
دیروز مامانم رو بردم امامزاده صالح. از خیابون ولیعصر که رد میشدم، باز هم وقتی اون خونهء قدیمی رو که پشت پنجرههاش آفتابگیرهای چوبی سفید رنگ داغون داره رو دیدم، پرتاب شدم به گذشتهها، گذشتههایی که بعضیهاش رو دیده بودم و بعضیهاش رو شنیده بودم و بعضیهاش رو هم خونده بودم. این خونه (که حوالی مؤسسهء دکتر افشار است)، با این که هیچ ربطی نداره ولی منو وصل میکنه به یکی از تجربیات خواندنیم از گذشته، گذشتهای که شاید امروز حتی تصورش هم مشکل باشه.
یه عمهای دارم که جوونتریهاش مجلات ”اطلاعات بانوان“ میخرید و اونا رو جمعآوری و صحافی میکرد و نگه میداشت. من هم بچهتر که بودم مثلاً دور و بر سالهای شصت و دو و سه اینا، همون موقع که مرحوم گلآقا به چپها و راستها به ترتیب میگفت ”یونی“ها (مجمع روحانیون) و ”یَتی“ها (جامعهء روحانیت) در ستون دو کلمه حرف حساب روزنامهء اطلاعات، این کتابشدههای مجلات رو تو خونهء بابابزرگ مرحومم پیدا میکردم و میآوردم و میخوندم.
تو یکی از اونا که احتمالاً مال سالهای 48 اون حدودا بود یه خبری نوشته بود که (نقل به مضمون): ”دیروز در خیابان پهلوی (همین ولیعصر امروز) یک خانم جوانی با بیکینی (امروز هم بهش همینو میگن دیگه نه؟ مایو دو تیکه حالا) در جلوی درب منزل خود حاضر شده بود و جمعیت زیادی برای تماشای وی در پیادهرو تجمع کرده بودند. تا بالاخره با تذکر پلیس، او با غرولند به داخل خانه راهنمایی شد تا بیش از این در رفت و آمد مردم اختلال ایجاد نشود.“ فِک کن!
اون وقتی که من اینو خونده بودم با توجه به قوهء تخیل و تصور قویای که دارم چنان این خبر رو دیده بودم که انگار خودم هم اونجا حضور به هم رسانیده بودم!
پشتبند این تخیلات هم، همون تو ماشین که بودم و داشتم از جلو اون خونه قدیمیه رد میشدم، دلم خواست چشمام رو ببندم و یک نفس عمیق بکشم و هوای آزادی رو تنفس کنم که توش اگر دلهرهای هم بود، دلهره از دیر رسیدن به سر قرار بود، اگر نگرانی هم بود، نگرانی از مقبول نیفتادن کادویی بود که براش گرفته بودی، اگر ناراحتی و دلخوریای هم بود، از این بود که چرا فلان حرف رو بهش زدم که ناراحتش کنم. و تهِ همهء اینها باز هم دلت قرص بود که چیزی نیست، با یه بوسهای و نوازشی همه چی حلّ میشه، حالا یکی دو تا بیشتر یا کمتر.
ولی چه فایده، نفس عمیق که هیچ، نفس معمولیم هم بالا نمیاومد. جو روانی، خیلی سنگینه. منی که سردرد نمیدونستم چیه، حالا هر از گاهی یه تجربهای ازش دارم (البته داشتنُ تجربهاش، به درد کارم میخوره.)، و این که درست تو همچین موقعیتی یاد یه همچو روزگاری میافتم هم میدونم چیزی نیست به جز واکنش رگرشن (Regression) یا پسرَوی روانی. وقتی آدم حریف یه موقعیتی نمیشه، گاهی به عنوان دفاع روانی غرق در تخیلات شیرین گذشتهش میشه تا برای لحظاتی هم که شده از شر فشار روانی فعلی نجات پیدا کنه. 
ولی این اتفاق وقتی که امروز میخواستم عمداً یه سری از خاطرات شیرینم رو مرور کنم نیفتاد. نمیتونست که بیفته، چون احساس میکردم بدون اون دیگه انگار یه چیزی از توی این خاطراتم دزدیده شده، نیست، مفقود شده. مایکل جکسون مرد.
صبح که از کشیک برگشتم خونه خیلی خوابم میاومد و بدون هیچ کار اضافهای خوابیدم. حدودای ظهر یکی دوستان (چون نمیدونم اجازه دارم یا نه، اسمش رو نمیبرم) زنگ زد که خبر داری یا نه؟ چی رو؟ مایکل مرد! گفتم امروز چندم فروردینه؟ سیزده به دره؟ گفت جدی میگم. دیگه خواب از سرم پریده بود. دیشب مایکل با ایست قلبی در سن پنجاه سالگی از این دنیا رفته.

***
سال 62 بود که با اسمش آشنا شدم، همه میگفتن رقص ا
رواح رو دیدی؟ و من هنوز ندیده بودم، چون تعداد زیادی نبودند که دستگاهی به اسم ویدئو داشتند و اونهایی که داشتند ممکن بود این فیلم رو نداشته باشند و تازه من هم ممکن بود با اونها آشنایی نداشته باشم. اول نوارش گیرم اومد و... پوف! چی بود لامصب، بیلیجین، بیلِد (همون Beat It ! با تلفظ مایکلیش! به معنی ”بزن به چاک!“)، و بقیهش. بعد عکسهاش رو دیدم، تا بالاخره به فیلماش هم رسیدم.
انتظار ندارم درک کنید روح زمانه رو در اون روزگار تا بتونید متوجه بشید که چرا یکی مثل من رو کفشچینیهای سفیدش با خودکارهای قرمز و آبی با دقت و وسواس، با خط نوشتاری انگلیسی چسبیده، خوشگل مینوشت Michael Jackson بند کفشهاش رو (برای اون زمان) اجقوجق میبست، به شیوهء مایکلی عقب عقب میرفت و... اصلاً بذار یه کمی به افکارم سر و سامون بدم، بینم چی دارم میگم.

***

حوصله ندارم بیوگرافی مایکل رو بنویسم یا این که چیها خوند و چه کارها کرد همینطوری هر چی که به نظرم ازش مهمه میگم. سال 1982 که میشه سال 61 ما، با توجه به اوضاع اون موقع ایران و ممنوع بودن همه چیز از جمله ویدئو و نوار موسیقی و عکس و اینها، در زمان دولت جناب مهندس میرحسین موسوی، ما از این جناب یعنی مایکل عزیز بیخبر بودیم. تا حدوداً یک سال کامل بعد که کمکم سر و صدای ایشون به ایران کاملاً بستهء اون روزها هم رسید. میدونید همون موقعها هم بود که تازه شبکهء ”امتیوی“ (MTV) هم شروع به کار کرده بود، یعنی در آگوست سال 1981. امتیوی اولش با پخش شوهایی از خوانندهها شروع کرده بود که توی کلوبها یا مَراسمات یا روی سن به صورت لایو اجرا میکردند و بهش میگفتند VJ (Visual Jokee=) بعد که قرار شد اینها رو با ویدئو که اون هم زیاد از اختراعش توسط شرکت JVC نمیگذشت ضبط و بعد پخش کنند تبدیل شد به Video Jokee. دور نشیم از موضوع، مایکل جکسون اولین کسی بود که با ساخت کلیپ نسبتاً طولانی ”تریلر“ خودش سبک ویدئوکلیپهای امروزی رو وارد عرصهء هنر کرد. و بعدش هم با ”بیلیجین“ و ”بیت ات“ که همهء اینها یک حالت روایی و فیلم سینماییوار داشتند و این خودش به تنهایی انقلابی بود در تاریخ موزیک غرب. گذشته از این که او همیشه سعی داشت تا در کلیپهاش کاری نو ارائه بده: اسپشال افکتهای تکفریم گرگنما شدنش در کلیپ Thriller، نورپردازیهای خاص زیرپاهاش در Billie
Jean، استفاده برای اولین بار از افکتهای ترمیناتور 2 در کلیپ Remember Me و تغییر چهره با استفاده از برنامهء ”مورف“ در انتهای کلیپ Black or White، حتی به ثبت رساندن اختراعی توسط خودش که در کلیپ Smooth Criminal استفاده کرد تا اون کار خارقالعادهء خم شدن 45 درجهای به سمت زمین رو انجام بده.
گذشته از همهء اینها رقص اون بود که همهء چشمها رو به خودش خیره کرده بود و شاید همین نوع رقص بود که باعث شد تا رقصی به نام Break Dance هم که از دل دو تا فیلم سینمایی بیرون اومده بود هم در همون سالها همهگیر بشه، برکدنسی که به واقع قواعد همهء رقصهای پیش از خودش رو ”شکست“.
خیلی میشه در مورد مایکل جکسون نوشت و خیلیهاش رو هم شما میدونید، آخرش هم نفهمیدم که بالاخره مایکل مسلمان هم شد یا نشد. به هر حال برای من که بخش وسیعی از نوجوانی و حتی جوانیم رو اشغال کرده و خاطرات شر و شوری که برای ما نسل جوان اون زمان به ارمغان آورد، برای همیشه با ما میمونه. روانش شاد باد.
***
شب که خسته و مونده برگشتیم خونه و تلویزیون رو روشن کردیم (که ای کاش ن
میکردیم)، دیدم تلویزیون طبق معمول شلنگ دروغ رو گرفته روی ما و همینطور چرند میبافه. که ببینید این رسانههای فلانفلانشده چه سناریویی ترتیب دادهاند و چه استفادههایی دارند میکنند از مرگِ (و نه قتل) ”یکی از هموطنان“ عزیز ما“. دیگه نزدیک بود جلو مادرم، از حد ناسزاهای مؤدبانه وارد حریم وصلت دادن فامیل اُناثِ تلویزیونمون اینا با سگها و خرهای نر بشم (آدم که حیفه). برای این که برای مامان یه کمی از دست اینا رو پشت و رو کنم یه دوری زدم و حرفهای اون یکی دکتر آرش رو براش خوندم. شما هم بخونید.
چی بگم، حیف از این جوونهایی که این روزهای گذشته از بین ما رفتند. اونها که خودشون رفتند و راحت شدند، خانوادههای بیچارهشونو بگو. فقط ای کاش یکی به من میگفت ”واسه چی؟“ الان چی شد حالا؟
حرفم رو در این جملهء آخر پس میگیرم. داره یه چیزایی میشه ظاهراً
* All I Wanna Say Is That They Don’t Really Care About Us

