم گفتمبیا تا بهت بگم...!
آقا! یَک غولی این هوا! با من که دست می‌داد انگار دستم فرو بردم تو یه بالش پر. با لهجهء جنوبی نمی‌دانم آبادانی بود، خرمشهری بود، اهوازی بود، خلاصه شروع کرد که آره
آقای دکتر من یه بار کاپشن چرم از اون ور آورده بودم که فقط همین دو تاش مونده، بیا و اینا رو بردار، چون آخرشه بهت جفتش رو می‌دم دویست تومن! و در همین حین هم کاپشن‌ها را از کاور در آورد و گرفت جلو من و با دست دیگه‌ش هم یک فندکِ روشن گرفته بود روی کاپشن این ور و ن ور می‌برد که ببین! نسوزه! گفتم نه کاپشن نمی‌خوام دارم. گفت این یکی رو بپوش خیلی بهت میاد شما آقای دکتر خوش‌تیپ! (نمی دونم روی پیشونی من چی نوشته شده!! احتمالاً عبدالله!) گرفتم کاپشن‌ها رو برانداز کردم و دیدم نه خداییش بدک نیستند، حالا نه اینکه به درد من بخورند (چون من کاپشن چرم نمی‌پوشم و کاپشن هم داشتم) ولی با قیمت پایین‌تر به درد بعضی‌ها شاید می‌خورد. یکی دو بار دیگه نمی‌خوام و اینها و از ایشون هم اصرار و در هر بار هم کمی از قیمت کم می‌کرد. یکی از کاپشن‌ها را که پوشیده بودم و در آوردم به جفتش بهت می‌دم صد تومن چون دوست دارم رسیده بود. من چون واقعاً نمی‌خواستم و در همان حال هم با طرف داشتم حال می‌کردم، این هم هی بازار گرمی می‌کرد و قیمت را به بهانه‌های مختلف می‌آورد پایین. قهر کرد، آشتی کرد، ننه من غریبم بازی درآورد، من با این پولش می‌خوام پول بلیط هواپیمام رو تکمیل کنم! و خلاصه آخرش می‌گفت اصلاً با خودم لج کردم جفتش رو ببر بیست و پنج تومن!! من گفتم یکیش رو بده! ولی اصرار داشت که به هر قیمتی که می‌خواهم باید جفت‌شون رو ببری. خدا وکیلی وسوسه شده بودم بگیرم حداقل بدم به دوست و آشنا و فامیل ولی دیگه مشکوک شده بودم که این کاپشن‌ها یک مشکلی دارند. این‌جوری به شما بگویم که آخرین قیمت جفت کاپشن‌ها بیست تومان بود که با اوقات تلخ طرف از مطب خارج شد. ولی بعدش خیلی فکرم مشغولش شده بود، حقیقتش.

 

اما در همین راستا بشنوید از اتفاق جالبی که برای یکی از همکاران در اصفهان افتاده:

 

چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند. یک مرد میانسال با یک لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ...
هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم. شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودمتا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم. فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است. تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت...ماهی را پس بده...من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم...چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست. او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم. و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.
چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!

 

 

خداییش دم رشتیه (اگه واقعاً رشتی بوده باشه) گرم! چه حالی داده به این همکاران اصفهانی‌مون. فقط نمی‌دانم به این کار هم می‌توان گفت کلاهبرداری؟ یا این هم یک نوع بازاریابی محسوب می‌شود؟! به هر حال باید مراقب باشم کسی اگر هدیه‌ای آورد ببینم کاری برایش کرده‌م یا نه.

 

 

 

 

 

  

 لینک‌های روز

 

کی بریم دبی هتل براد پیت؟

آيا فردى‌ فراموشكار و كم‌حواس‌ هستيد؟

تصاویری از جوانی‌های بعضی‌ها (سی‌یاسی)

قرص خوراكي زعفران

بيماريهای روان دومين بار بيماريها در کشور است

این هم آخر اینترنت (آخرین صفحه!)

