مراسم چهلم پدر را هم برگزار كرديم و برگشتم. ولی سوگ ادامه دارد، برای کسانی که قربانی بازیهای سیاسی دیگران شدند.
پدرم متولد سال بز بود. هوایی شدم دوباره نگاهی به یادداشتم بر سال گاو خاک بیندازم. دیدم که نوشته بودم برای متولدین سال بز: ”امسال بهتر است اگر میتوانید نه به سفرهای دور بروید، نه در مراسم خاکسپاری کسی حاضر شوید، نه به ملاقات اشخاص بیمار بروید و نه تغییر دکوراسیون داده و نه خانه را توسعه دهید.“ ولی پدرم نه این مسائل را قبول داشت، نه این ها را خوانده بود و نه میتوانست به حج نرود، وقتی که نوبت به او رسیده بود. ولی بقیهء متولدین بز (مثلاً پنجاه و هشتیهای عزیز) بهتر است حرف گوش دهند.
همین مراجعه به آن پیک باعث شد نگاهی دوباره هم به سال تولد برخی از حضرات که در آنجا هم آورده بودم بیندازم. مثلاً جناب میرحسین که مار تشریف دارند (به مانند لینکلن، تنها شخصیت سیاسی مطرح دیگری که مار است)، یا شیخ مهدی که مانند اوباما در سال گاو تشریف به این دنیا آوردهاند و جناب رئیسجمهور مردمینژاد که میمون تشریف دارند (یعنی متولد سال میموناند) و بقیه... (اگر دوست داشتید خودتان یک بار دیگر به آن نگاه کنید).
برای مارها نوشته بودم ”اگر تنبلی را کنار نگذارید سال پرکاری مثل سال گاو، برای شما سخت خواهد گذشت. با این حال شانس و موفقیت در حوزهء شغل و پول به شما چشمک میزند و اوضاع خوب است. به اهداف شغلی خود خواهید رسید و احتمال دریافت سود بیشتر و یا پاداشی خاص میرود، مراقب کسی که میخواهد سد راه موفقیتهای شما شود باشید و بر کار خود تمرکز کنید. پول خوبی در انتظار شماست، اما این پولی بادآورده نخواهد بود و باید برای آن برنامهریزی و کار کنید بنابراین اگر تنبلی کنید پول خود را به دست نخواهید آورد. احتمال بیخوابی٬ غم، احساس تنهایی و نداشتن آرامش خاطر در سال پیش رو برای شما زیاد است.“
برای گاوها هم اینطور آمده بود که ”امسال یک سال غیرقابل پیشبینی برای شما خواهد بود. کار زیاد همراه با اتفاقاتی شاید نهچندان خوشایند در انتظار است ولی در نهایت شما قویتر هستید، چون سال، سال شماست. در شغل خود سعی کنید موقعیت خود را حفظ کنید و مراقب اطرافتان باشید، بخصوص رقبا و حسودان، آمار و اطلاعات خود را مخفی کنید. کسانی که از نظر مالی با آنها سر و کار دارید کمپول خواهند بود. برنامههای اقتصادی خود را دنبال کنید و خرج اضافه نکنید. به خاطر کار زیادی که دارید دوستداران خود را فراموش نکنید. نگرانیهای خود را کنترل کنید و متمرکز باشید.“
برای گربهها: ”امسال شما حمایت زیادی از دوستان و آشنایان و اطرافیان خود دریافت نَخواهید کرد. در شغل خود با موانع زیادی روبرو خواهید شد که روند کارها را کند خواهد کرد. بر حرفهایی که میزنید و رفتاری که دارید دقت کنید چون کوچکترین اشتباهی موجب تنبیه و سرزنش شما خواهد شد، حتی ممکن است کار به دادگاه بکشد. بنابراین از اولش سعی کنید از هر گونه جر و بحثی بپرهیزید. شاید امسال زیاد بخت با شما یار نباشد. ببینید مشکلات چه درسی برایتان دارند. وقتی باد موافق وزیدن بگیرد از سرمایهگذاریهایی که کردهاید بهره خواهید برد. امسال سطح سلامت شما هم پایین خواهد بود و به سادگی میتوانید بیمار شوید. مراقب تصادفات نیز باشید هم برای خود و هم خانوادهء خود.“
و برای جناب میمون این که ”سال خوبی است و شهرت و پول و موفقیت و سلامت در انتظار شماست، اما اگر اشتباه کنید میتوانید همه را به باد دهید. در شغل خود به یک موفقیت و کامیابی فوقالعاده و برجسته دست مییابید که به دنبال آن پول هم میآید. اینجاست که عدهای به حسادت میافتند و به دنبال نقطهضعف یا اشتباهی از شما خواهند گردید تا کلهپایتان کنند که خوشبختانه شما٬ هم خودتان به قدر کافی زیرک هستید که از خود مراقبت کنید و هم حامیانی در این سال خواهید داشت که هوای شما را دارند. با این حال امسال برای شما پیشبینی میشود که یکی یا بخشی از داراییهای خود را به گونهای از دست میدهید که قابل برگشت نیست یا حادثهء غیر قابل انتظاری مقدار زیادی از دارایی شما را صرف خود خواهد کرد. بنابراین بهتر است زیاد با درآمدتان خودنمایی نکنید و مردم را خبردار نکنید. امسال آماده باشید که عشق رؤیایی خود را خواهید یافت یا اگر یافتهاید به وصال خواهید رسید، حتی احتمال حضور نورسیدهای هم برای متأهلانِ میمون میرود.“
و برای سگها نوشته بودم که ”چرا انقدر دست به کارهای پرخطر میزنید؟ مگر میخواهید انقلاب کنید؟ اتفاقاتی همچون اختلاف و ناسازگاری، بحث و جدل، کشمکشها و ستیزهجوییها یا رنجیدگیها، پیش خواهد آمد و مشکلاتی را نیز برای شما به همراه خواهد داشت. بنابراین بهتر است کاملاً بر گفتار و کردار خود توجه تأمل داشته باشید. تا زمانی که آن حالت صادقانه و برخورد بیریای خود و نیز روح سختکوشی خود را حفظ کنید، میتوانید بر موانع و چالشهای شغلی خود در این سال گاو خاک فائق آیید. از نظر مالی هم زیاد بد نیست بخصوص پاییز امسال برای شما بهتر از تابستان خواهد بود، ولی به هر حال در سال گاو باید سخت کار کرد و به درآمد کم قانع بود. امسال سال احساس تنهایی کردن است برای شما. در کل امسال اگر چه زمانهای خوششانسی هم برایتان دارد اما در کل باید از آن با دقت عبور کنید.“
به امثال خودم هم گفته بودم که ” کلاً شما خودتان را وفق میدهید، ولی ریسک نکنید و همراه با جریان باشید و الا زندگی شما زیر و رو خواهد شد. روی هم رفته امسال را باید ”آسّه برید و آسّه بیایید که ”گاوه“ شاختون نزنه!“
و نوشته بودم که سال گاو از نظر سیاسی، اگر چه سال محافظهکارهاست ولی به قدرت رسیدن دیکتاتورها هم در این سال دور از انتظار نیست. نمونهاش در همین ایران خودمان، شصت سال پیش در آخرین سال گاو خاک قبلی:
در پانزده بهمن 1327 (سال چینی از اواسط بهمن شروع می شود)، شخصی به نام ناصر فخرآرایی در دانشگاه تهران از فاصلهء نزدیک به شاه تیراندازی میکند و پشت لب او را کمی خراش میدهد. او بلافاصله همانجا با شلیک گلولهء رئیس شهربانی کشته می شود و در جیب او کارت خبرنگاری روزنامهء پرچم اسلام پیدا میشود، ولی بعداً اعلام شد که عضو حزب توده هم بوده است (و به همین بهانه از همان شب شاه، به نام ایجاد آرامش و امنیت در کشور، این حزب را غیرقانونی اعلام کرد). بعد در تهران اعلام حکومت نظامی شد و وقتی شاه خواستار اختیارات بیشتر شد و قانون اساسی آن زمان اجازهء این کار را نمیداد، دستور انتخابات مجلس مؤسسان را داد (مجلس مؤسسان یه چیزی بود تو مایههای مجلس خبرگان قانون اساسی امروز) و این مجلس هم با اصلاح اصل 48 متمم قانون اساسی اختیاراتی مانند انحلال مجلس شواری ملی و مجلس سنا را به شاه داد و بدین ترتیب شاه را از یک حاکم صوری به یک حاکم مقتدر قادر در دخالتهای بنیادین در حکومت تبدیل کرد. در همین سال در انتخابات مجلس تقلب و تخلف شد و مردم به خیابانها ریختند و اعتراض کردند و شاه هم آنها را عدهای خرابکار نامید. پرچمدار این اعتراضات هم شخصی بود از درون خود نظام درباری که معرف حضور همگان هست، جناب آقای دکتر محمد مصدق. این اعتراضات بعد از آن اصلاح متمم قانون اساسی صورت گرفت و از مهر تا اسفند سال 28 ادامه داشت در این بین دکتر حسین فاطمی مجوز روزنامهاش را گرفت، بعد مصدق در ابان ماه به احمدآباد تبعید شد (برای بار اول) بعد جبههء ملی تشکیل شد و بعد مصدق برگشت و در کنار او قرار گرفت و روزنامهء ”باختر امروز“ دکتر فاطمی به ارگان جبههء ملی تبدیل شد و الیته در نهایت محمد عبد خدایی 14 ساله، از گروه مؤتلفهء اسلامی، او را در گورستان ظهیرالدوله در مراسم سالگرد محمد مسعود روزنامهنگار و نویسنده ترور کرد و کشت.
خلاصه این که تا اینجای داستان، ما بخشهای مربوط به انتخابات و اعتراضات و واکنشهای به آن را دیدهایم. کسی هم ازدرون نظام به مخالفت برخواسته است. حکومت نظامی هم (اگرچه نه به آن شیوهء مألوف و معروف) داشتهایم، یک روزنامهء جدید هم در جریانات اخیر در آمده است (عدالت سبز ؟) . مانده یک تبعید و یکی دو تا ترور و یک تغییر در قانون اساسی و اگر لازم شد یک انحلال (حالا انحلال هر چی). البته همانطور که دیدید اینها همه بر اساس طالعبینی و تاریخنگاری ایران است، و الا همانطور که میدانید من که از سیاست سر در نمیآورم و تا همین انتخابات اخیر هم هیچ وقت مطلب مربوط به سیاستِ روز در این وبلاگ نمیگذاشتم (منو چه به این ”اشتباهات“ فاحش!!).
حالا شما بشینید حساب کنید که با توجه به دادههای بالا کی میبره که میبازه و کی بالاخره چه کار میکنه.
راستی هیچ دقت فرمودید در گزارش تاریخی ذکر شده هیچ نامی از کشتهشدگان این جریانات که به روایتی حداقل بیست نفر بودهاند، برده نشده (سایتهای اصلی یا کتابهای تاریخ را هم نگاه کنید، البته اسم که مهم نیست مهم اینه که آدم برای رسیدن دیگران به اهداف خودشون بره جلوی گلوله، اگر هم نمرد بیاد بگه ما خیلی مبارزیم. بعد هم صبر کنه تا وقتی آبها از آسیاب افتاد یه شب بیان در خونهش و ببرندش، درست همون موقعی که فکر میکنه پیروز شده.
پ.ن۱: انگاری یه جای شیطون لق، اینترنتمون داره از مورچههه جلو میزنه :)
پ.ن۲: خواهش مؤکد دارم که اگر کتاب موریانهء بزرگ علوی را نخواندهاید، آب دستتونه بذارید زمین و حتماً حتماً اون و پیدا کنید و بخونید (در بازار کتاب هست خوشبختانه).
پ.ن۳: این آخرین نوشتهء امید عزیز را هم از دست ندهید که موجب پشیمانی است.
پ.ن۴: این در پاسخ به کامنتهای علیرضای عزیز در پیک قبلی و این پیک است:
ببین علیرضاجان، (من نمیدونم تو همون علیرضای خودمونی یا یکی دیگه، ولی در این صحبتم الان فرقی نمیکنه)
من قصد توهین به کسی رو نداشتم و ندارم. هدفی هم که شما بهش اشاره کردی که دنبال میکنی، برای من هم ارزش داره و بهش احترام میگذارم.
تمام حرف من اینه که حداقل در این مقطع از تاریخ و در این وضعیت و با این آدمها "کشته شدن" مردم هیچ دردی رو دوا نمیکنه (حالا کتک، دردش خوردنیه) متوجه نیستی که این نبرد قدرتهای درون نظامه؟ که طرفین دارند از جون مردم هزینه میکنند؟
آزادیای که فرضاً و اگر، به دست بیاد (بگذریم که با چه تعریفی و اصولاً چقدر آزادی میشه به مردمی با این پیشینه داد، بماند) برای من چه ارزشی داره اون آزادی، اگه تو نباشی؟
آدم عاقل در اعتراض و مبارزه هر کاری میکنه الا این که جونش رو به خظر بندازه.
اصلاً یه سئوال، جان انسان برای نجات یک برنامه یا یک هدف یا یک دین یا هرچی، خلق شده یا برنامه و دین و هدف برای نجات انسان؟ کدوم مهمتر بوده و هست؟ کدوم اول به وجود اومده؟ کدوم برای کدومه؟
به هر حال نیت من از تمام نوشتههام و پاسخم به کامنتها چیزی نیست به جز نجات دادن جان حتی یک انسان، به وسیلهء آگاهی رسانی.
کیهان عزیز پرسیده بود که ”به چه دلیل در هاله اطراف ما حفره یا حفره هایی ایجاد میشود؟“
والا در مورد علل ایجاد حفره در هاله باید بگم علتهای مختلفی میتونه داشته باشه. اصولاً چون بخش عمدهای از هالهء ما نوعی میدان انرژی است، بنابراین هر کاری که از ما به طور مداوم انرژی ببره میتونه باعث ایجاد حفره یا به گفتهء بعضیها سوراخ در هالهء ما بشه. به عنوان مثال دروغ گفتن، که شما با هر بار مواجه شدن با اون دروغ یا کسی که بهش اون دروغ رو گفتی خواه ناخواه از شما مقداری انرژی کسر خواهد شد تا آن دروغ را در جای خودش محکم کند. یا بعضی بیماریهای مزمن. گاهی هم کارهایی مثل دعانویسی و طلسم کردن که شخص دعانویس دانسته یا ندانسه مجبور است برای اینکه اون دعا یا طلسمش کارگر بیفتد از انرژی خودش خرج کند. گاهی هم حفرهء هاله به خاطر وجود غیرارگانیکها و تغذیهء آنها از انرژی شخص به وجود میآید. در آخر اینکه دونخوآن معتقد بود داشتن فرزند هم در هالهء والدین سوراخ (یا حفرهای) به وجود میآورد. گاهی هم سوراخ یا حفره یا پارگی در بخشی از هاله از زندگیهای قبلی باقی مانده است.
از درمانش پرسیدی که خب مثل همهء درمانها ابتدا باید علت آن برطرف شود و سپس از منبعی دیگر آن حفره پر شود.
اشارهای هم داشته باشم به یک اصطلاح. کسانی که در کار دعانویسی و طلسم و جادو برای دیگران هستند،با اینکه از ترفندهایی استفاده میکنند تا کمترین آسیب به خودشان وارد شود اما به هر حال در هالهء آنها حفرهها یا سوراخهایی ایجاد میشود. این سوراخها به خاطر کارمایی که این کارها دارد در زندگیهای بعدی هم میتواند باقی بماند. در این موارد میشود از همان طریق (برای کسانی که بلدند) به آنها آسیب رساند، اگر که ”سوراخ دعای“ آنها را پیدا کنیم.
یکی از دوستان در ارتباط با پیکی که دربارهء ”آنخ“ نوشته بودم، پرسیده بود که آیا من به قدرت این نمادها و طلسمات اعتقاد دارم یا نه. من به یاد مطلبی در این رابطه افتادم که بعد از کمی جستجو در اینترنت و کتابهایی که داشتم نتیجهاش متن زیر شد. بعد از مطالعه دوست دارم بدانم شما در این باره چه فکر میکنید.
واژهء طلسم از اصل یونانیِ telesma از ریشهء talein به معنیِ “to initiate into the mysteries” وارد عربی شده است، یعنی ”آغاز به ورود در اسرار“. در عرف، مردم به آن چیزی طلسم میگویند که برای دارندهء آن یُمن ، شانس، اقبال، یا بختِ خوب یا بد بیاورد، چه آن که طلسم را همراه دارد از آن با خبر باشد و چه نباشد.
این طلسمها میتوانند به صورت یک نوشته باشند یا یک شیء. ما فعلاً در اینجا به نوع نوشتاری طلسمات کاری نداریم، اما آیا یک شیء میتواند منشاء اثر باشد؟

در دههء 50 میلادی یک مهندس که مدیر طراحی یک کارخانهء پارچهبافی در پراگِ چکسلواکی بود به نام ”رابرت پاولیتا“ (Robert Pavlita) آزمایشهایی را در زمینهء سرگرمی مورد علاقهاش متالورژی انجام میداد که منجر شد به کشف آلیاژی خاص که همراه با شکل معینی٬ خواص عجیب و غریبی از خود نشان میداد. او این اشیاء را که هر کدام به یک شکل عجیب بودند ژنراتورهای سایکوترون مینامید. این اشیاء طوری بودند که اگر آنها را دستمالی میکردند و یا حتی مدتی نگاه میکردند نوعی انرژی در آن ذخیره می شد که بسته به شکل آن وسیله یا شیء میتوانست عمل ویژهای انجام دهد. بعضی از این اشیاء به شکلهای سادهای بودند مثل یک حلقه که پشهها را به خود جذب میکرد و اگر از میان آن میگذشتند میمردند، و یا به شکل یک مربع که وقتی در لاوک قرار میگرفت که در خاک آن لوبیا کاشته شده بود باعث تسریع رشد آنها میشد. بعضی از آنها نیز اشکال پیچیدهای داشتند.
مولدهای پاولیتا یا به قول خودش ژنراتورهای سایکوترون او، از الکتریسیتهء ساکن باردار نمیشدند چون الکتریسیتهء ساکن در زیر آب عمل نمیکند ولی اشیاء پاولیتا عمل میکردند. او یک نوع خاص از این ژنراتورهایش را برای تصفیهء آب ساخته بود که وقتی آن را که بسیار کوچک هم بود، به اندازهء یک کتاب مثلاً، به داخل آبی که آلوده به فضولات کارخانهای بود میانداخت در مدت زمان کمی آن را مثل بلور شفاف و تمیز میساخت. از تجزیه و تحلیل شیمیایی آن آب این نتیجه به دست آمد که آب مذبور نمیتواند با مواد شیمیایی تصفیه شده باشد.
یک روز او وسیلهء خود را به بخش فیزیک دانشگاه (آن زمان کالج) ”هرادک کرالووه“ برد و در آنجا آن را در جعبهای فلزی و در طول محور یک پنکهء کوچک قرار داد. پاولیتا دو متر دورتر ایستاد و بدون اینکه حرکت دیگری انجام دهد به مولدش خیره شد. بعد از چند لحظه پرههای پنکه که در حال کار کردن بود حرکتش کند شد، سپس به کلی ایستاد و بعد شروع به چرخیدن در جهت عکس کرد. به مدت دو سال بخش فیزیک آن دانشگاه با او کار کرد تا راز این معما را بگشایند اما به جایی نرسیدند. این ژنراتورها بیتوجه به دما، جریان هوا، تغییرات دما، یا مغناطیس کار میکردند. خودِ پاولیتا معتقد بود و تأکید میکرد هر چه هست در شکل این اشیاء است. او بعد از کارهای اولیهاش مولدهای دیگری ساخت که از جنس آن آلیاژ نبود، حتی از جنس چوب هم ژنراتور سایکوترون درست کرد.

