مراسم چهلم پدر را هم برگزار كرديم و برگشتم. ولی سوگ ادامه دارد، برای کسانی که قربانی بازیهای سیاسی دیگران شدند.
پدرم متولد سال بز بود. هوایی شدم دوباره نگاهی به یادداشتم بر سال گاو خاک بیندازم. دیدم که نوشته بودم برای متولدین سال بز: ”امسال بهتر است اگر میتوانید نه به سفرهای دور بروید، نه در مراسم خاکسپاری کسی حاضر شوید، نه به ملاقات اشخاص بیمار بروید و نه تغییر دکوراسیون داده و نه خانه را توسعه دهید.“ ولی پدرم نه این مسائل را قبول داشت، نه این ها را خوانده بود و نه میتوانست به حج نرود، وقتی که نوبت به او رسیده بود. ولی بقیهء متولدین بز (مثلاً پنجاه و هشتیهای عزیز) بهتر است حرف گوش دهند.
همین مراجعه به آن پیک باعث شد نگاهی دوباره هم به سال تولد برخی از حضرات که در آنجا هم آورده بودم بیندازم. مثلاً جناب میرحسین که مار تشریف دارند (به مانند لینکلن، تنها شخصیت سیاسی مطرح دیگری که مار است)، یا شیخ مهدی که مانند اوباما در سال گاو تشریف به این دنیا آوردهاند و جناب رئیسجمهور مردمینژاد که میمون تشریف دارند (یعنی متولد سال میموناند) و بقیه... (اگر دوست داشتید خودتان یک بار دیگر به آن نگاه کنید).
برای مارها نوشته بودم ”اگر تنبلی را کنار نگذارید سال پرکاری مثل سال گاو، برای شما سخت خواهد گذشت. با این حال شانس و موفقیت در حوزهء شغل و پول به شما چشمک میزند و اوضاع خوب است. به اهداف شغلی خود خواهید رسید و احتمال دریافت سود بیشتر و یا پاداشی خاص میرود، مراقب کسی که میخواهد سد راه موفقیتهای شما شود باشید و بر کار خود تمرکز کنید. پول خوبی در انتظار شماست، اما این پولی بادآورده نخواهد بود و باید برای آن برنامهریزی و کار کنید بنابراین اگر تنبلی کنید پول خود را به دست نخواهید آورد. احتمال بیخوابی٬ غم، احساس تنهایی و نداشتن آرامش خاطر در سال پیش رو برای شما زیاد است.“
برای گاوها هم اینطور آمده بود که ”امسال یک سال غیرقابل پیشبینی برای شما خواهد بود. کار زیاد همراه با اتفاقاتی شاید نهچندان خوشایند در انتظار است ولی در نهایت شما قویتر هستید، چون سال، سال شماست. در شغل خود سعی کنید موقعیت خود را حفظ کنید و مراقب اطرافتان باشید، بخصوص رقبا و حسودان، آمار و اطلاعات خود را مخفی کنید. کسانی که از نظر مالی با آنها سر و کار دارید کمپول خواهند بود. برنامههای اقتصادی خود را دنبال کنید و خرج اضافه نکنید. به خاطر کار زیادی که دارید دوستداران خود را فراموش نکنید. نگرانیهای خود را کنترل کنید و متمرکز باشید.“
برای گربهها: ”امسال شما حمایت زیادی از دوستان و آشنایان و اطرافیان خود دریافت نَخواهید کرد. در شغل خود با موانع زیادی روبرو خواهید شد که روند کارها را کند خواهد کرد. بر حرفهایی که میزنید و رفتاری که دارید دقت کنید چون کوچکترین اشتباهی موجب تنبیه و سرزنش شما خواهد شد، حتی ممکن است کار به دادگاه بکشد. بنابراین از اولش سعی کنید از هر گونه جر و بحثی بپرهیزید. شاید امسال زیاد بخت با شما یار نباشد. ببینید مشکلات چه درسی برایتان دارند. وقتی باد موافق وزیدن بگیرد از سرمایهگذاریهایی که کردهاید بهره خواهید برد. امسال سطح سلامت شما هم پایین خواهد بود و به سادگی میتوانید بیمار شوید. مراقب تصادفات نیز باشید هم برای خود و هم خانوادهء خود.“
و برای جناب میمون این که ”سال خوبی است و شهرت و پول و موفقیت و سلامت در انتظار شماست، اما اگر اشتباه کنید میتوانید همه را به باد دهید. در شغل خود به یک موفقیت و کامیابی فوقالعاده و برجسته دست مییابید که به دنبال آن پول هم میآید. اینجاست که عدهای به حسادت میافتند و به دنبال نقطهضعف یا اشتباهی از شما خواهند گردید تا کلهپایتان کنند که خوشبختانه شما٬ هم خودتان به قدر کافی زیرک هستید که از خود مراقبت کنید و هم حامیانی در این سال خواهید داشت که هوای شما را دارند. با این حال امسال برای شما پیشبینی میشود که یکی یا بخشی از داراییهای خود را به گونهای از دست میدهید که قابل برگشت نیست یا حادثهء غیر قابل انتظاری مقدار زیادی از دارایی شما را صرف خود خواهد کرد. بنابراین بهتر است زیاد با درآمدتان خودنمایی نکنید و مردم را خبردار نکنید. امسال آماده باشید که عشق رؤیایی خود را خواهید یافت یا اگر یافتهاید به وصال خواهید رسید، حتی احتمال حضور نورسیدهای هم برای متأهلانِ میمون میرود.“
و برای سگها نوشته بودم که ”چرا انقدر دست به کارهای پرخطر میزنید؟ مگر میخواهید انقلاب کنید؟ اتفاقاتی همچون اختلاف و ناسازگاری، بحث و جدل، کشمکشها و ستیزهجوییها یا رنجیدگیها، پیش خواهد آمد و مشکلاتی را نیز برای شما به همراه خواهد داشت. بنابراین بهتر است کاملاً بر گفتار و کردار خود توجه تأمل داشته باشید. تا زمانی که آن حالت صادقانه و برخورد بیریای خود و نیز روح سختکوشی خود را حفظ کنید، میتوانید بر موانع و چالشهای شغلی خود در این سال گاو خاک فائق آیید. از نظر مالی هم زیاد بد نیست بخصوص پاییز امسال برای شما بهتر از تابستان خواهد بود، ولی به هر حال در سال گاو باید سخت کار کرد و به درآمد کم قانع بود. امسال سال احساس تنهایی کردن است برای شما. در کل امسال اگر چه زمانهای خوششانسی هم برایتان دارد اما در کل باید از آن با دقت عبور کنید.“
به امثال خودم هم گفته بودم که ” کلاً شما خودتان را وفق میدهید، ولی ریسک نکنید و همراه با جریان باشید و الا زندگی شما زیر و رو خواهد شد. روی هم رفته امسال را باید ”آسّه برید و آسّه بیایید که ”گاوه“ شاختون نزنه!“
و نوشته بودم که سال گاو از نظر سیاسی، اگر چه سال محافظهکارهاست ولی به قدرت رسیدن دیکتاتورها هم در این سال دور از انتظار نیست. نمونهاش در همین ایران خودمان، شصت سال پیش در آخرین سال گاو خاک قبلی:
در پانزده بهمن 1327 (سال چینی از اواسط بهمن شروع می شود)، شخصی به نام ناصر فخرآرایی در دانشگاه تهران از فاصلهء نزدیک به شاه تیراندازی میکند و پشت لب او را کمی خراش میدهد. او بلافاصله همانجا با شلیک گلولهء رئیس شهربانی کشته می شود و در جیب او کارت خبرنگاری روزنامهء پرچم اسلام پیدا میشود، ولی بعداً اعلام شد که عضو حزب توده هم بوده است (و به همین بهانه از همان شب شاه، به نام ایجاد آرامش و امنیت در کشور، این حزب را غیرقانونی اعلام کرد). بعد در تهران اعلام حکومت نظامی شد و وقتی شاه خواستار اختیارات بیشتر شد و قانون اساسی آن زمان اجازهء این کار را نمیداد، دستور انتخابات مجلس مؤسسان را داد (مجلس مؤسسان یه چیزی بود تو مایههای مجلس خبرگان قانون اساسی امروز) و این مجلس هم با اصلاح اصل 48 متمم قانون اساسی اختیاراتی مانند انحلال مجلس شواری ملی و مجلس سنا را به شاه داد و بدین ترتیب شاه را از یک حاکم صوری به یک حاکم مقتدر قادر در دخالتهای بنیادین در حکومت تبدیل کرد. در همین سال در انتخابات مجلس تقلب و تخلف شد و مردم به خیابانها ریختند و اعتراض کردند و شاه هم آنها را عدهای خرابکار نامید. پرچمدار این اعتراضات هم شخصی بود از درون خود نظام درباری که معرف حضور همگان هست، جناب آقای دکتر محمد مصدق. این اعتراضات بعد از آن اصلاح متمم قانون اساسی صورت گرفت و از مهر تا اسفند سال 28 ادامه داشت در این بین دکتر حسین فاطمی مجوز روزنامهاش را گرفت، بعد مصدق در ابان ماه به احمدآباد تبعید شد (برای بار اول) بعد جبههء ملی تشکیل شد و بعد مصدق برگشت و در کنار او قرار گرفت و روزنامهء ”باختر امروز“ دکتر فاطمی به ارگان جبههء ملی تبدیل شد و الیته در نهایت محمد عبد خدایی 14 ساله، از گروه مؤتلفهء اسلامی، او را در گورستان ظهیرالدوله در مراسم سالگرد محمد مسعود روزنامهنگار و نویسنده ترور کرد و کشت.