 

+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 4:59 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

 

مجلهء ”رویش“ را می‌خواندم که ظاهراً متعلق به رضا رشیدپور است. مصاحبه‌ای در آن به چاپ رسیده بود که به نظر خودشان ”غیر قابل چاپ“ بوده (!) ولی خب نبوده! و همین مصاحبه باعث شد به یاد هفده هجده سال پیش بیفتم و دوستی از اهالی مشهد که آن زمان با توجه به اختلاف سنیِ نزدیک به ده سال در حکم برادر بزرگترمان بود. پسر خوبی بود و با ما جوان‌ترها هم گاهی می‌پرید. یک بار می‌گفت از قول پیری از آشناهایش که ”ثروت پدرزن مثل دستِ خری می‌مونه (نقل به مفهوم!) که از بالای درگاه ورودی خونه‌ت آویزون باشه! چون هم وقتی که میری بیرون و هم وقتی که می‌آی تو خونه‌ت صاف می‌خوره وسط پیشونی‌ت.“ خب ما که آن موقع جوان بودیم و جاهل! نمی‌فهمیدیم زیاد و فکر می‌کردیم می‌فهمیم زیاد! اما...

بخشی از آن مصاحبهء غیر قابل چاپ را در ذیل می‌چاپم (رضا رشیدپور سلام!):

(علائم تعجب و جملات و کوتاه‌شدگی‌های نشان داده شده با سه نقطه در داخل کروشه از طرف من است.)

 

خانم: من و رضا با عشق زندگی‌مان را شروع کردیم.

یعنی عاشق همدیگر بودید؟

خانم: من بودم٬ رضا را نمی‌دانم (خنده).

آقا: اما من پیش‌دستی کردم و رفتم خواستگاری.

خانم: قبلاً هم گفته‌ام که رضا هنر نکرد چون آمد خواستگاری نوهء امام٬ هنر را من کردم که زنش شدم.  [!] [از اون شکلک سبزا]

خانم: من زن یک دانشجوی سادهء مجروح جنگی شدم که یک کاپشن از برادرش علی آقا قرض گرفته بود و آمده بود خواستگاری.  [هرگز با لباس قرضی به خواستگاری نروید.]

خب چرا قبول کردید؟

خانم: رک و راست می‌گویم که عاشقش شدم.

از کجا پول می‌آوردید؟

خانم: خب زیاد مشکل داشتیم. نه من و نه رضا٬ یک بار هم به امام نگفتیم که مشکل داریم. پدر من خیلی پولدار بود ولی وقتی که فوت کرد یک سال طول کشید تا انحصار وراثت بشود و چون سن‌مان کم بود مادرم اجازه نمی‌داد که به زمین‌هایی که داریم دست بزنیم. خجالت می‌کشیدم بگویم مشکلات‌مان زیاد است. خانوادهء من فکر می‌کردند که من با [خانوادهء] خاتمی ازدواج کرده‌ام و خانوادهء رضا هم فکر می‌کردند او با نوهء امام ازدواج كرده!  [تصورات و توقعات خانواده‌های دو طرف رو دارید که؟]

خانم اشراقی می‌گویند كه در حل مشكلات از اموال پدر استفاده كرده‌اند. آقای خاتمی شما هیچ تلاشی نكردید؟

خانم: دعوا راه نیندازید آقای رشیدپور! (خنده)

آقا: همان‌طور که گفتند ما دانشجو بودیم و فقط کمک‌هزینهء دانشجویی داشتیم و [...] ایشان زندگی را می‌چرخاند.

خانم: من الان این را تعریف می‌کنم. ایشان دوهزار تومان کمک‌هزینهء دانشجویی می‌گرفت و یک وقت‌هایی می‌گفت: ”زهرا چقدر پول‌مان برکت دارد!“ من نمی‌گذاشتم متوجه شود که این پول را خودم فراهم کرده‌ام [منظور از خودم در این جمله چیه؟]چون فکر می‌کردم غرورش جریحه‌دار می‌شود. حالا که وضعش خوب است این را تعریف می‌کنم.  [توجه داشته باشید بعد از اینکه وضع طرف خوب شد می‌شود منت گذاشت و آبروش رو برد.]

آقا: [...]

آقا: الان هم نصف بیشتر خرج زندگی را ایشان می‌دهد.   [البته هنوز هم ظاهراً وضع طرف زیاد خوب نشده.]