اکنون مجموعهء بزرگی از این ژنراتورها جمع شده است که همگی توانایی جذب و ذخیرهء انرژی حیاتی را از یک شخص معین دارند. این که میگویم شخص معین به این دلیل است که ظاهراً این مولدها را تنها خود پاولیتا و دخترش شارژ میکردند و در آزمایشهای مختلفی هم که بر روی این وسایل انجام میشد همیشه خودشان حضور داشتند. در آن سالها کشورهای بلوک شرق یا به اصطلاح کشورهای پشت پردههای آهنین که شدیداً بر روی پدیدهء پارانُرمالی مانند این کار میکردند، به این انرژی نام ”انرژی بیوپلاسمیک“ داده بودند، همان چیزی که در چین باستان ”چی“ (یا ”کی“)، در هند ”پرانا“،در شمال اروپا ”اورگون“ و در ایران ”نا“ (همین که مثلاً میگوییم ”نا ندارم بایستم“) گفته میشد.
در دههء هشتاد میلادی شخصی به نام ”سر لاتیسلاو“ کارهای پاولیتا مورد مطالعه قرار داد و نهایتاً گفت:
. "The problem is that Pavlita never told anyone how the generators functioned," said Ladislav Sir, 70, who directed Pavlita's experiments in the early 1980s. "I think that [the generators] worked as talismans," says the appropriately cryptic Sir. "Once they had accumulated the mental energy of the activating person, they could release it in other ways. If there such a thing as voodoo, I think the generators work on the same principle."
”مشکل آن است که پاولیتا هرگز به کسی نگفت که این ژنراتورها چگونه کار میکند.“ و ”اینها مثل یک طلسم کار میکنند یک بار انرژی ذهنی اشخاص را در خود جمع میکنند و میتوانند در جای دیگری به شیوهای دیگر آن را آزاد نمایند. اگر چیزی به نام جادوی وودو وجود داشته باشد فکر میکنم باید از قانونی مانند این پیروی کند.“
در همان زمانها دولت چکسلواکی نیز مداخله کرد و از یک زیستشناس به نام ”زدنک ریداک“ (Zednek Rejdak) خواست تا این ادعا را مورد مطالعه قرار دهد. او میگفت:
"I don't think that Pavlita was dealing with 'psychic energy,' " he says. "Pavlita discovered a way to harness the interaction between living and inanimate matter."
”فکر نمیکنم [کار] پاولیتا به مقولات انرژیهای روحی (سایکیک) ربطی داشته باشد، او [فقط] راهی را برای تعامل بین مادهء زنده و غیر زنده پیدا کرده است.“
این هم نتیجهء یک مطالعهء دیگر بر مولدهای پاولیتا همراه با عکس و تفصیلات:

The major aim of the authors has been to carry out experiments on biologically induced magnetic anomalies in which physics itself is used to maintain the authenticity of the tests
The experiments unambiguously showed that in the majority of cases the activation procedure significantly the magnetic properties of the samples --- so this procedure is worth studying.
The unstable character of the induced change was also observed. While wood retained this anomalous state for a longer period, other specimens returned to their original pre-activated state within 2-4 days. This phenomenon seems to indicate that the change in the sample’s behavior --- induced by activation --- reflects some kind of fundamental physical process.
Though there are several issues to be clarified in the future, the presence of this magnetic anomaly seems to be associated with the activity of the brain. O the basis of our present knowledge, these anomalies cannot be induced by any known physical phenomenon therefore one may not rule out the statement that the brain activity involves a yet unknown physical phenomena.
The primary purpose of this work has been to examine the reality of this magnetic anomaly; little attention has been paid to the mental process as well, but there is very little hope for progress without the help of neurophysiologists and psychologists.
پاولیتا گفته بود که الهام و توضیح اولیه را برای ساخت این مولدها از یک نوشتهء قدیمی گرفته است و البته کتابخانههای پراگ پر از متون ترجمهنشده و بررسی نشدهء کیمیاگران قدیم است.
لینکهای بیشتر برای مطالعه: + + + + +
پ.ن: با استفاده از کتاب ”فوق طبیعت“ اثر پرفسور لیال واتسون
آیا موجودات زنده میتوانند صرف نظر از نوع و گونهء خود با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؟ آیا روشی برای ارتباط برقرار کردن به جز اصوات٬ بوها٬ رنگها و هر آنچه با حواس قابل درک باشد نیز وجود دارد؟ تلهپاتی؟ در جانداران بیمغز چطور؟

صبح یکی از روزهای ماه فوریهء 1966 میلادی، ”کلیوْ باکستر“ کشفی کرد که در زندگی او تحولی به وجود آورد و بر زندگی ما نیز ممکن است آثار دوررسی داشته باشد. آن موقع باکستر بازرس متخصصی بود که تازه CIA را ترک کرده بود تا در مدرسهء نیویورک برای تعلیم فنون کاربرد پلیگراف یا دستگاه دروغسنج به نیروهای پلیس به کار بپردازد. کار این ابزار به طور معمول اندازهگیری مقاومت پوست انسان است، اما آن روز صبح این ابزار به امکانات جدیدی دست یافت.

باکستر در حالی که به گلدانهای دفتر کارش آب میداد، به این فکر افتاد که شاید بتوان با ثبت مقدار افزایش رطوبت یک برگ به کمک نوار پلیگراف، آهنگ بالا رفتن آب از ریشه تا برگ گیاه را اندازه گرفت. با این فکر دو الکترود انعکاس روانی-گالوانی

ابتدا یکی از برگهای گیاه را در فنجان قهوهء داغ فرو برد، اما واکنشی ظاهر نشد، بنابراین تصمیم گرفت کبریتی بردارد و برگ را به طور حسابشدهای بسوزاند. ”به محض اتخاذ این تصمیم، در زمان 13 دقیقه و 55 ثانیه روی کارت، قلم ثبّاتِ PGR پرشی ناگهانی و بلند کرد. من هنوز گیاه را حرکت نداده و لمس نکرده بودم، لذا زمان حرکت قلم PGR بیانگر ان بود که احتمالاً این تغییر فقط در اثر تصور صدمهای که قصد داشتم بر گیاه وارد کنم بروز کرده است.“.
باکستر که از مشاهدهء حساسیت آشکار گیاه مزبور در مقابل فشار هیجانی تحت تأثیر قرار گرفته بود، نمونههایی از گونههای گیاهی دیگر را گرد آورد و در این بین متوجه شد که یکی از گونههای گیاه پیچک گویی به او علاقمند است. حالا دیگر او با دقت و احتیاط بسیار به این گیاه دست میزند و هر گاه لازم باشد این گیاه را به منظور واکنشی تحریک کند، معاونش باب هنسون ”این مهم را به عهده میگیرد“.
هر وقت هنسون وارد اتاق میشود، واکنش مضطربانهء گیاه روی دروغیاب ثبت میشود و وقتی باکستر نزدیک میشود، یا حتی در اتاق مجاور صحبت میکند، به نظر میرسد که گیاه ”آرام میگیرد“. با قرار دادن گیاه در یک قفس فارادی یا محفظهء سربی تغییری در آن مشاهده نمیشود، یعنی علائمی که گیاه در برابر آنها واکنش نشان میدهد در محدودهء طیف الکترومغناطیس طبیعی قرار ندارند. در آزمایشهای بعدی باکستر دریافته است که میوهء تازه و سبزیجات، کپکها، آمیبها، پارامیسومها، شیر ترش، خون، و حتی تراشههای سقف دهان، همگی حساسیت مشابهی در برابر موجودات زندهء به خطر افتاده از خود نشان میدهند.
این پدیده، که باکستر ”ادراک اولیه“ مینامد، با تکرار آزمایشهایی در جاهایی دیگر به اثبات رسیده است.
آنچه در بالا مطالعه کردید٬ کاملاً از کتاب ”فوق طبیعت“ اثر شگفتانگیز پروفسور ”لایال واتسون“گیاهشناس٬ جانورشناس٬ انسانشناس و زیستشناس است که نظریهء ”صدمین میمون“ را نیز ارائه کرده است. منبع او برای مطلب فوق این بوده است: De La Warr G. “Do Pelants feel Emotion?” ElectroTechnology, April 1969
دکتر باکستر همچنان مشغول تحقیق بیشتر بر روی این موضوع است.
امیدوارم این مطلب را ادامه دهم.

نظرات دوستان در پیک پیشین تشویقم کرد تا من هم نظرم رو در این باره بنویسم. میدونید، همون
دوستان هم گفتند من هم فکر میکنم قضیه خیلی بغرنجه و چیزی نیست که بشه به همین سادگی واسهش نسخه پیچید. حالا میخوام یه کم بلند بلند فکر کنم، ببینم چی در میاد از تو کلهم.
خب ظاهراً قول مشهور اینه که جنـين از چهار ماهگی ”روح در میاره“ حالا کی اینو از کجا فهمیده نمیدونم ولی این منو به یاد یه چیزایی میندازه. یکی اینکه این نه ماهی که میگن حاملگی طول میکشه در اصل ده ماهه! چه جوری؟ اینجوری که این ده ماه٬ ده ماهِ قمریه و اون نه ماه٬ نه ماهِ شمسی برا همین هم این میشه نه ماه و نه روز ولی اون میشه ده ماه (28روزه) کامل. در هر صورت باید بشه حدود 277 روز. این از این. از طرفی شاید یه علتش این باشه که مادر از 16 هفتگی حرکت جنـين رو احساس میکنه٬ ولی به نظرمن اون چیزی که احساس میکنه حظور روحِ جنـين است که حالا شاید با این جمله این مسئله رو اظهار میکنه که ”من حرکت جنـين رو احساس میکنم.“
یه علتش هم شاید این باشه:
میگن روح که میخواد بیاد پایین و در جسمی که براش انتخاب شده مستقر بشه٬ از آسمانهای بالاتر از هشتم که داره میاد پایین٬ همینطور از هر فلکی رد میشه یه چیزی میگیره و میاد (این همونه که در آسترولوژی از روش تفسیر میکنیم) البته این قضیه دور میزنه و تکرار داره. به این صورت که از آسمان هشتم یا اطلس (همون آسمون صور فلکی منطقةالبروج) که میرسه به زحل شمارش ماهها هم شروع میشه. پس ماه اول از زحله٬ ماه دوم از مشتری داره تأثیر میگیره٬ ماه سوم از مریخ٬ ماه چهارم از خورشید٬ ماه پنجم از زهره٬ ماه شیشم از عطارد٬ ماه هفتم از ماه٬ و بعد دوباره ماه هشتم از زحل و ماه نهم از مشتری و بعد از اینکه ماه دهم رو هم از مریخ انرژی گرفت٬ به دنیا میاد.
حالا، گذشته از این که هر کدوم از این سیارات چی میدن به بچه و حاکم چی هستند٬ یه چیزایی هم میگن (طالعبینان سنتی) مثلاً میگن چون زحل سیارهء نحس اکبر هست و حاکم مرگ و اینا مثلاً جنـين ی که در ماه هشت (قمری البته) به دنیا بیاد نمیمونه و میمیره. یا اینکه درماه دهم در واقع مریخ که حاکم بر انرژی و تحرکه باعث میشه که دیگه جنـين که حالا دیگه کامل شده تقریباً٬ دیگه به دنیا بیاد. یا در همون ماه سوم (دوازده هفته) میتونه باعث دنیا اومدن زودهنگام یا همون سقطش بشه. حالا چیزی که این وسط به موضوع ما ربط داره اون ماه چهارم (16هفته است) که ماه خورشیده و خورشید هم که حاکم بر قلبه و دَمندهء حیات. احتمال داره این قضیه که میگن جنـين از چهار ماهگی یا همون پایان 16 هفته روح در میاره! به این خاطر باشه و الا از روی مسائل فیزیولوژیک نمیشه گفت یه جسدی روح داره یا نه (همن که در جواب کامنت نوکمدادی گفتم٬ مثال جسد مرگ مغزی و اینا) و اصولاً این دیدگاه که بر اساس تکون خوردن جنـين یا زدن قلبش یا چیزای دیگهء فیزیولژیک بگیم اینا دلیل بر وجود روح هستند به نظر من یه دیدگاه التقاطی مادی است.
حتی در همون کتاب سفر روح هم ما میبینیم که یه نفر در هیپنوتیزم که هست داره میگه حتی تا بعد از دنیا اومدنش هم همچنان دور و بر کالبد مادیش میپلکیده و هنوز ارتباطش رو فیکس نکرده بوده٬ البته حتماً طناب نقرهای ارتباط روح و جسد در این مرحله تکمیل شده ولی به هر حال ما مسئلهء مرگ ناگهانی رو هم در نوزادان داریم (Sudden Death) که هنوز در دست مطالعه است و دلیل قاطعی برایش پیدا نشده٬ که اون هم میتونه اینطوری توجیه بشه که به هر دلیلی روح نوزاده باید برگرده.
اما بالاخره حالا سقط جریانش چی میشه از نظر کارما و گناه و اینکه آیا قتل هست یا نیست و غیره. با تفاصیل گفته شده نباید تا پیش از پایان 16 هفته قتل محسوب بشه. چون روحی نیست که ما برش گردونده باشیم. و بعد از اون هم اگر اتفاق بیفته خب کارما داره. ولی این کارما صورتهای مختلفی داره بسته به موردش. یعنی اگه واقعاً مادر دلش نخواد ولی واقعاً مجبور باشه احتمالاً کارماش در حد سقط شدن خودش در تولدی دیگر خواهد بود. اما اگر زنی باشد که مدام این کار را میکند از سر لاابالیگری یا به هر دلیل ناموجه دیگری (که این البته بسیار دور از ذهن است) ممکن است کارماهای سنگینتری مانند نازایی در یک زندگی دیگر و یا موارد مشابه داشته باشد.
در این میان آن که کارمای بسیار سنگینتری خواهد داشت آن کسی است که این کار را برای زنان انجام میدهد. چون او در واقع معمولاً از دلایل آن زنان باخبر نیست و احتمالاً صرفاً به دلیل پول این کار را انجام میدهد. نمیدونم چرا من در بیشتر ماماها مشکلات بارداری میبینم یا تجرد٬ شاید هم اینهایی که من تا حالا دیدهام اینطوری بودهاند. بگذریم.
پ.ن: راستی من از همهء آن چهار نفری که به من رأی دادند متشکرم (امروز آخر آبان، پایان مهلتش است) L
پ.ن2: اصلاً فکر نکنید این پ.ن بالایی تبلیغی چیزی بودها! J
و بالاخره در نگاهی روحانی و با توجه و تمرکز بر روح انسانی، به این نتیجه می رسیم که از آنجا که هر روحی باید هدفی را دنبال کند، بایستی از طرفی آگاهیهای لازمه در اختیار وی قرار بگیرد و از طرفی پس کسب آن آگاهیها بتوان آنها را در جایی نگهداری کرد.
انسان از طریق تجربه کردن زندگی را میآموزد و تجربه حاصل مواجهه و مبارزهء او با موانع و مشکلات است. از سوی دیگر تجربهای را که روح از برخورد با مشکلات کسب میکند، چه پیروزیها و چه شکستها باید در جایی برایش ثبت و ذخیره شود تا در دورههای بعدی یا از آنها استفاده ببرد و یا در صورت لزوم تصحیح شود.
همانطور که میدانیم در دانش ستارهشناسی آموزگار زندگی جاری و قاضی و مجری جزا و پاداش اعمال شخص زحل است. زحل است که امکان تجربههای تازه یا باز تجربه کردن آنهایی را که قبلاً از پس آنها برنیامدهایم را در اختیار ما میگذارد. اما تجربههای به دست آوردهء قبلی را ماه با خود برایمان آورده تا به عنوان ضمیر ناخودآگاه هر کجا به آنها نیاز داشتیم از آنها بهره برده و یا اصلاحشان کنیم.
حلقهء رشد و آموزش به عنوان سومین حلقه به دور خورشید نیز دو عضو دارد، زحل که مسئول آموزش است و ماه که مسئول آموختههاست. این حلقه در طبقات افلاک پس از حلقهء شعور ناطق قرار داشته به این شکل که ماه در آسمان اول و زحل در آسمان هفتم دو جزء آن را میسازند.
با دیدگاهی از بالا به طور خلاصه میتوان چنین گفت که ماه و زحل مسئول آموزش و تصحیح آموختههای پیشین شخص بوده از این طریق که فرد را عملاً در موقعیت مواجهه با تجربهها قرار میدهند. در واقع آن دو با ارائهء این تجربیات خوراک آنچه باید عطارد و مشتری تجزیه و تحلیل کرده و از آن نتیجهگیری کنند را به آنها میدهند و این دو با توجه به سطحی از آگاهی و شعوری که تولید و کسب کردهاند به نوبهء خود کنترلکنندهء سطح پایینتر خود یعنی حلقهء شهوت و غضب خواهند بود تا مریخ و زهره را در مسیر درست و در حد لزوم آن نگه دارند. و نهایتاً با تعالی آگاهی ناهید و بهرام، شخص میتواند شهوات و انرژی خود را به شکلی انسانیتر بروز دهد.
*متن تصحیح و تصویر مورد نیاز افزوده شد.
پس از توضیحاتی که داده شد، دیدیم که شهوت با خصوصیات زهره و غضب با ویژگیهای مریخ همخوانی دارند. دو سیارهای که در طبقات افلاک در دو سوی خورشید که در آسمان چهارم است، قرار دارند، زهره در آسمان سوم و مریخ در آسمان پنجم.
از آن جایی که خورشید نمایندهء هویت و فردیت شخص است این نخستین و نزدیکترین حلقهای که خورشید را فرا گرفته به او کمک میکند تا در زمین ورود کرده و ضامن بقای اولیه از نظر فردی و نسلی انسان بر روی زمین میشود.
اما پس از شهوت و غضب که در انسان با حیوان مشترک است، حلقهء دیگری لازم است که انسان را از حیوان متمایز سازد و این همانا شعور عالی وی و قوای ناطقهء اوست.