خلاصه این که تا اینجای داستان، ما بخشهای مربوط به انتخابات و اعتراضات و واکنشهای به آن را دیدهایم. کسی هم ازدرون نظام به مخالفت برخواسته است. حکومت نظامی هم (اگرچه نه به آن شیوهء مألوف و معروف) داشتهایم، یک روزنامهء جدید هم در جریانات اخیر در آمده است (عدالت سبز ؟) . مانده یک تبعید و یکی دو تا ترور و یک تغییر در قانون اساسی و اگر لازم شد یک انحلال (حالا انحلال هر چی). البته همانطور که دیدید اینها همه بر اساس طالعبینی و تاریخنگاری ایران است، و الا همانطور که میدانید من که از سیاست سر در نمیآورم و تا همین انتخابات اخیر هم هیچ وقت مطلب مربوط به سیاستِ روز در این وبلاگ نمیگذاشتم (منو چه به این ”اشتباهات“ فاحش!!).
حالا شما بشینید حساب کنید که با توجه به دادههای بالا کی میبره که میبازه و کی بالاخره چه کار میکنه.
راستی هیچ دقت فرمودید در گزارش تاریخی ذکر شده هیچ نامی از کشتهشدگان این جریانات که به روایتی حداقل بیست نفر بودهاند، برده نشده (سایتهای اصلی یا کتابهای تاریخ را هم نگاه کنید، البته اسم که مهم نیست مهم اینه که آدم برای رسیدن دیگران به اهداف خودشون بره جلوی گلوله، اگر هم نمرد بیاد بگه ما خیلی مبارزیم. بعد هم صبر کنه تا وقتی آبها از آسیاب افتاد یه شب بیان در خونهش و ببرندش، درست همون موقعی که فکر میکنه پیروز شده.
پ.ن۱: انگاری یه جای شیطون لق، اینترنتمون داره از مورچههه جلو میزنه :)
پ.ن۲: خواهش مؤکد دارم که اگر کتاب موریانهء بزرگ علوی را نخواندهاید، آب دستتونه بذارید زمین و حتماً حتماً اون و پیدا کنید و بخونید (در بازار کتاب هست خوشبختانه).
پ.ن۳: این آخرین نوشتهء امید عزیز را هم از دست ندهید که موجب پشیمانی است.
پ.ن۴: این در پاسخ به کامنتهای علیرضای عزیز در پیک قبلی و این پیک است:
ببین علیرضاجان، (من نمیدونم تو همون علیرضای خودمونی یا یکی دیگه، ولی در این صحبتم الان فرقی نمیکنه)
من قصد توهین به کسی رو نداشتم و ندارم. هدفی هم که شما بهش اشاره کردی که دنبال میکنی، برای من هم ارزش داره و بهش احترام میگذارم.
تمام حرف من اینه که حداقل در این مقطع از تاریخ و در این وضعیت و با این آدمها "کشته شدن" مردم هیچ دردی رو دوا نمیکنه (حالا کتک، دردش خوردنیه) متوجه نیستی که این نبرد قدرتهای درون نظامه؟ که طرفین دارند از جون مردم هزینه میکنند؟
آزادیای که فرضاً و اگر، به دست بیاد (بگذریم که با چه تعریفی و اصولاً چقدر آزادی میشه به مردمی با این پیشینه داد، بماند) برای من چه ارزشی داره اون آزادی، اگه تو نباشی؟
آدم عاقل در اعتراض و مبارزه هر کاری میکنه الا این که جونش رو به خظر بندازه.
اصلاً یه سئوال، جان انسان برای نجات یک برنامه یا یک هدف یا یک دین یا هرچی، خلق شده یا برنامه و دین و هدف برای نجات انسان؟ کدوم مهمتر بوده و هست؟ کدوم اول به وجود اومده؟ کدوم برای کدومه؟
به هر حال نیت من از تمام نوشتههام و پاسخم به کامنتها چیزی نیست به جز نجات دادن جان حتی یک انسان، به وسیلهء آگاهی رسانی.
درNLP روشی هست به نام Utilization، به معنای تحتاللفظی استفاده و به کارگیری، ولی در NLP که به معنای برنامهریزی عصبی-زبانی (و در واقع برنامهریزی ذهن به وسیلهء زبان است)، این به کارگیری معنای خاصی دارد.
در درمان قرار است درمانگر از هر چه بیمار با خودش میآورد در جهت درمان استفاده کند، حتی مقاومت او در برابر درمان، اما همین NLP که یک ابزار است اگر در دست نااهل قرار بگیرد میتواند از آن در جهت منافع سودجویانهء خودش استفاده کند. چندین سال پیش که در دانشگاه ما گروهی مشغول به آموزش این دانش شده بودند، نیز همین اعتراض را بیان کرده بودم، بگذریم.
در یوتیلیزیشن، شخص هر کاری که دیگری میکند را به نفع هدف خودش مصادره میکند (در درمان به نفع درمان و در سیاست یا فروشندگی، به نفع همان). یک مثال در درمان:
بیمار آمده برای درمان استرس و اضطراب خودش، ولی چون در درون خود به درمان مقاومت نشان میدهد، ناخودآگاهش او را میخنداند و مانع ارتباط وی با درمانگر میشود. این خنده مانعی در راه درمان و ارتباط است ولی درمانگر میتواند از یوتیلیزیشن استفاده کرده و با گفتن این جمله او را در مسیر درمان قرار دهد، حتی در برخی مواقع خنده وی متوقف هم میشود. درمانگر میگوید: ”چه جالب! آدمای زیادی استرسها و نگرانیهای خودشون رو به وسیلهء خندیدن تخلیه میکنند. خوبه، باز هم بخند تا نگرانیهای بیشتری تخلیه بشند.“ در اینجا در واقع ما خندهء هیستریک بیمار را به نفع درمان خودمان مصادره کردهایم.