 

 

مجلهء ”رویش“ را می‌خواندم و مصاحبه‌ای در آن به چاپ رسیده بود. همین مصاحبه باعث شد به یاد شانزده هفده سال پیش بیفتم و کورس نفرولوژی‌مان. من از کلیه عموماً و از نفرولوژی خصوصاً خوشم نمی‌آمد و نمی‌آید و در کورس یک هفته‌ای آن هم شرکت نکردم خوشبختانه استادش هم اهل حضور و غیاب نبود و من تنها یک بار بین کلاس‌ها که آنتراکت داده بود دیدمش که در اتاق استراحت در حالی که دوستانم به دورش جمع شده بودند و با او لاس می‌زدند چای می‌خورد. نمی‌دانم چرا اصلاً ازش خوشم نیامد. حتماً برای شما هم پیش آمده٬ بی‌خود به من ایراد نگیرید٬ گاهی آدم همینطوری بدون هیچ سابقه‌ای از یکی خوشش می‌آید و گاهی هم هویجوری از یکی خوشش نمی‌آید دیگر٬ کاریش نمی‌شود کرد. ولی حالا می‌توانم بیشتر برای این خوش نیامدنم دلایلی بیابم.

 

آن استاد همین آقای دکتر محمدرضا خاتمی در مصاحبهء فوق بود.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 16:39 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

داشتم SIMs بازی می‌کردم. آقاهه هر روز صبح کلهء سحر پا می‌شد می‌رفت سر کار. تنها بود. چون دیر می‌خوابید، دیر هم بلند می‌شد. بعد گذاشتمش رو دور تند. تند تند کارهاش رو می‌کرد جیرینگ جیرینگ به حسابش اضافه می‌شد. مدام چک می‌کرد که کِی می‌تونه ماشین بخره، کِی می‌تونه خونه بخره، تندتر و تندترش می‌کردم. حالا وسایل خونه و ماشین و خونه و همه چی، دیگه آخرش بود. در این بین یک بار تصادف کرد و بستری هم شد. کلی مالیات داد، از شانس من (یا اون؟) یک بار هم، لاتاری اینا برنده نشد. حوصله‌م سر رفته بود، سرعت بازی رو خیلی زیاد کرده بودم دیگه سرم داشت گیج می‌رفت. بعد یک جا گفتم بذار کم کنم سرعت رو ببینم این داره چه کار می‌کنه. دیدم صبح ها که بلند میشه و می‌خواد بره بیرون سرش رو بلند می‌کنه و از اون طرف مونیتور به من خیره میشه و میگه  آخه اصلاً منو آورده تو این بازی که چی بشه؟ آخه چی گیرت میاد؟ خسته شدم هی هر روز بلند میشم میرم سر کار و شب خسته و مونده برمیگردم و هی بخور و کار کن و کار کن و بخور، آخرش که چی؟ دیگه داره سرم گیج میره از این هم دور. لااقل بگو تو به چی می‌رسی تا من احساس کنم یه فایده‌ای دارم.
بعد سرش رو انداخت پایین و راه افتاد بره سر کارش.

 

دیدم راست میگه. از بازی خارج شدم.

 

 

پ.ن: نمی‌دونم من از بازی خارج شدم یا اون از بازی خارج شد؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:42 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

1

 

امروز اولین ناف زندگی خود را سوراخ كردم! دَم رفتن بود منشی گفت دكتر یه چایی دیگه بیارم؟ موندم تو رودربایستی، گفتم نه دور نریز، بیار! از شما چه پنهان این چایی‌های خانم منشی ما اومد داره! هر وقت چایی میاره یكی دوتا مریض میاد تا چایی‌مون خنُك (باب میل من) بشه. خلاصه چایی رو كه آورد دو خانوم جینگیل وینگیل اومدن و گفتن می‌خواییم ناف سوراخ كنیم. سوراخ می‌كنید؟ من هم كه تا حالا فقط گوش سوراخ كرده بودم، گفتم بله چرا نمی‌كنیم؟! یه وسیله‌ای داشتیم كه پزشك قبلی داده بود تراشكار واسه‌ش درست كرده بود، مخصوص این كار یه چیزی مثل درفش سر كج. خلاصه یه كم هم سر پولش چونه زدن و گفتیم خیلی خب، بخواب! (نقل به مضمون!) ناف‌واره‌ش رو هم خودشون ابتیاع فرموده بودن از قبل به بهای پنج تومان ارز رایج كشور. در طول كار فَهمِستم كه اون یكی خانومه دوست این یكی خانومه بوده و آرایشگاه‌دار می‌باشد ولی از این كارها می‌ترسه و نمی‌كنه و به این خانومه گفته بریم پیش دكتر. گفت كه روزانه كلی از این مراجعین داره برای سوراخ كردن ناف و مماخ و غیره (!) گفتم بَه! بفرست اینجا آبجی! (بازم نقل به مضمون!) پورسانتت میرسه، برفِست!
ولی خداییش پوست‌كلفت بودها، عرقم در اومد تا پوستش سولاخ شد، ولی قشنگ شد! یادم باشه بگم....