آنچه پس از ”بقاء“ موجب ”پیشرفت و اِبقاء“ نسل بشر میشود، قوهء تعقل و تفکر اوست. پیشرفتی که از لحاظ تکاملی در مغز وی صورت گرفته و بیشتر از هر چیز در قشر خاکستری مغز خود را نشان میدهد. این مغزی است که امکان کنجکاویهای اولیه تا جستجو و تحقیق و استدلال و قیاس کردنهای ثانویه را برای انسان به ارمغان آورده و در نهایت با داشتن چیزی که تنها نوع انسان آن را داراست یعنی ”قوهء نطق“ او میتواند نتیجهء همهء کنجکاویها و تحقیقات و تفکرات و نتیجهگیریهای خود را ثبت و حفظ کند و انتقال دهد به نسل بعد از خود. قوهء نطق از کلمات آغاز میشود و به تفکر میرسد و به سخن در میآید و در نوشتار ثبت و محفوظ میگردد. و چنین است که انسان تنها حیوان ناطق است، چرا که نطق تنها به ادای کلماتی چند به هر روش یا زبانی نیست.
حلقهء شعور ناطق دو جزء دارد، بخشی که اطلاعات را کسب و جمعآوری و سپس طبقهبندی میکند و با جزئیات سر و کار دارد و بخشی که از آنها بینشهای وسیع و الگوهای کلی و تصویرهای بزرگ را نتیجهگیری کرده و خرد عالی را شکل میدهد.
در اینجا هم با مراجعه به دانش سیارات مشاهده میکنیم که وظایف جزء اول به عهدهء عطارد گذاشته شده و نتیجهگیریهای کلی و ساختن شعور متعالی بر عهدهء مشتری. این حلقه در طبقات افلاک پس از حلقهء بهرام و ناهید قرار گرفته بدین صورت که مرکور در آسمان دوم با ژوپیتر در آسمان ششم حلقهء دوم را به گرد خورشیدِ شخص میسازند.
چند وقتی است که بر روی مشکل دوستی دارم از راه دور کار میکنم. ایشان به یک نوع بیماری دچار است به نام تینیتوس (Tinnitus) یعنی شنیدن یک صدای مداوم در گوش (مانند سوت کشیدن٬ وز وز کردن گوش٬ زنگ زدن٬ یا شنیدن صدای شرشر) اغلب ما چنین تجربهای داشتهایم و البته برای مدتی کوتاه شاید چند ثانیه یا نهایتاً یک دقیقه. باور عامیانهای هم هست مبنی بر اینکه هر وقت گوشت سوت کشید کسی دارد در مورد تو صحبت میکند٬ درمان آن را هم این میدانند که تو باید بگویی ”هر کی یاد من کرده گوشش سوت بکشه.“ و البته من هر وقت گوشم سوت میکشه این کار را انجام میدهم و گوشم ساکت میشود! و وقتی نمیکنم بیشتر طول میکشد و اذیتم میکند حالا دلیلش چیست٬ نمیدانم تلقین است یا حواسم پرت میشود (مثل درمان سکسکه) یا با گفتن این جمله تغییری در وضعیت استخوانچههای گوش داخلی صورت میگیرد یا... هر چه نمیدانم. بگذریم.

اما وقتی این قضیه تبدیل میشود به یک بیماری که اولاً بسیار آزاررسان بوده و طولکِشنده و ثانیاً خودبخود هم برطرف نشود. اغلب کسانی که شروع این بیماری را تجربه میکنند آن را در هنگام شب و سکوت و موقع خواب میشنوند که خب بیشتر اذیتکننده بوده و حتی میتواند منجر به بیخوابی و سردرد و غیره شود. گاهی تینیتوس یک علامت است٬ از یک بیماری (مانند بیماری مِنیـرِ Meniere’s) و همراه است با علائمی دیگر مانند سرگیجهء حقیقی (True Vertigo) که چنینی بیماریهایی اغلب در سنین بالای 65 سالگی دیده میشوند. با اینکه در 42درصد بیماران تینیتوسی علت این مشکل را در مشکلات عروقی٬ فشارخون (به خصوص فشارخون بالای داخل جمجمهای) دیدهاند٬ با این حال علت این مشکل میتواند در هر کجای زنجیرهء شنوایی باشد از پشت پردهء صماخ تا بخش شنوایی کورتکس مغز.
این بیماری بسته به علت آن و محل درگیری و زمان طولکشیدنش و پالسدار بودن یا نبودن آن از کمی تا هیچی میتواند درمان بشود. این دوست ما هم اینطور که میگفت همهء راهها را رفته و نتیجهای ندیده است.