در سیاست هم میتوان از این روش استفاده کرد. مثلاً نشریات زیادی به اعمال اشتباه ما اعتراض میکنند و ما حریف نمیشویم، از همین موضوع اینطوری استفاده میکنیم که ببینید در زمان ما چقدر آزادی بیان هست! چنین آزادی بیانی در زمان چه کسی بوده است؟! (البته در اینجا ما از روش Reframing هم استفاده کردهایم.)
و یا شمار زیادی به دلایل دیگری در انتخاباتی شرکت میکنند و ما میگوییم ببینید چقدر ما را قبول دارند!
و یا هواداران آن دیگری به خیابان میآیند، ما هم تعدادی از خودیها را میفرستیم قاطی آنها و میگوییم (از قول او) که این راهپیمایی وحدت است و اینها هوادارن و حامیان همهء نامزدها هستند در جهت وحدت! (البته سیما بدون صدا).
***
همانطور که گفته بودم ”واکنش سوگ“ نه تنها در برابر فوت عزیزان بلکه در واکنش به از دست دادن هر آنچه که به نوعی شخص آن را بخشی از هویت خود بداند صورت میگیرد. برای بسیاری از افراد رأی یا نظر آنها در حکم هویتشان است. رأی یعنی نظر، یعنی ماحصل فکر و اندیشهء ”من“ و ”من“ به جز اندیشهام چه هستم؟ بنابراین از دست دادن رأی من یعنی از دست دادن ”من“ یعنی مرگ ”من“ و در این صورت من میتوانم سوگوار خودم باشم.
گفته بودم که واکنش سوگ چهار مرحله دارد: 1. بهت و شوک 2. عصبانیت و پرخاشگری (مقصر دانستن دیگران) 3. درهمریختگی و احساس تنهایی 4. پذیرش آنچه که اتفاق افتاده
نیازی نیست نشان بدهم که آن اتفاق چطور میافتد چون تصور میکنم خیلیها عملاً در حال تجربهء چنین مراحلی هستند.
حالا میخواهم توجه شما را به موضوع دیگری جلب کنم. فکر میکنید چند نفر باشند در میان مشاورین آدمهای سیاسی که از دانش NLP مطلع هستند؟ و در این بازی آیا آنان که هم از این دانش استفاده میکنند و هم قدرتهای رسانهای را در اختیار دارند، پیروز نیستند بویژه اگر اکثریت مخاطبان آنها مردم ساده و به دور از این گونه دانشها باشند؟
میخواهم بگویم من در واکنش سوگ برای رأیم نیستم، اگر چه به هر گونه تخلفی معترضم، اما از همان روزی که میخواستم رأی بدهم، رأیم را نتیجهء همهء آراء و نظرات و افکارم نمیدانستم و صرفاً یک انتخاب بود بین گزینههایی که به من ارائه شده بود و مجبور بودم بین خوب و خوبتر یا به قول بعضی بین بد بدتر انتخابی بکنم. پس حالا چرا باید سوگوار برگهای باشم که بالاجبار از بین فقط و فقط چهار حق انتخاب، برگزیده بودم؟ نه، آن رأی هویت من نبود و از زمانی که آن را از خودم جدا کردم و در صندوق انداختم (و متأسفانه دقت نکردم که در صندوق ریاستجمهوری انداختم یا در صندوق خبرگان) میدانستم که سرنوشتِ آن برگ کاغذ دیگر در اختیار من نیست. آن آراء مال من نیست، مال هر که هست، یا میتواند از آن دفاع کند و یا نمیتواند. اگر توانست که لیاقتش را دارد و اگر نتوانست هم همینطور. اشتباه نشود اعتراض حق ماست ولی حریف خیلی قَدَر است.
خبرهای رسیده حاکی از آن است که در خیابان ولیعصر هم اکنون (ساعت یک ربع به هفت عصر) درگیری بین معترضین به نتیجهء انتخابات و پلیس در جریان است. تصاویری از این درگیریها و ناآرامیها اینجا بود... که دیگه نیست (شرمنده، فکر میکنم به اندازهء کافی دیگه همه دیدند که چه شده است).
****
بيانيه بسيار مهم ميرحسين موسوي خطاب به مراجع عظام ) ساعت ۱۸:۲۴ :
انالله وانا الیه راجعون/تمامی راهها برای احقاق حق بسته شده/شاید تذکر شما مفید واقع شود
به گزارش قلمنیوز، متن بیانیه بسیار مهم میرحسین موسوی خطاب به علمای قم به این شرح است:
"بسمالله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
محضر مبارک مراجع عظام و علمای اعلام
با اهدای سلام، اینجانب اطمینان دارم که روند حوادث انتخابات ریاست جمهوری دهم را با دقت پیگیری کردهاید. اگر چه توسل به دروغ و استفادهی بی حساب از امکانات عمومی و دولتی برای تبلیغات یکسویه به سود نامزد حاکم به خوبی نشان دهنده عزم این گروه خاص برای پیروزی به هر قیمت و از هر راه ممکن بود، اما تصور تقلب در آرای مردم تا این اندازه و برابر انظار شگفتزده جهانیان از حکومتی که تعهد به عدالت شرعیه از ارکان اساسی آن شمرده میشود، برای کسی ممکن نبود.
امروز که با حیرت تمام شاهد چنین تصورات جسورانه در امانت مردم هستیم و تمامی راهها برای احقاق حق بسته شده، مواجه شدن مردم مظلوم با سکوت علما و مراجع که ملجا راسخ این ملت شمرده میشوند، خسارتی بیش از یک تغییر در آرا را به دنبال خواهد داشت.
عواملی به بهانههای واهی با چوب و چماق و باطوم و شوک الکتریکی به جان اعضای ستادهای اینجانب و مراجعه کنندگان سرگردان و مبهوت از این وضعیت افتادهاند، در حالی که امیدی به کارایی قوه قضاییه محترم نمیرود زیرا جایی که دادستان کل کشور نتواند از سخن قانونی خود در پیشگیری از سخنرانی اضافی نامزد حاکم در سیما جلوگیری نماید، با چه ابزاری میتواند از این خشونت سیاه بازداری کند؟ به حسب وظیفه صیانت از آرای مردمی که اینک دچار چنین زیان عظیمی شدهاند عرض حالی تقدیم و یادآور میشوم که شاید تذکر به جای شما به مسوولان مفید واقع شود.
ایاک و الظلم لمن لیس له الا الدعا
برادر شما - میرحسین موسوی"
کرباسچی: آیا کسانی که به آقای کروبی رای داده اند حاضر به معرفی کردن خود هستند؟ (توئیت)
سحام نيوز :سعيد رضوي فقيه سخنگوي ستاد انتخابات مهدي كروبي طي اطلاعيه اي اعلام كرد : "با توجه به اينكه نتيجه اعلام شده از سوي وزارت كشور براي انتخابات رياست جمهوري غير قابل قبول و روند برگزاري انتخابات از منظر ما كاملا مخدوش و پر از سوال و مسئله است ،و به نظر مي رسد كه انتخابات از معناي واقعي خود خارج شده است و ما با يك انتخابات از پيش تعيين شده مواجه هستيم و اكنون كه ديگر ميزان راي ملت نيست ، لذا به نشانه اعتراض ضمن تاكيد بر حفظ آرامش و صرفا به عنوان يك حركت مسالمت آميز مدني در عزاي انتخابات آزاد و جمهوريت جامعه هاي سياه به تن مي كنيم و از رنگ سياه به عنوان نماد اعتراض به انتخابات مهندسي شده در محافل و تجمعات خود استفاده مي كنيم . (لینک این مطلب)
*** ***
بسم الله الرحمن الرحیم
مجمع روحانیون مبارز ضمن سپاس از حضور شاداب ملت و بخصوص جوانان عزیز در عرصه انتخابات دهم ریاست جمهوری که با رفتار مدنی، سرزندگی و متانت خود خاطرات دوران پرشکوه انقلاب را تجدید کردند و ضمن پوزش از اینکه نتوانستیم از آراء مردم صیانت به عمل آوریم، به استحضار ملت شریف میرساند که در این انتخابات صرف نظر از نتیجهای که معلوم شد آنچه موجب تاسف و نگرانی بیشتر است اعمال نوعی مهندسی آراء گسترده در این دوره است.