* عنوان ترانهای از مایکل جکسون
پ.ن1: این مطلب رو هم بخونید،خیلی جالبه.
پ.ن2: امید هم از مایکل نوشته.
پ.ن۳: وبلاگ پائلو کوییلو در این مورد چه نوشته
پ.ن۴: ندا در ویکیپدیا
پ.ن۵: اظهارات کریس دیبرگ در رابطه با وقایع ایران (کادر آبی بالای صفحه):
Recent events in Iran have filled me with shock and mounting horror, and I send my heartfelt sympathies and support to all my friends and fans there who may have been caught up in what has become a huge international story. Many people all over the world have reacted with anger and dismay at what appears to be blatant violations of basic human rights to freedom, health and happiness, and I sincerely hope that there will be a proper and fair resolution to these serious and opposing points of view, in this country with such a rich and important history, and a place that I have come to regard with respect and affection.
Chris de Burgh (June 22, 2009)
پ.ن۶: نوشتهء گیلاسی در مورد مایکل جکسون
درNLP روشی هست به نام Utilization، به معنای تحتاللفظی استفاده و به کارگیری، ولی در NLP که به معنای برنامهریزی عصبی-زبانی (و در واقع برنامهریزی ذهن به وسیلهء زبان است)، این به کارگیری معنای خاصی دارد.
در درمان قرار است درمانگر از هر چه بیمار با خودش میآورد در جهت درمان استفاده کند، حتی مقاومت او در برابر درمان، اما همین NLP که یک ابزار است اگر در دست نااهل قرار بگیرد میتواند از آن در جهت منافع سودجویانهء خودش استفاده کند. چندین سال پیش که در دانشگاه ما گروهی مشغول به آموزش این دانش شده بودند، نیز همین اعتراض را بیان کرده بودم، بگذریم.
در یوتیلیزیشن، شخص هر کاری که دیگری میکند را به نفع هدف خودش مصادره میکند (در درمان به نفع درمان و در سیاست یا فروشندگی، به نفع همان). یک مثال در درمان:
بیمار آمده برای درمان استرس و اضطراب خودش، ولی چون در درون خود به درمان مقاومت نشان میدهد، ناخودآگاهش او را میخنداند و مانع ارتباط وی با درمانگر میشود. این خنده مانعی در راه درمان و ارتباط است ولی درمانگر میتواند از یوتیلیزیشن استفاده کرده و با گفتن این جمله او را در مسیر درمان قرار دهد، حتی در برخی مواقع خنده وی متوقف هم میشود. درمانگر میگوید: ”چه جالب! آدمای زیادی استرسها و نگرانیهای خودشون رو به وسیلهء خندیدن تخلیه میکنند. خوبه، باز هم بخند تا نگرانیهای بیشتری تخلیه بشند.“ در اینجا در واقع ما خندهء هیستریک بیمار را به نفع درمان خودمان مصادره کردهایم.
در سیاست هم میتوان از این روش استفاده کرد. مثلاً نشریات زیادی به اعمال اشتباه ما اعتراض میکنند و ما حریف نمیشویم، از همین موضوع اینطوری استفاده میکنیم که ببینید در زمان ما چقدر آزادی بیان هست! چنین آزادی بیانی در زمان چه کسی بوده است؟! (البته در اینجا ما از روش Reframing هم استفاده کردهایم.)
و یا شمار زیادی به دلایل دیگری در انتخاباتی شرکت میکنند و ما میگوییم ببینید چقدر ما را قبول دارند!
و یا هواداران آن دیگری به خیابان میآیند، ما هم تعدادی از خودیها را میفرستیم قاطی آنها و میگوییم (از قول او) که این راهپیمایی وحدت است و اینها هوادارن و حامیان همهء نامزدها هستند در جهت وحدت! (البته سیما بدون صدا).
***
همانطور که گفته بودم ”واکنش سوگ“ نه تنها در برابر فوت عزیزان بلکه در واکنش به از دست دادن هر آنچه که به نوعی شخص آن را بخشی از هویت خود بداند صورت میگیرد. برای بسیاری از افراد رأی یا نظر آنها در حکم هویتشان است. رأی یعنی نظر، یعنی ماحصل فکر و اندیشهء ”من“ و ”من“ به جز اندیشهام چه هستم؟ بنابراین از دست دادن رأی من یعنی از دست دادن ”من“ یعنی مرگ ”من“ و در این صورت من میتوانم سوگوار خودم باشم.
گفته بودم که واکنش سوگ چهار مرحله دارد: 1. بهت و شوک 2. عصبانیت و پرخاشگری (مقصر دانستن دیگران) 3. درهمریختگی و احساس تنهایی 4. پذیرش آنچه که اتفاق افتاده
نیازی نیست نشان بدهم که آن اتفاق چطور میافتد چون تصور میکنم خیلیها عملاً در حال تجربهء چنین مراحلی هستند.
حالا میخواهم توجه شما را به موضوع دیگری جلب کنم. فکر میکنید چند نفر باشند در میان مشاورین آدمهای سیاسی که از دانش NLP مطلع هستند؟ و در این بازی آیا آنان که هم از این دانش استفاده میکنند و هم قدرتهای رسانهای را در اختیار دارند، پیروز نیستند بویژه اگر اکثریت مخاطبان آنها مردم ساده و به دور از این گونه دانشها باشند؟
میخواهم بگویم من در واکنش سوگ برای رأیم نیستم، اگر چه به هر گونه تخلفی معترضم، اما از همان روزی که میخواستم رأی بدهم، رأیم را نتیجهء همهء آراء و نظرات و افکارم نمیدانستم و صرفاً یک انتخاب بود بین گزینههایی که به من ارائه شده بود و مجبور بودم بین خوب و خوبتر یا به قول بعضی بین بد بدتر انتخابی بکنم. پس حالا چرا باید سوگوار برگهای باشم که بالاجبار از بین فقط و فقط چهار حق انتخاب، برگزیده بودم؟ نه، آن رأی هویت من نبود و از زمانی که آن را از خودم جدا کردم و در صندوق انداختم (و متأسفانه دقت نکردم که در صندوق ریاستجمهوری انداختم یا در صندوق خبرگان) میدانستم که سرنوشتِ آن برگ کاغذ دیگر در اختیار من نیست. آن آراء مال من نیست، مال هر که هست، یا میتواند از آن دفاع کند و یا نمیتواند. اگر توانست که لیاقتش را دارد و اگر نتوانست هم همینطور. اشتباه نشود اعتراض حق ماست ولی حریف خیلی قَدَر است.
متن زیر را از وبلاگ از قلب کویر (خانم مرجان) برداشتهام به همراه دو تا از کامنتهای آن که به نظرم حق مطلب را ادا کرده بود. با تشکر از مرجان خانم:
” امروز ایمیلى از دخترى ساكن تهران دریافت كردم كه خودش خواسته بود این مطلب رو اینجا بگذارم:
مرجان عزیز، من از خوانندگان بى سر و صداى شما هستم چون كامپیوتر و اینترنت ندارم و فقط شبها حدود نیم ساعت با دوست صمیمیم كه همسایه هم هستیم از منزلشون وصل میشیم و میشینیم به گردش در اینترنت و بیشتر وبلاگ ها رو هم آفلاین مى خونیم. امروز با خوندن پست آخر شما با عنوان " قیطریه نشینان تهران " خواستم حرفهاى خودم رو بزنم.
این شبها من هم نوار سبز به دستم بستم، منهم سایه چشمم سبزه، و منهم با 14-15 نفر از دوستام 2 تا لاك سبز خریدیم و ناخنهامون رو سبز میكنیم، این شبها ما از اون نقطه ته شهر میریم به سمت شمال تا در اولین جاییكه محل تجمع و شادى و سر و صداست برسیم و به همراه بقیه برقصیم، این روز ها و شبها من بارها روبان سبز دستم رو باز مى كنم كه دوباره از پسرى پولدار و شمال شهرى بخوام كه برام روبان جدید ببنده و دوباره بوى ادكلنش تا 2 روز روى مچم باشه.
این شبها تنها شبهاییه كه ما به خاطر فقرمون مسخره نمیشیم، این شبها تنها زمانیه كه كسى از ما نمیپرسه كه از كدوم محله ایم، كسى براش مهم نیست كفشمون قیمتش چنده فقط براشون كافیه كه ما سبز باشیم، مرجان جان من 32 سالمه و سالهاى زیادى رو روى فرش تنها اتاق خونه با رویاى داشتن یك همسر از طبقه اى بهتر به صبح رسوندم، یك همسر پزشك یا مهندس از طبقه اى نه شبیه خودم كه دست منهم بگیره و با هم بریم بالا، شاید بهترین خواستگارى كه داشتم جوان خوش بر و رویى بود كه كارگر یك واحد تولیدى بود اما حتى همون هم با دیدن خونه ما و وضع پدرم از من میخواست كه بعد از ازدواج كمتر با خانواده ام رفت و آمد كنیم و اگر ممكنه پدرم در مجلس نباشه و من به حرمت دستهاى پدرم قبول نكردم ،این بهترین خواستگار من بود.
چرا باید این شبها رو از دست بدم ؟ چرا نباید روبان سبز ببندم به دستم و در زنجیره سبز شركت نكنم، زنجیره اى كه پسرى از خانواده از ما بهتران پهلوى من ایستاده و اصلا یادش نیست بپرسه من بابام چكاره است، به دستهاى سختى كشیده من نگاه نمیكنه و با تواضع به روم میخنده، اما حاضرم قسم بخورم كه حتى به خودش اجازه نمیده كه از جلوى در خونه ما هم رد بشه. این شبها آخرین شبهاى استفاده از فرصت طلایى یكرنگ بودنه اما صبح شنبه دیگه هیچ خبرى از این اتحاد نیست، از صبح شنبه مهم نیست رئیس جمهور كیه من باز میشم دختر فقیر یك كارگر و صاحب مادرى كه از دید اونها كلفتى مى كنه، و اونها دوباره پشت ماشینهاى چند میلیونى غذایى رو به سگهاشون میدن كه من شاید هرگز نخورده باشم. كدوم یكى از این كاندیداها میخوان این فاصله طبقاتى رو از بین ببرند؟
مرجان عزیز دغدغه هاى فكرى من با اونها یكى نیست كه به نماینده انتخابى اونها راى بدم ، اما نمیخوام فرصت لذت بردن با اونها رو از دست بدم ، من در اونها گم میشم اما به موسوى راى نمیدم، یعنى به هیچكس راى نمیدم، چون هیچكدومشون من رو نمیفهمند، اما اگر و فقط اگر قرار باشه كسى رو انتخاب كنم همون اهمتى خواهد بود و بس هر چند كه اصلا تصمیم ندارم راى بدم.
این شبها تنها زمانى است كه من رو تا حدودى و فقط كمى به آرزوها و رویاهاى چندین ساله ام نزدیك مى كنه، اینكه كسى من رو ببینه و به روى من لبخند بزنه بدون اینكه بخواد ازم سو استفاده كنه، بدون اینكه ته نگاهش تحقیر باشه، بدون اینكه پیفى بگه و رد بشه، بدون اینكه توقع داشته باشه چون از چنین خانواده اى هستم با 20 هزار تومن پول باید تا صبح در خدمت خودش و رفیقاش باشم، این شبها قیطریه نشینان بى تعصب لبخند میزنند اما از شنبه قصه غصه ها تكرار میشه. من همون پیر دختر چروك خورده جنوب شهرم با پدرى علیل و مادر كارگر و اونها همون كسانیكه میخوان كسى رئیس جمهور بشه كه به پاسپورتشون بها بده براى سفرهاى تفریحیشون، من هم ناخواسته و بدون اختیار به دنیا اومدم اونها هم ناخواسته و بدون اختیار اما در قالب شاهزاده و گدا. من این شبها با تمام قوا داد میزنم میر حسین، چون هر چى بیشتر داد بزنم بیشتر لبخند میزنند به روم، این كار شرافتمندانه تر از خودفروشى است براى دیدن لبخند از ما بهتران.
من وبلاگ نویس نیستم، اما هر شب روى كاغذ مینویسم، تمام آرزوها و رویاهام رو، اگر پسر بودم شاید وضعم فرق میكرد، میتونستم برم تو مغازه مكانیكى كار كنم و خرج تحصیلم رو در بیارم اما الان نمیتونم، و نتونستم. حالا این موج سبز پوش داد میكشه كه اتحاد ، این اتحاد من با شما كه همیشه به چشم یك موجود پست نگاه كردین فقط به نفع شما تمام خواهد شد، اگر رئیس جمهور شما انتخاب شد كه خوش به حال شما و باز هم ما جزو فراموش شدگان هستیم، اما من ترجیح میدم اگر قراره تحریم باشه براى همه باشه براى شمایى كه یك عمر مردم هم ردیف من رو تحریم كردین .
من این شبها شاید خائن باشم كه با اینكه میدونم نمیخوام راى بدم ولى میرم تو این جمع، اما این كاریه كه چندین نفر از ما میكنند ، ما هم دوست داریم گاهگاهى حس كنیم كسانى كه یك عمر ما رو ندیدند، حالا میبینند. ما فقط این شبها دیده مى شویم، از شنبه دوباره باید با بدبختى هاى ناخواسته و خدادادیمان بسازیم.
خیلى دوست دارم از این جماعت كه فریاد میزنند اگر كارگرى یا كارمند یا سرمایه دار الان زمان اتحاده بپرسم ، از این اتحاد چى به من میرسه؟ كدوم آدمى تونست تو 4 سال نه 8 سال حتى درد ما رو دوا كنه؟ خیلى دوست دارم بدونم كدوم یك از پسرهایى كه در شمال شهر فریاد میزنه ایرانى متحد شو، به عنوان یك ایرانى حاضره بیاد با من ازدواج كنه؟ اینها همون كسانى هستند كه اگر من اعتراض كنم میگن كبوتر با كبوتر باز با باز، آیا با این روش هرگز تغییرى در طبقه من ایجاد میشه؟ البته آره میشه اما با دزدى، دروغ ، قاچاق، خود فروشى، اینها تنها راههایى هست كه هر رئیس دولتى پیش پاى ما گذاشته.
این شبها تنها شبهایى هستند كه كسانیكه همیشه از بالا به ما نگاه كردند حالا از روبرو نگاه مى كنند و چشم در چشم، از نظر من اینهم ادامه همان سو استفاده هاى قبلى طبقه مرفه از فقیره، این روز ها باز هم خود ما به درد نمیخوریم، راى ما به درد مى خوره كه درهاى دنیا به روى اینها باز بشه، دنیایى كه مال من نیست و من به هیچ جاش تعلق ندارم.
مرجان عزیز ، پسر هم محله اى ما چند وقت پیش به جرم حمل مواد مخدر اع.دا.م شد. اما تا حدى به آرزوهاش رسیده بود، خودش معتاد نبود اما عهد كرده بود كه تا میتونه براى جوون پولدار مواد تهیه كنه، همیشه مى گفت تنها راه رسیدن به اونها اینه كه بزنیشون زمین تا خودت هم قد اونها بشى. كدوم رئیس جمهورى اینها رو میبینه و میشنوه؟ كدومشون میاد دست این 2 تا جوون رو بگیره و بذاره پهلوى هم تا هم قد بشن؟ تا اون یكى معتاد نشه و این یكى اع.دا.م؟ حاصل گله هاى دل من از خدا چندین و چند دفتره، نمیخوام همه اینها رو بنویسم اما از این چند روز باقیمانده استفاده میكنم و هم پاى موج سبز فریاد میزنم و میرقصم و لمس میشم و لمس مى كنم با شعار من راى نمیدهم.“