زمانی بود که من در همدان مطبی داشتم. روزی در آنجا خانمی کمتر ولی نزدیک به 50 ساله به من مراجعه کرد و مشکلش را مطرح کرد که وجود دردی در استخوان پشت گوشش بود به طور مزمن. بعد از گزفتن شرح حال و گرفتن یک رادیوگرافی از استخوان مربوطه (زائدهء ماستوئید استخوان تمپورال) تشخیص ماستوئیدیت دادم و درمان با آنتیبیوتیک را برای ایشان شروع کردم. هفتهء بعد در مراجعهء کنترل٬ اظهار رضایت کرد. آن زمان که من تازه طرحم را به پایان رسانده بودم و تازه مطبدار شده بودم٬ قصدم این بود که مطابق توصیهء استاد انرژیدرمانی خود علاوه بر درمانهای رایج پزشکی روی بیماران خود کار انرژیدرمانی یا به طور درستتر آن دعادرمانی نیز انجام بدهم و حتیالمقدور هم این کار را میکردم و وجه اضافهای هم دریافت نمیکردم. این کار٬ در ظاهر هم عمل عجیب و غریبی نبود و من تنها دو دست خود را بر روی سر بیمار میگذاشتم. آن روز نیز به آن خانم این پیشنهاد را دادم٬ پذیرفت.
بعد از پایان کار دیدم که ایشان چنان گل از گلش شکفته و خندان است و طوری مرا نگاه میکند که تصور کردم خیالاتی دارد! (شاید یک لحظه مرا جای پسر خودش دید٬ چه میدانم) بعد از چند لحظه پرسیدم "خب٬ چه خبر؟" گفت "خدا عمرت بده دکترجان! بالاخره ساکت شد! خلاصم کردی!“ من همینطور نگاهش میکردم. گفتم ”دردت افتاد؟“ گفت ”اصلاً اونو ولش کن دکتر٬ گوشم ساکت شد!“ خلاصه معلوم شد که این خانم سالها بود که مشکل تینیتوس داشته و درست در همان لحظه تینیتوس وی قطع شده است. بگذریم از این که بعداً پسر تازهدانشجویش را آورد که ”این با نامزدش مشکل داره٬ بیزحمت راهنماییش کنین“ و یکی از برادرهایش را آورد که بعد از یک تصادف کمردرد مزمنی داشته که در ظاهر علتی نداشت و غیره.
به دنبال آن تجربه من به این دوستم پیشنهادکردم که برای او نیز کار کنم. البته ابتدا به ایشان هم پیشنهادات دارویی و تشخیصی دادم ولی ایشان گفتند که همهء کارها را کرده و پیش همه جور متخصصی هم، در داخل و خارج از كشور رفتهاند و افاقه نکرده است. در نهایت من با پیشنهاد خود ایشان کار را شروع کردم از راه دور (ما هم که سینهسوختهء دوست و اینا...)
مطابق معمول ابتدا روی انواع دلایل ممکنه کار کردم. روی فشار خون شریان برویی٬ روی عصب شنوایی٬ روی جریان آندولنف داخل حلزون گوش داخلی٬ روی هستههای واسطه تا مغز٬ و روی قشر مخ (مرکز شنوایی موسوم به ورنیکه).
شب بعد رفتم سراغ پاک کردن Past Lifeهای مرتبط با گوشها. گرگی سفید و خاکستری دیدم که به من (یعنی او٬ چون من از چشم او میدیدم) حمله کرد و یک گوش او را کند. در یک زندگی دیگر او را
میدیدم که سربازی بود (شبیه به سربازان آمریکایی) که در میدان جنگ دستهایش را روی گوشهایش گذاشته و فریاد میکشد. احتمالاً دچار موج انفجار شده بود. یک تصویر هم دیدم که زیاد به آن مطمئن نیستم ولی خب پسربچهای را میدیدم که بالای لالهء یک گوشش را به دیواری میخ کردهاند. در هر حال سعی کردم همهء این خاطرات زندگیهای گذشته را پاک کنم. این خاطرات جایی بر روی سیستم لیمبیک نیز به صورت مولکولی تغییراتی ایجاد میکنند که باید آنها را نیز تصحیح کرد. سپس انگارههای تصویری را نیز که در لوب پرهفرونتال هست و مانند کلیدی آن خاطرات را بازخوانی میکند را نیز پاک کردم.
شبی دیگر کل هالهاش را چک کردم برای غیرارگانیک. سه یا چهار تا غیرارگانیک کوچک و ضعیف داشت. بیشتر در حوالی گوش چپ و سمت چپ سر. احتمال دادم شاید آنها هم تأثیری داشته باشند. سعی کردم آنها را نیز پاک کنم. معمولاً من سعی میکنم غیرارگانیکها را بسوزانم ولی گاهی بعضی از آنها فرار میکنند و از هاله خارج میشوند. هالهء این افراد منفذی دارد که از همانجا است كه این غیرارگانیکها وارد شدهاند. به همین دلیل بعد از پاکسازی غیرارگانیکها باید کلیهء منافذ و شکافهای هاله را نیز ببندیم تا دوباره وارد نشوند وسپس جای خالی این میدانهای انرژی بد (یعنی غیرارگانیکها) را با انرژی سفید و خوب پر میکنیم. ظاهراً من در این قسمت دقت نکرده بودم و متوجه وجود غیرارگانیک دیگری نشده بودم و هاله را ترمیم کردم و حفرههای به جا مانده را هم پر کردم. بعد ایشان به من خبر از وجود این غیرارگانیک داد که مانند یک کیسهء نایلون پر از آب روی دست چپ و سمت چپ بدن وی حرکت میکند و باعث ناراحتی او شده که خب سعی در از بین بردن آن کردم که این یکی زیاد هم آسان نبود و دو سه شب طول کشید. طبق اظهارات ایشان ظاهراً تغییراتی صورت گرفته بود و نصف روزی هم آن صدا برطرف شده بود اما باز بیماری برگشته است. متأسفانه در این چند هفتهء اخیر هم من یکی دو سفر کوتاه داشم و یک دورهء هیپنوتیزم را هم به صورت یک کلاس فشرده شروع کردهام و نتوانستم مدتی بر روی ایشان کار کنم. حالا میخواهم یک بار دیگر هم بر روی فشار خون داخل جمجمهای چاکرای قلب و چاکراهای روی گوشها هم کار کنم. امیدوارم شرمندهء ایشان نشوم ولی باز هم شفا از خداست.
پ.ن: این پیک به درخواست خود ایشان نوشته شد٬ و الا من از عادتها ندارم که کارم را بیاورم در وبلاگم. کار جدا زندگی جدا! (دو نقطه دی) لطفاً دیگه از این خواهشها نکنید.
پ.ن2: مطلب پیشین را هم در لابلای دیگر مطالب ادامه میدهم.
دوستی برای مطالب پیشین راجع به حلقه و کارما و دارما و غیره کامنتی طولانی گذاشته بود که لازم دیدم در یک پیک جداگانه به آن بپردازم٬ چرا که هم سیستم بلاگفا کامنتها و جوابهای طولانی به آنها را نمیپذیرد و هم اینکه احتمال دادم این٬ مشکل کسانی دیگر هم باشد که شاید بنا به دلایلی چیزی نگفتهاند در اینجا.
سعی میکنم جمله به جملهء فرمایشات دوستمان سالار را در اینجا بررسی کرده و نظرم را در مورد آنها بگویم.
ایشان اینگونه آغاز کردهاند که:
”دوست من
استناد به تمامی حلقه ها و دایره ها و گردون ها و کره ها و مدورات عالم هیچ دلیل قانع کننده ای برای این موضوع نیست. چیزی که زیاد است جسم مدور است و کروی که هر شاعر و نویسنده و نقاش و رویاپردازی می تواند آن را تصور کند و یا از آن مثال بیاورد. کره زمین هم گرد است و چرخ کردون هم گرد است و گردو هم گرد است و حلقه انگشتر هم گرد است و کاسه و لیوان هم گرد است و صدها گرد دیگر. آیا هر شاعری یا نویسنده ای از این اجسام گرد نام برد منظور گردی هاله است!“
دوست عزیز٬ اول از همه چرا این قدر آشفتهای؟ مگر من چه گفتهام؟ من کجای سه پیک پیشین حرفی از کُره زدم؟ من کجا گفتم هر چیز گردی؟ شما از حلقه شروع کردی و طی یک بحر طویل خود را رساندید به کره و سپس ”هر چیز گردی“ و بعد چندین مثال از انواع اجسام کروی و استوانهای و... میآورید و آنها را به نوشتهء من نسبت میدهید؟ من فقط از ”حلقه“ و در جایی چرخ نام بردم آن هم در جاهایی خاص. نقل قولهایی هم که از مولوی و دیگران آوردم با توجه به فحوای کلام و اشارات مستقیم آنها به آیات قرآن و معانیای که پیش از آن برای دارما برشمرده بودم کاملاً مرتبط بودند و مشخصاً ”هر شعری“ از ”هر شاعری“ نبود که صرفاً در آن از ”یک چیز گرد“ نام برده شده باشد. و همهء اینها چه ربطی به هاله دارد؟ هاله چیز دیگر است و حلقه چیزی دیگر.
در ضمن در میان قطار مثالهای گرد خود اشارهای به حلقهء انگشتری کردید که داخل پرانتز بگویم در این مورد بله٬ حلقهء انگشتری بویژه حلقهء ازدواج هم یکی از همان حلقههاست و نیز النگو و بازوبند و غیره چون حلقهها نشانهء پیمان هستند .
ادامه میدهید که:
”این حلقه ای هم که در شعر "حلقه یا در گردنم افکنده دوست ..." و آیه 8 از سوره نسا هم هیچ ربطی به حلقه ای در هاله ندارد وگرنه می توان هر چیز دیگری را هم به این مسئله ربط داد.“
بد نبود شما چند تا از آن ”هر چیز دیگری“ را که میتوان به ”این مسئله“ ربط داد را شاهد مثال میآوردید٬ تا ببینیم واقعاً میشود ربط داد یا نه. اصولاً وقتی شما حلقهای در هاله را ظاهراً قبول ندارید و یا این ادلهء نقلی را بر آن روا نمیدارید چطور میتوانید اینها را رد کنید یا مشابه آنها را بیاورید؟ راستی سورهای که از آن شاهد آورده بودم هم یس بود٬ ظاهراً شما بیشتر با سورهء نسا درگیر هستید٬ نکند عصبیتتان هم از آنجاها بوده؟
”در ضمن ، حافظ و مولوی و امثالهم هم از همین محل تغذیه می شوند و بعید نیست که چنین اشعاری هم گفته باشند و صرف گفتن شعری از سوی این آدم ها مبتنی بر اندیشه های مذهبی(اسلامی) و عرفانی(بودایی - هندویی) با توجه به شرایط آن زمان و حتی این زمان چندان ، دلیلی بر صحت وجود چنین چیزهایی نیست.“
ببخشید من متوجه نشدم حافظ و مولوی و امثالهم از کدام محل تغذیه میشوند؟ فرمودید اشعار آنها که مبتنی بر اندیشههای اسلامی و عرفانی بوده (متوجه منظورتان از با توجه به شرایط آن زمان نشدم) چندان دلیلی بر صحت وجود ”چنین چیزهایی“ نیست. من از این سخن شما چنین نتیجه میگیرم که شما به آنچه مبتنی بر دین و عرفان باشد چندان اطمینانی ندارید. باشد اشکالی ندارد هر کسی میتواند به چیزی اعتقاد و اطمینان داشته باشد یا نداشته باشد٬ اما مشکل این است که ظاهراً شما داستان را از آخر خواندهاید چون من از ابتدا شروع به تعریف مفاهیم دارما و کارما کردم بر اساس متون موجود و سپس آنچه خود میدانستم، منابعش را هم در انتهای پیکها آوردم (رجوع کردید؟) بعد از آن چند شاهد مثال هم از آیات و اشعار آوردم و اشارهای هم مشاهدات خودم داشتم.
حتماً شما بهتر از من میدانید که برای اثبات چیزی میتوان چند گونه دلیل آورد٬ یکی دلایل عقلی است٬ که چرا و چگونه را شامل میشود. یکی دلایل نقلی است که شامل ذکر گفتههایی از دیگران است که در راستای اثبات مطلب ما باشد. یک سری دلایل تجربی است که این خود دو دسته است، یا این تجربیات شخصی است و یا ذکر تجربیات دیگران است که این بخش را میتوان ذیل دلایل نقلی هم دستهبندی کرد.
اگر چه من در اینجا در پی اثبات چیزی نبودم و تنها بر اساس آنچه میدانستم به جستجوی آنچه نمیدانستم رفته بودم و نتیجهش را نیز در اینجا برای اطلاع دوستان آورده بودم (به ابتدای پیک كارما و دارما مراجعه شود) با اين حال آنچه آورده بودم شامل ادلّهء نقلی و تا حدی تجربی (خودم) میشد. از طرفی تعریفی هم که از دارما از مکاتبی که آن را بیان کرده بودند را میتوان تا حدودی در زمرهء ادلهء عقلی دانست چرا که تعریف آنها اصولاً همین است که "چرا باید چیزی به نام دانش برتر و پیمان بستن نیروی برتر با مخلوقاتش وجود داشته باشد" (البته همان طور که گفتم تا حدودی به این موضوع اشاره شد.).
و درست به موقع شما به موضوع خوب و مهمی اشاره کردید:
”از کجا می توان فهمید آن چه دیده ایم بخشی از واقعیت است و نه توهم؟ در مورد درختی که مثال زده اید صدها و نه هزاران نفر آن را می بینند ودر تمامی تجهیزات ثبت تصاویر دیده می شود ولی چنین هاله هایی را چگونه می توان دید آن هم وقتی که به سادگی می توان به کسانی که نمی توانند ببینند اتهاماتی از قبیل ناتوانی، بی تجربگی، کم کاری، بی اعتقادی و یا بی ایمانی زد؟“
واقعاً از کجا میتوان فهمید؟ از کجا میتوان فهمید که واقعیت چه هست؟ از کجا میتوان فهمید توهم چه هست؟
در مورد اینکه واقعیت چیست هنوز فلاسفه که درگیر عقل خود هستند٬ دارند بر سر یکدیگر میزنند که واقعیت چه هست و چه نیست٬ درونی است یا بیرونی و قسعلیهذا. از این که بگذریم٬ فرض کنیم به قول شما واقعیت همان است که اکثریت میبینند (یا برای ایشان ملموس است)٬ حالا توهم چیست؟ شاید توهم در بین عامهء مردم تعاریف مختلفی داشته باشد ولی تعریف آن در علم روانپزشکی و روانشناسی معاصر مشخص است. Hallucination یا توهم را تعریف میکنند ”درکِ بدون محرک“ یعنی اگر حواس کسی درکی مربوط و متناسب با ساختار خودش کرد که در جهان بیرونی محرکی برای آن شناسایی نشد میتوانیم آن را توهم بنامیم. نمونههایی که من از توهم در بیمارستانهای روانپزشکی شاهد بودهام مثلاً مردی بود که صداهایی را به وضوح میشنید که با او حرف میزدند و در موردی به او دستور داده بودند که برای نجات دنیا مادر خودش را بکشد و او نیز همین کار را کرده بود. وقتی او آن صداها را میشنید به ناگهان سر بر میگرداند و میگفت ”شنیدید؟!“ و طبیعی بود که ما چیزی نشنیده بودیم. تأکید میکنم که او خیال نمیکند چیزی شنیده بلكه واقعاً میشنود. و یا مواردی که زنی در حمام کسی را میدید که گوشهای ایستاده و به او خیره شده است و البته هر چه پرستاران به او میگفتند که ما توی حمام را گشتیم و کسی نیست او میگفت که وقتی شما میروید و من تنها میشوم او میآید.
خب٬ حالا فرق شهود و توهم چیست؟ اگر من فرشتهای یا چیزی را دیدم که دیگران نمیدیدند از کجا بفهمم که دچار اختلال روانی نشدهام؟
اولاً علوم روانشناسی و روانپزشکی ما که در غرب پوزیتیویستی تدوین شدهاند اصولاً به چیزی به جز همان واقعیت مورد نظر شما اعتقاد ندارند که حالا ما بیاییم در آن زمینه تفاوت توهم را با رؤیت شهودی تعیین کنیم٬ با این حال برای اینکه مشخص شود آیا کسی که چنین ادعایی دارد مشکل روانی (سایکوز) دارد یا نه مطابق بر همان علوم میگوییم اگر ”قدرت تشخیص واقعیت“ (Reality Testing) وی مختل نباشد او بیمار سایکوتیک نیست. این یعنی چه٬ یعنی اگر شما توانستید بین آنچه رؤیت میکنید (شهودتان) و آنچه در محیط واقعی اطرافتان میگذرد تمایز قائل شوید و آنها را با هم قاطی نکنید شما مشکلی ندارید. این یک.
دوم اینکه اگر آن درخت را صدها بلکه هزاران نفر میبینند این هاله و حلقه و چیزهای دیگر را هم خیلیها میبینند. شخصاً همین برایم سئوال بود که وقتی چند نفر شهودگر میبینند آیا همگی یک چیز را میبینند؟ چندین بار پیش آمد که بله، مثلاً از شش نفر چهار نفر يك چیز یا نزدیک به یک چیز را دیدند و یکی دو نفر هم چیزی را دیدند که تعبیر دیگری از همان بوده است. علت این مسئله این است که در عالم شهود ارتعاشات متفاوت است و هر کسی و حتی در دفعات مختلف ممکن است با ارتعاش خاصی هماهنگ شود و بخشی از چیزی را ببیند. مثلاً در مورد هاله که میپرسند چه رنگی است٬ این میتواند بستگی به بیننده هم داشته باشد که دارد به چه سطحی از هاله نگاه میکند. هالهء اتریک خاکستری مایل به آبی است (مثل رنگ دود سیگار) هالهء اخگری در بسیاری موارد کهربایی است. هالههای عقلی و نوری را بسیاری از هالهبینان هم نمیتوانند ببینند و آنانی که میبیننند هم چیزهای متفاوتی میبینند. احساسات مختلف رنگهای مختلف دارد که اگر کسی به دنبال دیدن آنها باشد٬ آنها را میبیند. در عین حال انسان یک کالبد هم دارد به نام زجاج که مثل یک مجسمهء شیشهای است که از روی او ساخته باشند و مثلاً این را بسیاری نمیبینند و حتی از وجود آن مطلع هم نیستند.