این امر اگر به صورت رویه درآید به جمهوریت نظام لطمه غیرقابل جبران میزند و اعتماد مردم را که بزرگترین پشتوانه نظام است خدشه دار میکند. دلایل و شواهد کافی وجود دارد که نتیجه اعلام شده مورد قبول واقع نشود.
مجمع روحانیون مبارز در جلسهای فوق العاده به این نتیجه رسید که برای دفاع از جمهوریت اسلامی نظام و بازگرداندن اعتماد عمومی و نگاهبانی از موج آشتی ملی با صندوقهای رای، ابطال این انتخابات و تجدید آن در فضایی عادلانهتر و منطقیتر راهکار مناسب است یا دست کم تعیین هیاتی بیطرف و کاردان و شجاع برای حقیقتیابی و اعلام نظر نهایی به ملت و رهبری تصمیمی درست در جهت آرمانهای والای انقلاب و اندیشههای حضرت امام و تقویت اعتماد ملی است.
ما و هواداران پرشور و با شعور جناب میرحسین موسوی ضمن حفظ هوشیاری و پرهیز از هر عملی که به تشنج بیانجامد و به سرکوبگران بهانه دهد، مهندس موسوی عزیز را تنها نخواهیم گذاشت.
پ.ن: واقعاً متأسفم
آخرین اخبار به این نوشته اضافه شده و خواهد شد.
حدود ساعت نه و ده بود که احساس خوبی نداشتم. کمکم داشت سرم درد میگرفت و من عادت به سردرد ندارم و بندرت ممکنه پیش بیاد برام. گذاشتم به حساب گرسنگی، ولی بعد از شام و چایی و اینها باز هم ادامه داشت به اضافهء اینکه یه احساس خاصی داشتم. این احساس رو میشناختم وقتهایی میاد سراغم که یه تعداد زیادی آدم درگیر یه وضع ناراحتکننده و دردناک هستند. پا شدم اومدم پای اینترنت، گفتم ببینم از شمارش آراء چه خبر. بعد کمکم دو سه تا شاخ روی سرم شروع کرد به سبز شدن (ظاهراً شاخهام طرفدار موسوی بودند!). در حدود ساعت یک بامداد، نتیجه: 60 درصد آراء برای رئیس جمهور فعلی و 20 درصد برای میرحسین و 4 درصد برای کروبی !!
همان حدودها خبرگزاری ایرنا انتخاب مجدد ا.ن رو تبریک گفت! همینطور رجانیوز و خبرگزاری فارس، خب از اینها به جز این هم انتظار نمیرفت. نتیجهء شمارش لحظه به لحظه رو از سایت تابناک دنبال میکردم و هم زمان در فرندفید هم اطلاعاتی رو که از اتفاقات روبروی وزارت کشور و جاهای دیگر میرسید می دیدم. خبر رسید که به ستاد میرحسین در قیطریه حمله شده و یک سری دختر و پسر جوان رو دستگیر کردند. یه کمی بعدتر هم به ستاد میرحسین در خیابان فاطمی حمله شد. بعد آمار بعدی آمد: (ا.ن: 10 میلیون و میر 4 میلیون!)
کرباسچی توئیت میکرد که ”ما نیز چون شما در شوک بسر می بریم اتفاقاتی که در حال افتادن است واقعاً باور کردنی نیست.“
کروبی مقابل وزرات کشور سخنرانی میکرد ظاهراً و میرحسین شخصاً به وزارت کشور رفت. دو تا ماشین از سپاه به خیابان فاطمی آمده و سعی در متفرق کردن مردم داشتند. کمی گذشت و آمار جدیدتر:
![]()
خیلی قضیه عجیب و بودار بود. بچهها مدام میگفتند هنوز آرای شهرهای بزرگ خوانده نشده، یا اینها جنگ روانیه، میخواند بعدش آمار رو کم کنند ولی ا.ن رو بفرستند به دور دوم و کسی صداش در نیاد. ولی آمار تکون نمیخورد: (ا.ن: ۶۶ درصد آراء و میرحسین: ۳۱ درصد)
و از اینجا به بعد دیگه تکون نخورد:
محمود احمدی نژاد: 16974382 رأی، 65.69 درصد
محسن رضایی: 508796 رأی، 1.69 درصد
مهدی کروبی: 228431 رأی، 00.88 درصد
میرحسین موسوی: 8124690 رأی، 31.44 درصد
تا ببینیم صبح ساعت هشت چه چیزی اعلام می شود....؟ آیا باز هم صبح دیگری در راه است؟!
اعتراض شديد محتشمي به حذف 250ناظر و توطئه مخابرات
پ.ن: الان ساعت ۷:۴۸ صبح آخرین آمار : ۶۵٪ احمتی، ۳۲٪ مهندس و.... ۲۵۷هزار نفر شیخ مهدی!!!!
پ.ن۲: دانشگاهها رو هم تعطیل اعلام کردند!
پ.ن۳: سی میلیون رای رو چهار ساعته شمردن حالا چهار میلیون رای رو شیش ساعته دارن میشمرن و تموم نشده!
پ.ن ۴: آخرین آمار تا الان ۱۹ میلیون احمتی، ۹ میلیون موسوی، ۲۷۰هزار کروبی !!!!! (ساعت ۹:۴۰ )
پ.ن ۵: آمار انتخابات ریاست جمهوری ایران در ویکیپدیا
پ.ن ۶: نامهء میرحسین به رهبر: (لینک از BBC فارسی)
پ.ن ۷: نامه كميته صيانت از آراء موسوی و كروبی به جنتی: در اين نامه آمده است:
" حضرت آيتالله جنتي
دبير محترم شوراي نگهبان
سلام عليکم
پيرو يادداشتهاي پيشين موارد زير که ميتواند زمينه تخلفات آشکار و پنهان را از طرف عناصر مسوول و غيرمسوول فراهم سازد، جهت هرگونه اقدام پيشگيرانه تقديم ميشود . اين موارد براساس اطلاعاتي است که علي رغم پنهانکاري وزارت کشور از ستاد انتخابات به دست آمده است.
1 ـ شعب اخذ راي 46294 که از اين تعداد 14312 عدد آن سيار،12857 روستايي و 1437 شهري است.
2ـ تعرفههاي مرحله اول 59600000 ميباشد که وزارت کشور تعداد تعرفههاي چاپ شده را 000،000، 57 (پنجاه و هفت ميليون ) اعلام کرده است. اختلاف 2600000 براي چيست و چرا اعلام نميشود!؟
3ـ تعداد مهرها همانطوري که ميدانيد دو برابر تعداد شعب بهعلاوه 10 درصد مازاد ميباشد که بدون هيچگونه دستورالعملي ارسال شده است و اين کار فوقالعاده خطرناک و نگران کننده است. در جريان باشيد که شعب روستايي و شهرهاي کوچک تا 10 صبح کارشان تمام ميشود و تا عصر بيکار هستند و مهر اضافي و تعرفههاي فراوان و سوسهانگيز است.
4ـ براساس اطلاع در سايت وزارت کشور فقط سه نفر مستقر هستند و اهل فن ميگويند نيازمند نظارت جدي هستند.