و این کامنت از بهار:
” خطاب به این خانمی كه این نامه رو نوشته:
عزیز جان! چیزی كه تو میخواهی محال است. شاید شنیدنش برایت سخت باشد و شاید حتی این همه سال نخواستی كه باورش كنی كه این چیزی كه تو میخواهی در هیچ كجای جهان به همین راحتی شدنی نیست. در آمریكا هم دختر بیل گیتس با یكی شبیه خودش و پدرش ازدواج كرد. این یك حقیقت تلخ و تاسف آور هست.
اما بگذار یك حقیقت دیگه ای رو هم بهت بگم، همه اون قیطریه نشین ها و ... روی هم ده درصد جامعه ما رو هم تشكیل نمیدهند. میدونی بیشتر این موج مال چه كسانی است؟؟؟ مال كسانی است از طبقه متوسط كه حس كرده اند كه در 4 سال گذشته فاصله طبقاتی اشان با همین قیطریه نشین ها بیشتر شده است. میدانی آن ضریب جینی ای كه اهمتی ارائه میده و میگه كاهش پیدا كرده و افتخار دولتش هست از كجا در اومده از تزریق نفت بشكه ای 120 دلار به جامعه كه در نهایت هم بیشتر نصیب كسانی شده است كه ثروتمند تر بوده اند. میدانی با تورمی كه اهمتی در این كشور ایجاد كرده باعث شده ثروت افراد قیطریه نشین بیشتر بشه؟؟؟؟ باعث شده قیمت مسكن در شرایط تورم و ركود و درامدهای مفت نفتی به دلیل بادوام بودنش افزایش پیدا كنه (بالاترین كالایی كه افزایش قیمت داشته بعد از مواد خوراكی مسكن بوده) و بعد قیمت اجاره بها (یعنی سود مسكن) افزایش پیدا كنه و بعد این قیطریه نشین ها پولدار تر شوند؟؟؟ همین اهمتی وقتی یارانه رو از روی بنزین برداشت شعار میداد كه در حمایت از قشر فقیر جامعه میخواهم این كار رو بكنم و با یه حساب سر انگشتی در خوش بینانه ترین حالتش اگر 60 درصد مردم كشور رو فقیر و یا متوسط رو به پایین در نظر بگیریم باید حداقل از اون روز تا حالا ماهی 80 هزار تومن حدودا به خانوارهای فقیر وكم درآمد پرداخت میشد كه نشد، میشه بگی اون یارانه ها حذف شد تا از مردم پولدار گرفته بشه به فقیر داده بشه الان كجا است؟؟؟ چرا دستت رو نگرفته با اون قیطریه نشین ها یك جا بگذاره؟؟؟ همین اهمتی جان اگه میخواهد حامی فقرا باشه چرا نمیره تعرفه خودرو رو آزاد كنه تا همه نتوانند ماشین سوار شوند و در این كارخونه خوردو سازی (ببخشید نمیتوانم بگم ما خودرو میسازیم چون ما واقعا خوردو میسازیم) بسته بشه تا اون قیطریه نشین هایی كه به این كارخونه وابسته هستند كمتر پولدار تر بشوند؟؟؟ تا ماشینهایی داشته باشیم كه كمتر سوخت مصرف كنند و كمتر یارانه بخواهند و حق تو و پدرت و امثال پدر تو كمتر خورده بشه؟؟؟ چرا اونوقت میره تعرفه شكر رو از 120 درصد میرسونه به 4 درصد تا سالی 500 هزار تن شكر وارداتی تبدیل بشه به 2 میلیون و 500 هزار تن و كلی كارگر مثل پدر تو در ازاش بیكار بشوند و بعد به نظرت غیر از اون قیطریه نشین ها چه كسی این همه پول میتوانه داشته باشه كه شكر كه جز اقلام خوراكی ضروری ایرانی ها هست رو وارد كنه و سود كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عزیز دلم من میدونم تو چقدر كینه و تنفر و دلخورده و سرخوردگی و ... درت از این موضوع جمع شده و دروغه اگه بگم میفهممت. من خودم از یه خانواده متوسط رو به پایین هستم كه گرچه تهران نشین هستم اما آخرین باری كه از تهران خارج شدم و پولش رو داشتم تا مشهد برم برمیكرده به 15 سال پیش. شاید از لحاظ طبقاتی یه پله از تو جلوتر باشم!!! اما میخواهم رای بدهم میدونی چرا؟؟؟ چون فكر میكنم اگه رای بدهم به كسی كه 4 تا برنامه منطقی داره (حتی اگر شعار بده) از وسطش فاصله طبقاتی من و قیطریه نشین ها هم ممكنه نا خودآگاه كم بشه (ممكن هم هست نشه اما احتمالش هست) اما اگه به كسی رای بدهم كه فقط شعار برابری میده اما میره با احقیت و نفهمیتش پول نفت رو جایی خرج میكنه كه به نفع قیطریه نشین ها هست، باعث میشم خودم بدبخت تر بشم چون كسی كه این شعارها رو میده و حرف مفت میزنه، برای موندن و حرف مفت زدن نیاز به رای من و توی فقیر و حمایت مالی و س یاسی قیطریه نشین ها داره و مجبوره كه بهشون كمك كنه و هیچ احتمالی نداره كه بتوانه من فقیر رو بنشونه كنار اون پولداره. اما اونی كه لااقل فقط شعار منطقی تر میده احتمال اینكه من فقیر و اون پولدار رو "ناخواسته"كمی به هم نزدیك كنه تا حدودی هست. برای كسی مثل اهمتی این احتمال صفره اما خودش با هوچی گری میخواهد بگه كه زیاده. به نظرم بهتره كمی فكر كنی و نگذاری با رای ندادنت اوضاع بدتر بشه. سیستم اهمتی نژاد برای آدمهای مواد فروش اطراف محل زندگی شما، زندانی كردن و آفتابه به گردن انداختن و اعدامه اما سیستم یكی كه از اون كمی بهتره گاهی كمك و ارشاد و ریش سفیدی و ... است كه به نظرم این از اون لااقل كمی بهتره.“
و این کامنت از لوبیا:
” واقعا این شکاف طبقاتی از کی شروع شد؟ پای صحبت بزرگترها که می شینی گویا زمان اونها از این خبرها نبوده. پولدار و بی پول بوده. ولی همه احترام داشتند. کارگر خونه بعد از مدتی جزو فامیل می شده. بقال و نونوا و قصاب و کارمند و معلم توی یک محله بودند و همه احترام داشتند. پس چی شد؟ کی اینجوری شد؟
تو خودت توی کانادا زندگی می کنی و بهتر می دونی. اینجا تو امریکا من الان دانشجو هستم و درآمدم بسیار کمه و هزار جور محدودیت هم دارم. برای خرید هرچیز کوچکی باید 20 بار بالا و پایین کنم که ببینم چجوری می شه 20 سنت ارزونتر خرید. یعنی حالا نمی گم فقیر و ندار، ولی جزو قشر کم درآمد هستم. جهان سومی و مو مشکی هم که هستم. از کشور دشمن هم که هستم. ولی هرگز هرگز هرگز احساس نکردم که کسی به من نگاه از بالا به پایین داشته باشه. یا کسی با من حرف نزنه یا دوست نشه یا هرچی. بعد فکر می کنم اونوقت ما مسلمونیم؟ متمدنیم؟ فرهنگ 1500 ساله داریم؟ مفتخریم که هرگز برده داری نداشتیم؟ کی هستیم ما؟
واقعا ما کی انقدر بی اخلاق شدیم. کی معیارهامون اینطوری چپه شد؟ چی شده که من اینجا با هر ایرانی آشنا می شم سوال اولش اینه که اهل کجای ایرانی؟ کجای شهر می شستی؟ و بعد اینکه بابات چی کاره است؟ منم 80 سالم نیست. خیلی سال هم نیست که از ایران بیرون اومدم. والله یادم نمیاد از هیچ کدوم از دوستهام هرگز پرسیده باشم بابات چی کارست؟ گمان نکنم عده زیادی هم از من این سوال رو تو مدرسه یا دانشگاه یا محل کارم کرده باشن؟ نمی دونم من از دنیا دور بودم یا واقعا این چند سال اخیر انقدر این چیزها مهم شده؟ کجا داریم می ریم؟ چه خبرمونه؟
حالا موسوی که خیلی وعده داده ارزشها رو به مردم برمی گردونه و رو فرهنگ و اقتصاد می خواد کار کنه. نظر من رو بخوای فرهنگ و اقتصاد صد بار از جمع کردن گشت ارشاد و این چیزایی که فعلا مردم رو جو گیر کرده مهمتره.“

پ.ن۱: عکسها برای تزئین مطلب است و ربطی به نویسندههای این نوشته ندارد.
پ.ن۲: مرجان خانم در پست بعدی خود به این نکته اشاره کردهاند که ایمیل مذکور را خودشون به دلیل اغلاط املایی و انشایی فراوان و فاحش ویرایش و تصحیح کردهاند.
خیابان های تنهایی
روزهای بلند
دل های فشرده
اشک های ریزان
دوست دست دیدار .
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم !
از نیاز
کورال هم دعوتم کرده بود به یک بازی: رئیسجمهور آینده چه کارهایی را نباید انجام دهد؟
خب نمیدونم دقیقاً چی باید بگم، چون خیلی کارها رو نباید انجام بده، شاید بهتر بود میپرسید چه کارهایی رو باید انجام بده، ولی خب فعلاً سئوال اینه.
فکر کنم اول از همه باید سیاستمدار باشه نه مثلاً هنرمند (بهروز افخمی یادتونه)، بعد هم مسلماً نباید وقیح و دروغگو باشه، ذاتاً نباید قدرتطلب باشه، آدم مردد و دو دلی نباید باشه و نباید از نظر فیزیک ظاهری عیب و ایراد فاحشی داشته باشه (هر چی نباشه، ویترین یه کشوره در برابر خارجیها) و... فعلاً دیگه یادم نمیاد.
همه هم در این بازی دعوت هستند.

خوبتر را پیدا کنید.

از گارسونی پرسیدند: ”تو چطوری تشخیص میدی که زن و مردی که اومدن رستوران، با هم زن و شوهرند یا دوستپسر و دوستدختر؟“
گفت: ”این خیلی ساده است. اگه دیدم بیشتر مرده حرف میزنه و زنه آروم آروم غذاش رو میخوره، میفهمم اونا با هم دوستند، ولی اگه بیشتر زنه حرف میزد و مرده سرش رو انداخته بود پایین و غذاش رو میخورد، اون وقت معلومه که اونها زن و شوهرند.“
توی رستوران نشسته بودیم. دوستم گفت ”این زن و شوهری که پشت سرت نشستهند، با هم دعواییاند و قهرند، هیچ با هم حرف نمیزنند.“ بدون اینکه ببینمشون گفتم: ”اینا زن و شوهر نیستند، دوستند.“ گفت: ”چطور؟“
”چون اگه زن و شوهر بودند، الان هر دوشون با هم داشتند حرف میزدند و هیچ کدوم گوش نمیدادند.“


شما از فروید خوشتون نمیاد؟ من به شما کاملاً حق میدم. لزومی نداره همه٬ نظریات فروید رو قبول داشته باشند. کما اینکه امروزه روز گرچه هنوز عدهای به صورت ارتودکس (عیناً) و عدهای هم به شکلی مُدیفایشده (اصلاحشده) هنوز پیرو نظریات او هستند، ولی خب پس از فروید مکاتب بسیار دیگری در روانشناسی به وجود آمد که البته باز هم بیشتر آنها نشأت گرفته از مکتب او بودند حالا چه از شاگردان مستقیم خودش مثل یونگ و آدلر یا شاگردان شاگردان او.
باید ادیپ و الکترا و بقیهء اسطورهها رو بذاریم همون تو افسانهها بمونند و باهاشون در روانشانسی کاری نداشته باشیم؟ آیا فروید نظریاتش رو بر پایهء اسطورهها و میتولوژیها برپا کرده بود؟ اووووووممم.... نمیدونم، خب، به نظر میرسه اون طوری که خودش گفته و دیگران هم تأئید کردهاند، فروید نظریاتش رو بر اساس مشاهدات مستقیم خودش از بیماران مختلف استنتاج کرده و البته همین هم موضوع جدل مخالفان او بوده، که با چند تا کِیس نمیشه اینطور نظریات
جهانشمول ارائه داد، ولی خب شاید هم این طور که شما میگید باشه.
اما واقعاً اگر ما ”جماعت دکتر“ این فروید رو نداشتیم چه کار میکردیم؟ خب لابد دیگه نمیتونستیم ”زور بگیم“، همونطور که من تو مطلب قبلی بهتون زور گفتم. اگر فروید نبود اصولاً آیا الان ما علم روانشناسی داشتیم؟ شاید آره شاید هم نه، شاید هم اگه امروز علمی به نام روانشناسی نبود کلاً راحتتر بودیم و هر کی هم کمی چرت و پرت میگفت که ما درکش نمیکردیم مینداختیمش تو یه آسایشگاهی و مثل حیوانات ازش نگهداری میکردیم (یاد یه قسمتی از سریال ”امیلی در نیو مون“ افتادم). احتمالاً اگه فروید نبود الان منم تو یکی از همون آسایشگاهها بودم و شما هم..... راحتتر بودید و دیگه کسی نبود که بهتون زور بگه.

خود من هم با تمام نظریات فروید موافق نیستم و مثل خیلی از آیندگانِ پس از فروید معتقدم سائقهای دیگری هم به جز سائق جنسی در رفتار ما مؤثر است مثل سائق خشم، سائق لذت، سائق امنیت، سائق خودشکوفایی و غیره.
و امیدوارم از آنچه تاکنون گفتم کسی نتیجه نگرفته باشه که من میخوام عقاید فروید رو به شما حُقنه کنم، و در ضمن به کسی هم برنخورده باشه چون از نظر من ما همه نه تنها با هم دوستیم بلکه بیشتر از اون به قول استادم شماها خود مناید، هر چه کنم به خود کنم گر همه نیک و بد کنم، غیر از اینه؟ وقتی بیماری به من مراجعه میکنه هر فکری به جز فکر کمک به اون توی سرم باشه در واقع دارم همون فکر رو برای خودم میکنم، اگه بخوام تیغش بزنم، دارم جیب خودم رو میزنم (چون انرژی این فکر در منه، یکی دیگه یه جای دیگه تیغم میزنه)، و یا هر نوع سوءاستفادهء دیگه هم همینطور. کسانی که این کار رو میکنند و بهش عادت میکنند میشوند یک غدهء سرطانی در اجتماع که
یه روز باعث مرگ اون اجتماع (که شامل خودشون هم میشه) میشوند یا اینکه با جراحی از پیکرهء اون اجتماع حذف میشوند.
از مطلب دور افتادیم. در هر حال من هر چی که اینجا بگم و شما هم هر نظری داشته باشید، نمیتونه رابطهء ما رو به هم بزنه و من همچنان خود شمام، چون شما خود مَنید.
اما در مورد فروید باید بگم اگر بعضی از ما نظریات اونو میخونیم و احساس میکنیم با چیزهایی که در جامعهمون می بینیم خیلی سازگاره و جور در میاد، شاید یه علتش این باشه که فروید این نظریاتش رو در دورهای در اروپا بیان کرد که یه چیزی شبیه به دوره و زمونهای بود که ما الان در ایران امروز توشیم. اون موقع اروپا در حال گذار از عصر فئودالیته به عصر مدرنیته (صنعتی) بود. کمکم زمینداری و مَلاّک بودن داشت ارزش خودش رو از دست میداد و کارخانهدار بودن ارزشمند میشد. به همراه اون خصوصیاتِ یک جامعهء قئودال هم داشت کمرنگ میشد (مثل حاکمیت ذهنی دین و روحانیون) و ویژگیهای یک جامعهء صنعتی داشت خودش رو بروز میداد (مثلاً برابری زن و مرد، اول برای کار و بعداً برای حق رأی). 
شاید بگید هنوز جامعهء ما در عصر فئودالیه، منم میگم بله روی هم رفته درسته، ولی در واقع جامعهء بزرگ ما تشکیل شده از جوامع کوچکتر و خردهفرهنگها، که بعضی از نظر شغلی و تحصیلی و ارتباطات تقریباً مدرن شدهاند (مدل زندگی صنعتی) و بعضی دیگر که اکثریت رو هم تشکیل میدهند هنوز از نظر فکری و شغلی و اقتصادی و غیره در عصر فئودالی کشور به سر میبرند. علاوه بر این که کلاً ما از نظر اقتصادی (ارزشمندی ملک)، فرهنگ (غلبهء تفکر دینی)، خانوادگی (حاکمیت خانواده بر فرد) و قوانین (غلبهء روابط بر ضوابط)، اجتماعی (طبقاتی بودن جامعه) و بسیاری از مسائل دیگر هنوز فئودالیم، اما از نظر تحصیلی (نوع دروس و اصولاً وجود دانشگاهها)، رسانهها (فیلمهای سینمایی غربی، ماهواره و اینترنت)، تکنولوژی (موبایل، کامپیوتر، هواپیما)، شغل (حق کار کردن زنان مثل مردان با حقوق برابر) و بعضی چیزهای دیگر با مدرنیسم مواجه شدهایم و همین باعث شده که در جامعه، ما طیفی از خانوادهها را داشته باشیم، از سنتیِ سنتی (وابسته به عصر فئودالیسم) تا مخلوطهای ناهنجاری از سنت و مدرنیته (که ظاهراً اینها در اکثریتند) و اقلیتهایی که از همه نظر مدرناند، ولی به هر حال حتی به صورت یک کلونی دارند در همین جامعهء ما زندگی میکنند. حتماً توجه دارید که موارد مثال زده شده را بدون ارزشگذاری گفتم، و لزوماً مدرن بودن یا سنتی بودن را معادل خوب بودن یا بد بودن هیچکدام نمیدانم.
حالا، به نظر من در مورد سئوالی که در پایان پیک قبلی پرسیده بودم، همونطور که یکی از دوستان عزیز که با نام ”ناشناس“ در پیامگیر قبلی نظر داده بود، اگر با همون دیدگاه فرویدی هم به ماجرا نگاه کنیم، شاید افراط در عشق (که خیلیها اون رو یک خودخواهی بزرگ میدونند) به فرزند و نتیجتاً عشق مفرط فرزند به والد، موجب توقعات و انتظارات زیاده از حد و نامعقول طرفین از هم میشه (گاهی در سطح خودآگاه و گاهی هم در سطح ناخودآگاه) که برآورده نشدن اونها و یادآوری برآورده نشدن اونها منجر به برخوردهایی گاه حتی خشن از سوی طرفین میشه.