گذشته از همهء اینها این طرز فکر پوزیتویستی (اثباتگرایانهء) علوم تجربی است که آن چیزی را بیشتر باور دارد که تعداد مشاهدهگرانش بیشتر باشد٬ اما آیا در مکاتب فلسفی مختلف تنها همین یک مکتب وجود دارد؟ و چون امروزه این مکتب حاکم بر علوم و امور شده ما باید سرمان در برف کنیم که همین است و دیگر هیچ؟ چرا دیدمان را بازتر نکنیم؟
در ضمن من به كسي اتهامی نزدم. اين توانايیها هم با تمرين به دست میآيد.
و بالاخره فرمودید که:
”این که شما می بینید خانم ها به این مسائل خیلی زود علاقه نشان می دهند دال بر صحت این قبیل داستانها و یا توانایی ایشان در درک این پدیده ها نیست. اگر این طور بود الان باید بیشتر عرفا و زاهدان شناخته شده در این مکاتب خانم ها بوده باشند در حالی که ما بیشتر مردان را میبینیم و خانم ها بیشتر در زمره پیروانی تابع هستند که هرآن چه می شنوند اطاعات امر می کنند و این جز خصلت ذاتی آنها نیست. به این موضوع که شما فرمودید هم منتهی نمی شود. در سایر امور هم بانوان معمولا تابع هستند و پیرو. کلاس ها و جلسات هنری و ادبی و روان شناسی پر است از این خانم ها.“
به نظر میرسد شما کلاً در نقد مطالب من جای ”دال“ و ”مدلول“ را با هم اشتباه گرفتهاید. من کجا گفتم علاقهخانمها به این مسائل دالّ (دلیل) بر صحت به قول شما ”این قبیل داستانها“ است؟! جملهء من دقیقاً این بود ”زنها به روح و روان خودشون نزدیکترند و رابطهء بهتری با این مسائل برقرار میکنند. بنابراین برای من طبیعی بود که اکثر دوستان خانم که کامنت گذاشته بودند صاف رفتند سر مشکل اصلی٬ ”چه جوری ببینیم؟“ “
و نمیدانم چرا این گفتهء شما مرا به یاد اين نوشتهء دوستی میاندازد٬ "خانمها تابعاند چون ذات آنها این است!"
گذشته از اینکه در بین زنان هم عرفایی داریم (مشهورتر از همه رابعهء عدویه) اما مسئله این است که زنان چنان با این مفاهیم آشنا و درگیرند که فعالیتهای اصلی خود را اغلب در مسیرهای دیگری متمرکز میکنند که از نظر آنها مهمتر است و از این قبیل مسائل در واقع استفاده میبرند٬ در حالی که مردان اگر موفق به کشف چنین چیزهایی شوند به سراغ بررسی کم و کیف آن رفته و در این وادی ابتدا آغاز به آموختن و سپس نوشتن و آموزش و پایهگذاری مکتب و... میکنند در حالی که زنان با پشت سر گذاشتن این مسائل که برای مردان شگفتانگیز و باورنکردنی است به زندگی خود مشغول بوده و دل با یار و سر در کار خویش دارند٬ چیزی که شاید در انتهای راه عارفان مرد تازه به آن برسند.
و نهایتاً :
”در حالی که فرزندان و نسل های متمادی که از این مملکت بیرون می آید نشان دهنده موفقیت این گروه در تعالیم شان است.ضمن آنکه بدون هاله دیدن هم می توان به بسیاری از موفقیت های لازمه زندگی رسید. کما اینکه بسیاری از کشورهای دنیا هم به این موفقیت ها رسیدند و ما محتاجشان هستیم.“
خب ظاهراً بالاخره معلوم شد علت آشفتگی شما چه بوده است. دوست من٬ اگر ما محتاج آنها هستیم دلیلش دیدن یا ندیدن هاله و اعتقاد به دنیایی دیگر داشتن یا نداشتن نیست٬ اشکال در خرافی کردن این موضوعات و مخلوط کردن همه چیز با همدیگر است ٬ کاری که نمونهء کوچک آن را شما هم در همین کامنت مفصلتان انجام دادهاید. و اگرنه که دانشمندان آنها در تحقیق در بارهء همین هاله و اختراع وسایل و دوربینهایی (مانند کرلیان) برای دیدن آن بسیار جلوتر از ما هم هستند.
در انتها با تشکر از کیهان عزیز نظر وزین ایشان را هم در اینجا میآورم که فرمودهاند:
” ما که نمی توانیم ابطال کنیم پس رد کردن ممتنع است.
برای آن دوست:
اگر با منظق علم نوین پوپر به قضیه نگاه کنیم این موضوع ابطال پذیر نیست! پس از مقوله علم به معنی پوزیتیویستی آن نیست!علمی خاص است یا نوعی خاص از علم!؟
راستش به نظر من نباید با عناد به این قضایا برخورد کرد! بلکه باید زاویه دید را عوض کرد.
ما عادت کرده ایم و به ما آموخته اند مه با ترازوی یا با متدلوژی [روششناسی] علم و با حواس مادی به تفحص بپردازیم و حتی مثالهای ما نیز همینگونه است درخت.....
در حالی که فکر می کنم از بنیاد باید در اینگونه موارد دگرگونه اندیشید و دگرگونه دید و دگر گونه پذیرفت.
گاهی ما خیلی چیزها را می بینم اما به خود می قبولانیم که اینها توهم است!در حالی که می تواند نباشد.
مهم این است که ما بتوانیم انفکاک قایل بشیم بین توهم و آنچه که به مابعد الطبیعه معروف است.
فکر می کنم آن زمان قدمی به جلو رفته ایم.“
ممنون کیهانجان و با سپاس از شما دوست گرامی (سالار)
و با معذرت از همهء دوستان به خاطر طولانی شدن این پیک.
سلام دوستان! خب یه دو سه روزی نبودم و نرسیدم آپ کنم. شرمنده البته احتمالاً شما هم یا سفر بودید و یا خلاصه سرتون به مهمون و مهمونیبازی گرم بوده. راستی با تأخیری نسبتاً زیاد عیدتون هم مبارک باشه. (آیکون روم به دیفال!)
میخواستم یه توضیحات تکمیلی در مورد دو پیک قبلی بدم تا شاید به ابهامات و سئوالات یه سری از دوستان هم جواب داده باشم.
”من نمیدونم واقعن میشه این موضوع رو محصول خالص اعتقادی دونست یا
محصول اعتقاد خالص اما هرچه که هست همونطور که اشاره کردی
قضیه ریشه در تاریخ بشر داره . تا اونجا که یادمه سر در قبر اردشیر سوم
هم چیزی شبیه این خورشید رو پشت فروهر حکاکی کردند . مثل اونچه که
بر گرده ی شیر و خورشید قرار داره .
فکر میکنم حد استنادیش خیلی میتونه وسیع باشه اما اینکه همه واقعن
به یک منظور میرسند یا نه رو نمیشه مطمئن بود.“
عرض به حضورت که امیدجان٬ برای اونایی که میبینند میتونه محصول اعتقاد خالص باشه همونطور که شما وقتی یه درخت رو کنار خیابون میبینی٬ اعتقاد خالص داری که اونجا یه درخت هست. اونایی هم که نمیبینند میتونند خالصانه بهش اعتقاد داشته باشند (که البته کم پیدا میشوند چنین کسانی و به راحتی هم امکان از دست رفتن اعتقادشون هست). درسته که رد پای اینجور قضایا رو میشه در تاریخ هم جستجو کرد و از اونجا هم مثالهاش رو آورد ولی ریشهش اونجا٬ یعنی توی تاریخ نیست. ریشهش همین جاست همراه هر کدوم از ما. به راحتی این جسم مادی ما که با چشم مادیمون میبینیم طبیعته و یه کم اون وَرترش که با چشمی از جنس خودش دیده میشه ”ماوراء طبیعة“ به همین سادگی. زنها به روح و روان خودشون نزدیکترند و رابطهء بهتری با این مسائل برقرار میکنند. بنابراین برای من طبیعی بود که اکثر دوستان خانم که کامنت گذاشته بودند صاف رفتند سر مشکل اصلی٬ ”چه جوری ببینیم؟“
و اما از اونجایی که هر چیزی کارما و دارمای خودش رو داره٬ در مواردی که مهمتر هستند گاهی در نماد و علامتها اون رو هم به صورت حلقهای نشون میدهند تا یادآور آن دانش برتر و وظیفهای که برعهدهش هست باشند. در همون نماد فروهر علاوه بر حلقهای که در دست فروهر هست خودش هم روی حلقهای دیگر است. یعنی اگر چه خودش حلقه میبخشد٬ اما خودش هم حلقهء پیمان و پیمانهء خودش رو دارد.
در همین راستا مثلاً دایرهء منطقةالبروج یا همون زودیاک هم یک حلقهء دارما است برای کل منظومهء شمسی ما.
”تا اونجایی که یادمه حلقه ی فرشته ها رو تو نقاشی ها بیست سانتی بالاتر از سرشون می کشن.
فرشته هام حلقه دارن یا آدمایی که حلقه هاشون خیلی میره بالا فرشته میشن؟“
والا تا جایی که من میدونم علیجان قضیه به میزان بالاتر بودن حلقه ربطی نداره. یه چیزی رو هم باید این وسط مد نظر داشت و اون این که لزوماً اینطوری نیست که حالا هر نقاشی دور سر مقدسین یا فرشتهها یه حلقه کشید٬ توانایی دیدن اون رو هم داره، به راحتی ممکنه تحت تأثیر چیزی که روتین شده یا به نوعی سنت شده این کار رو انجام بده. شاید اگه مثلاً تو هم نقاش بودی میخواستی یه فرشته بکشی بدون اینکه در این مورد چیزی شنیده بودی باز هم یه حلقه بالای سر اونها میکشیدی٬ نه؟
ولی اینکه آدمهایی که حلقههاشون بالا میره فرشته میشن٬ احتمالش خیلی زیاده. در واقع بهتره اینطوری بگیم که ارواحی که خوب هستند تا وقتی که جسم مادی ندارند (تجسد پیدا نکردهاند) همون فرشتهها هستند (قاعده نیست).
”چه جوری میشه از حلقه این کارما بدر آمد؟“
به سختی! باید به جایی برسیم که دیگه با کسی حسابی نداشته باشیم (حداقل از نوع بدش) البته طبق نظر هندیها که باید به بیعملی یا ”آکارما“ برسیم ولی طبق چیزهایی که من قبلاً گفته بودم ما وقتی درسهامون رو بگیریم دیگه نیازی به اومدن به زمین نداریم.
”کار این هاله نور چیه؟“
این هاله طبقات مختلف داره که در اصل حلقهء اتصال روح است به کالبد مادی.
”راستی چطور می توان هاله بین شد؟“
”یک سری منابع معرفی کنید برای مطالعه و اطلاعات بیشتر در زمینه تمرینِ دیدن هاله.“
”یعنی این که اگه آدم تو این زمینه استعداد ذاتی داشته باشه از کجا متوجه اش می شه؟ و این که به چه
منابعی تو زمینه متافیزیک بیشتر می شه اطمینان داشت؟“
خب یه چند سالیه که کتابفروشیها پر شدهند از کتابهایی که مدعیاند میتونند کمک کنند تا بتونید هالهء آدمها رو بینید. ولی من یکی که به شخصه فکر میکنم بدون استاد نشه این کار رو یاد گرفت٬ گذشته از این که به هر حال هر کسی هم در یه زمینهء خاص استعداد بیشتری داره و لزوماً همه بیننده نیستند. ولی یه کتابی بود به اسم ”هالهء نورانی“ نوشتهء ریچارد وبستر بود که اون خوب بود. توش یه تمرینهایی هم میداد که زیاد سخت هم نبود. اگه کسی این کاره باشه اون کتاب میتونه راهنمای خوبی باشه ولی باز هم یه استاد یا حداقل یکی که میبینه باید باشه تا به کسی که تازه شروع کرده بگه که چی داره میبینه.
مهمتر از همه این است که این حلقه در هالهء همهء انسانها هم وجود دارد و کسانی که هالهبین هستند میتوانند آن را معمولاً به دور گردن افراد ببینند. (شخصاً دو بار به طور واضح آن را دیدهام). این همان حلقهای است که پیمان ما با خدا بر آن نوشته شده و کارماهایی که باید پس بدهیم یا پس بگیریم نیز بر آن منقوش است.
این حلقه پهن است و از پایین گردن تا زیر چانه را میپوشاند (آن که من دیدم طلایی بود). اصطلاحاتی همچون ”گناهش را به گردن گرفت“ یا ”فلان کار را انداخت گردن من“ ٬ ”خونش گردن توست“ ”طوق لعنت بر گردن داشتن“ و عباراتی از این دست از همین باور ناشی شده است.
حلقهای بر گردنم افکنده دوست میکشد هر جا که خاطرخواه اوست
در آیهء 8 از سورهء یٰس میخوانیم:
إِنَّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِیَ إِلَی الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ
همانا قرار دادیم در گردنهای آنان غُل (حلقه)هایی تا [حدِ] چانههایشان چنان که گردنهایشان راست ایستاد.
و در آیهء 13 از سورهء اسراء نیز آمده که:
وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فِی عُنُقِهِ
و هر انسانی٬ اعمالش را بر گردنش آویختیم.
و مولوی با توجه به همین آیات میگوید:
حلقههای سلسله تو ذوفنون هر یکی حلقه دهد دیگر جنون
دادِ هر حلقه٬ فنونی دیگر است پس ترا هر دم جنونی دیگر است
(سلسله=زنجیر متشکل از حلقههای هر زندگی) (ذوفنون=صاحب فن) (فنون=خصوصیات هر زندگی) (جنون=پنهانیها)
حافظ:
جام می و خون دل٬ هر یک به کسی دادند
در دایرهء قسمت اوضاع چنین باشد
وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ
و قرار دادیم در بین دستاهایشان حائلی و از پشت سر ایشان نیز حائلی٬ سپس پوشانیدیمشان پس نمیبینند.
مولوی:
من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس
نور او از یَمْن و یَسْر و تحت و فوق بر سر و بر گردنم چون تاج و طوق
تاج همان چاکرا کرونا یا چاکرای هفتم است و بر گردن هم همان طوق یا حلقه که گفته شد. به دلیل آن حائلهایی که از پیش و از پس ما را پوشانده ما از زندگیهای گذشته و آیندهء خود خبر نداریم و چون چشمانمان پوشانده است نورهایی که از چپ و از راست و از زیر و بالا به ما میرسد را نمیبینیم (با چشم سر).
شاید لازم به توضیح باشد که آیات فوق در سورهء یس در مورد تمامی کسانی است که هنوز ایمان حقیقی نیاوردهاند هر چند در ظاهر تأیید میکنند (اکثریت قریب به اتفاق مردم). 
این حلقه در مورد برخی کسان که از روحانیت بالایی برخوردارند٬ به دلیل تلاشهایی که در زندگیهای فراوان خود نمودهاند میتواند بالاتر از گردن نیز قرار داشته باشد مثلاً دور صورت٬ روی چشمان و یا در بالای سر. نقاشان کلاسیک ظاهراً یا این حلقهها را در ضمیر روشن خود میدیدند یا از وجود آنها به نوعی خبر داشته و به آن باور نیز داشتهاند و در بیشتر تصاویری که از مقدسین میکشیدند حلقههای آنان را نیز فراموش نمیکردند. عدهای نيز بر اين باور بودند كه با مرگ شخص، حلقه آزاد میشود و بالا میآيد.
نقاشان مسلمان نیز این حلقه را به دور کلِ سر (به شکل یک دایرهء روشن) یا به صورت آتشی بیدود و روشن به گرد سر انبیاء و اولیاء ترسیم میکردند.
شاید بد نباشد در پایان اشارهای شود به اینکه حلقهء بزرگتری نیز به دور بدن اشخاص وجود دارد (در حدود ناف) که ربط چندانی با حلقهء گفته شده در بالا ندارد.
دیدید کسانی را که به هر جا میروند فوراً جهت فلش توجهها را به طرف خود برمیگردانند؟ اگر مردند همهء انواع جنس اُناث٬ از دختربچهء سه ساله تا پیرزن هفتاد ساله٬ و اگر زناند٬ چشم همهء انواع ذکور را از آن پسربچهء شیطان گرفته تا پیرمرد پارکینسونی را به سوی خود میچرخانند.
اینها چه دارند که اینطور توجه جلب میکنند؟
اگر فقط توجه جلب کنند بعضیها به این افراد میگویند ”گاو پیشونیسفید“ !
اگر احترام دیگران را برانگیزند٬ میگویند فرد محترمی است.
اما اگر محبت دیگران را برانگیزند یا به قول معروف دل ببرند٬ میگویند... ”طرف مهرهء مار داره.“
دیروز با دوستی داشتیم قدم میزدیم٬ یک جایی کنار خیابان دیدم یک نفر بساط کرده و یک کاغذی هم نوشته گذاشته روی بساطش که ”مهرهء مار اصل به شرط حرکت“ (!) کنجکاو شدیم. رفتیم جلو٬ ”آقا این قضیهء به شرط حرکت چیه؟ اصلاً مهرهء مار چیه٬ چه شکلیه؟ یکیش رو به ما نشون میدی؟“
گفت ”ایناهاش!“