5ـ برخي از صاحبنظران مدعي هستند نظارت جدي در شعب اخذ راي و بهخصوص در هنگام شمارش آراء و بالاخص در شهرستان تهران، از اهميت و حساسيت ويژه برخوردار است اما ما معتقديم اگر قرار باشد تخلف سازماندهي شدهاي انجام بگيرد ،اين کار نه در شعبه و نه در سايت و نه در هنگام شمارش و اخذ راي بلکه در استفاده از تعرفههاي اضافي و مهرهاي اضافي و با استفاده از صندوقهاي اضافي و سيار شدني است. بخصوص که خبر ميرسد که شناسنامههاي سربازان در مراکز نظامي و... جمع آوري شده است.
6ـ بنا به خبر رسيده است قراردادي به تعداد 4000000 (چهار ميليون ) پيامک بين ستاد انتخابات وزارت کشور و وزارت مخابرات براي روز انتخابات آنهم به صورت محرمانه منعقد شده است که سوال بر انگيز است، چه فرماني بصورت يکطرفه و به چه کساني در روز انتخابات قرار است داده شود که مردم نبايد بدانند. چرا مثل سابق از طريق صدا و سيما تمام موارد اعلام نميشود. معمولا پيامک از شعب به ستاد انتخابات وزارت کشور براي اعلام اخبار و اطلاعات محرمانه و اعلام اخبار ضروري، منطقي به نظر ميآيد اما پيامک از ستاد انتخاباتي کشور به عوامل اجرائي،در حالي که مرکز صدا و سيماي سراسري در ستاد انتخابات وزارت کشور مستقر هست آيا شبهانگيز نيست؟!
7ـ هفته گذشته، استانداران سراسر کشور در وزارت کشور جلسه محرمانه با وزير کشور برقرار کردند و هيچکس از محتواي جلسه و موضوع آن خبر ندارد. چه موضوع سري و محرمانهاي وجود داشته که فقط بايد استانداران و وزير کشور بداند و از مسوولان وزارت کشور کسي نبايد مطلع باشد؟ اينگونه جلسات، فقط در مواقع ضروري و جنگ و در موضوعات فوقالعاده سري برگزار ميگردد . انتخابات موضعي سري و به دور از چشم حتي شوراي نگهبان ندارد.
8ـ استفاده از استانداران و فرمانداران و ... که در دورههاي گذشته تخلفاتشان له و عليه برخي کانديداها به اثبات رسيده است طبق قانون ممنوع است. آيا نبايد براي استاندار خراسان رضوي و ... تدبيري بيانديشيد؟
9ـ طبق اطلاع، اکثر ايرانيان مقيم کانادا در ونکور زندگي ميکنند ولي وزارت کشور فقط در اوتاوا صندوق انتخابات گذاشته است در حالي که فاصله اوتاوا تا ونکور هفت ساعت پرواز است و احتمالا ساير نقاط جهان هم همين وضعيت را دارد .
10ـ متجاوز از 300 صندوق در کشورهاي خارج در نظر گرفته شده است، ستاد انتخاباتي مير حسين موسوي علي رغم تمام تلاشي که از مدتها قبل انجام داده است، نتوانسته است نمايندگان خود را براي صندوقهاي خارج از کشور به وزارت کشور و وزارت خارجه معرفي کند و لذا ممانعت از امکان حضور نمايندگان نامزدها در شعب اخذ راي خارج کشور تخلف قانوني آشکار است.
11ـ گفته ميشود حفاظت يک/سوم صندوقها از عهده نيروي انتظامي خارج و به سپاه پاسداران واگذار شده است که خلاف قانون و رويههاي قبلي است. در اين مورد نيز بايد کمبود نيرو و با افزايش افراد مامور به نيروي انتظامي و تحت امر مسوولان آن انجام گردد.
خواهشمند است در موارد فوق نتيجه تصميم و اقدام مقتضي شوراي محترم نگهبان را جهت اطمينان کميته صيانت از آرا مهندس ميرحسين موسوي و مهدي کروبي امر به ابلاغ فرماييد.
مرتضي الويري ـ رييس کميته صيانت آرا مهدي کروبي"
مصاحبهء محسن مخلباف در مورد اتفاقات دیشب تا کنون:
فایل این مصاحبه را دانلود کنید (کمتر از یک مگابایت)
پ.ن ۹: مجموعهء تصاویر و شرح ماوقع ستاد قیطریه در فتوبلاگ کسوف

پ.ن ۱۰: من چند ساعت رفتم بیرون برگشتم کلی اتفاقات افتاده که بعضی از اونها رو دوستان زحمت کشیدند و در کامنتها نوشتهاند. با تشکر از دوستان در حال کسب اطلاعات بیشتر هستم و چون حجم این پست زیاد شده امیدوارم در پست بعدی خبر همراه با عکس و فیلم از ناآرامیهای در حال وقوع در تهران را به اطلاع شما برسانم. اگر شما هم لینکی دارید در کامنتدونی بگذارید تا استفاده کنم. ممنونم
و بالاخره تهران اعتراض کرد: تصاویری از ناآرامیها و تضاهرات مردم در اعتراض به نتیجهء آرای ریاست جمهوری
متن زیر را از وبلاگ از قلب کویر (خانم مرجان) برداشتهام به همراه دو تا از کامنتهای آن که به نظرم حق مطلب را ادا کرده بود. با تشکر از مرجان خانم:
” امروز ایمیلى از دخترى ساكن تهران دریافت كردم كه خودش خواسته بود این مطلب رو اینجا بگذارم:
مرجان عزیز، من از خوانندگان بى سر و صداى شما هستم چون كامپیوتر و اینترنت ندارم و فقط شبها حدود نیم ساعت با دوست صمیمیم كه همسایه هم هستیم از منزلشون وصل میشیم و میشینیم به گردش در اینترنت و بیشتر وبلاگ ها رو هم آفلاین مى خونیم. امروز با خوندن پست آخر شما با عنوان " قیطریه نشینان تهران " خواستم حرفهاى خودم رو بزنم.
این شبها من هم نوار سبز به دستم بستم، منهم سایه چشمم سبزه، و منهم با 14-15 نفر از دوستام 2 تا لاك سبز خریدیم و ناخنهامون رو سبز میكنیم، این شبها ما از اون نقطه ته شهر میریم به سمت شمال تا در اولین جاییكه محل تجمع و شادى و سر و صداست برسیم و به همراه بقیه برقصیم، این روز ها و شبها من بارها روبان سبز دستم رو باز مى كنم كه دوباره از پسرى پولدار و شمال شهرى بخوام كه برام روبان جدید ببنده و دوباره بوى ادكلنش تا 2 روز روى مچم باشه.
این شبها تنها شبهاییه كه ما به خاطر فقرمون مسخره نمیشیم، این شبها تنها زمانیه كه كسى از ما نمیپرسه كه از كدوم محله ایم، كسى براش مهم نیست كفشمون قیمتش چنده فقط براشون كافیه كه ما سبز باشیم، مرجان جان من 32 سالمه و سالهاى زیادى رو روى فرش تنها اتاق خونه با رویاى داشتن یك همسر از طبقه اى بهتر به صبح رسوندم، یك همسر پزشك یا مهندس از طبقه اى نه شبیه خودم كه دست منهم بگیره و با هم بریم بالا، شاید بهترین خواستگارى كه داشتم جوان خوش بر و رویى بود كه كارگر یك واحد تولیدى بود اما حتى همون هم با دیدن خونه ما و وضع پدرم از من میخواست كه بعد از ازدواج كمتر با خانواده ام رفت و آمد كنیم و اگر ممكنه پدرم در مجلس نباشه و من به حرمت دستهاى پدرم قبول نكردم ،این بهترین خواستگار من بود.