با این حال هر چند این مسائل میتونه اغلب در همون خانوادههایی اتفاق بیفته که سنّت بر مدرنیسم غلبه داره، اما میتونه نتیجه برخورد خودِ سنت و مدرنیسم هم در یک خانواده باشه، چرا که میبینیم بسیاری از این قبیل دردسرهای والدین و فرزندان از زمان دانشجو شدن آنها و حضور در محیط دانشگاه آغاز میشه (که ماشالا الان زیاد هم هست)، یا از زمانی که فرزند شروع به مطالعاتی میکنه که اون رو با تفکرات مدرن در باب روابط و اجتماع و اقتصاد و قوانین و دین و غیره و ذالک میکنه. و بعد با اولین کسانی که صحبت میکنه (یا میخواد که صحبت بکنه) در مورد مطالعاتش یا شنیدههاش یا دیدههاش، کسی نیست جز همان والد مورد نظر (معشوق) و فکر کنید که شما با همون کسی مشکل عقیدتی داشته باشید که ناخودآگاه عاشقش هم هستید...


این دختره با مامانش درگیره، مامانش با ازدواج اون با این مردی که دوستش داره و بالاخره هم با هم ازدواج کردند مشکل داره. مادر پسره هم همین طور، تازه از دو فرهنگ متفاوت هم هستند. حالا یه هو میزنه پسره سرطان میگیره و میمیره. دختره هم میشه خانم هویشام. به زور دو تا از دوستاش و مامانش میاد بیرون و کشف میشه که چی؟ شوهر مرحوم برای خانمه یه سری نامه گذاشته و یه سری دستورالعمل داده که در جهت بهبود روحیهش عمل میکنه. سفر به جایی که برای اولین بار همدیگه رو دیده بودند هم جزو برنامههاست. خلاصه بر میگردند و حتی خانمِ داستان ما با کمک حرفهای شوهر مرحوم در نامههایش به خلاقیتهایی هم دست مییابد ولی باز هم میرود تو قالب خانم هویشام و چندین هفته به هیچ تماس تلفنی جواب نمیدهد در حالی که یکی از آن دو دوست نزدیک دارد ازدواج میکند و دیگری دارد بچهدار میشود و او همچنان میگذارد تا پیغامها در منشی تلفنی ذخیره شود. بالاخره در صحبتی با مادرجان، دخترخانوم ما که در نوجوانی پدرش گذاشته و رفته، کمکم متوجه میشود که احتمالاً قضیه برمیگردد به همون ماجرا و او از این که شوهرش هم (مثل پدر) او را ترک گفته و تنهایش گذاشته خشمگین است و دارد انتقامش را میگیرد، در ظاهر از
دنیا و اطرافیان و در واقع از خودش.
به تازگی عضو یک گروه ترجمه و ویرایش زیرنویس شدهم (البته من برای ویرایش داوطلب شدم ولی فعلاً نصف ترجمه به عهدهم شده برای امتحان!) و داستانی که خواندید یه خلاصهء دلبخواهی است از فیلمی که دارم ترجمهش میکنم (هر کی گفت اسم فیلم چیه؟)
اسم عقدهء اودیپ رو حتماً شنیدید، نه؟ اودیپ همون شهریاری بود که در اسطورههای یونان نادانسته با مادر خودش ازدواج کرد. فروید میگفت پسر از اولش به مادرش نظر داره و در نتیجه باباش رو رقیبی قدر قدرت میبینه که زورش بهش نمیرسه و چون نمیتونه کاریش بکنه این براش عقده میشه و اونم سرکوبش میکنه و میفرسته اون تهتههای ناخودآگاهش. که البته ممکنه بعداً ها به یه شکلی از یه جای روح و روانش بزنه بیرون که خب اون وقت دیگه نمیدونه واسه چی زده بیرون.
قرینهء همین داستان رو برای دخترها هم تعریف کرده به اسم عقدهء اِلکترا. البته در اساطیر یونان الکتر یا الکترا به همراه برادرش اُورِست مادر خودشان را میکشند، مادری که با همدستی فاسقش شوهرش آگاممنون (پدر الکترا و اورست) را کشته بود. 
به هر حال همین جوری هم که نگاه میکنیم در اغلب موارد میبینیم که ظاهراً دخترها ”دختر بابا“ هستند و پسرها ”پسر مامان“، پسر رو اگه مامانش زیادی تحویل بگیره میشه ”بچه ننه“ و دختر هم به همین سیاق میشه ”دختر لوس باباش“. البته در مواردی هم هست که به جای افراط٬ تفریط حاکم میشه و قضایا در ظاهر برعکس میشه.
حالا، فرض کنید با این معادلاتی که گفته شد، یکی از والدین یا فوت بشه و یا خانواده رو ترک کنه و بره. بسته به این که فرزند پسر باشه یا دختر و این که کدوم یکی از والدین خانواده رو ترک کرده باشند و چه جوری (مرگ یا متارکه) فکر کنید ببینید چند حالت به وجود میاد.
من وقتی به همهش فکر کردم چند نتیجه بیشتر تهش نموند. یک احساس گناه که همیشه با بچه همراهه و خودش رو در جاهای مختلف به صورتهای مختلف بروز میده. یک احساس خشم درونی که این هم به هر حال دیده میشه و احساس غم تنهایی و یه چیز دیگه که بالاخره سر و کلهش پیدا میشه احساس خیانت. توجه داشته باشید که همهء اینها در ناخودآگاه باقی میمانند و خودآگاه به این سادگیها به وجود آنها پی نمیبرد. یه توضیح کوچولو بدم که اینها از کجای آدم در میاد.

احساس گناه: در واقع در اینجا احساس گناه به معنای مذهبی اون نیست، یه جور عذاب وجدانه البته نه این وجدان، چون این در ناخودآگاهه٬ وجداندردش هم مال همون زمانهای کودکیه و همونجا هم مونده. وقتی والدِ همجنس به دلیل فوت یا طلاق خانواده رو ترک میکنه، بچه اون تهتههای خودش خوشحال میشه از حذف رقیبی که زورش بهش نمیرسیده و بخصوص اگه باور کنه که خودش باعث اتفاقی شده باشه که منجر به خروج اون والد از خانواده شده و یا کسی اینطوری بهش القاء کرده باشه، از این احساس خوشحالی، احساس گناه میکنه و یه جورایی خودش رو مقصر میدونه چون هر چی باشه اونی که رفته باباش بوده یا مامانش. در اینجا یک احساس خیانت از سوی خود به والدی که رفته هم ممکنه وجود داشته باشه بسته به سن بچه که از تعهد و اینها سرش بشه یا نه.
این احساس گناه میتونه بعداً تبدیل بشه به ایفای نقش والدی که رفته و مراقبت و رسیدگی بیش از حد از والد باقی مانده.

احساس خشم: هدف این خشم والدِ غیرهمجنسی است که رفته (چه مرگ، چه متارکه). از او خشمگین است که چرا به من که این همه دوستت داشتم خیانت کردی و تنهام گذاشتی و رفتی؟ این خشم بعداً در بزرگسالی میتواند در خودآگاه به این شکل بروز کند که چرا رفتی و ما رو با این همه مشکلات تنها گذاشتی؟ چرا رفتی و با رفتنت باعث بوجود آمدن کوهی از مشکلات شدی؟ در اینجا هم بچه احساس میکند از سوی والد مورد علاقه مورد خیانت واقع شده.
این احساس خشم میتونه بعداً شخص رو پرخاشگر یا منزوی بکنه (بیرون بریزه یا به درون) و یا هر دو.
احساس غم تنهایی: این هم که ظاهراً دیگه توضیح نمیخواد، ولی میخواد چون این احساس در بچه با احساسی که از مقایسهء خودش با بچههای دیگه کسب میکنه فرق میکنه. اون در اینجا غم تنهاییِ والد باقی مونده رو به خودش جذب میکنه.

احساس خیانت: این دو جوره یکی این که ممکنه احساس کنه خودش به اون والد همجنسی که رفته خیانت کرده و یا احساس کنه والد غیرهمجنسی که اونو دوسش داشته و حالا رفته، با تنها گذاشتن او، بهش خیانت کرده. این احساس خیانت در هر دو مورد میتونه بعداً تسری پیدا کنه به همهء همجنسان والد مورد نظر (در اولی خیانت خودش رو برونفکنی میکنه به همجنسان خودش). مثلاً اگر دختری باشه که در کودکی مادر طلاق گرفته و رفته و او نزد پدر مانده، ممکن است به شکلی همهء زنان را بیوفا و خائن بداند که البته در خودآگاه این را با رفتارهای دیگری بروز میدهد. و یا مثل دختر قصهء اول این مطلب همهء مردها رو بد بداند و بیوفا و فلان و فلان...
همهء این احساسها غیر از بروزهای رفتاری میتوانند خود را به اشکال جسمانی هم بروز دهند، مثلاً از بعد از رفتن مادر، پسرش آسم گرفته. بعد از فوت پدرش دختر مدام کهیر میزنه. یا این پسر بیخوابی گرفته یا اون دختر کمکم فلج شد و و و... و صد البته که در بروز هر کدام از این رفتارها یا بیماریهای جسمانی حتماً مسائل تقویتکنندهء دیگری هم دخالت دارند که نقش کشیده شدن ماشه و تیر خلاص را داشتهاند. و گرنه چه بسیار مردمی که هر روز والدین خود را از دست میدهند و دچار چنین مشکلاتی هم نمیشوند (واقعاً نمیشوند؟)
و اما...
این روزها دارم کمکم مطمئن میشوم که انگار همه حداقل با یکی از والدین خود مشکلی درست و حسابی دارند. بدون اینکه اونها رو ترک کرده باشند. در این موارد هم بیشتر شاهد این بودم که داستان درست عکس ماجراهای بالاست که تعریف کردم یعنی بچه با همان والدی مشکل دارد که قاعدتاً باید عاشقش باشد یعنی والد غیرهمجنس! چرا؟
این پیک دیگه زیادی دراز شد، باقی، بماند...

اگر فقط به موزیک گوش دهیم و به محیط اطراف نگاه کنیم، لذتی که از موزیک میبریم به آنچه میبینیم سرایت میکند و اگر موسیقی مناسب و زیبایی باشد، محیطِ ما هم زیبا خواهد شد و از زندگی هم مثل آن موسیقی لذت میبریم.
و اگر بنشینیم و موزیک را از طریق تلویزیون همراه با زیباییهای بصریِ کلیپها و سنهای کنسرت و زرق و برق تبلیغهای بینابین آن ببینیم، بعد از پایان موسیقی وقتی به اطراف و محیط و زندگی خود نگاه میکنیم، (احتمالاً و برای بعضیها) احساس کمبود، خواستن، سرخوردگی و عدم لذت از زندگی پیش میآید.
پ.ن: ممکن هم هست در این حالت دوم تحت تأثیر آنچه دیدهایم جوگیر شده و خود را در رؤیای آمریکایی تخیل کنیم.

جالبه که آدم بعد از شش ساعت کلاس ”رواندرمانی تحت هیپنوز“ بره کشیک و بعد از یکی دو تا مریض سرماخوردگی و اسپاسم عضلاتِ همیشگی، یه دختر و پسر بیست و شیش هفت ساله بیان تو که...

دختره میلرزید و تو چشماش اشک حلقه زده بود و آیکنتاکت هم برقرار نمیکرد. هر چی هم ازش سئوال میکردم، پسره جواب میداد. منم طبق معمولم در اینجور مواقع وَقعی به جوابدهندهء مداخلهگر نمینهم و یه سئوال دیگه از اصل مطلب میپرسم (در عین اینکه حواسم به گزارشات گزارشگر هست). من که، مثل شما، میدونستم قضیه از چه قراره ولی میخواستم طرف زبون باز کنه که اونم هی میگفت ”هیچی! من چیزیم نیست!“ ولی لحنش داشت می گفت من عصبانیم. یه دفعهء دیگه که شازدهپسر دهنش رو باز کرد برگشتم رو بهش و ازش پرسیدم ”شما با هم چه نسبتی دارین؟“ البته نه مثل ارشادیها! اول اتوماتیکوار جواب داد ”برادرشم“ ولی دید که دارم چطوری نگاش میکنم فوری حرفش رو قورت داد با یه تپق گفت ”دوستیم“.
یه کم که دوباره از دختره سئوال کردم و دیدم نه، این حرف بزن نیست، پسره رو فرستادمش بیرون و گفتم ”خوب بگو، دعواتون شده؟“ با دهن گفت نه و با سر گفت چه میدونم. گفتم ”خیلی وقته دوستین؟“ گفت که حدود دو سال. باور کنین خودم هم نمیدونم از کجا این زد به کلهم ولی یه هو پرسیدم ”کس دیگهای هم هست؟“ از اینجا به بعدش سرش رو برگردوند رو به من و آیکنتاکت برقرار
شد، ”آره،... یعنی خودش میگه چیزی نیست ولی من میدونم هفت ماهه با هم رابطه دارند“
- چه جور رابطهای؟
- به هم اساماس میدن.
- فقط همین؟
- آره
- مطمئنی؟
- آره، البته خودش همین رو هم قبول نداره، پررو! (البته با اون بودها!)
خلاصه این میگفت که: این دو تا با هم رابطه دارند و از قبل از من با هم دوست بودند، ولی این نمیتونه هیچی بهش بگه. منم زنگ زدم بهش و خلاصه همه با هم روبهرو هم شده بودند پسره بدبخت هم نتونسته بود طرف اینو بگیره و خب اینم ناراحت بود از دستش که ”بهش گفتم بهش پرخاش کن، دعواش کن! ولی هیچی بهش نگفت. هی از من و اون میپرسید چی به هم گفتین...“ یه جاش ازش پرسیدم این (پسره) در مورد اون (دختره) چه کار میکنه؟ گفت ”هیچی، مثل همهء مردا یکی به نعل میزنه یکی به میخ!“ (مثل همهء مرداش رو حال کردید؟ به این میگن با تجربه!)
یه اسکازینا براش نوشتم و یه کمی جنبههای مثبت قضیه رو نشونش دادم و یه کمی فوت و فن ”چگونه دستور دادن به مردها“ رو یادش دادم که البته فکر نکنم با اون یه ذره حرف، چیزی فهمیده باشه (چون اصولاً قرار نبود یه جلسهء رواندرمانی باشه) و فرستادمش تا بره آمپولش رو بزنه و بفهمه در زندگی دردهایی هست که باعث میشه دردهای دیگر رو متوجه نشیم (شما هر کدوم رو که میخواهید به
جای هر کدوم حساب کنید) و گفتم ”بگو بیاد تو“.
پسره بدبخت خیلی ساده بود و از اونا بود که ”نمیتونست نه بگه“ و البته اون طرف مربوطهء قبلی هم از اون ”اینکارههاش“ بود. خلاصه به این گفتم که حواست جمع باشه که این خیلی دوسِت داره و این دوست داشتن زیادش هم باعث حسادتش هم هست. اگه به قول خودت با اون رابطهای نداری (و تو دلم میگفتم خیال کردی منم اونم که باور کنم) کاملاً قطعش کن یا تکلیفت رو با این روشن کن، چون از این به بعد همین بساطه چه بسا فردای شروع زندگی به خواهر و مادرت هم حسادت بکنه. خود دانی (تو آمپولی چیزی نمیخوای؟)
و البته در این مورد اصلاً هیچی از چیزایی که سر کلاسهامون یادمون داده بودن استفاده نکردم! آخه حق ویزیتشون به اندازهء همون یه آمپول بود :D