گفتم ”حالا اینا چی هستن؟ مهرهء ستون فقرات مارهَس؟“
گفت ”وقتی دو مار جفتگیری میکنند هر کدوم یه مهره میاندازند. این سیاهها هم یه چیزیه که از تو سر مار در میارن و این هم دندون نیش ماره!“
”خب قضیهء حرکت کردنشون چیه؟“
”اگه دو تا مهرهء مارِ جفت رو توی سرکهء سفید بندازین٬ به طرف هم حرکت میکنند تا به هم برسند. بین بیست ثانیه تا یه دقیقه هم طول میکشه.“
”چند؟“
...
و گذشتیم.
و اما...
میگویند مهرهء مار نوعی از ترشحات دو مار است که در حین جفتگیری ترشح میشود و به صورت دو مهره از آن دو بر جای میماند. یکی معمولاً بزرگتر است و دیگری کوچکتر. ابوریحان بیرونی از آن به
”خرزالحيات“ هم یاد کرده است.
برایش فایده و خاصیت زیاد نوشتهاند که البته مبالغه بر آن فراوان بوده٬ منجمله: بر جای گزیدگی مار نهی٬ بهبود مییابد٬ به همراه داشتنش از گزند مارها حفظت میکند و بالاخره آنچه بدان معروف است٬ که دارندهاش را همه میپرستند!
معمولش آن است که این پکیج مهرهء مار (!) حاوی پنج قطعه باشد٬ دو مهرهء مار که شیریرنگ است و دو قطعهء کوچکتر سیاه که باریک است . یک دندان نیش. گاهی دو دندان دیگر مار هم همراه میشود. البته به جز مهرهء مار بقیهء اجزا خواص دیگری دارند. اما این هم گفته شده که مهرههای مار را باید یکی را در زیر پوست دست راست و دیگری را زیر پوست دست چپ گذاشت. ابتدا کمی عفونت میکند ولی سپس بهبود مییابد و مهرهها هم جذب جذب میشوند (من دارم نقل قول میکنمها انجام چنین کارهایی به مسئولیت خودتان است٬ نگید تو گفتی! این تنها در حکم اطلاعرسانی است!)
باید بر آنها ذکری خواند (که مسلماً من نمیدانمش) و باید که دو مهرهء مورد نظر دقیقاً از دو ماری باشد که با هم جفتگیری کردهاند. در ضمن بعد از امتحان با سرکه هم دیگر اثربخشی نخواهد داشت (باید دو تا بخرید!).
پ.ن: اون کنار خیابونیه میفروخت شیش تومن! تو سایتها فروفته میشه دور و بر سی و پنج تومن! یکی که ادعای طلسماتش میشه هم میگفت اصلش باشه حدود چهل میلیون تومن باید باشه!

لینکهای روز
چگونه احترام دیگران را جلب کنیم؟
لغتنامهء فارسی آنلاین (برای جستجو میتوانید صفحهء اصلی را هم ببینید) (مثال: معانی آرش)
معرفی کتاب ”پشتِ حـجـابِ ایران“
تهران شهر میلیون ها موتورسوار موتورسوار (گزارش خواندنی یک خبرنگار روس در ایران) (سه قسمت است٬ لینکها پایین نوشته است)
اين ماره يه آدم رو درست قورت داده!
و...
چرا به عکس بر عکس من سر نمیزنید؟!

در فیلم شعبدهباز (The Illusionist)٬ ادوارد نورتون در نقش آيزنهامِ شعبدهباز در حضور پرنس اطریش در حال اجرای نمایش است و پرنس بدجنس میگوید تو همهء كارهایت را با وسایل خاص خودت انجام میدهی٬ كاری بكن كه نیاز به وسیلهء بخصوصی از خودت نداشته باشد. او هم شمشیر خودِ شاهزاده را از او میخواهد. سپس با تعریف داستان چگونگی به پادشاهی رسیدن آرتورشاه كه بوسیلهء بیرون كشیدن شمشیر اكسكالیبور (Excalibur)* از سنگ انجام گرفت از حضار میخواهد تا بیایند روی سن و شمشیر پرنس را كه او به سادگی بر روی نوك آن بر زمین ایستانیده بود را بلند كنند. هیچ كس نمیتواند٬ تا نهایتاً خودِ شاهزاده با اذن و اجازهء شعبدهباز (كه با تدوین و بازی خوب بازیگران مشخص میشد) توانست با كمی زحمت شمشیرش را از زمین برمیدارد. كسی میگوید شاهزاده به امپراطوری خواهد رسید و شعبدهباز هم محض خالی نبودن عریضه میگوید ”شمشیر به صاحبش رسید“.

در داستان آرتورشاه و دلاوران میزگرد كه افسانهء انگلوساكسونی است٬ بالاخره این آرتور جوان است كه موفق میشود شمشیری را خارج سازد كه در سنگی فرو رفته و همه میدانند هر كه آن را درآورد پادشاه انگلستان خواهد شد. این شمشیر توسط مرلین جادوگر در این سنگ فرو میرود و همان زمان مرلین از آن سنگ میخواهد كه شمشیر را به جوانی بدهد كه پاك است و لایقِ پادشاهی (این داستان را هم در فیلمی دو قسمتی از تلویزیون ایران دیدهایم).
در زندگی واقعی هم همینطور است٬ ما اگر تلاشی میكنیم و بالاخره میتوانیم به پیروزیای دست پیدا كنیم در واقع تنها به محل سنگ رسیدهایم٬ جایی كه شمشیرمان منتظرمان بوده است. سنگی كه به او سپرده شده این شمشیر را به هیچ كس نمیدهد به جز...
بدون اذن او ما نمیتوانیم شمشیرمان را برداریم.
ناراحت نشوید٬ او هم طوری بازی میكند كه همه فكر كنند خودتان توانستهاید !

* كه در دوبلهء فارسی متأسفانه گوینده میگوید اِكسكالیبْر !


چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی
صورتِ زیرین اگر بر نردبان معرفت بر رَوَد بالا همان با اصل خود یكتاستی
این سخن را در نیابد هیچ وَهم ظاهری گر ابونصرستی و گر بوعلی سیناستی
جان اگر نه عارض استی زیر این چرخ كبود این بَدنها نیز دائم زنده و برپاستی
هر چه عارض باشد او را جوهری باید نخست عقل بر این دعویِ ما شاهد گویاستی
.........................
هر كه فانی شد به او یابد حیاتی جاودان ور به خود افتاد كارش بی شك از موتاستی
این گهر در رمز٬ دانایان پیشین سُفتهاند پی برد بر رمزها هر كسی كه او داناستی
زین سخن بگذر كه این مهجور اهل عالم است راستی پیدا كن و این راه رو گر راستی
هر چه بیرونَست از ذاتت نیاید سودمند خویش را كن ساز اگر امروز اگر فرداستی
.........................
نفس را چون بندها بگسیخت٬ یابد نام عقل چون به بیبندی رسد بند٬ دگر برجاستی
گفت دانا نفس ما را بعدِ ما حشر است و نشر هر عمل كامروز كرد او را جزا فرداستی
گفت دانا نفس ما را بعد ما باشد وجود در جزا و در عمل آزاد و بی همتاستی
گفت دانا نفس را آغاز و انجامی بود گفت دانا نفس بی انجام و بی مَبداستی
.........................
نفس را این آرزو در بند دارد در جهان تا ببندد آرزوئی٬ بند اندر پاستی
خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پیاست خواهشی باید كه بعد از وی نباشد خواستی
ميرفندرسكی
چندین سال پیش، در یك بعد از ظهر از یك روز ماه رمضان، منزل دوستی بودم و هر دو هم روزه بودیم. امتحانی داشتیم، خسته از درس گفتیم چرتی بزنیم. من در اتاق روی تخت خوابیدم.
من خیلی زود خوابم برد. بعد از گذشت مدتی كه نمیدانم چقدر بود، احساس كردم كه بیدارم، یعنی میدانستم كه در منزل دوستم هستم و در اتاق او روی تخت خوابیدهام. یادم میآمد كه درس میخواندیم و خسته شده بودیم.خلاصه كاملاً هوشیار بودم و آگاه به زمان و مكان ولی چشمهایم بسته بود. اما به موازاتِ این آگاهی و همزمان با آن اتفاق دیگری در حال رخ دادن بود.
آن اتفاق عجیب این بود كه وقتی من در تخت به پهلوی چپ میخوابیدم، احساس میكردم زیر جریان بزرگ و قوی مایعی هستم كه مثل آبشاری بر من میریزد. مایع یا بهتر بگویم سیالی بود مثل شیر سفید رنگ ولی نه به غلظت و سنگینی آن. هنگامی كه تحت این جریان قرار داشتم احساس خوبی داشتم. احساسم مثل كسی بود كه ناگهان متوجه راز مطلبی شود یا جواب معمایی را بیابد. گویی درهای آگاهی به رویم باز شده بود و حس میكردم دارم از دانش و آگاهی سرشار میشوم.
وقتی به آن آبشار شیرگون نگاه میكردم، میدیدم كه ذرات سیاه و ریزی در آن جریان دارد، به مثل مانند ذرات نعناع خشك در دوغ. به مجرد آنكه خواستم بدانم كه آن ذرات چه هستند، ”دانستم“ كه آنها حروفاند. جالب آنكه در آن حالت چندان متعجب و كنجكاو نبودم كه این ماجرا چیست كه در جریان است.
نمیدانم چقدر گذشت كه احساس خستگی و رخوت كردم و از این پهلو به آن پهلو غلت زدم. در كمال تعجب دیدم كه در آن طرف زیر آبشار دیگری قرار گرفتم كه این یكی آبی زلال و سبك دارد. شعف خاصی به من دست داده بود، چنان از طراوت و شادابی آن مست و سبك شده بودم كه اصلاً دلم نمیخواست از جایم تكان بخورم، تو گویی آب حیات بود. روحم داشت آبتنی میكرد.
اما بعد از مدتی برای آن ریزش آگاهی كه در آن سو جاری بود دلم تنگ شد. برگشتم به پهلوی چپ دوباره، شارِ شیر در جریان بود همچنان و دوباره همان حال.
كمی بعد كنجكاو شدم كه آیا آبشار سمت راستم هنوز هست یا نه و آیا میتوانم هر وقت كه بخواهمبه آن طرف بغلتم و از آن استفاده كنم، گشتم و دیدم بله!
همانطور كه گفتم در تمام این مدت خودم را روی تخت و در اتاق احساس میكردم و دستانم كاملاً بالش و پتو و تشك را لمس و درك میكرد. و در همان حال با آن آبشارها بازی میكردم و بودنشان را امتحان میكردم و مدام از این پهلو به آن پهلو میشدم.
دیگر یادم نیست چه شد ولی بالاخره چشمانم را باز كردم ولی تا چند دقیقه بارش آنها را همچنان احساس میكردم و بعد همه چیز تمام شد. و من ماندم و این حس غریب كه بالاخره این چه بود؟!
این قضیه مربوط به زمانی بود كه من هنوز دخلی به مسائل ماورائی و متافیزیك و این حرفها نداشتم. علاقمندی آن روزگارم فلسفه بود و كمی هم سرك كشیدن به دانش هیپنوتیزم، در حد مطالعهء كتابهایش. ولی بعدها چیزهایی دانستم كه احتمالاً بین آنها و این داستان ربط و رابطهای وجود داشت. شما چه فكر میكنید؟ برای شما هم... بلی؟
دوستان دربارهء سایت BigView پرسیدهاند كه چطور برای چندین نفر كه در یك روز متولد میشوند میتوان یك نوع PastLife ارائه داد.
حقیقتش اینكه من این سایت رو تقریباً اتفاقی پیدا كردم و چون دیدم در مورد خودم چند نفر دیگر نسبتاً درست میگفت اینجا هم معرفیش كردم و تا اینجا هم نشون داده كه برای اغلب شما هم درست گفته. بنابراین در مورد چگونگی كاركرد آن، من هم میتوانم نهایتاً تنها نظر خودم را بگویم و بس. فقط بد نیست همینجا این را هم اشاره كنم كه شما میتوانید آن صفحه را save كرده و از آن به صورت off line نیز استفاده كنید.
و اما...
باید بگویم جوابِ این سئوال بدون داشتن پیشزمینه شاید كمی عجیب به نظر برسد و من میخواستم كمكم بعد از گفتن مراحل نزول روح و اشاراتی به طالعبینی به آن هم برسم، ولی سعی میكنم در حد توان نظرم دربارهء چگونگی عملكرد آن بگویم.
همانطور كه دیدهاید در آن سایت برای هر روز (و در واقع برای هر دو سه روز) یك متن گذاشته كه در آن متن یك منطقهء جغرافیایی و چند شغل را ذكر كرده و چند مورد دیگر. باید بگویم اینطور كه من از كتابهایی كه در زمینهء reincarnation و astrology فهمیدهام گذشته از آنكه هر چهار دقیقه وضعیت آسمان تغییر كرده و نتیجتاً تفسیر چارت طالعبینی شخص هم عوض میشود، هر روز هم در حكم یك كانال یا مجرایی خاص است كه خصوصیات ویژهء خودش را دارد، و هر روح با هویت كه قرار است زندگی خاصی را با شرایطی ویژه تجربه كند، از مجرای خاص خودش نزول میكند تا بتواند برخی ویژگیهایی را كه در وجودش نهاده شده را بروز دهد، اگر بخواهیم مثالی در این مورد بزنیم میتوانیم روح را به دم و نفسی تشبیه كنیم كه در سوراخهای یك سازدهنی دمیده میشود و بسته به اینكه آن نفس در كدام سوراخ دمیده شود صدای خاص آن سوراخ را ایجاد میكند و ما اگرچه اصوات گوناگون از ”ساز دنیا“ میشنویم اما در اصل یك نفس بیشتر وجود ندارد، كه اگر این ساز نبود صدایی هم نبود.
و در نهایت اینكه با توجه به اینكه ارواح مختلف شاید نیازها و تجربهها و كارماهای مشابهی داشته باشند، به دنیا آمدن در یك روز و داشتن ویژگیهای یكسان چیز چندان عجیبی برای آنها نیست و البته این لزوماً به معنای داشتن زندگیهای گذشته با وقایع دقیقاً یكسان نیست.
1- یادم میاد وقتی آموزشی بودیم (سربازی رو میگم)، اواخر دوره بهمون میگفتن اگه رژهٔ روز آخر رو درست نریم دور روز اضافه به همهمون میدهند، ما هم باور نمیكردیم. ولی وقتی روز رژه شد و یك عدهای از ته صف بد رژه رفتند و جناب سردار، گروهان ما رو دو روز تمدید یا تنبیه كرد. كسانی كه سربازی رفتهاند میدونند كه از یكی دو هفته مونده به پایان دوره همه در حول و ولای این هستند كه كی تموم میشه. حالا كه روز آخر بوده و همه آمادهٔ رفتن و بقیهٔ گروهانها هم همه رفتهاند، این دو روز یعنی چی. البته برای خودم هم جالب بود كه من از اولش نه بهم سخت گذشت و نه مدام تو فكرِ رفتن بودم.
2- پریروز گفتم كه با توجه فاصلهٔ چهار درجهای ماه تا خورشید، دیروز، دوشنبه باید عید باشد. باید بگویم كه خودم هم زیاد مطمئن نبودم به خاطر اینكه این مقدار، حداقلِ فاصله است و هلال ماه در این فاصله بسیار بسیار باریك است مثل یك نخ، و كمترین میزان غبار میتواند منجر به ندیدنش حتی از ارتفاع بالاتر ابرها بشود.
3- شاید برای خیلیها این سئوال باشد كه چرا مسلمانها گیر دادهاند به اینكه حتماً باید هلال ماه نو باید دیده شود، و مثلاً نمینشینند و محاسبه نمیكنند ابتدای ماه جدید را. این دلیلی است كه من فكر میكنم جواب این سئوال باشد:
همانطور كه گفتهام پیش از این هر روحی ستارهای دارد و هر ستاره در دنیای مادی ما حاكم و صاحب كُرهایست. در این میان بعضی ارواح بزرگ و والامقام حاكم كواكب بیشتری هستند.
قبلاً اشارهای داشتهام و اگر خدا خواست بعداً بیشتر هم خواهم گفت كه علی جفت روحی محمد است و این دو معمولاً با هم به این دنیا آمدهاند و رفتهاند. علی همان شیث پسر آدم است و سام پسر نوح و اسماعیل پسر ابراهیم و هارون برادر موسی و یوشع حواری عیسی، بعد از علی آن روح قدسی در اشكال دیگر هم برگشت مِنجمله در شكل مولوی یا خاقانی. نپرسید كه من از كجا میدانم، بماند...
این روح بزرگ قدسی حاكم ماه نیز هست (علاوه بر مثلاً زحل) و توانستن دیدن لبخند هلالِ ماه به وقتش (مثل دیروز) نشان از تأئید رژهٔ مردم بعد از دورهٔ آموزشی دارد، دورهٔ آموزشی یك سالهٔ گذشته.
4- ماه در هر روز حدود دوازده درجه حركت میكند، یعنی دیشب بعد از غروب ماه حدود شانزده درجه بالاتر از افق بوده (نزدیك به عرض سه مشت بسته) و همه میتوانستند آن را ببینند. و امشب حدود بیست و هشت درجه بالاتر از افق خواهد بود بنابراین تا حدود یك ساعت بعد از غروب آن بالا خواهد ماند.
5- تا بعد...
دنبالهٔ داستان:
...آنها هم بعد از جستجوی فراوان، مشارالیه را در سواحل دریای سرخ مییابند. اما هر چه از فرشتهها اصرار از لیلیت خانم انكار كه ”عمراً اگر برگردم.“ خلاصه آخرش فرشتهها به او میگویند: ”اگر برنگردی ما هر روزی كه اینجا بمانی، صد تا از بچههای پلید تو را خواهیم كشت.“ لیلیت هم كمی فكر میكند و نهایتاً حتی به این قیمت هم حاضر نمیشود كه برگردد و جنس دوم باشد. فرشتهها هم دست از پا درازتر برمیگردند و سرافكنده قضیه را برای را به آدم و خدایشان میگویند. خدا هم به آدم میگوید: ”اصلاً ولش كن! بیا جلوتر ببینم!“ و بعد كمی از دندهٔ چپ او را برمیدارد و از همان یك ذره دنده یك حوا درست میكند كه بیا و ببین! (البته مطابق تصاویر به جا مانده حوا به پای لیلیت نمیرسید.)
از آن طرف بشنوید كه وقتی خبر افتتاح حوا به گوش لیلیت میرسد، او هم میگوید: ”خب! حالا كه اینطور شد، من هم تا ابد از بچههای آدم و حوا شكار خواهم كرد.“
لیلیت در صحاری جنوب غربی بحرالمیت (Edom)، محل سكنای دیگر اهریمنان نیز بود میماند. بعداً كه سَمائیل (یا اَزازیل) كه حوا و سپس آدم را میفریبد و از بهشت آسمان رانده میشود، نیز به آنجا آمده و لیلیت را به عنوان یكی از همسرانش برمیگزیند. فرزندان لیلیت
از آدم را لیلین (Lilin) و فرزندان او از ابلیس (سَمائیل سابق) را سوكوبوس (Sucubos) و اینكوبوس (Incubos) میگویند. سوكوبوسها كه مؤنثاند وظیفه دارند در خواب به رؤیای مردان آمده و آنها را اغوا كنند و سیمِن (semen) آنها را بدزدند. اینكوبوسها هم مذكرند مشابه همین وظیفه را در قبال زنان دارند، بخصوص اگر حامله باشند. ”فلج شدن در خواب“ را هم به گردن اینها میاندازند.
طبق عقاید فولكوریك یهود، لیلیت همیشه در كمین است تا بنا به سوگندی كه خورده، بچهها (مخصوصاً پسرهای) زیر هشت روز را بدزدد (بكُشد). به همین دلیل برخی از آنان تا هشت روز به گردن نوزادان پسر خود طلسمی به شكل گردنبند میبندند كه بر روی آن اسامی آن سه فرشتهٔ خداوند كه به دنبال لیلیت رفته بودند بر آن نوشته است: سِنوی، سَنسِنوی، و سِمَنگلوف (Senoy, Sansenoy, and Semangelof) و یا اینكه تا طبق سنت دیگری تا سه سالگی پسربچه صبر میكنند و موهایش را كوتاه نمیكنند، تا لیلیت آنها را با دختران اشتباه بگیرد.

از طرف دیگر لیلیت را یك اهریمن شب دانسته و از نظر ریشهٔ لغت نیز آن را از ریشهٔ كلمهٔ سامی (ریشه¸زبان عبری و عربی) LYL به معنی شب (همان لِیل عربی) میدانند.
در موزهٔ اور.شلیم در اسرا.ئیل یك طلسم مربوط به قرن هژده یا نوزده میلادی نگهداری میشود كه لیلیت را در زنجیر نشان میدهد و زیر آن هم نوشته است: "Bind Lilith in chains". و ظاهراً این طلسمی رای محافظت از نوزادان پسر از شر لیلیت بوده است.
![]()
در پایان میخواهم به یك موضوع دیگر نیز كه از دیشب ذهنم را به خود مشغول كرده، اشاره كنم. شهرنوش پارسیپور در كتاب جذاب و زیبای خودش ”طوبا و معنای شب“ قهرمان داستانی دارد به نام لیلا (كه میدانیم از همان ریشهٔ لیل عربی است، فكر میكنم به معنای دختری كه چشم و ابرویی به سیاهی شب دارد). در جایی از داستان معلوم میشود كه این لیلا همان زن اثیری كتاب ”بوف كور“ صادق هدایت است. ارتباط این لیلا و آن بوف (جغد) و آن طلسم ایرانی در آن موزه و نوع ارتباط دوگانهٔ راوی داستان بوف كور با زن اثیری/لَكاتهاش برایم جای تأمل بیشتری دارد. اگر شما هم نظری در این رابطه دارید، مرا هم بینصیب نگذارید (فعلاً این كتابهایم در دسترسم نیست.)


”تمام ماجرا در یك بعد از ظهر كه همگی دور میز آشپزخانه نشسته بودیم آغاز شد. ناگهان دخترم به خاطر آورد كه خیلی وقت پیش در یك حادثهٔ آتشسوزی خانگی مرده است، و پسرم به شیوهای بسیار واقعی، مردن در بحبوحهٔ ترس و وحشت و هرجومرج ناشی از یك جنگ داخلی را برایمان توصیف كرد، او یك سرباز سیاهپوست بود كه در جنگهای داخلی آمریكا به مچ دستش شلیك شده و به طرز مرگباری مجروح شده بود. از آنچه میشنیدم بهتزده شده بودم چون تا آن موقع نمیدانستم كه كودكان میتوانند زندگیهای پیشین خود را به خاطر آورند.“
”كارول باومن“ یكی از پیشروان مطالعات تناسخی قلمداد میشود او در سال 1988 به عنوان مادری كه سعی داشت زندگی پیشینِ دو فرزند خود را درك كند، اقدام به جمعآوری موارد كرد. او در كتاب زندگیهای پیشین كودكان، اولین كتابی كه با استفاده از واژههای مناسب توضیح داد كه چگونه باید خاطرات زندگیهای پیشین كودك را شناسایی كرد و به آنها پاسخ داد، كشفیات خود را در اختیار دیگران قرار داد. ”باومن“ با نوشتههایش چشمان میلیونها پدر و مادر را به روی این واقعیت گشود كه برخی از كودكان به راحتی گذشتهٔ خود را به خاطر میآورند. او دارای مدرك لیسانس در رشتهٔ مشاوره است و در زمینهٔ مسائل مربوط به زندگیهای گذشته به دیگران مشاوره میدهد و آنها را رواندرمانی میكند
پس از آن واقعهٔ بعد از ظهر كه بچهها بوجود آوردند، میگوید:
”این اتفاق به قدری غیر منتظره و شگفتانگیز بود كه چشمانم به یك دنیای جدید از احتمالات باز و وجودم انباشته از سئوالات شد. من باید میفهمیدم چه اتفاقی برای فرزندانم رخ داده است. حرفهای فرزندان بهقدری واقعبینانه و جامع بود و از نظر احساسی مربوط به نظر میرسید كه مطمئن بودم آنها را در تلویزیون ندیده و یا از بزرگترها نشنیدهاند. موقعی همه چیز برایم ثابت شد كه چند روز بعد متوجه شدم كه هر دو فرزندم به علت به یاد آوردن زندگیهای پیشینشان به طوری ناگهانی از بیماریهای مزمن خود رهایی یافتهاند.“
”پس از چاپ كتاب زندگیهای پیشین كودكان در سال 1997، صدها نامهٔ الكترونیك [ایپیك] از سرتاسر دنیا دریافت كردم. خوانندگان داستانهای خود را برایم تعریف میكردند و از من به خاطر كمك به درك آنچه در كودكشان وجود داشت تشكر میكردند. از اینكه میدیدند تجربیات فرزندشان از زندگی پیشین خود یك امر غیرعادی نیست، بلكه خاطرات او میتواند مفید هم واقع شود، مثل من خیالشان راحت میشد.“
واقعیت این است كه ما به طور گروهی به این دنیا رفت و آمد میكنیم، منتها زمان آمدن ما به این دنیا و رفتنمان با مقیاس زمینی، ممكن است چند تا چندین سال فاصله داشته باشد.
یك خوشهٔ انگور را مجسم كنید (دانهدرشت باشد بهتر است!). تصور كنید كه دُمش را گرفتهاید و آرام آرام آن را وارد یك ظرف شیشهای پر از آب می كنید. اگر از كنار ظرف به آن نگاه كنید میبینید كه اولین حبهٔ انگور وارد فضای آب (این دنیا) میشود بعد دانهٔ بعدی و دانهٔ بعدی و بعدی. بعضی دانهها (روحها) با هم میآید بعضی دیرتر و بعضی هم زودتر. یك خوشهٔ روحی هم چنین است. منظور این است كه یك روح، تك و تنها به این دنیا بازنمیگردد و بعضی از همراهان قبلیاش برای همراهی در تمامی این زندگی و یا بُرههٔ خاصی از آن، كمی قبل یا بعد از او میآیند. یكی از دوستانم كه با هم كلاس انرژیدرمانی را میگذراندیم و در ”دیدن“ بسیار قویتر از من بود، یك بار برایم تعریف كرد كه با دوستش به مغازهای رفته بودند تا پارچه بخرند از همان اول نوعی خشم و انزجار را در دو فروشندهٔ آن مغازه احساس كرده بود، در حالی كه در ظاهر هیچ حركتی یا حرفی حاكی از این موضوع وجود نداشت و حتی آن دوستش تا بعد از خروج از مغازه متوجه چیزی نشده بود جز آن كه فروشندهها با آنها كاملاً خشك و تقریباً با بداخلاقی رفتار كرده بودند و اصلاً سرقیمت حاضر به چانهزنی نشده بودند (او قبلاً هم به آن مغازه رفته بود) و در پایان هم بدون آنكه چیزی بخرند از مغازه خارج شده بودند. این دوستم میگفت ”وقتی به چشمهای آن فروشندهها نگاه میكردم، برق نوعی خشم و هیجان را در آنها میدیدم... بعد این دوست من به محض خروج از مغازه تصاویری از یك زندگیاش را دیده بود كه آن دو نفر در آن زندگی سرباز (اگر به یادم مانده باشد فكر كنم سرباز مغول) بودند و او را طناب پیچ كرده و به اسارت گرفته بودند و با خشم و عصبانیت به این طرف و آن طرف میكشاندند.
خودم هم در یكی از Past Lifeهایم تعریف كرده بودم كه دوست سابقم و مادرش را دیده بودم.