چرا باید این شبها رو از دست بدم ؟ چرا نباید روبان سبز ببندم به دستم و در زنجیره سبز شركت نكنم، زنجیره اى كه پسرى از خانواده از ما بهتران پهلوى من ایستاده و اصلا یادش نیست بپرسه من بابام چكاره است، به دستهاى سختى كشیده من نگاه نمیكنه و با تواضع به روم میخنده، اما حاضرم قسم بخورم كه حتى به خودش اجازه نمیده كه از جلوى در خونه ما هم رد بشه. این شبها آخرین شبهاى استفاده از فرصت طلایى یكرنگ بودنه اما صبح شنبه دیگه هیچ خبرى از این اتحاد نیست، از صبح شنبه مهم نیست رئیس جمهور كیه من باز میشم دختر فقیر یك كارگر و صاحب مادرى كه از دید اونها كلفتى مى كنه، و اونها دوباره پشت ماشینهاى چند میلیونى غذایى رو به سگهاشون میدن كه من شاید هرگز نخورده باشم. كدوم یكى از این كاندیداها میخوان این فاصله طبقاتى رو از بین ببرند؟
مرجان عزیز دغدغه هاى فكرى من با اونها یكى نیست كه به نماینده انتخابى اونها راى بدم ، اما نمیخوام فرصت لذت بردن با اونها رو از دست بدم ، من در اونها گم میشم اما به موسوى راى نمیدم، یعنى به هیچكس راى نمیدم، چون هیچكدومشون من رو نمیفهمند، اما اگر و فقط اگر قرار باشه كسى رو انتخاب كنم همون اهمتى خواهد بود و بس هر چند كه اصلا تصمیم ندارم راى بدم.
این شبها تنها زمانى است كه من رو تا حدودى و فقط كمى به آرزوها و رویاهاى چندین ساله ام نزدیك مى كنه، اینكه كسى من رو ببینه و به روى من لبخند بزنه بدون اینكه بخواد ازم سو استفاده كنه، بدون اینكه ته نگاهش تحقیر باشه، بدون اینكه پیفى بگه و رد بشه، بدون اینكه توقع داشته باشه چون از چنین خانواده اى هستم با 20 هزار تومن پول باید تا صبح در خدمت خودش و رفیقاش باشم، این شبها قیطریه نشینان بى تعصب لبخند میزنند اما از شنبه قصه غصه ها تكرار میشه. من همون پیر دختر چروك خورده جنوب شهرم با پدرى علیل و مادر كارگر و اونها همون كسانیكه میخوان كسى رئیس جمهور بشه كه به پاسپورتشون بها بده براى سفرهاى تفریحیشون، من هم ناخواسته و بدون اختیار به دنیا اومدم اونها هم ناخواسته و بدون اختیار اما در قالب شاهزاده و گدا. من این شبها با تمام قوا داد میزنم میر حسین، چون هر چى بیشتر داد بزنم بیشتر لبخند میزنند به روم، این كار شرافتمندانه تر از خودفروشى است براى دیدن لبخند از ما بهتران.
من وبلاگ نویس نیستم، اما هر شب روى كاغذ مینویسم، تمام آرزوها و رویاهام رو، اگر پسر بودم شاید وضعم فرق میكرد، میتونستم برم تو مغازه مكانیكى كار كنم و خرج تحصیلم رو در بیارم اما الان نمیتونم، و نتونستم. حالا این موج سبز پوش داد میكشه كه اتحاد ، این اتحاد من با شما كه همیشه به چشم یك موجود پست نگاه كردین فقط به نفع شما تمام خواهد شد، اگر رئیس جمهور شما انتخاب شد كه خوش به حال شما و باز هم ما جزو فراموش شدگان هستیم، اما من ترجیح میدم اگر قراره تحریم باشه براى همه باشه براى شمایى كه یك عمر مردم هم ردیف من رو تحریم كردین .
من این شبها شاید خائن باشم كه با اینكه میدونم نمیخوام راى بدم ولى میرم تو این جمع، اما این كاریه كه چندین نفر از ما میكنند ، ما هم دوست داریم گاهگاهى حس كنیم كسانى كه یك عمر ما رو ندیدند، حالا میبینند. ما فقط این شبها دیده مى شویم، از شنبه دوباره باید با بدبختى هاى ناخواسته و خدادادیمان بسازیم.
خیلى دوست دارم از این جماعت كه فریاد میزنند اگر كارگرى یا كارمند یا سرمایه دار الان زمان اتحاده بپرسم ، از این اتحاد چى به من میرسه؟ كدوم آدمى تونست تو 4 سال نه 8 سال حتى درد ما رو دوا كنه؟ خیلى دوست دارم بدونم كدوم یك از پسرهایى كه در شمال شهر فریاد میزنه ایرانى متحد شو، به عنوان یك ایرانى حاضره بیاد با من ازدواج كنه؟ اینها همون كسانى هستند كه اگر من اعتراض كنم میگن كبوتر با كبوتر باز با باز، آیا با این روش هرگز تغییرى در طبقه من ایجاد میشه؟ البته آره میشه اما با دزدى، دروغ ، قاچاق، خود فروشى، اینها تنها راههایى هست كه هر رئیس دولتى پیش پاى ما گذاشته.
این شبها تنها شبهایى هستند كه كسانیكه همیشه از بالا به ما نگاه كردند حالا از روبرو نگاه مى كنند و چشم در چشم، از نظر من اینهم ادامه همان سو استفاده هاى قبلى طبقه مرفه از فقیره، این روز ها باز هم خود ما به درد نمیخوریم، راى ما به درد مى خوره كه درهاى دنیا به روى اینها باز بشه، دنیایى كه مال من نیست و من به هیچ جاش تعلق ندارم.
مرجان عزیز ، پسر هم محله اى ما چند وقت پیش به جرم حمل مواد مخدر اع.دا.م شد. اما تا حدى به آرزوهاش رسیده بود، خودش معتاد نبود اما عهد كرده بود كه تا میتونه براى جوون پولدار مواد تهیه كنه، همیشه مى گفت تنها راه رسیدن به اونها اینه كه بزنیشون زمین تا خودت هم قد اونها بشى. كدوم رئیس جمهورى اینها رو میبینه و میشنوه؟ كدومشون میاد دست این 2 تا جوون رو بگیره و بذاره پهلوى هم تا هم قد بشن؟ تا اون یكى معتاد نشه و این یكى اع.دا.م؟ حاصل گله هاى دل من از خدا چندین و چند دفتره، نمیخوام همه اینها رو بنویسم اما از این چند روز باقیمانده استفاده میكنم و هم پاى موج سبز فریاد میزنم و میرقصم و لمس میشم و لمس مى كنم با شعار من راى نمیدهم.“

و این کامنت از بهار:
” خطاب به این خانمی كه این نامه رو نوشته:
عزیز جان! چیزی كه تو میخواهی محال است. شاید شنیدنش برایت سخت باشد و شاید حتی این همه سال نخواستی كه باورش كنی كه این چیزی كه تو میخواهی در هیچ كجای جهان به همین راحتی شدنی نیست. در آمریكا هم دختر بیل گیتس با یكی شبیه خودش و پدرش ازدواج كرد. این یك حقیقت تلخ و تاسف آور هست.