حالا جالبیش این بود که پشتبند اینا یه آقایی اومد تو که تا دیدمش یه هو رفتم به دوران اینترنی در بخش روانپزشکی در امینآباد، تیپیک اسکیزوفرن بود. و... بعله اومده بود نسخهش رو تجدید کنه. تازگیها هم شبها با خودش حرف میزنه دوباره. البته نه مثل من و شما (دور از جون) صدای همسایهها در اومده بود که ”آقا! ما آسایش نداریم!“ طفلک مادرش مرده بود و غصهدار بود و با پدر نود سالهش زندگی میکرد. البته مادرش 15 سال پیش فوت شده بود و پدرش هم بیماری خودش رو داشته (یعنی الان نداره؟!)
***

نمی دونم چرا نمیتونم مثل سابق اینجا بنویسم. منی که اصلاً خوشم نمیاومد و (البته هنوز دوست ندارم) که از وقایع اتفاقیهء شغلم بنویسم، ببینید چی به سرم اومده....
راستی طی صحبتهای اولیه، موافقت درمانگاه رو برای شروع هیپنوتراپی رو گرفتم و انشالا، بیحرف پیش، نخود تو گوش شیطان، فلفل رو زبونش، دندهش نرم، چشمش کور، شاید از هفتهء دیگه یا نهایتاً هفتهء بعدش شروع کنم در آنجا به هیپنوتیزم کردن مردمان. و طبق توصیهء اساتید (میدونم غلطه بابا!) با یکی دو، سه مورد کار رو شروع کنم. فکر کنم بهتره با ترک سیگار و رفع سردرد و گرفتن پنچری روح شروع کنم. شما چی میگید؟ (یعنی نظر محترم شما چیست؟)
پ.ن: درضمن هیپنوتراپی اصلاً اینطوری نیستها، گفته باشم. اینجا داشتم فقط فضولی میکردم (چون اصلاً به من چه! )
گزارشگر تلویزیون دوره افتاده تو خیابون از مردم میپرسه ”شما میدونید صرفهجویی یعنی چی؟“ و همه اشتباه جواب میدند. ”صرفهجویی کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردنه!“ صاف و مستقیم جملهء تبلیغاتی بابابرقی رو تکرار میکنند. چه اثری داره این تکرار و تبلیغ.
بابا! صرفهجویی معنیش رو خودشه، یعنی جُستنِ صرفه، دنبال صرفه و سود بودن، یعنی منفعتطلبی، بهرهخواهی، ایناهاش ببینید دهخدا چی میگه ”صرفه داشتن (مص مرکب ) فائده داشتن . سود داشتن“
پ.ن: چشم کیهانجان، در اولین فرصت

دیروز خیابان ولیعصر
به این فكر میكردم كه اگر اینها هم میتوانستند روزی در مسابقهای، مثلاً همین مسابقهء 101 شركت كنند، شانس برنده شدن داشتند؟

امروز میخواهیم بیشتر با هم آشنا شویم و دور هم بگوییم و بخندیم. مگر آدمیزاد چهقدر عمر میكند كه هی بخواهیم به این مسئولان عزیز و حرفهایشان گیر بدهیم و خدایناكرده آنها را ناراحت كنیم؟ با توجه به نزدیكی سال جدید و نیاز مبرم به نوشدن، بهتر است افكار كهنه را دور بریزیم و با یكدیگر مهربان باشیم.
اینجا ایران است. به كوری چشم حسودان هیچ مشكلی وجود ندارد. همه در رفاه كامل هستیم. بعضا رفاه از سروصورتمان میزند بیرون و از دماغمان درمیآید. شكرخدا دیگر هیچ فقیر و گدایی هم در سطح شهر به چشم نمیخورد و شهر دیگر آن جذابیت سابق را ندارد.
اینجا هنوز ایران است و همه چیز روبهراه است. تنها علل مرگ این روزها خوشی زیادی است، وگرنه از مشلات خبری نیست. كافی است به چهره مردم در مترو و اتوبوسها دقت كنید، تا آثار ناشی از شادی را در اعماق چهرهشان ببینید؛ البته همه سعی میكنند این شادی را زیر اخم و تخم پنهان كنند تا از چشم بد دور بمانند. هر چند چشم بد هم دیگر نداریم.
اینجا كماكان ایران است و اجازه بدهید بگوییم كه كفاشیان هم آدم خوبی است. عجیب است، ولی....، هیچی، همان عجیب است! مردم از خوشی زیاد افسردگی گرفتهاند. دستهای خالی مردم پر است از افكار لباسهای رنگارنگ. جیبهایشان پر است از فكر پول و لبهایشان پر است از جای دندانهایشان!
اگر هنوز بیدار هستید، پس تعجبی ندارد كه اینجا هم هنوز ایران باشد. میخواهیم ساز موافق بزنیم، مثل همینكاری كه حالا داریم میكنیم. مسئولان برای شادی مردم از هیچ طرح و لایحهای نمیگذرند. زندگیمان شده است پر از چرك كف دست و منظورمان از چرك، فقط چرك است، نه بیشتر!
دیگر حتی دزد هم نداریم. زندگی بیش از حد از هیجان افتاده است.
آقایان مسئول؛ ما دزد میخواهیم كه دستمان را سبكتر كند. گدا میخواهیم كه دلمان برایش بسوزد و اگر زحمتی نیست كمی مشكل برای حل كردن میخواهیم.
میبینید ساز موافق زدن چهقدر بیمزهاست؟ اصلا خندهدار نیست، اما به جایش واقعیت است. تا كی ادای آدمهای مشكلدار را در بیاوریم و بخندیم، بهتر است با این واقعیتهای تلخ كنار بیاییم و به ناچار باز هم شاد باشیم!
اینجا همچنان ایران است و هیچكس هیچ خصلت بدی ندارد؛ فقط مانده است همین دروغ گفتن، كه آن هم انشاءا... حل خواهد شد؛ همین!
نرسیده به را
اولِ سایهسارِ پُل
گَشتیهای خسته، کنار هم
نگرانِ روسریها، باد، خنده،
دخترانِ دریا وُ
سحرگاهِ جمعهی خردادند.
خودشان گاه شاید اگر شب نبود
دلشان میخواست
عیشِ اشارهای
چشمکِ نازکی از علامت به ها ...!
یا شوخی باد و صنوبر و بوسه
که بسیار است.
یعنی میشود یک شب خوابید و
صبح از رادیو شنید
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامهْخوابِ زن و عطر آینه بگذرد!؟
چکارمان دارند نمیگذارند با بوسه گفتوگو کنیم
چکارمان دارند نمیگذارند بپرسیم چکارمان دارند
رادیو دارد دروغ میگوید.
سید علی صالحی
پیرو مشغولیات اصلی ذهنیم در این ماه ها دیروز با دوستان ایرانیم در نروژ بحثی تطبیقی داشتیم در مورد شرق و غرب. انگیزهای شد که در مورد تفاوت ”سبک زندگی“ در این دو اقلیم نکتهای را یاد آوری کنم. قصد ندارم ارزشگذاری کنم. یک مقایسهء ساده است:
* اینها پشت میز و نشسته روی صندلی غذا میخورند و ما چهارزانو نشسته روی زمین. این یعنی که نیم متر پایینتر.
* اینها غذایشان را میگذارند روی میز و ما میگذاریم روی زمین و روی آن خم میشویم. این یعنی هشتاد سانتیمتر، نیم میلیمتر کم، پایینتر. آن نیم میلیمتر هم برای سفره بود.
* اینها ایستاده یا نشسته عبادت میکنند و ما البته در عبادتمان همه کاری میکنیم از ایستادن و دولا شدن و به خاک افتادن و چیزهای دیگر که میانگینش مثلن میکند به عبارت همان شصت سانتیمتر پایینتر.
* اینها نشسته بر چیزی شبیه صندلی می..ینند و ما نشسته روی پشتِ ساق پای خودمان که حدودن میشود چهل سانتی متر پایینتر.
* اینها (نرهایشان) ایستاده می..اشند و ما در همان حالت که وصفش رفت٬ به عبارت یک متر پایینتر. (!From Shoombool’s point of view)
* اینها حتا (در فیلم هایشان که دیدهاید) طرف را برای بوسه اول ایستاده میکوبند به دیوار. ما میزنیمش زمین. دیگه بستگی به قدش دارد که چقدر پایینتر!
حالا همهء این حرفها بماند. تصور کنید که خدایی نکرده، بلا به دور، دور از جان مان، اینها به ما حمله کنند. خوب معلوم است که نمیتوانیم از خودمان دفاع کنیم و شکست میخوریم، چون تا بیاییم پا شیم کارمان ساخته.
پ.ن. [از نویسندهء اصلی است] نمیخواهم ادعا کنم که سبک زندگی ما مشکلی دارد. هیچ سبکی به خودی خود بد نیست. این تشبیه نمادین را آوردم که بگویم هر چیزی عواقب و نتایجی دارد که باید پایش ایستاد. البته اینها میایستند، ما احتمالن که حداکثر پایش بنشینیم. یعنی نیم متر پایینتر!




مراسم شب یلدا میتواند چهار stage داشته باشد، به ترتیب:

یک - حضور و وجود و احتمالاً خوردنِ – به ترتیب اولویت- هندوانه، آجیل، انار
دو - دور هم جمع بودن کسانی آشنا، به اجبار یا به اختیار
سه - بودن در کنار خانواده

چهار - بودن در کنار خانوادهء یک نسل بالاتر
هر چه به stage بالاتری نزدیک شوید، مراسم کاملتر و سنتیتری دارید.
برای یک: یک نفر به تنهایی هم میتواند برای خودش یک هندوانه و مقادیری آجیل بخرد و در خانه شب یلدایش را بگذراند.
برای دو: ممکن است کسانی در محل کار و در شیفت شب و با دوستان یا همکاران خود، شب یلدا را به خوردن بگذرانند.
برای سه: بعضی با خانوادهء خود، بعضی هم با خانوادهء همسر، برخی هم شاید با خانوادهء یک دوست.
برای چهار: پدربزرگ، مادربزرگ خود و یا مال همسرجان!
پ.ن1: احساس میکنم یه چیزی این وسط کمه...
پ.ن2: فکر کنم با شیوع و افزایش تجردگزینی و جُداسَریها باید یه stage صفر هم به این بالاییها اضافه کنم:
صفر - نوشتن در بارهء یلدا (و تازگیها تبریک گفتن یلدا) در فضای سایبر!
1
چند سال پیش بود که طرح بودم و پیامآور بهداشت در روستایی در غرب کشور،
یک روز که آمده بودم به شهر برای خرید٬ در مغازهای بودم که پیرمردی وارد شد. با صاحب مغازه آشنا بود ظاهراً. حال و احوال و اینها٬ پیرمرد باصفایی به نظر میآمد. خرید هر دوی ما همزمان تمام شد و از مغازه آمدیم بیرون. من منتظر ماشینِ مرکز بودم، دیدم او متحیر به این طرف و آن طرف نگاه میکند. از مغازهدارهایی که جلوی مغازهء خودشان ایستاده بودند میپرسید این دوچرخهء من که اینجا به درخت تکیه داده بودم را ندیدید؟ یک نفر گفت: ”یک پسری آمد و سوارش شد و رفت، ما هم فکر کردیم مال خودشه.“ پیرمرد هیچی نگفت و سرش را انداخت پایین که برود. چند نفر از جمله همان صاحب مغازهای که از او خرید کرده بود مدام میگفتند برو به این پاسگاه کلانتری و گزارش بده. و او با سر میگفت نه.
از کنار من که رد میشد به او گفتم: ”حاجآقا یه گزارشی شکایتی چیزی بده، مگه دوچرخهت رو لازم نداشتی؟“ او همان طور که سرش پایین بود و میرفت گفت: ”حتماً اون بیشتر از من لازمش داشته.“
2
بخشی از دورهء کارآموزی راهبان در تبت این است که سالکان جوان را مدتی به بیرون از معبد و به روستاهای اطراف میفرستند برای گدایی. آنها تنها با همان پوشش ارغوانی و زرد خود و یک لاوک چوبی دوره میافتند و هر گاه به روستایی میرسند کناری مینشینند تا در خانهای باز شود و ظرف چوبی آنها را برده و با مقداری غذا برگردانند. ممکن است خودشان هم به در خانهها رفته و غذا درخواست کنند. علت این بخش از کارآموزی راهبان چیست؟
خودشکنی؟ تحمل؟ ریاضت کشیدن؟ قدر دانستن؟ عادت به کم غذا خوردن؟ درک رنج بینوایان؟
ممکن است این نتایج را هم در بر داشته باشد این کار٬ اما دلیلی که به راهبان میگویند و مردم هم آن را میدانند، چیز دیگری است. آنها به عنوان گدا حضور دارند تا این فرصت را به مردم آنجا بدهند تا ”ببخشند“ تا بتوانند ”نیکوکاری“ کنند تا این توانایی را در آنها تقویت کنند که از خود ”بکَنند“. آنها کسانی هستند، برای جذب نیکیها و دِهِشهای مردم.
و مردم آنجا از آنها ممنوناند.
3
اینجا به هر طرف نگاه میکنی حداقل یک فقیر میبینی، که بعضیهای آنها مشغول گداییاند. گداهای استاتیک٬ داینامیک٬ گویا ٬ نویسا٬ خموش٬ بینا، نابینا٬ متشخص٬ در راه مانده٬ دزد زده٬ کَنه٬ آوازخوان٬ معتاد٬ سالم و سُر و مُر و گُنده٬ بیمار٬ معلول٬ در پیادهرو ٬ در اتوبوس٬ در مترو٬ در پل عابر پیاده٬ در قطار٬ در پمپ بنزین٬ سر چهارراه٬ و...
همه از شما پول میخواهند. میدهید؟ نمیدهید؟
4
همهء ما دیگر این قصه را میدانیم که این گداها نظاممندند و جای آنها سرقفلی دارد و صبح به صبح یک وانت آنها را در جایگاههای خودشان توزیع میکند. بچههایشان کرایهای هستند. فلج بودنهایشان فیلم است و غیره و غیره.
اما اگر وقتی از تو پول میخواهند، آنچه میخواهند را به آنها ندهی چه میشود؟
نسل گدایان ور میافتد؟ او که معتاد بود مجبور میشود برود ترک کند؟ زنی که بچهای را پهن کرده بر سر راه، بعد از یک مدت بلند میشود و بچه را برمیدارد و میرود خانهاش؟
5
شاید کمک من و شما باعث شود او شب از ”صاحبکارش“ کتک نخورد. یا آن معتاد از زور خماری چیزی را که برای کسی مهم است از جایی ندزدد یا دخترکش را یک شب دیرتر بفروشد. شاید یکی از آنها واقعاً گرسنه باشد. شاید کیف یکی از آنها را واقعاً معتادی زده باشد.
اینطوری احساسِ احسان نمیکنی؟ آیا این گداپروری است؟
6
به کسانی که سر مرز هستند حالا و به دلخواه کمک کنیم، نه فردا و به اکراه،
پیشگیری بهتر از درمان است.
دیروز ، امروز ، فردا
در
این مطلب که پیش از این خودم هم به آن رسیده بودم را در این وبلاگ دیدم، اما چون متأسفانه به فیل این هم تِر زده شده بود، کپی آن را در اینجا میآورم،با تشکر از عرفان،نویسندهء این مطلب:
بارها شنیدهایم که دخترها و پسرهای غربی میگویند از دیگری خوششان میآید چون ساعات خوشی را با او دارد. همان