دكتر برایان ال وایس در دو كتاب خود ”استادان بسیار، زندگیهای بسیار“ و ”تنها عشق حقیقت دارد“ مواردی را شرح میدهد كه به طور كاملاً اتفاقی دو نفر از مراجعینش یك زندگی واحد را به كمك هیپنوتیزم به خاطر آورده و بازگو میكنند كه در یكی از آن موارد یكی پدر بود و دیگری (مراجع دیگر) دختر وی، و دكتر وایس به طرز نامحسوسی سعی كرد تا آن دو را بدون آنكه خودشان بدانند به نوعی در معرض مواجهه با یكدیگر قرار دهد... و باقی ماجرا كه بهتر است خودتان بخوانید. در كتاب ”سفر روح“ نیز بیماران آقای دكتر نیوتون كماكان در سفرهای خود به زندگیهای پیشین خود، چندین نفر از كسانی را كه در زندگی فعلی خود میشناختند را شناسایی میكردند: ”اِ... این فلانی است!“ كه معمولاً آن شخص یكی از نزدیكان درجهٔ یك آن بیمار و یا شخصی بود كه دشمنی خاصی با او داشته است.
تا اینجا به جز تجربههای شخصی خودم و سخنان عُرفا به خصوص مولوی در این باب، شما را به خواندن كتابهای دكتر نیوتون و دكتر وایس دعوت كردم كه آنها از روش هیپنوتیزم برای دسترسی به خاطراتی كه در حافظهٔ روحی بیمارانشان بایگانی شده بود، استفاده كرده بودند.
حالا می خواهم به طریقهٔ دیگری به جز هیپنوتیزم بپردازم كه برای بسیاری از انسانها اتفاق میافتد ولی...
لينكهاي ديگر: دكتر وايس – دكتر نيوتون -
قبلاً گفته بودم (گفته بودم؟) كه من خیلی وقت پیش از اینها وقتی سالهای آخر دبیرستان بودم تا چند سال اول دانشگاه به طور افراطی عقلگرا و میشود گفت تاحدودی مادیگرا بودم و نمیتوانستم هیچ چیزی را كه نمیشد با عقل آن را ثابت كرد بپذیرم. خودم هم خوراكم كلكل با استادهای معارف و اخلاق و این درسها بود، حتی یك بار هم یكی از همین اسدی گرمارودیها را (اونی كه شاعره نه) دعوت كرده بودند به دانشگاه... یك طوری شد كه آخرش بهم گفت من فلان جا (یادم نیست خونهء خودش یا یكی دیگه) با استادان و دكترها و مهندسها و كی و كی هر هفته بعد از نماز مغرب جلسه داریم شما هم بیا اونجا تا ادامهء بحث را آنجا داشته باشیم. و البته من هم نرفتم! چون سرم را دوست داشتم!
جالبه كه آدمهای اینجوری كه زیادی روی عقل خودشان تكیه میكنند و از ریشه و اساس با متافیزیك و ماوراءالطبیعه و مفاهیم كاملاً انتزاعی مخالفت دارند، در اغلب اوقات همانهایی خواهند بود كه با پیش آمدن یك اتفاقی، حالا خوب یا ظاهراً بد، یك مرتبه از این رو به آن رو میشوند. استاد خود من هم در این رابطه، همینطور بود. ایشان هم یك فرد دانشگاهی بود و تحصیلكردهء خارجه و مدام این گونه موارد را مسخره میكرد. وقتی دچار یكی دو تا، شاید هم بیشتر بیماری صعبالعلاج شده بود، بعد از مدتی به طور اتفاقی (البته ظاهراً اتفاقی) استاد پرورنده (كه حالا مرحوم شدهاند) را ملاقات كرده و بعد از چند جلسه كاملاً درمان میشوند. بیشتر توضیح نمیدهم چون اجازه ندادهاند.
یا استادی داشتم كه متخصص ارتوپدی بود. ایشان هم همینطور بود و این گونه مقولات را فقط در حد معجزاتی میدانست كه فقط و فقط مخصوص انبیاء و اولیاء هستند، احتمالاً این مقدار را هم از ترس جهنم میگفت! خودش میگفت كه چند سال پیش از آن، پسر كوچكش دچار نوع نادر و خطرناكی از سرطان نخاع شد (البته خودِ داستان مربوط به چندین سال پیش است). چون خودش و همسرش (كه او هم پزشك بود) میدانستند كه بیماری پسرشان چیست و از پیشآگهی آن هم خبر داشتند، از بهبودی پسرشان كاملاً ناامید شد بودند. روزی كه داشت این ماجرا را برای من تعریف میكرد دوباره گریهاش گرفته بود. میگفت: ”دیگه كاری از دستم برنمیاومد میدونستم كه حتی اگر اروپا و آمریكا هم میبردمش فایدهای نداشت. دیگه یه شب با گریه به خدا گفتم خدایا! من این همه تو جبههها به بندههات خدمت كردم چه دستها و پاها رو كه از قطع شدن نجات ندادم، چه جانها را كه دیگران رهاشون كرده بودم من با لجاجت برنگردوندم، حالا خدایا! به تلافی اون انجام وظیفهها تو هم یه لطفی به من بكن و پسرم رو ازم نگیر! اونو بهم برگردون!“ خلاصه اینكه میگفت بعد از اون شب دفعهء بعدی كه برای مطلع شدن از سیر بیماری، پسرش را برد برای MRI دیده بودند كه تومور كوچكتر شده، چیزی كه نمیتوانست با توجه به نوع بیماری امكانپذیر باشد. دردسرتون ندهم بچهء این آقای دكتر همین طوری خوب شد، خوبِ خوب.
البته نهایتاً باز هم ایشان معتقد بود كه معجزهای در حق ایشان اتفاق افتاده و این طور نیست كه كسی (آدمهای عادی از نظر او) بتواند چنین كارهایی كند.
”آفِش كنید، میدریاز دوبل1 شده. دیگه نمیشه كاریش كرد.“
تمام!
اگر همه چیز با ایستادن قلب و مغز از فعالیت تمام شود و مجموعه سلولی كه معلوم نیست به چه علت (به زعم برخی) در كنار هم چندین سال به خوبی و خوشی كار كردهاند از هم بپاشد، چرا هر انسانی نباید با عجله و ترس از اینكه مبادا بمیرد و این تنها فرصت (زندگی) از دستش برود، در جهت ارضای هوسها و آرزوهای خود بكوشد؟ او میتواند به راحتی به خود حق بدهد كه در این راه به هر وسیلهای كه هدفش را تأمین كند متوسل شود. دیگر وقتی بعد از مرگ چیزی نباشد، جزایی و عِقابی نباشد، بازگشتی نباشد، دیگر چه جایی برای قانون و اخلاقیات باقی میماند؟ هر كه زورش بیش، حالَش بیشتر!
امّا شاید به روح اعتقاد داشته باشیم، خدا و قیامت و حساب و كتابش را هم پذیرفته باشیم، ولی فقط همین یك بار، بله! معتقد باشیم كه تنها همین یك بار است كه به این جهان خاكی میآییم و همین یك بار فقط فرصت زندگی داریم و هر چه میآموزیم و هر چه امتحان پس میدهیم همین یك بار است. آن وقت چه؟
در رابطه با این وضعیت من چند سئوال به نظرم میرسد:
♦ یك دورهء زمانی خاص را فرض بگیرید، مثلاً همین حالا، ابتدای قرن بیست و یكم میلادی. در مكانهای متفاوتِ این كرهء خاكی آدمهای مختلفی با ادیان و سُنن و فرهنگهای مختلف زندگی میكنند. یك نفر در قبیلهای در گوشهای از قارهء سیاه به دنیا میآید و بزرگ میشود و زندگی میكند و میمیرد، بدون اینكه ارتباطی با دنیای متمدن پیدا كند، و شاید لازم باشد مطابق آئین خودشان كسی یا كسانی را به عنوان قربانی بكشد و یا پدر و مادر خود را پس از مرگ بخورند تا همیشه آنها را در وجود خود به همراه داشته باشند، و یا اصلاً انسانهای دیگر را به عنوان غذا بخورند.
و در گوشهء دیگری از همین دنیا یك نفر در خانوادهای متمدن و تحصیل كرده، مؤمن و معتقد، و حتی متمول به دنیا میآید، با فرض اینكه این بچه به خوبی تربیت شود و با بهرهمندی از بهترین امكانات بزرگ شود و اعمال نیكی هم انجام دهد و برای خودش و جامعهاش هم بسیار مفید باشد تا در نهایت از دنیا برود. وضع جزا و پاداش این دو نمونه چگونه خواهد بود؟
یا به عنوان یك مورد كلیتر وضعیت زنان در برابر وضعیت مردان در جوامع مختلف را در نظر بگیرید. اگر زندگی فقط همین یك بار باشد تكلیف اینها چیست؟ پس نعماتی كه باید هر یك از این مثالها از آن بهرهمند میشدند و نشدند چه میشود؟
♦ حالا یك مكان و جغرافیای خاص را در نظر بگیرید، اما در دو عصر و زمان متفاوت، مثلاً سرزمین حجاز. یك نفر در زمان محمدص در آنجا به دنیا امده و ایشان را مستقیماً درك كرده مثل ابوذر یا هر یك از صحابه، و عرب دیگری حالا و در عربستان سعودی فعلی به دنیا میآید و یك مسلمان وهابی میشود، بدون آنكه بتواند بین این همه فرقههای مختلفِ اسلام سِره را از ناسِره تشخیص دهد؛ آیا این دو نفر امكان بهرهمندی یكسانی از دین اسلام داشتهاند؟ شاید آنها شانس آوردهاند؟!!
اصلاً این كلمهء ”شانس“، غیر از این است كه با پذیرش یك بار به دنیا آمدن است كه شانس معنا مییابد؟ شما یك بار وارد بازی دنیا میشوید و بسته به اینكه چه شانسی داشته باشید، میشوید یك دختر بچهء یمنی یا سودانی، یا میشوید بیل گیتس و اوشو ! یا با همین شانسی كه داشتهاید میشوید همینی كه هستید!!
♦ میگویند حیات نعمتی است كه خداوند به بندگانش داده تا چندی بر زمین زندگی كنند. نظام جزا و پاداش هم كه تعریفشده است: بهشت (با درجاتش) و جهنم (با درجاتش) قبول! حالا:
خداوند به این بندهاش این نعمت را بخشید و اجازه داده تا سی و اَندی روی كرهء خاك زندگی كند، و كارهای خوب و بد انجام دهد. نوزادی هم دیروز به دنیا آمد كه بعد از پنج ساعت فوت شد. به او هم این نعمت بخشیده شده بود ولی بدون اینكه فرصت كند كار خوب یا بدی انجام دهد، رفت.
حالا تكلیف روح او چیست؟ باید به بهشت برود یا به جهنم؟!
اگر به جهنم برود كه عین ظلم است به او ؛ و اگر به بهشت برود... (كه اینطور هم میگویند) ظلم است به من و امثال منی كه به ما فرصت داده شده تا هر عملی كه خواستیم (در حیطهء تواناییهایمان) انجام دهیم. چرا كه منِ نوعی باید كلی تلاش كنم و حواسم را جمع كنم تا برآیند زندگیام مثبت باشد تا شاید به بهشت بروم، در حالی كه آن نوزاد بیدردسر و راحت برود به آنجا! (ضربالمثل: نه چك زدیم نه چونه عروس اومد به خونه!) تا جایی هم كه به ما گفتهاند بعد از قیامت جای دیگری جز بهشت و جهنم نداریم كه مخصوص موارد خاص باشد.
به نظر میرسد با هیچ توجیهی چنین مواردی با عدل و مهر الهی جور در نیاید. و بدون پذیرش اینكه روح بتواند (و حتی مجبور باشد) تا چندین و چند بار به زندگی دنیوی بازگردد، این مسائل همچنان... مسئله باشد.
1 یعنی مردمك هر دو چشم تا حداكثر باز ماندهاند و ثابت
اگر كسی به شما بگوید كه چرا یك پل معلق (مثلاً گلدنگیت سانفرانسیسكو) اینطوری روی آب آویزان مانده و چرا مثلاً به هوا نرفته است، چه میگویی؟ طبیعی به نظر میرسد كه بگویی به علت جاذبه. ولی اگر طرف به شما گفت این جاذبه كه ادعایش را داری كجای این پل است، كجای این پل را نشانش میدهی؟ اصلاً چه چیزی را میخواهی نشانش بدهی؟ شاید هم ندیدن دلیل نبودن باشد؟!
با تشكر از تمام دوستان بویژه علیرضای عزیز كه مرتب در این مدت كه من در محاق قرار داشتم داشتم مرتب به من سر زدید، و با عرض معذرت بابت این همه تأخیر در بالاگذاری مطلب جدید و بالاخره با ابراز خوشحالی از این همه كامنت كه برایم گذاشتهاید، باید به اطلاع شما عزیزان برسانم كه مهمترین علت این تأخیر انهدام ویندوز فبلیام و نصب ویندوز و آفیس و یك عالم نرمافزار دیگر بود كه باید این كارها را در فاصلهء شیفتهای كاری به هم فشردهام انجام میدادم، و در این بین فرصتهایی هم برای استراحت مییافتم.
و اما بعد...
یادم نمیآید كه گفته باشم روح احمد در حال حاضر كامل شده است یا در واقع به حد اعلای تكاملش رسیده است، اتفاقاً از قول مولانا گفتم كه ایشان هنوز در جهاناند: ”آدم و حوا نرسته از جهان“ و... علاوه بر این آیا از در یك مدرسه فقط دانشآموز عبور میكند؟! پس مدیر مدرسه چه؟ ناظم چه؟ فراش مدرسه چه؟ و معلمها و ... و آیا درسهایی كه یك روح پیشرفته میگیرد مثل درسهایی است كه روحهای ناآزمودهتر میگیرند؟ یك معلم آزمایشی هم در یك مدرسه دارد درس خودش را میگیرد، یك دانشآموز هم درس خودش را و هر كدام در جای خود و به روش خود و به ممتحن خود امتحان پس خواهند داد:
هر كسی را خدمتی داده قضا در خور آن، گوهرش در ابتلا
مولانا
(قضا حكمی باشد كه بعد از قضاوت داده میشود)
آن آیهء دوم سورهء فتح (از گناه گذشته و آیندهٔ ”تو“ در گذریم و نعمت خود را بر تو بحد كمال رسانیم و تو را براه مستقیم هدایت كنیم.) هم به همین موضوع اشاره دارد.
اینكه همهء انسانها بالاخره به كجا میروند و یا بحث رستاخیز و معاد، دوزخ و بهشت، و جزا و پاداش، مبحثی بود كه نمیخواستم حالا وارد آن شوم، ولی خب... ظاهراً چارهای نیست.
میفرماید:
حشر اصغر، حشر اكبر را نمود مرگِ اصغر، مرگ اكبر را زدود
لیك این نامه خیال است و نهان و آن شود در حشر اكبر بس عیان
مولوی در این ابیات هر بازگشت ما را به زمین یك حَشْر میداند اما یك حشر كوچك در برابر حشرِ بزرگ كه همانا روز قیامت كبری باشد. به همین قیاس هر مرگی هم كه هنوز یك زندگی به دنبال دارد یك ”مرگ كوچك“ به حساب میآید اما هر موجود زندهای در نهایت یك ”مرگ بزگتر“ هم دارد كه در پس آن دیگر بازگشتی در كار نیست. قرآن از این آخرین مرگ (كه بیبازگشت است) به ”اَجَل مُسَمّاً“ یاد میكند، كه معنی آن میشود چیزی شبیه به ”انقضای قراردادِ امضاءشده“. هیچ موجود زندهای از این اجل خود با خبر نیست، بنابراین هیچگاه نمیتوانیم مطمئن باشیم كه بعد از مرگِ این زندگیمان باز هم برخواهیم گشت.
همان جا كه جناب مولوی میفرماید:
نقل نتوان كرد مر اعراض را لیك از جوهر برند امراض را
... در ادامهء آن هم میگوید:
وقتِ محشر هر عرَض را صورتی است صورت هر یك عرض را نوبتی است
كه این ”وقت محشر“ هم به محشر اصغر اشاره دارد و هم به محشر اكبر. به عبارتی در روز قیامت گوهر ستارهای ما با تمام عرضها (صورتها)یی كه با آنها به زمین آمده و زندگی كرده یكی یكی محشور شده و حساب پس میدهد و درنهایت معدل امتیاز كسب كرده و ناكردهاش محاسبه شده و راهی آنجایی میشود كه باید.
اما تا پیش از آن زمان كه در واقع آن هم زمانِ مرگِ زمین است (زمین هم یك موجود زنده است)، پس از هر بار مردن، وضعیت ما بررسی شده و در صورتی كه اوضاع امتیازات منفی كسبشدهٔ ما خیلی خراب باشد:
هیزم تیره حریف نار شد تیرگی رفت و همه انوار شد
مولانا
ولی این آتش با آتش مادی متفاوت است (فعلاً بحث نار و نور و آتش بیدود بماند).
دوستْ همچون زر، بلا چون آتش است زرّ خالص در دل آتش خوش است
مولانا
در اصل آن روحی كه وضع بسیار بدی دارد مثل هر كس كه باعث قتلهای فراوانی شده باشد و یا روحش به افكار و احساسات و در نتیجه به اعمال شیطانی و خبیثانهای آلوده شده باشد، باید برای زدوده شدن آن غَل و غشها و آلودگیها از طلای وجودش كه از همان ابتدا از دوست به ودیعه گرفته بود، به حمام آتش برود، همانطور كه از سنگ آهن در كورهبلند آهن استخراج میشود.
آتش گفتش كه مرا جان ببخش تا بخورم هر كه ز یزدان بُرید
مولانا
و
جان من كوره است، با آتش خوش است كوره را این بس كه خانهٔ آتش است
همچو كوره عشق را سوزیدنیست هر كه او زین كور باشد كودنیست
پس از آن او مجبور است با یك شكل انسانی تازه برگردد تا درسهای ناگرفته را مجدداً از سر بگذراند. در مورد زمان در كوره بودن هم باید بگویم با توجه به بُعد زمانِ آنجا، برای آن كه در آن است گویی در ابدیت است چرا كه احتمالاً در آنجا نه تنها زمان بسیار به كُندی میگذرد بلكه معیاری هم برای فهم گذشت زمان وجود ندارد.
این قیامت زان قیامت كی كَمست؟ آن قیامت زخم و این چون مرهم است
هر كه دید این مرهم، از زخم ایمنست هر بَدی كین حُسن دید، او محسن است
مولانا
فعلاً این بحث را از همینجا درز میگیرم.
***
چند سال پیش یك روز جمعه دیدم كه مجری تلویزیون قبل از فیلم سینمایی عصر جمعه طبق معمول آن روزها آمد و شعری در وصف انتظارش خواند و بعد از آن حدیثی را خواند كه من خیلی تعجب كردم، از اینكه چنین حدیثی از یك رسانهٔ عمومی پخش میشد. فوراً تا جایی كه به یادم مانده بود را یادداشت كردم. در اینترنت سرچ كردم متنش را پیدا كردم ولی منبعش را نه. و آن این بود:
"مُفضّل ازامام صادق علیهالسلام نقل میكند كه فرمودند:
... و در آن هنگام كه قائم ما (او كه قیام میكند) به خانهٔ كعبه تكیه كرده، میفرمایند: ای مردم، هر كس میخواهد آدم و شیث را ببیند، بداند كه من آدم و شیث هستم، هر كس میخواهد نوح و پسرش سام را ببیند، بداند كه من نوح و سامم، هر كس میخواهد ابراهیم و اسماعیل را ببیند، بداند كه من ابراهیم و اسماعیلم، و هر كس میخواهد موسی و هارون، عیسی و یوشع، محمد و علی و امامان را ببیند، من هم ایشان هستم. دعوتم را بپذیرید و به نزدم جمع شوید، كه هر چه گفتهاند و هر آنچه را كه نگفتهاند را به شما خبر دهم. "
مكیال المكارم فی فوائد الدعا للقائم (؟)
فقط این را بگویم كه علی جفت روحی محمد بود.
یك نقطه الف گشت و الفْ جمله حروف در هر حرفی، الف به وصفی موصوف
با تشكر از دوستانی كه با نظرات خود بنده را دلگرم نموده و مورد لطف خود قرار میدهند، میخواهم از مطالب گفته شده خلاصهای با زبان خودمانی ارائه دهم تا شاید باب گفتگویی تازه گشوده شود.
بله! برداشت شما درست است، وقتی محمدص میگوید: من هم مثل شما بَشرَم. میخواهد بگوید من هم وقتی روی زمینم، تابع تمام قوانین دنیای خاكی هستم، مثل شما، من هم باید برای درسآموزی بارها و بارها بیایم و بروم. تعجبی ندارد كه روح او از همهء ما پیشرفتهتر باشد، چرا كه او اولین نفر بوده، اولین كسی كه مده روی زمین! بله، همون آدم! پس از همه بیشتر درس گرفته، مشخصه كه بیشتر از بقیه مورد توجه معلمش باشد. ما هم میتوانیم، وقتی یكی تونست ما هم میتونیم.
وقتی جبرئیل بر او نازل میشه میترسه، به خود میلرزه حتی میخواد فرار كنه ولی نمیپرسه تو كی هستی؟ چرا چون ناخودآگاهش اونو میشناسه. و وقتی بهش میگه بخوان! نمیگه چیرو بخونم؟ چون لوح محفوظ روبروش بوده. ولی نمیتونسته بخونه كه به علائمی بوده كه هرگز ندیده بود. ولی وقتی موسی بود و آن نور آتشین رو بر درخت سبز میبینه كه باهاش حرف میزنه بدون اینكه بترسه ازش میپرسه كه تو كی هستی؟ خب هنوز تا كمال خیلی مونده بود.
عارفی كه اسمش رو به یاد ندارم و امیدوارم هنوز زنده باشه برای مثال از صبر خدا میگفت: یه روز موسی از خدا خواست كه: خدایا! به من سینهای گشاده (شرح صدر) عطا كن!(رَبِ اِشرَحْ لی صدری) و خداوند بعداً چنین به یادش میآورد كه: آیا سینهات را گشاده نكردیم برایت؟! (اَلَم نَشرَح لَكَ صدرَك؟)
میگویند ”خب بعدش چی؟“
محمدص باز هم آمد و بازهم میآید، در بعضی از ائمه (مثلاً امام رضا) آمده، و به اَشكالی كه من و شما نمیدانیم و ... ولی به عنوان رسول و فرستادهای كه رسالتی به عهده داشته باشد دیگر نمیآید.
...
پس خلاصه اینكه ما هر كدوم یك روح داریم كه این روح یك ستاره دارد و این ستاره نور دارد كه نور اون ستاره ماییم. این ستاره در دنیای مادی هم بر یك كرهء آسمانی حاكم است كه میتونه یك یا چند ستاره یا سیاره در فضا باشه. توضیحِ اینكه گفتم ”یا چند كرهء آسمانی“ اینكه ارواح پیشرفته آنقدر روح بزرگی دارند (از نظر مقام) كه میتوانند حتی بر تمام ستارههای یك صورت فلكی یا حتی چند صورت فلكی هم حاكم باشند. گفتیم كه دنیای اصلی، اون وره! (آخِر = دیگر و جهان آخرت = جهان دیگر) و این طرف، محل آموزش، تفریح و تنبیه، و فراموشیه، و ”انسان“ موجودیست ”فراموشكار“ (”انسان“ از ریشهء نِسیان است).
وقتی رومی میگه: ” این نیست تناسخ، سخنِ وحدتِ محض است“ راست میگه، وحدت یعنی یكی بودن یگانه بودنِ تعدادی كثیر، فرقش با اَحَد و واحد همینه، احد فقط یكیه و كثرتی در او نیست، واحد یكی است كه میتواند تكرار شود و جزئیات ندارد (مثل یك در ریاضیات، یا نقطه در هندسه، یا كوانتوم در فیزیك، یا مفهوم پیشنهادی اتم از طرف دموكریتوس)، اما وحدت یكی است كه در خود، تعداد دارد، كثرت دارد و در عین حال چیزی آن كثرت را به هم ربط میدهد و تحت یك عنوان میآورد: یك ملت، یك جمله (نام احمد نام جملهء انبیاءست1).
و خدا... در معنای وحدت وجودش، احد است و واحد است و وحدت در عین كثرت. پیكسلهای كوانتومی تصویر هولوگرافیك این دنیا كه دل هر ذرهء آن را كه بشكافی آفتابیش نهان بینی، فقط بخشی از اوست كه شاید ما بتوانیم كمی آن را بفهمیم. حالا كو تا ناشناخته و ناشناختنی او ...؟
چرا خورشید میتابه؟
چرا میگرده زمین؟
عشق من...
اگه شما یك انیمیشنساز بودید و قرار بود یك صحنهء روز رو بكشید آیا كافی بود كه فقط در بالای صفحه یك خورشید بكشید؟ بعد خود بخود آسمانتون به رنگ آبی روشن در میاومد و برای تمام اشیایی كه روی زمین كشیده بودید سایهای در جهت درست ایجاد میشد؟!
اشیاء كلمات خدا هستند. ارادهء آفریدگار بر آنها قرار میگیرد كه ”باشند“، پس ”میباشند“. همه ”چیز“ : خورشید، نور، آسمان، رنگ آبی، سایهها، و مفهوم روز، هركدام باید دونه به دونه ”باشند“ قانون علیت قانونی زمینی و مادی است مال دنیای ماست. ما چون در این دنیاییم اینطور درك میكنیم كه من سایه دارم چون روز است و روز است چون خورشید در آسمان است. ولی برای آفریدگار، برای خالق در اینجا فقط یك قانون وجود دارد: قانون خلق كردن. آن هم خلق كردنی كه فقط باید آن را اراده كند، چرا كه مخزن علم الهی كه پر است، قدرت لازمهاش كه انتها ندارد، تدبیر و خلاقیت و لطافت و ظرافت و مهربانی هم كه زیر مجموعهء علم اوست میماند دلیل اراده كردنش به خلق، چه می تواند باشد جز عشق ؟ اگر عشق نبود آفریدگاری خدا معطل میماند، و اگر آفرینش نبود عشق الهی فرصت بروز و ابراز نمییافت.
(به قول عِزالدین نَسَفی) بله ای درویش! دلیل همهء این بازیها و رفت و آمدها چیزی نیست جز عشق.
دل گفت مرا علمِ لَدُنی هوس است
تعلیمم كن اگر تو را دسترَس است
گفتم كه الف، گفت: دگر؟ گفتم هیچ!
در خانه اگر كس است، یك حرف بس است
1. همینجا اشاره كنم كه هر كجا در اشعار عارفان ما، احمد دیدید منظور روح یگانهء اوست و نه لزوماً حضرت محمدص
مدحها شد جملگی آمیخته كوزهها در یك لگن درریخته
زآنكه خودْ ممدوح جز یك بیش نیست كیشها زین روی جز یك كیش نیست
شاید یكی از نتایج و پیآمدهای مفیدی كه اعتقاد به جسم پذیرفتنهای مكرر روح میتواند داشته باشد،روشن شدن بعضی روایات و احادیث باقیمانده از گذشته در ادیان مختلف است، و به دنبال آشكار شدن معانی واقعی آنها نزدیكتر شدن ما به این حقیقت كه تمام این ادیان در اصل یكی بودهاند و یك حرف میزدند اما به خاطر اختلافات فرهنگی و زبانی و زمانی (دورانی) و مهمتر از همه اختلاف بین كاهنان (متولیان دینی)، بلافاصله تفاسیر بشری از آنها شروع شده و پس از گذشت دورههای زمانی مختلف تغییر رنگِ سخن اولیه آنقدر شدت گرفته كه بسیاری از ادیان را عملاً در برابر هم قرار داده است، در حالی كه این به واقع جنگ بین كاهنان بوده و هست، و نه جنگ بین ادیان.
روایتی داریم كه در قیامت كبری، حضرت عیسی (ع) پشت سر حضرت محمد (ص) به نماز میایستد. شاید پیروان آن حضرت ناراحت شوند كه مسلمانان پیامبر خود را مقتدای پیامبر آنها دانستهاند.
و یا مسئلهء اعتقاد به معصومیت مطلق پیامبران در مقابل آن آیهای كه در آن به پیامبر گفته میشود (نقل به مضمون) ”ما تمام گناهان گذشته و آینده تو را میبخشیم“، و وقتی از كاهنان دین در این باره سئوال می شود، جوابهایی میدهند كه باعث پیچیدهتر شدن مسئله میشود (یا پیچ خوردن ما!)
اما به نظر میرسد بیشتر این اختلافات و پیچیدگیها غیرضروری باشد. تمام ادیان حضرت آدم را (با هر نامی) نخستین فرستادهء خداوند بر روی زمین میدانند و مولوی هنوز او را و حوا را در جهان میداند:
بنگرم سِرّ، عالمی بینم نهان آدم و حوا نرسته از جهان
از طرفی:
تختهء اول كه الف نقش بست بر در محجوبهء احمد نشست
عرفای ایران متفقالقول گوهر وجودی پیامبران را مشترك میدانند.
مصطفی زین گفت: كآدم وَ انْبیاء خَلفِ من باشند در زیر لِوا
مولانا
آن جهود از ظرفها مُشرك شدهَست نور دید آن مؤمن و مُدرِك شدهَست
چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شیث را و نوح را
مولانا
نام احمد نام جمله انبیاءست چون كه صد آید نود هم پیش ماست
مولانا
و بالاخره حضرت سعدی (كه رحمت بر او باد) میفرماید:
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی آمده مجموع در ظِلال محمدص
در همین راستا شیخ محمود شبستری هم میگوید:
بُوَد نور نبی خورشید اعظم گه از موسی پدید و گه ز آدم
یكی خط است از اول به آخِر بر او خلق جهان گشته مسافر
در این ره انبیاء چون ساربانند دلیل و رهنمای كاروانند
وز ایشان سید ما گشته سالار هم او اول هم او آخر در این كار
یعنی اولین كاروانسالار این راه (آدم) و آخرینِ آن (محمدص) یكی است.
و باز جناب خواجه محمد بلخی در بیان حركت جوهر روح میفرماید:
آن سرخ قبایی كه چو مَهِ پار برآمد امسال در این خرقهء زنگار برآمد
آن ترك كه آن سال به یغماش ببردند این است كه امسال عربوار برآمد
آن یار همان است، اگر جامه دگر شد آن جامه بدل كرد و دگر بار برآمد
آن باده همان است كه اگر شیشه دگر شد بنگر كه چه خوش بر سر خمّار برآمد
یك قطره از آن بحر جدا شد كه جدا نیست كآدم ز تَكِ صَلصَلِ فخّار برآمد1
رومی پنهان گشت چو دوران حبش دید امروز درین لشكر جرار برآمد
گر شمس2 فرو شد به غروب، او نه فنا شد از برج دگر آن شَهِ اَنوار برآمد
گفتار رها كن بنگر آینهء عین كآن شبهه و اِشكال ز گفتار برآمد
این نیست تناسخ، سخن وحدت محض است كز جوشش آن قُلزُم زَخّار برآمد
1. كه آدم از تكاپو و چرخش چرخ كوزهگر ساخته شد.
2. حضرت محمد حاكم و صاحب خورشید است.
و ما در نماز بعد از سلام اختصاصی به نبی خودمان، بر تمام عَرَضهای خودمان (السَّلام عَلَینا) و تمام صالحین و تمام ممدوحین درود میفرستیم:
در تَحیات و سلامُ الصالحین مدحِ جمله انبیاء آمد عجین
مدحها شد جملگی آمیخته كوزهها در یك لگن درریخته
زآنكه خودْ ممدوح جز یك بیش نیست كیشها زین روی جز یك كیش نیست
مولانا
موج در حین نزول و ارتقاء گشت مِرآتِ نقوشِ ماسِوا
چون تراكم جُست موج بیحدود صورت اشیاء امكانی نمود
در قبول رتبه، صوت و نور شد موج اصلی ظاهراً مستور شد
هر یكی در رتبهای محدود گشت هر چه خاص خلقتِ او بود گشت
گفتیم كه ما در اصل نور ستارهایم و برای اینكه بتوانیم به زمین بیاییم بایستی شكل انسانی به خود بگیریم برای هر شكل انسانی كه برای هر بار تولد لازم داریم یك قالب نوری به همان شكل میگیریم كه جسم بر مبنای آن تجسد مییابد. عرفا به این بُعد نوری بشر كه شكل انسانی دارد، ”عَرَض“ میگویند. ما عرَضهای قبلی خود را در هالهء خود و درحافظهء روحیمان آگاهیهای آن اعراض را به همراه خود حمل میكنیم. این آگاهی ها و عرضها از جنس میدانهای انرژی هوشمند (Subtle Energy Fields) هستند. از آنجایی كه جسم مادی انسان براساس الگو و قالب عَرَض شكل میگیرد بعضی دانشمندان آن را Morphogenetic Field نیز خواندهاند.
عرفای ما هم به تأسی از قرآن، مجموعهء نورهایی را كه میادین انرژی هوشمند یا هالههای انسان را تشكیل میدهند را سایه(ها) یا ظِلال خواندهاند:« والله جَعَلَ لكم مِمّا خَلَقَ ظِلالاً» (نحل- 81)
”و خداوند برایتان از آنچه آفرید سایههایی قرار داد“
و مولانا دربارهء بایزید بسطامی در دیوان شمس میفرماید:
آن كه میان مردمان، شُهره شد و حدیث شد سایهء بایزید بُد، مایهء بایزید نِی
اما باید توجه داشت كه این سایهها از جنس نورند و هر كدام با توجه به رنگ خاصی كه دارند، كاربرد صفات زمینی یا مادی را در انسان متجلی میسازند و به همین دلیل هم نور خالص نیستند و نسبت به نور الهی كدورت دارند. سنگینترین سایه، ظل شیطان است (نفس اماره). با همهء این احوالات باید گفت كه در سیر الیالله میتوان سایهها را در نَوَردید و نور شد:
چون فَناش از فقر، بیسایه شود او محمدوار بیسایه شود
مولانا
این سایهها مثل سایهء مادی تاریك نیستند بلكه رنگ دارند، از قرمز تا بنفش و همهء رنگها كمابیش در هالهها دیده میشود ولی معمولاً یك رنگ غالب است. هر رنگی معرف صفتی بشری است و انسانی كه صفات الهی داشته باشد سایههای بشری خود را از دست میدهد و هالهاش به رنگ طلا میشود، چون نور دل رنگش طلایی است:
سایههایی كه بُوَد جویای نور نیست گردد چون كند نورش ظهور
مولانا
به این فرایند در عرفان ”مرگ پیش از مرگ“ میگویند زیرا شخص زنده است اما صفات مادی او فنا شده است:
بَهر این گفت آن رسول خوش پیام رمزِ موتوا قَبلِ موتِ یا كِرام
همچنان كه مردهام من قبل موت زآن طرف آوردهام این صِیت و صوت
تا بدانی كآن همه رنگ و نگار جمله روپوشَست و مكر و مُستعار
رنگِ باقی صَبغةالله است و بس غیر آن بربسته دان همچون جَرَس
مولانا