خب آره خلاصه چی می‌گفتم؟ بله، ناف خود را به ما بسپارید! در اسرع وقت خانوم خانوما خواهید شد.

 

پاشم برم سه‌راه شاه ببینم وسیله‌ای چیزی واسه سوراخ كردن مماخ دارن یا نه. هفته پیش یه مورد اومد می‌خواست دماغش رو سوراخ كنه وسیله نداشتم، انقد خجالت كشیییییییییییییییییدم! كه نگو. نه دیگه درنگ جایز نیست، از فردا همه می‌خوان پانچ بشن باید وسیله داشته بشم.

به امید سوارخ‌های بیشتر.

 

2

 

در راستای پررویی و پر انرژی‌ای و خوشحالی روزافزون ما، رفتیم یه وبلاگ دیگه هم تأسیس فرمودیم واسه مرفهین بی‌دردی كه صبح‌ها در انواع شركت خصوصی و دولتی و ادارات به شبكهء اینترنت پرسرعت و اغلب بی‌سانســـور دسترسی دارند و عدهء قلیل دیگری كه از منزل و خارجه و جاهای دیگر دارند (چی شد!)

ویدئو‌بلاگِ وِی‌لاگ هر روز صبح (حالا گاهی هم تا ظهر بالاخره) با یك ویدئوی جالب و مفرح یا هنری یا یه جوری خَشَنگ و خوشحال در خدمت شماست شما می‌توانید با دیدن فقط یك ویدئو در وی‌لاگ صاحب ویلا شوید (این شدنی‌ست و حتماً می‌توانید، یه كمی بیشتر بدَوید حتماً صاحاب می‌شويد). بشتابید كه درنگ موجب پشیمانی‌ست.

وی‌لاگ را به دوستان خود نیز (آنهایی كه جامع‌الشرایط هستند) معرفی كنید.

وی‌لاگ به آدرس: http://vlog.blogfa.com

منتظرم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 18:55 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

چطور سارق شدی؟

پدرم به من یاد داد، پدر او هم به او یاد داده بود، این هنری است که در خانوادهء ما از پدر به پسر به ارث می رسد. پدرها از نوجوانی فرزندانشان را آموزش می دهند تا خوب سرقت و کف زنی را یاد بگیرند و گیر نیفتند. من هم همین کار را برای فرزندانم کردم و به آنها خیلی خوب یاد دادم.

اولین سرقتی که انجام دادی یادت هست؟

مگر می شود یادم برود، درست یادم است از یک تازه داماد سرقت کردم آن هم وقتی قصد سوار شدن به ماشین عروس را داشت، 500 تومان از این سرقت گیرم آمد.

دلت برای داماد نسوخت؟

اگر دلم می سوخت که از او دزدی نمی کردم.

بهتر نبود دنبال کار دیگری می رفتی، مثل بقیهء آدم ها؟

این یک حرفه است که آن را از پدرم یاد گرفته ام، آن را به فرزندانم هم یاد داده ام ، این حرفه ام است، درست مثل حرفهء بقیهء آدم ها.