عکس را نشانم میدهد و میگوید: ”ببین چه شادَن!“
این حرف را در موارد مشابه زیاد شنیدهام هر گاه عکس یا فیلم یا گزارشی از جشنها٬ کارناوالها٬ و یا کنسرتها و دیسکوها در جایی نمایش داده میشود معمولاً کسی یا کسانی (گاهی هم کسی در درون خودم) هست که میگوید ”خوش به حالشون چه شادند!“

عدهای پیآمد را با علت اشتباه میگیرند. میخواهند شاد شوند٬ چند تا از دوستان را دعوت کرده و مهمانی برگزار میکنند اما این باعث شادی آنها نمیشود و افکار همیشه مزاحم و مشکلات زندگی که همهء وجود آنها را درگیر خود کرده مانع میشود. پس چه کار میکنند٬ سعی میکنند صدای آنها را خفه کنند. معمولترین راه آف کردنِ قشر مغز (کورتکس) توسط مشروبات الکلی است. در این چند سالهء اخیر که مواد مخدر و محرک هم باب شده است.

گاهی سئوال این است٬ اول مرغ بود یا تخم مرغ؟ به عبارت دیگر٬ کسانی که شاد هستند٬ مهمانی و جشن و کارناوال به راه میاندازند و شادی خود را ابراز میکنند یا برعکس٬ انسانها برای اینکه شاد بشوند در جشنها و مهمانیها و مجالس رقص و اَعیاد شرکت میکنند؟

چند بار شده که شما (در ایران) در مهمانی و جشن عروسی و امثال اینها شرکت کردهاید و چندان احساس شادی نکردهاید؟ هیچی؟ یکی دو بار؟ همیشه؟
لینکهای روز
منشاء آرم دانشگاه تهران
شل سيلورستاين (يه چيز ديگه)
نوستول اميريه
فرشتگان مدام در آسمان ایران پرواز می کنند!
در ارتباط با لينك بالايي
نمايندگان بيچاره
گاف مثل گلشيفته
يه فلش خندهدار (حتماً ببينيد)
اتوبوسی در خيايانهاي دشمن
پينوكيو
اطلاعات جالبی درباره نام محلههای تهران
آدم و حوا…!
بعضی چيزها هيچ وقت عوض نميشند
به مناسبت روز بزرگداشت مولانا
كتابخانهء آزاد فارسی (خيلي خوبه)
عكسبرعكس هم به روز شد (و دارد ميشود همچنان...)
از ديگران:
شعر معروف “بنی آدم اعضای یک پیکرند” را همه ما بارها شنیده ایم، هر چند خیلی وقت ها به اشتباه، “بنی آدم اعضای یکدیگر” میشوند! احتمالا همه هم این موضوع را میدانند که این شعر بر در سازمان ملل حک شده است. ترجمه انگلیسی این شعر که بر در ساختمان سازمان ملل در نیویورک حک شده، به این صورت است:
Of one Essence is the human race,
Thusly has Creation put the Base;
One Limb impacted is sufficient,
For all Others to feel the Mace.
البته ویکیپدیای انگلیسی ترجمه شعریِ متفاوتی را ذکر کرده:
Human beings are members of a whole,
In creation of one essence and soul.
If one member is afflicted with pain,
Other members uneasy will remain.
If you have no sympathy for human pain,
The name of human you cannot retain.
و "خواجه نصیر الدین "دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر مینماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها میرسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود .روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت میدانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه میکنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش میدانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را میدانی .و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر میخیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر میشود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم ,دین ها و آیین ها دیده ام .از "غوتمه (بودا)"در خاورزمین تا "مانی ایرانی"در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو میزیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی میدانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی میدهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را میگویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این "اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان میداند و اجازه هر پستی را به خود میدهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان میبیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....
از اسرار اللطیفه و الکسیله
پ.ن: يك نفر در سايت بالاترين گفت:
"1-نسبت دادن این حکایت به خواجه نصیرالدین واقعی نیست
2- کل این داستان زاییده قلم یکی از بچه های بالاترین هست به اسم سولماز."
از اون جایی که این چند روز خیلی شلوغ بودم و هی میخواستم در رابطه با کامنتهای شما که برای پیک فبلی داده بودید یه چیزایی بگم و نمیشد، علیالحساب این نوشته رو از وبلاگ گیلاس خانومی براتون میذارم و یه حالی ببرید تا من بیام. خداییش من اینو سیو کردم فقط برای باز کردن سگرمهها. با تشکر فراوان از گیلاسی.
یکی از چیزايی که همیشه برام جالب بود و بهش فکر میکردم بسط معنایی کلمه الله اکبر هستش .
اصولاً الله اکبر برای ما این معنا رو داره : خدا بزرگ است .
اما این تنها معناش نیست . الان خدمتتون ثابت می کنم که همین کلمه چه دایره معنایی گستردهای داره !
تا حالا انقدر خوش شانس بودید که وقتی کسی داره نماز میخونه در صحنه حضور داشته باشید ؟ خوب من یکی از اون در صحنه نماز خور های مشتی هستم ... یعنی اصلا خدا من رو ساخته برا همین خاطر ... اگر نبود این تو صحنه بودنها من هیچ وقت به این مرحله از دانش نمیرسیدم که بتونم این بحث رو باز کنم ( اشک شوق )! البته داشتن مادر ٬مادر بزرگ و مادر شوهر و سایر وابستگان ! باعث شد من به این مهم دست پیدا کنم . اولین باری که توجه ما جلب شد به این کلمه الله اکبر وقتی بود که داشتیم با مبایلمون بازی میکردیم و دراز کشیده بودیم روی کاناپه و مادر عزیز در حال نماز خوندن بودن ! وسط نماز بود که دیدیم ییهو گفت الله اکبر ! محل ندادیم ! اون موقع هنوز نمیدونستیم معنی غیر از خدا بزرگ هست داره ! باز گفت الله اکبــــــر ! نیگاش کردیم ! الله اکبــــــــر !! از جام بلند شدم ! الله اکبـــــــــــــــر ! ( هی هم این صداش داشت صوت ملکوتی میگرفت و میرفت رو ولوم خدا !! ) رفتم روبروش وایستادم ! یکمی اینجوری یکمی اونجوری نیگاش کردم ... بعد چون دیدم بیسیار بیسیار در عمق نمازه (یعنی الان میتونستم تیر رو از تو پاش در بیارم دیگه ) تصمیم گرفتم باعث به بطلان کشیده شدن نماز نشم و باهاش صحبت نکنم لذا شروع به اجرای پانتومیم فرموده ... گرچه آخر پانتومیممان داشتیم بندری میرقصیدیم !!
... الرحمان رحیم ( الله اکبر ) ٬ مالک یوم الدین (الله اکبـــــــر ) ٬ ایاک نعبدو و ایا ( الله اکبــــــــــــــــر ) حالا من رو تجسم کنید ! روبروش ایستادم با این قیافه نیگاش میکنم هی دستم رو میگیرم به سمت بالا و سرم رو چپ و راست میکنم و منظورم اینه که چیه ؟ چته خوب ؟ چی میگی مادر من ؟ اونم ( الله اکبـــــــــــــر ) ... خلاصه این نماز با یک خط درمیون الله اکبر تموم شد و ما یه دور عربی ٬ لزگی ٬ ترکی و کردی رقصیدیم روبروش ٬ آخرم نفهمیدم منظورش چیه !! تا اینکه به محض اینکه سلام داد ٬ جیغ زد برو زیر گاز رو خاموش کن چرا متوجه نمیشی چی میگم ؟!!! ( عذر میخواهم مادر جان اصولا بنده خر تشریف دارم که نمیفهم الله اکبر یعنی زیر گاز رو خاموش کن )
سری بعد دیگه خودم اوستا شده بودم ! ( معمولا به من یک بار باید یه کاری رو گفت ) تا شنیدم الله اکبر پریدم دم گاز ولی دیدم چیزی روش نیس !! ما هویجوری مونده بودیم که باز الان باید براش یک دور رقص سماع بریم که شکر خدا آخرای نمازش بود و بلافاصله در حال سلام دادن گفت ! قرصت رو خوردی ؟ گذشته از وقتش !! ( انقدر این مادر ما با هیجان ساعت قرصم رو یاد اوری کرد بعد ازش کلی تشکر کردم که جونم رو نجات داد و نگذاشت از وقت اموکسی سیلینم یک دقیقه بگذره و ما به خاطر غفلت در خوردن قرص فوت کنیم !! )
یه بار با دخترا داشتیم حرف میزدیم که صدای الله اکبر مادر شوهر جان رفت بالا ! ما که اگاهی داشتیم متذکر شدیم که الان یه چیزی در حد مرگ مهم هست که اگر نمازش تموم بشه و ما اون کار رو انجام نداده باشیم همگی میمیریم ! اینطوری شد که هر سه به جنب و جوش افتادیم ! گاز رو چک کردیم ! قرصهامون رو خوردیم ! وقتی دیدیم نه باز الله اکبر داره تو نمازش گفتم بچه ها بشینید کارتون رو بکنید تا نمازش تموم بشه این یک معنای جدید از الله اکبر هستش ! و اینطوری شد که ما کشف کردیم معنای دیگر الله اکبر میشود ! پاشید در اتاق رو باز کنید خفه شدم از گرما !
جالب ترین الله اکبری که شنیدم رو میگم و بعدش دیگه فقط می پردازم به معنا (زن حامله و کسانی که ناراحتی قلبی دارن این قسمت رو نخونن ) .... شوهر عمه افشین جان داشت نماز میخوند و نوه کوچیکش که نتیجه لقاح تخم جن با آدمیزاد هستش هم داشت اون اطراف بازی میکرد ! وسطهای نماز شوهر عمه جان بود که یک الله اکبر با صدای دردناک و نفسی بریده به گوشمون خورد و این دیگه صداش بالا نمیرفت و هی از اوجش میامد پایین و به سوزش اضافه میشد !! دیگه وارد بودیم و همگی دویدیم اطراف رو گشتیم ! گاز رو چک کردیم ! قرصهامون رو خوردیم !در اتاق رو باز کردیم و اخرش که دیدم نه این صدای الله اکبر قطع نمیشه هویجوری وایستادیم روبروی شوهر عمه جان که دیدیم شوهر عمه جان با این قیافه
تو قنوت مونده و نوه شوهر عمه جان با این قیافه
دستش رو گرفته به دو تا از اعضای همگون شوهر عمه جان و داره تاب میخوره ... به علت دلخراش بودن از شرح ادامه ماجرا حذر میکنیم !
الله اکبر : بزن کانال شیش اخبار ورزشی شروع شد !
الله اکبر : من هستم ولی نیستم ! ( تجسم کنید ٬ تلفن زنگ میزنه و شما داری مکالمه میکنید که الله اکبر ها شروع میشه انقدر مکالمه رو کش میدید که ببینید چی میگه و منظورش از الله اکبر چیه ؟ به محض اتمام نماز میگه اگه فلانی بود بگو من خونه نیستم و تو اونوقت دلت میخواد گوشی رو بکوبی تو سرت چون اصلا فلانی نبوده و تو یه ساعت داری مخ میخوری!! ) نه٬ خدایی فک کن !
الله اکبر: خاک تو اون سرت ! ( دو نفر دارن با هم بحث میکنن ٬ نفر سوم هم با خشم هی میگه الله اک ... بر ! )
الله اکبر : زنگ بزن به مژده اینا بگو ناهار فسنجون گذاشتم بیان دور هم باشیم .
الله اکبر : پاتو از رو چادرم بردار .
الله اکبر: سلام علیکم ٬ خوش امدید ٬ چه عجب از این طرفها ٬راه گم کردید ؟ ( جون گیلاس اگه بگذارم مهمونها برن ٬ تو نمازت روتموم کن !! )
الله اکبر : یادش بخیر بچه بودم یه بار با بابام رفتم بازار .... ( سی و پنج صفحه اول کتاب کلبه عمو تام رو خونده باشید این معنی متوجه میشید ! )
پیش از این
خاکسترم
در کوزه ای دربسته بود.
اکنون
در شهر بادخیز
روی شیروانی ها می گسترم
از چشمه های سنگی جاری می شوم
و قاطی غبار
بر پنجره ها می نشینم.