اما بگذار یك حقیقت دیگه ای رو هم بهت بگم، همه اون قیطریه نشین ها و ... روی هم ده درصد جامعه ما رو هم تشكیل نمیدهند. میدونی بیشتر این موج مال چه كسانی است؟؟؟ مال كسانی است از طبقه متوسط كه حس كرده اند كه در 4 سال گذشته فاصله طبقاتی اشان با همین قیطریه نشین ها بیشتر شده است. میدانی آن ضریب جینی ای كه اهمتی ارائه میده و میگه كاهش پیدا كرده و افتخار دولتش هست از كجا در اومده از تزریق نفت بشكه ای 120 دلار به جامعه كه در نهایت هم بیشتر نصیب كسانی شده است كه ثروتمند تر بوده اند. میدانی با تورمی كه اهمتی در این كشور ایجاد كرده باعث شده ثروت افراد قیطریه نشین بیشتر بشه؟؟؟؟ باعث شده قیمت مسكن در شرایط تورم و ركود و درامدهای مفت نفتی به دلیل بادوام بودنش افزایش پیدا كنه (بالاترین كالایی كه افزایش قیمت داشته بعد از مواد خوراكی مسكن بوده) و بعد قیمت اجاره بها (یعنی سود مسكن) افزایش پیدا كنه و بعد این قیطریه نشین ها پولدار تر شوند؟؟؟ همین اهمتی وقتی یارانه رو از روی بنزین برداشت شعار میداد كه در حمایت از قشر فقیر جامعه میخواهم این كار رو بكنم و با یه حساب سر انگشتی در خوش بینانه ترین حالتش اگر 60 درصد مردم كشور رو فقیر و یا متوسط رو به پایین در نظر بگیریم باید حداقل از اون روز تا حالا ماهی 80 هزار تومن حدودا به خانوارهای فقیر وكم درآمد پرداخت میشد كه نشد، میشه بگی اون یارانه ها حذف شد تا از مردم پولدار گرفته بشه به فقیر داده بشه الان كجا است؟؟؟ چرا دستت رو نگرفته با اون قیطریه نشین ها یك جا بگذاره؟؟؟ همین اهمتی جان اگه میخواهد حامی فقرا باشه چرا نمیره تعرفه خودرو رو آزاد كنه تا همه نتوانند ماشین سوار شوند و در این كارخونه خوردو سازی (ببخشید نمیتوانم بگم ما خودرو میسازیم چون ما واقعا خوردو میسازیم) بسته بشه تا اون قیطریه نشین هایی كه به این كارخونه وابسته هستند كمتر پولدار تر بشوند؟؟؟ تا ماشینهایی داشته باشیم كه كمتر سوخت مصرف كنند و كمتر یارانه بخواهند و حق تو و پدرت و امثال پدر تو كمتر خورده بشه؟؟؟ چرا اونوقت میره تعرفه شكر رو از 120 درصد میرسونه به 4 درصد تا سالی 500 هزار تن شكر وارداتی تبدیل بشه به 2 میلیون و 500 هزار تن و كلی كارگر مثل پدر تو در ازاش بیكار بشوند و بعد به نظرت غیر از اون قیطریه نشین ها چه كسی این همه پول میتوانه داشته باشه كه شكر كه جز اقلام خوراكی ضروری ایرانی ها هست رو وارد كنه و سود كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عزیز دلم من میدونم تو چقدر كینه و تنفر و دلخورده و سرخوردگی و ... درت از این موضوع جمع شده و دروغه اگه بگم میفهممت. من خودم از یه خانواده متوسط رو به پایین هستم كه گرچه تهران نشین هستم اما آخرین باری كه از تهران خارج شدم و پولش رو داشتم تا مشهد برم برمیكرده به 15 سال پیش. شاید از لحاظ طبقاتی یه پله از تو جلوتر باشم!!! اما میخواهم رای بدهم میدونی چرا؟؟؟ چون فكر میكنم اگه رای بدهم به كسی كه 4 تا برنامه منطقی داره (حتی اگر شعار بده) از وسطش فاصله طبقاتی من و قیطریه نشین ها هم ممكنه نا خودآگاه كم بشه (ممكن هم هست نشه اما احتمالش هست) اما اگه به كسی رای بدهم كه فقط شعار برابری میده اما میره با احقیت و نفهمیتش پول نفت رو جایی خرج میكنه كه به نفع قیطریه نشین ها هست، باعث میشم خودم بدبخت تر بشم چون كسی كه این شعارها رو میده و حرف مفت میزنه، برای موندن و حرف مفت زدن نیاز به رای من و توی فقیر و حمایت مالی و س یاسی قیطریه نشین ها داره و مجبوره كه بهشون كمك كنه و هیچ احتمالی نداره كه بتوانه من فقیر رو بنشونه كنار اون پولداره. اما اونی كه لااقل فقط شعار منطقی تر میده احتمال اینكه من فقیر و اون پولدار رو "ناخواسته"كمی به هم نزدیك كنه تا حدودی هست. برای كسی مثل اهمتی این احتمال صفره اما خودش با هوچی گری میخواهد بگه كه زیاده. به نظرم بهتره كمی فكر كنی و نگذاری با رای ندادنت اوضاع بدتر بشه. سیستم اهمتی نژاد برای آدمهای مواد فروش اطراف محل زندگی شما، زندانی كردن و آفتابه به گردن انداختن و اعدامه اما سیستم یكی كه از اون كمی بهتره گاهی كمك و ارشاد و ریش سفیدی و ... است كه به نظرم این از اون لااقل كمی بهتره.“
و این کامنت از لوبیا:
” واقعا این شکاف طبقاتی از کی شروع شد؟ پای صحبت بزرگترها که می شینی گویا زمان اونها از این خبرها نبوده. پولدار و بی پول بوده. ولی همه احترام داشتند. کارگر خونه بعد از مدتی جزو فامیل می شده. بقال و نونوا و قصاب و کارمند و معلم توی یک محله بودند و همه احترام داشتند. پس چی شد؟ کی اینجوری شد؟
تو خودت توی کانادا زندگی می کنی و بهتر می دونی. اینجا تو امریکا من الان دانشجو هستم و درآمدم بسیار کمه و هزار جور محدودیت هم دارم. برای خرید هرچیز کوچکی باید 20 بار بالا و پایین کنم که ببینم چجوری می شه 20 سنت ارزونتر خرید. یعنی حالا نمی گم فقیر و ندار، ولی جزو قشر کم درآمد هستم. جهان سومی و مو مشکی هم که هستم. از کشور دشمن هم که هستم. ولی هرگز هرگز هرگز احساس نکردم که کسی به من نگاه از بالا به پایین داشته باشه. یا کسی با من حرف نزنه یا دوست نشه یا هرچی. بعد فکر می کنم اونوقت ما مسلمونیم؟ متمدنیم؟ فرهنگ 1500 ساله داریم؟ مفتخریم که هرگز برده داری نداشتیم؟ کی هستیم ما؟
واقعا ما کی انقدر بی اخلاق شدیم. کی معیارهامون اینطوری چپه شد؟ چی شده که من اینجا با هر ایرانی آشنا می شم سوال اولش اینه که اهل کجای ایرانی؟ کجای شهر می شستی؟ و بعد اینکه بابات چی کاره است؟ منم 80 سالم نیست. خیلی سال هم نیست که از ایران بیرون اومدم. والله یادم نمیاد از هیچ کدوم از دوستهام هرگز پرسیده باشم بابات چی کارست؟ گمان نکنم عده زیادی هم از من این سوال رو تو مدرسه یا دانشگاه یا محل کارم کرده باشن؟ نمی دونم من از دنیا دور بودم یا واقعا این چند سال اخیر انقدر این چیزها مهم شده؟ کجا داریم می ریم؟ چه خبرمونه؟
حالا موسوی که خیلی وعده داده ارزشها رو به مردم برمی گردونه و رو فرهنگ و اقتصاد می خواد کار کنه. نظر من رو بخوای فرهنگ و اقتصاد صد بار از جمع کردن گشت ارشاد و این چیزایی که فعلا مردم رو جو گیر کرده مهمتره.“

پ.ن۱: عکسها برای تزئین مطلب است و ربطی به نویسندههای این نوشته ندارد.
پ.ن۲: مرجان خانم در پست بعدی خود به این نکته اشاره کردهاند که ایمیل مذکور را خودشون به دلیل اغلاط املایی و انشایی فراوان و فاحش ویرایش و تصحیح کردهاند.
خیابان های تنهایی
روزهای بلند
دل های فشرده
اشک های ریزان
دوست دست دیدار .
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم !
از نیاز
کورال هم دعوتم کرده بود به یک بازی: رئیسجمهور آینده چه کارهایی را نباید انجام دهد؟
خب نمیدونم دقیقاً چی باید بگم، چون خیلی کارها رو نباید انجام بده، شاید بهتر بود میپرسید چه کارهایی رو باید انجام بده، ولی خب فعلاً سئوال اینه.