اگر بچه هایت نمی خواستند این حرفه را یاد بگیرند چه کار می کردی؟

اتفاقاً حسین – پسرم – هم همینطوری بود که شما می گویید، دلش نمی خواست این کار را یاد بگیرد، دلش می خواست درس بخواند و برود دانشگاه. اما من به او اجازه ندادم، یک بار بدون اطلاع من در کنکور شرکت کرده بود، وقتی فهمیدم، عصبی شدم و بدجوری کتکش زدم.

حالا هم او را به اینجا کشاندی؟

مگر بد است؟ او الان یک کف زن حرفه ای است و از پس کارش به خوبی بر می آید.

می گویند هنرت را به کشورهای دیگر هم برده ای؟!

بله به چین ، مالزی و ترکیه هم سفر کرده ام. این دفعهء آخر که از چین برگشتم 3000 دلار ارز وارد کشور کردم!

 

مصاحبهء فوق با حمید فیوج یکی از یازده نفر دستگیر شدهء طایفهء فیوج است، باند یا همان طایفهء کف زن معروفِ فیوج که به گفتهء سرهنگ هادئی بیشترشان از دههء 60 در رفت و آمد به زندان بوده اند.

محمد معروف به مصری هم یکی دیگر است:

اینکه پولی را که مردم به هزار بدبختی به دست آورده اند سرقت می کردی ناراحتت نمی کرد؟

نه اصلاً. این هم یک حرفه و هنر است. ما هم با کف زنی روزگارمان را می گذرانیم. تازه آنقدر هم که شما می گویید کار ساده ای نیست. من اگر پولدار هستم زحمت کشیده ام. شما نمی توانی الان نقش یک مأمور را بازی کنی اما من می توانم! این حرفهء من است.

چند باند را در شهرهای مختلف کشور هدایت می کردی؟

5 باند در شهرهای مشهد، اصفهان و شیراز.

مصری که در پوشش ساخت و ساز مسکن اقدامات مجرمانهء خود را انجام می داد از ثروتمندان طایفه است.

 

روزنامهء همشهری امروز (21/11/86) صفحهء حوادث

 

 

خداییش عجب مصاحبه ای! حال کردم! همیشه حالم به هم می خورد از اینهایی که تا گزارشگر تلویزیون جلوشون سبز میشه و مثلاً میگه شما چرا سیگار می کشید؟ فوری سیگاره رو تو یه سوراخی قایمش می کردند و با شرمندگی فراوان به غلط کردن می افتادن یا آقا شما چرا کمربندت رو نبستی؟ همین الان داشتم می بستم!، ببخشید، همه باید به قوانین احترام بذارن!! و...
خب یکی نیست بگه مرتیکهء ترسو تو که انقدر از غلطی که می کنی می ترسی... لااله الاالله!

ببین چه با افتخار از کارش، حرفه ش دفاع می کنه! کار غلطیه؟ باشه، ولی انتخاب خودشه، تا آخرش هم هست مگر بد است [که زندان است، که بازداشت است]؟ او الان یک کف زن حرفه ای است و از پس کارش به خوبی بر می آید.

 

راستی این ارزآوری که این بابا داره اون وقت از نظر شرعی چه حکمی داره؟!

 

ببینید پولدار بودن و پول درآوردن اصلاً عار نیست و خجالت هم نداره: ”من اگر پولدار هستم زحمت کشیده ام.“
یکی می گفت
مردم دو دسته اند یا بی عرضه یا دزد! ولی خب.... حالا دیگه، هر قانونی استثناء هم داره!

 

 

 

پ.ن:من از دزدی دفاع نكردم، از دفاع از انتخاب، دفاع كردم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 12:41 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

              دونه برف

یك لطیفهء قدیمی هست كه میگه:

یه روز سه تا برف‌پاروكن داشتند تو یه كوچه‌ای می‌رفتند.

یكی‌شون داد می‌زد برف...، دومی داد می‌زد پارو...و بالاخره سومی هم فریاد برمی‌آورد می‌كـنیم  .