لینکهای روز
طرح استتار يا شاداب سازی مدارس؟!
توضیحات جدید وزارت ارشاد دربارهء ”سنتوری“
لباسهای نورانی و درخشان ، آخرین پدیده در دنیای مد !
چه ميكنه اين ليموترش!! (ممنون مهتابجان)
می توانیم به سرعت و در زمان کوتاه تری به اقتصاد اول جهان دسترسی پیدا کنیم.
چه خوشگل شده اين سوري كروز بلا!
مونوپُلي ميدونيد چيه؟ اين گوگلو پليشونه!
پ.ن: در مورد لينك ششم، بايد بگم اين جمله از جناب پريزيدنتمان در خبرگزاري عصر ايران نقل شده بود كه ظاهراً حالا برداشته شده، چرا، نميدونم.
چرا هیشکی (از این دوستان وبلاگی من که این کنار میبینید) روز پدر٬ مرد٬ شوهر یا... تو وبلاگش تبریک نگفته؟! (از جمله خودم! منهای هیسنا)
. همه خیلی سرشون شلوغ بوده.
. بابا مردا که... تبریک و این چیزا حالیشون نیست!
. همه درگیر مهمونی رفتن و تبریکهای حضوری بودن.
. مردا از کادوهایی که دریافت کردن ذوقمرگ شدن و دیگر هرگز وبلاگهایشان آپ نخواهد شد.
. خانومها چنان کادوی جانانهای به آقایوناشون دادند که هنوز در دوران نقاهت به سر میبرند؟ (هر دو)
. دست بردارین از این قرتیبازیا!
. خونهتون؟
. خونهشون؟
. رفتن اتاق تمساحها؟
. لااقل تولد امام علی رو...
. برو بینیم بااا... حال نَعْری!
پ.ن: حالا بالاخره با تأخیر٬ ولی مبارک!
پریشب کشیک بودم، در یک درمانگاه شبانهروزی. خسته و خیس از عرق رسیدم و نرسیده مهلتم ندادند بیماران و سه تا ویزیت پشت سر هم داشتم. بعدش از اتاق اومدم بیرون و یه لیوان آب خوردم و رفتم پایین که آبی به سر و صورت بزنم و وسایلی از کمدم بردارم. همینطور تو حال و هوای خودم بودم که یههو متوجه شدم جلوی دستشویی ایستادهم و میخوام شیر رو باز کنم ولی نمیشه! جرا؟ چون شیری وجود نداره! فهمیدم چه خبر است...
از دستشویی آمدم بیرون دیدم یک دستشویی هم که بیرون توی راهرو بود، آن هم شیر ندارد. برگشتم بالا و رفتم سراغ مدیر درمانگاه.
این اتفاق مسبوق به سابقه بود. هم در مطبی که قبلاً بودم یک بار اتفاق افتاده بود و هم در بیمارستانی که پیش از این، همدان، در آن کار میکردم. قضیه از این قرار است که سارقین بیانصافی تشریف آورده و به بهانهء قضای حاجت، به دستشویی رفته و شیرهای آنها را باز کرده و میبرند. در مطب که اینطوری که منشی و بهیار آنجا میگفتند یک خانم چادری نسبتاً فربهی بوده و زده زیر چادرش و برده، در درمانگاه و بیمارستان هم که پرتردد است اصلاً مشخص نمیشود کی به کی است. من به مدیر این درمانگاه یک بار گوشزد کرده بودم که شما که به این ملت اجازه میدهید از درمانگاه به جای آبریزگاه عمومی استفاده کنند، احتمال سوء استفادهء مواد یا دزدیدن شیرآلات و حتی خودکشی وجود دارد که کمدردسرترینش همان دزدیدن شیرهاست. گوش نکرد و گفت ما همسایهء مسجدیم و مردم گناه دارند و از این حرفها. بعد وقتی این اتفاق افتاد فکر میکنید چه کار کرد؟ پول شیرها را از منشی و پرستار همان شیفت گرفت. تازه معلوم هم نبود که در شیفت کاری اینها این سرقت روی داده یا در شیفت قبلی. در بیمارستان هم که بودم، مدیر بیمارستان همین کار را میکرد و از تمام پرسنل آن بخش بهای شیرها را کسر میکرد. اینها میگویند شما باید حواستان باشد!
نمیدانم در اصناف دیگر و جاهای دیگر هم چنین اتفاقاتی میافتد یا نه ولی ظاهراً کسانی که این کارها را میکنند زیاد احساس عذاب وجدان نمیکنند. این فکر از آنجا به ذهنم رسید که گاهی فروشندگان سیار و دورهگردی هم به مطب پزشکان برای فروختن (شما بخوانید انداختن) چیزهایی میآیند. یک نمونهاش که برای خودم پارسال در زمستان اتفاق افتاد این بود که...
نشسته بودم پشت میزم و روزنامهام را میخواندم که منشی در زد آمد داخل و گفت یک آقایی آمده و میگوید کاپشنهای خوبی دارد و میخواهد به شما بفروشد، ”بیاد تو؟“ من البته هم خودم از این گونه تجربیات داشتهام و هم تجربیات دیگران را در این گونه موارد به کراّت شنیده بودم گفتم ”بگو بیاد.“ و با خودم گفتم ”بیا تا بهت بگم...!“
آقا! یَک غولی این هوا! با من که دست میداد انگار دستم فرو بردم تو یه بالش پر. با لهجهء جنوبی نمیدانم آبادانی بود، خرمشهری بود، اهوازی بود، خلاصه شروع کرد که آره ”آقای دکتر من یه بار کاپشن چرم از ”اون ور“ آورده بودم که فقط همین دو تاش مونده، بیا و اینا رو بردار، چون آخرشه بهت جفتش رو میدم دویست تومن!“ و در همین حین هم کاپشنها را از کاور در آورد و گرفت جلو من و با دست دیگهش هم یک فندکِ روشن گرفته بود روی کاپشن این ور و ن ور میبرد که ”ببین! نسوزه!“ گفتم نه کاپشن نمیخوام دارم. گفت این یکی رو بپوش خیلی بهت میاد شما آقای دکتر خوشتیپ! (نمی دونم روی پیشونی من چی نوشته شده!! احتمالاً عبدالله!) گرفتم کاپشنها رو برانداز کردم و دیدم نه خداییش بدک نیستند، حالا نه اینکه به درد من بخورند (چون من کاپشن چرم نمیپوشم و کاپشن هم داشتم) ولی با قیمت پایینتر به درد بعضیها شاید میخورد. یکی دو بار دیگه ”نمیخوام
“و اینها و از ایشون هم اصرار و در هر بار هم کمی از قیمت کم میکرد. یکی از کاپشنها را که پوشیده بودم و در آوردم به ”جفتش بهت میدم صد تومن چون دوست دارم“ رسیده بود. من چون واقعاً نمیخواستم و در همان حال هم با طرف داشتم حال میکردم، این هم هی بازار گرمی میکرد و قیمت را به بهانههای مختلف میآورد پایین. قهر کرد، آشتی کرد، ننه من غریبم بازی درآورد، ”من با این پولش میخوام پول بلیط هواپیمام رو تکمیل کنم!“ و خلاصه آخرش میگفت اصلاً با خودم لج کردم جفتش رو ببر بیست و پنج تومن!! من گفتم یکیش رو بده! ولی اصرار داشت که به هر قیمتی که میخواهم ”باید جفتشون رو ببری.“ خدا وکیلی وسوسه شده بودم بگیرم حداقل بدم به دوست و آشنا و فامیل ولی دیگه مشکوک شده بودم که این کاپشنها یک مشکلی دارند. اینجوری به شما بگویم که آخرین قیمت جفت کاپشنها بیست تومان بود که با اوقات تلخ طرف از مطب خارج شد. ولی بعدش خیلی فکرم مشغولش شده بود، حقیقتش.
اما در همین راستا بشنوید از اتفاق جالبی که برای یکی از همکاران در اصفهان افتاده:
چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند. یک مرد میانسال با یک لهجه شدید رشتی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ...
هر چه فکر کردم "فلان کس" را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم. شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم! خودمتا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم. فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد رشتی ایستاده است و بسیار مضطرب است. تا مرا دید به طرفم دوید و گفت آقای دکتر دستم به دامنت...ماهی را پس بده...من باید این ماهی را به فلان دکتر بدهم اشتباهی به شما دادم...چرا شما به من نگفتی که آن دکتر
نیستی و برادرزاده مرا نمی شناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم با دستپاچگی گفتم که ماهی ات الآن در فریزر خانه ماست. او هم با ناراحتی گفت: پس پولش را بدهید تا برای دکترش یک ماهی دیگر بخرم. و من با شرمساری هفتاد هزار تومان به او پرداختم.
چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهرا آن مرد رشتی یک وانت ماهی به اصفهان آورده و به پزشکان اصفهانی انداخته است!
خداییش دم رشتیه (اگه واقعاً رشتی بوده باشه) گرم! چه حالی داده به این همکاران اصفهانیمون. فقط
نمیدانم به این کار هم میتوان گفت کلاهبرداری؟ یا این هم یک نوع بازاریابی محسوب میشود؟! به هر حال باید مراقب باشم کسی اگر هدیهای آورد ببینم کاری برایش کردهم یا نه.
لینکهای روز
آيا فردى فراموشكار و كمحواس هستيد؟
تصاویری از جوانیهای بعضیها (سییاسی)
بيماريهای روان دومين بار بيماريها در کشور است
این هم آخر اینترنت (آخرین صفحه!)
مجلهء ”رویش“ را میخواندم که ظاهراً متعلق به رضا رشیدپور است. مصاحبهای در آن به چاپ رسیده بود که به نظر خودشان ”غیر قابل چاپ“ بوده (!) ولی خب نبوده! و همین مصاحبه باعث شد به یاد هفده هجده سال پیش بیفتم و دوستی از اهالی مشهد که آن زمان با توجه به اختلاف سنیِ نزدیک به ده سال در حکم برادر بزرگترمان بود. پسر خوبی بود و با ما جوانترها هم گاهی میپرید. یک بار میگفت از قول پیری از آشناهایش که ”ثروت پدرزن مثل دستِ خری میمونه (نقل به مفهوم!) که از بالای درگاه ورودی خونهت آویزون باشه! چون هم وقتی که میری بیرون و هم وقتی که میآی تو خونهت صاف میخوره وسط پیشونیت.“ خب ما که آن موقع جوان بودیم و جاهل! نمیفهمیدیم زیاد و فکر میکردیم میفهمیم زیاد! اما...
(علائم تعجب و جملات و کوتاهشدگیهای نشان داده شده با سه نقطه در داخل کروشه از طرف من است.)
خانم: من و رضا با عشق زندگیمان را شروع کردیم.
یعنی عاشق همدیگر بودید؟
خانم: من بودم٬ رضا را نمیدانم (خنده).
آقا: اما من پیشدستی کردم و رفتم خواستگاری.
خانم: قبلاً هم گفتهام که رضا هنر نکرد چون آمد خواستگاری نوهء امام٬ هنر را من کردم که زنش شدم. [!] [از اون شکلک سبزا]
خانم: من زن یک دانشجوی سادهء مجروح جنگی شدم که یک کاپشن از برادرش علی آقا قرض گرفته بود و آمده بود خواستگاری. [هرگز با لباس قرضی به خواستگاری نروید.]
خب چرا قبول کردید؟
خانم: رک و راست میگویم که عاشقش شدم.
از کجا پول میآوردید؟
خانم: خب زیاد مشکل داشتیم. نه من و نه رضا٬ یک بار هم به امام نگفتیم که مشکل داریم. پدر من خیلی پولدار بود ولی وقتی که فوت کرد یک سال طول کشید تا انحصار وراثت بشود و چون سنمان کم بود مادرم اجازه نمیداد که به زمینهایی که داریم دست بزنیم. خجالت میکشیدم بگویم مشکلاتمان زیاد است. خانوادهء من فکر میکردند که من با [خانوادهء] خاتمی ازدواج کردهام و خانوادهء رضا هم فکر میکردند او با نوهء امام ازدواج كرده! [تصورات و توقعات خانوادههای دو طرف رو دارید که؟]
خانم اشراقی میگویند كه در حل مشكلات از اموال پدر استفاده كردهاند. آقای خاتمی شما هیچ تلاشی نكردید؟
خانم: دعوا راه نیندازید آقای رشیدپور! (خنده)
آقا: همانطور که گفتند ما دانشجو بودیم و فقط کمکهزینهء دانشجویی داشتیم و [...] ایشان زندگی را میچرخاند.
خانم: من الان این را تعریف میکنم. ایشان دوهزار تومان کمکهزینهء دانشجویی میگرفت و یک وقتهایی میگفت: ”زهرا چقدر پولمان برکت دارد!“ من نمیگذاشتم متوجه شود که این پول را خودم فراهم کردهام [منظور از خودم در این جمله چیه؟]چون فکر میکردم غرورش جریحهدار میشود. حالا که وضعش خوب است این را تعریف میکنم. [توجه داشته باشید بعد از اینکه وضع طرف خوب شد میشود منت گذاشت و آبروش رو برد.]
آقا: [...]
آقا: الان هم نصف بیشتر خرج زندگی را ایشان میدهد. [البته هنوز هم ظاهراً وضع طرف زیاد خوب نشده.]
مجلهء ”رویش“ را میخواندم و مصاحبهای در آن به چاپ رسیده بود. همین مصاحبه باعث شد به یاد شانزده هفده سال پیش بیفتم و کورس نفرولوژیمان. من از کلیه عموماً و از نفرولوژی خصوصاً خوشم نمیآمد و نمیآید و در کورس یک هفتهای آن هم شرکت نکردم خوشبختانه استادش هم اهل حضور و غیاب نبود و من تنها یک بار بین کلاسها که آنتراکت داده بود دیدمش که در اتاق استراحت در حالی که دوستانم به دورش جمع شده بودند و با او لاس میزدند چای میخورد. نمیدانم چرا اصلاً ازش خوشم نیامد. حتماً برای شما هم پیش آمده٬ بیخود به من ایراد نگیرید٬ گاهی آدم همینطوری بدون هیچ سابقهای از یکی خوشش میآید و گاهی هم هویجوری از یکی خوشش نمیآید دیگر٬ کاریش نمیشود کرد. ولی حالا میتوانم بیشتر برای این خوش نیامدنم دلایلی بیابم.
آن استاد همین آقای دکتر محمدرضا خاتمی در مصاحبهء فوق بود.

داشتم SIMs بازی میکردم. آقاهه هر روز صبح کلهء سحر پا میشد میرفت سر کار. تنها بود. چون دیر میخوابید، دیر هم بلند میشد. بعد گذاشتمش رو دور تند. تند تند کارهاش رو میکرد جیرینگ جیرینگ به حسابش اضافه میشد. مدام چک میکرد که کِی میتونه ماشین بخره، کِی میتونه خونه بخره، تندتر و تندترش میکردم. حالا وسایل خونه و ماشین و خونه و همه چی، دیگه آخرش بود. در این بین یک بار تصادف کرد و بستری هم شد. کلی مالیات داد، از شانس من (یا اون؟) یک بار هم، لاتاری اینا برنده نشد. حوصلهم سر رفته بود، سرعت بازی رو خیلی زیاد کرده بودم دیگه سرم داشت گیج میرفت. بعد یک جا گفتم بذار کم کنم سرعت رو ببینم این داره چه کار میکنه. دیدم صبح ها که بلند میشه و میخواد بره بیرون سرش رو بلند میکنه و از اون طرف مونیتور به من خیره میشه و میگه ”آخه اصلاً منو آورده تو این بازی که چی بشه؟ آخه چی گیرت میاد؟ خسته شدم هی هر
روز بلند میشم میرم سر کار و شب خسته و مونده برمیگردم و هی بخور و کار کن و کار کن و بخور، آخرش که چی؟ دیگه داره سرم گیج میره از این هم دور. لااقل بگو تو به چی میرسی تا من احساس کنم یه فایدهای دارم.“
بعد سرش رو انداخت پایین و راه افتاد بره سر کارش.
دیدم راست میگه. از بازی خارج شدم.
پ.ن: نمیدونم من از بازی خارج شدم یا اون از بازی خارج شد؟
1
امروز اولین ناف زندگی خود را سوراخ كردم! دَم رفتن بود منشی گفت دكتر یه چایی دیگه بیارم؟ موندم تو رودربایستی، گفتم نه دور نریز، بیار! از شما چه پنهان این چاییهای خانم منشی ما اومد داره! هر وقت چایی میاره یكی دوتا مریض میاد تا چاییمون خنُك (باب میل من) بشه. خلاصه چایی رو كه آورد دو خانوم جینگیل وینگیل اومدن و گفتن میخواییم ناف سوراخ كنیم. سوراخ میكنید؟ من هم كه تا حالا فقط گوش سوراخ كرده بودم، گفتم بله چرا نمیكنیم؟! یه وسیلهای داشتیم كه پزشك قبلی داده بود تراشكار واسهش درست كرده بود، مخصوص این كار یه چیزی مثل درفش سر كج. خلاصه یه كم هم سر پولش چونه زدن و گفتیم خیلی خب، بخواب! (نقل به مضمون!) نافوارهش رو هم خودشون ابتیاع فرموده بودن از قبل به بهای پنج تومان ارز رایج كشور. در طول كار فَهمِستم كه اون یكی خانومه دوست این یكی خانومه بوده و آرایشگاهدار میباشد ولی از این كارها میترسه و نمیكنه و به این خانومه گفته بریم پیش دكتر. گفت كه روزانه كلی از این مراجعین داره برای سوراخ كردن ناف و مماخ و غیره (!) گفتم بَه! بفرست اینجا آبجی! (بازم نقل به مضمون!) پورسانتت میرسه، برفِست!
ولی خداییش پوستكلفت بودها، عرقم در اومد تا پوستش سولاخ شد، ولی قشنگ شد! یادم باشه بگم....
خب آره خلاصه چی میگفتم؟ بله، ناف خود را به ما بسپارید! در اسرع وقت خانوم خانوما خواهید شد.
پاشم برم سهراه شاه ببینم وسیلهای چیزی واسه سوراخ كردن مماخ دارن یا نه. هفته پیش یه مورد اومد میخواست دماغش رو سوراخ كنه وسیله نداشتم، انقد خجالت كشیییییییییییییییییدم! كه نگو. نه دیگه درنگ جایز نیست، از فردا همه میخوان پانچ بشن باید وسیله داشته بشم.
به امید سوارخهای بیشتر.
2
در راستای پررویی و پر انرژیای و ”خوشحالی“ روزافزون ما، رفتیم یه وبلاگ دیگه هم تأسیس فرمودیم واسه مرفهین بیدردی كه صبحها در انواع شركت خصوصی و دولتی و ادارات به شبكهء اینترنت پرسرعت و اغلب بیسانســـور دسترسی دارند و عدهء قلیل دیگری كه از منزل و خارجه و جاهای دیگر دارند (چی شد!)
ویدئوبلاگِ وِیلاگ هر روز صبح (حالا گاهی هم تا ظهر بالاخره) با یك ویدئوی جالب و مفرح یا هنری یا یه جوری خَشَنگ و خوشحال در خدمت شماست شما میتوانید با دیدن فقط یك ویدئو در ویلاگ صاحب ویلا شوید (این شدنیست و حتماً میتوانید، یه كمی بیشتر بدَوید حتماً صاحاب میشويد). بشتابید كه درنگ موجب پشیمانیست.
ویلاگ را به دوستان خود نیز (آنهایی كه جامعالشرایط هستند) معرفی كنید.
ویلاگ به آدرس: http://vlog.blogfa.com
منتظرم
چطور سارق شدی؟
پدرم به من یاد داد، پدر او هم به او یاد داده بود، این هنری است که در خانوادهء ما از پدر به پسر به ارث می رسد. پدرها از نوجوانی فرزندانشان را آموزش می دهند تا خوب سرقت و کف زنی را یاد بگیرند و گیر نیفتند. من هم همین کار را برای فرزندانم کردم و به آنها خیلی خوب یاد دادم.
اولین سرقتی که انجام دادی یادت هست؟
مگر می شود یادم برود، درست یادم است از یک تازه داماد سرقت کردم آن هم وقتی قصد سوار شدن به ماشین عروس را داشت، 500 تومان از این سرقت گیرم آمد.
دلت برای داماد نسوخت؟
اگر دلم می سوخت که از او دزدی نمی کردم.
بهتر نبود دنبال کار دیگری می رفتی، مثل بقیهء آدم ها؟
این یک حرفه است که آن را از پدرم یاد گرفته ام، آن را به فرزندانم هم یاد داده ام ، این حرفه ام است، درست مثل حرفهء بقیهء آدم ها.
اگر بچه هایت نمی خواستند این حرفه را یاد بگیرند چه کار می کردی؟
اتفاقاً حسین – پسرم – هم همینطوری بود که شما می گویید، دلش نمی خواست این کار را یاد بگیرد، دلش می خواست درس بخواند و برود دانشگاه. اما من به او اجازه ندادم، یک بار بدون اطلاع من در کنکور شرکت کرده بود، وقتی فهمیدم، عصبی شدم و بدجوری کتکش زدم.
حالا هم او را به اینجا کشاندی؟
مگر بد است؟ او الان یک کف زن حرفه ای است و از پس کارش به خوبی بر می آید.
می گویند هنرت را به کشورهای دیگر هم برده ای؟!
بله به چین ، مالزی و ترکیه هم سفر کرده ام. این دفعهء آخر که از چین برگشتم 3000 دلار ارز وارد کشور کردم!
مصاحبهء فوق با حمید فیوج یکی از یازده نفر دستگیر شدهء طایفهء فیوج است، باند یا همان طایفهء کف زن معروفِ فیوج که به گفتهء سرهنگ هادئی بیشترشان از دههء 60 در رفت و آمد به زندان بوده اند.
محمد معروف به مصری هم یکی دیگر است:
اینکه پولی را که مردم به هزار بدبختی به دست آورده اند سرقت می کردی ناراحتت نمی کرد؟
نه اصلاً. این هم یک حرفه و هنر است. ما هم با کف زنی روزگارمان را می گذرانیم. تازه آنقدر هم که شما می گویید کار ساده ای نیست. من اگر پولدار هستم زحمت کشیده ام. شما نمی توانی الان نقش یک مأمور را بازی کنی اما من می توانم! این حرفهء من است.
چند باند را در شهرهای مختلف کشور هدایت می کردی؟
5 باند در شهرهای مشهد، اصفهان و شیراز.
”مصری که در پوشش ساخت و ساز مسکن اقدامات مجرمانهء خود را انجام می داد از ثروتمندان طایفه است.“
روزنامهء همشهری امروز (21/11/86) صفحهء حوادث
خداییش عجب مصاحبه ای! حال کردم! همیشه حالم به هم می خورد از اینهایی که تا گزارشگر تلویزیون جلوشون سبز میشه و مثلاً میگه ”شما چرا سیگار می کشید؟“ فوری سیگاره رو تو یه سوراخی قایمش می کردند و با شرمندگی فراوان به غلط کردن می افتادن یا ”آقا شما چرا کمربندت رو نبستی؟“ ”همین الان داشتم می بستم!“، ”ببخشید“، ”همه باید به قوانین احترام بذارن!!“ و...
خب یکی نیست بگه مرتیکهء ترسو تو که انقدر از غلطی که می کنی می ترسی... لااله الاالله!
ببین چه با افتخار از کارش، حرفه ش دفاع می کنه! کار غلطیه؟ باشه، ولی انتخاب خودشه، تا آخرش هم هست ”مگر بد است [که زندان است، که بازداشت است]؟ او الان یک کف زن حرفه ای است و از پس کارش به خوبی بر می آید.“
راستی این ارزآوری که این بابا داره اون وقت از نظر شرعی چه حکمی داره؟!
ببینید پولدار بودن و پول درآوردن اصلاً عار نیست و خجالت هم نداره: ”من اگر پولدار هستم زحمت کشیده ام.“
یکی می گفت مردم دو دسته اند یا بی عرضه یا دزد! ولی خب.... حالا دیگه، هر قانونی استثناء هم داره!

یك لطیفهء قدیمی هست كه میگه:
یه روز سه تا برفپاروكن داشتند تو یه كوچهای میرفتند.
یكیشون داد میزد ”برف...“، دومی داد میزد ”پارو...“ و بالاخره سومی هم فریاد برمیآورد ”میكـنیم“ .
پنجرهء یكی از آپارتمانها باز میشه و یه خانمی- كه خیلی از اون ده دقیقهها صبر كرده بود تا بعدیش بیاد- سرش رو بیرون میاره و خیلی شیك میگه ”آقایون خیلی معذرت میخوام، ممكنه اون نفر سومتون بیاد بالا؟“
آقا ما یادمونه اون قدیما كه برف میومد، مردم جلو در خونه یا مغزهشون رو یه بیلی پارویی چیزی میكشیدند و یه ذره راه رو باز و تمیز میكردند. حالا چرا نمیكنند؟
در ضمن كم برف اومده؟ چرا برفپاروكنها از سوراخهاشون در نیومدند؟! فكر كنم برفپاروكنها رفتن پول پارو كنند، برف پارو كنند كه چی بشه؟
چرا همیشه با برف، سكوت هم میآید؟ اولش كه حسابی ساكت است، بعداً روز كه جلو میرود، شلوغ هم كه میشود، باز هم مثل روزهای دیگر نیست. (این هم از سین هفتم پونهخانوم! ”سكوت“)
صحبت از پارو شد، شما ضربالمثل ”طرف بیلش رو پارو كرده“ را شنیده بودید؟ من كه نشنیده بودم. قضیهاش اینه كه...
برای دو نفرهها:
”آهای تویی كه پشت سر من نشستی! چرا قایق كُند و سنگین شده؟ من خسته شدم؟ یا رودخونه سربالایی میره؟! ... شاید هم تو دیگه پارو نمیزنی؟“

1
”میگن دنبال سه تا چیز ندو:
اتوبوس و مترو و.... پسر!
چرا؟!
چون تا ده دقیقهء بعد یکی دیگهش میاد!“
2
میگوید تا حاالا چیزی از دستتان در رفته؟ تا حالا شده حسرت پریدن یک قاصدک روی دلتان بماند؟ دیدهاید همین که یک ثانیه ازش غفلت کنید چطوری باد میبردش؟“
میگویم: ”نه! قاصدک هم حسرت داره؟“ کمی پیش خودم فکر میکنم ”نکنه منظورش شاپرکه، یا نه اون یکی... اسمش چی بود؟ آها! سنجاقک؟“ ولی ”نه قاصدک از اوناست که گِردند و سبک و با باد میان تو. همونها که مژههای بلندی دارند، همونها که اگه باد هم نبردشون، آخرش خودت فوتشون میکنی تو هوا. شاید باهاش بایبای هم بکنی.“
حالا دارم بیشتر فکر میکنم. چرا قاصدک برایم مهم نیست؟ نه آمدنش و نه رفتنش؟ دنده عقب میگیرم و میروم تـــــــــــــــــــــــا یک جایی در کودکیها. بالاخره باید یک روزی بوده باشد که من هم...
یعنی واقعاً من هیچ وقت حسرتِ رفتن یک قاصدک را از پنجرهای باز، نداشتهام؟
... تصویرِ تكهپارهای را به یاد میآورم از خانهء کودکیها در یک عصر خوابآلود بهاری. یک چیز خاکستری و توپ مانندی را میبینم که از کنارِ درِ بازِ اتاق، آرام آرام سرک میکشد به داخل. اسباببازیم را رها میکنم و به سراغ آن میروم کنجکاویم را تحریک کرده است. با دو انگشت برش میدارم، نرم است و کُرکمانند با دقت نگاهش میکنم جایی از آن را که گرفتهام له شده است و خراب. پس این زود خراب میشود! دلم میسوزد، حیف شد، چرا خرابش کردم... یک ساقهء ضخیمتر بین آن موهای کرکدار میبینم سعی میکنم آن را بگیرم که در این بین نسیمی میوزد و دو تای دیگر از اینها را از پنجره پرتاب میکند به داخل اتاق. ”چه خوب!” حالا دیگر میدانم چطور باید نگهشان دارم. دستانم را کاسه میکنم، گویی بخواهم آب بخورم. همبازیهای تازه. آنها را فوت میکنم به این سو آن سو، مثل بادکنک بازی است.
بعد ناگهان بادی میآید و دوستان جدیدم را با خود میبرد از در اتاق به ایوان. به دنبال آنها میدوم به ایوان و اسباببازیهایم را در پرواز میبینم، هم شادم هم در حسرت.
به اتاق که برمیگردم میبینم یکی دیگر از آنها گوشهء اتاق منتظر من کِز کرده است. کمی کُرک و آشغال به آن چسبیده، سعی میکنم تمیزش کنم چند تا از مژههایش کنده میشود دیگر به درد نمیخورد، بقیهاش را هم عمداً میکنم، لختش میکنم یک ساقه در دستم میماند لخت، میخندم.
حالا دیگر از پنجره مدام از این گِردالوهای کُرکی میآید تو و با من بازی میکنند. حالا دیگر تنها تمیزها و سالمها را جدا میکنم و فقط با آنها بازی میکنم.
از جست و خیز که خسته میشوم مینشینم و کمی دیگر به پرواز آنها نگاه میکنم و بالاخره برمیگردم به سراغ اسباببازیهای خودم.
3
آن جملهء ابتدای بند دوم را ایمان جلیلی در مجلهء همشهری جوان (شمارهء 149) میگوید. میدانید در چه موردی و در چه مبحثی؟ ازدواج جوانان و بالا رفتن سن ازدواج و دقیقترش در مقالهء ”هراسهای نه چندان بیهوده“ با سوتیتر ”20 دلیل برای اینکه بدانیم چرا جوانان ازدواج نمیکنند!“. نام مطلب جلیلی این است ”شاید قاصدک بپرد“ و اشاره دارد به دلیل ترس از خوب پیش نرفتن رابطهء اولیهء دختر و پسر.