 پنجرهء یكی از آپارتمان‌ها باز می‌شه و یه خانمی- كه خیلی از اون ده دقیقه‌ها صبر كرده بود تا بعدیش بیاد-  سرش رو بیرون میاره و خیلی شیك میگه آقایون خیلی معذرت می‌خوام، ممكنه اون نفر سوم‌تون بیاد بالا؟

 

آقا ما یادمونه اون قدیما كه برف میومد، مردم جلو در خونه یا مغزه‌شون رو یه بیلی پارویی چیزی می‌كشیدند و یه ذره راه رو باز و تمیز می‌كردند. حالا چرا نمی‌كنند؟

در ضمن كم برف اومده؟ چرا برف‌پاروكن‌ها از سوراخ‌ها‌شون در نیومدند؟! فكر كنم برف‌پاروكن‌ها رفتن پول پارو كنند، برف پارو كنند كه چی بشه؟

 

 

چرا همیشه با برف، سكوت هم می‌آید؟ اولش كه حسابی ساكت است، بعداً روز كه جلو می‌رود، شلوغ هم كه می‌شود، باز هم مثل روزهای دیگر نیست. (این هم از سین هفتم پونه‌خانوم! سكوت)

 

صحبت از پارو شد، شما ضرب‌المثل طرف بیلش رو پارو كرده را شنیده بودید؟ من كه نشنیده بودم. قضیه‌اش اینه كه...

 

برای دو نفره‌ها:

 آهای تویی كه پشت سر من نشستی! چرا قایق كُند و سنگین شده؟ من خسته شدم؟ یا رودخونه سربالایی میره؟! ... شاید هم تو دیگه پارو نمی‌زنی؟

دونه‌هاي برف!

+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 18:15 توسط آرش | موضوع: مردمان! |

ارسال به:  :: :: :: :: :: :: :: :: :: Facebook :: Greader :: :: Subscribe to Feed




 

1

میگن دنبال سه تا چیز ندو:

اتوبوس و مترو و.... پسر!

چرا؟!

چون تا ده دقیقهء بعد یکی دیگه‌ش میاد!

 

2

می‌گوید تا حاالا چیزی از دست‌تان در رفته؟ تا حالا شده حسرت پریدن یک قاصدک روی دل‌تان بماند؟ دیده‌اید همین که یک ثانیه ‌ازش غفلت کنید چطوری باد می‌بردش؟

می‌گویم: نه! قاصدک هم حسرت داره؟ کمی پیش خودم فکر می‌کنم نکنه منظورش شاپرکه، یا نه اون یکی... اسمش چی بود؟ آها! سنجاقک؟ ولی نه قاصدک از اوناست که گِردند و سبک و با باد میان تو. همون‌ها که مژه‌های بلندی دارند، همون‌ها که اگه باد هم نبردشون، آخرش خودت فوت‌شون می‌کنی تو هوا. شاید باهاش بای‌بای هم بکنی.

حالا دارم بیشتر فکر می‌کنم. چرا قاصدک برایم مهم نیست؟ نه آمدنش و نه رفتنش؟ دنده عقب می‌گیرم و می‌روم تـــــــــــــــــــــــا یک جایی در کودکی‌ها. بالاخره باید یک روزی بوده باشد که من هم...

یعنی واقعاً من هیچ وقت حسرتِ رفتن یک قاصدک را از پنجره‌ای باز، نداشته‌ام؟

... تصویرِ تكه‌پاره‌ای را به یاد می‌آورم از خانهء کودکی‌ها در یک عصر خواب‌آلود بهاری. یک چیز خاکستری و توپ مانندی را می‌بینم که از کنارِ درِ بازِ اتاق، آرام آرام سرک می‌کشد به داخل. اسباب‌بازیم را رها می‌کنم و به سراغ آن می‌روم کنجکاویم را تحریک کرده است. با دو انگشت برش می‌دارم، نرم است و کُرک‌مانند با دقت نگاهش می‌کنم جایی از آن را که گرفته‌ام له شده است و خراب. پس این زود خراب می‌شود! دلم می‌سوزد، حیف شد، چرا خرابش کردم... یک ساقهء ضخیم‌تر بین آن موهای کرک‌دار می‌بینم سعی می‌کنم آن را بگیرم که در این بین نسیمی می‌وزد و دو تای دیگر از این‌ها را از پنجره پرتاب می‌کند به داخل اتاق. چه خوب! حالا دیگر می‌دانم چطور باید نگه‌شان دارم. دستانم را کاسه می‌کنم، گویی بخواهم آب بخورم. هم‌بازی‌های تازه. آ