فکر کنم اول از همه باید سیاستمدار باشه نه مثلاً هنرمند (بهروز افخمی یادتونه)، بعد هم مسلماً نباید وقیح و دروغگو باشه، ذاتاً نباید قدرتطلب باشه، آدم مردد و دو دلی نباید باشه و نباید از نظر فیزیک ظاهری عیب و ایراد فاحشی داشته باشه (هر چی نباشه، ویترین یه کشوره در برابر خارجیها) و... فعلاً دیگه یادم نمیاد.
همه هم در این بازی دعوت هستند.

ضمن عرض تشکر از آقای رئیسجمهـور که سبب شدند تا من بتوانم انتخاب نهایی خود را بین خوب و خوبتر انجام دهم، میخواهم طی نوشتهء ذیل، اولین و انشاا... آخرین پُست سییاسی خود را نوشته و این یک عدد رأی مخفی خود را رونمایی کنم (چه کند بینوا چیز دیگهای نداره رونمایی کنه!).
از خواصِ همسنِ حضرت خضر بودن، یکی هم آن است که آدم به یاد میآورد که بعضیها چه شکلی بودند و چه شکلی شدند، بعضیها چطوری حرف میزدند و چطوری حرف میزنند حالا، بعضیها کدام طرفی میرفتند و حالا کدام طرفی میروند، یا بعضی جاها چه جوری بودند و چه جوری شدند. از آدمها که بگذریم (چون من که از این اخلاقهای ”فاطْمـه خانومجونی“ ندارم که پته بریزم رو آب یا رو داریه یا رو میز یا حالا هر جا)، چی میگفتم؟ آهان بله، عرض میکردم از آدمها که بگذریم... از این بعضی جاها مثلاً یکیش همین پایِتخت، بله، همین ”تهرونِ“ خودتون اینا، بعدِ ده یازده سال که از دگرگونی 57 میگذشت، شهر تهران به زبالهدانی توریِ دردارِ جلو در منزل شما میگفت ”تو در نیا که من در اومدم.“ (یا همون زکی!).
بعد ناگهان شهر از این رو به آن رو شد. درست مثل اواخر فیلم و کارتون ”جادوگر شهر اُز“ که وقتی جادوگر از بین رفت، انگار دود و سیاهی و تیرگی از رو شهر کنار رفت و رنگین کمانی از رنگ و گُل و شادی روی تهران گسترده شد. به فاصلهء هر پنج قدم یک ”شهر ما، خانهء ما“ نصب شد (و بعضیها مسخره کردند)، دیوارهای سیاه شستشو و تمیز شد (و بعضیها اعتراض کردند که شعارهای یادگار انــقلابمان را پاک نکنید!)، گل کاشتند (و به شهردار گفتند ”شهردار گلدونی“) اتوبوسهای نو آوردند به جای اتوبوسهای ناسیونال شرکت واحد (و گفتند آشغالهای دست دوم اروپا رو میخره!) و... خلاصه آن بیغوله با کلی بزرگراه و پارک و فضای سبز و رنگ و گلدان تبدیل شد به تهرانی که کسانی تصورش را هم محال میدانستند، بلکه گناه کبیره. و این یک تغییر بزرگ بود، خیلی بزرگ.
اما داستان فقط همین نبود، وقتی مردم به انداختن آشغال به ”شهر ما، خانهء ما“ عادت کردند (آموزش رفتار)، بعد یکی در میان سطلهای آشغال برداشته شد (ولی رفتار باقی ماند). در راستای همین آموزشها ”شهردار مدرسه“ به وجود آمد، تا بچهها از همان کودکی مفهوم مسئولیت و مسئولیتپذیری را درک کنند. با قاطعیت از پولدارترها عوارض گرفته شد و هزینه شد تا کمپولدارها هم بهره ببرند، و در نهایت هم وقتی ”پرنس جان“ها دیدند که ”نه... این داره نظام توزیع سنتی رو هم به مدرن تغییر میده“ و آمده جلوی در بازار سنتی تهران میخواهد برج و فروشگاه توزیعکننده مدرن بزند و به فروشگاههای زنجیرهای رفاه و شهروندش راضی نیست، یک مسابقهء تیراندازی ترتیب دادند و گفتند ”برو باباجون، بذار باد بیاد“ و او رفت، اما رفتاری که آموخت تا حد زیادی در مردم و در اَخلافِ خودش باقی ماند و طوری استانداردها را بالا برد که کمتر از آن، دیگر موآخذه داشت. و این، تغییر اصلی بود: آموزش تمدن.

این یکی سن خضر نمیخواهد، شما هم به یاد دارید که بعد از سریالهای پربینندهء دادگاه کرباسچی و نوری، یکی دیگر از ”نمایش در نمایش“های* سییاسیِ پرمخاطب که همه سعی داشتند از دستش ندهند (مثل همین مُنازِرزِرهای این شبها)، سخنرانی عـطاا... مهاجـرانی بود در مجلس برای کسب رأی اعتماد. تازه آن، صبح برگزار و پخش میشد و این در ساعت پربینندهء تلویزیون.
و چنان تغییری در کل موضوعات فرهنگ و هنر رخ داد که در تاریخ بعد از انــقلاب این مملکت سابقه نداشت. مطبوعات از شکل و شمایل تا عمقِ محتوا تغییر کردند (خدا رحمت کند احمد بورقـانی را)، سینمایی که سالها ممیزی آن از تصویب فیلمنامه، آن هم نه کل آن، كه اول باید سیناپس آن تصویب میشد بعد خلاصهء شصت تا صد صفحهای آن و بعد کل فیلمنامه، بعدش فیلمِ ساخته شده، آن وقت شاید اجازهء اکران میگرفت، ناگهان به یک اجازهء ساخت خلاصه شد (سلام آقای داد). جشنوارههاو گالریها و شب شعرها و... چاپِ کتاب! چه کتابهایی! کسی تصورش را هم نمیکرد کتابهایی مثل ”جامعهشناسی نخبه کشی“ یا عالیجنابِ... فلان و فلان بتواند روی پیشخوان برود. یا این که به ناگهان تمامی کتابهای شاعرانی چون شاملو و اخوان و فروغ تجدید چاپ شود. تغییری که حداقل از لحاظ فرم خود، تبدیل به استاندارد شد.
طولانی میشود، پس خلاصهتر می گویم. افخمی هم یکی از سینماگران جسور و ایجادکنندهء تغییر است در رَوند بدنهء سینما که حداقل یک بار این را با ”عروس“ش ثابت کرده (در دورانی که چاپ تصویر بزرگ تمام رنگی زنان بر روی پوستر و پلاکارد سینما ممنوع بود و تصاویر زنان تنها میتوانست به صورت مونوکروم و در پسزمینه چاپ شود) و یک بار هم با ”شوکران“ش که هر کدام مسیر جریان سینمای بدنهای را تغییر دادند. سـروش هم با اینکه محل بحث بسیار است و لقمهء بزرگتر از دهانش زیاد برداشته، ولی با برنامه یا بیبرنامه، با حسن نیت یا با سوءنیت، کسی نمیتواند منکر ایجاد تغییر در دیدگاه بسیاری از دیناندیشان سنتی به دگراندیشی دینی از جانب او شود (با غلط و درستش کاری ندارم فعلاً). یا همین قوچانی، گذشته از روابط سببی و نسبی وی، آیا کسی مقاله و مجلهای، مانند مطبوعههای او پیش از این دیده بود؟ 
از کدیور (همسر مهاجرانی) و محمدعلی نجفی و زیدآبادی و علي معلم (سردبير دنیای تصویر) و دیگران، دیگر نمیگویم و میگذارم به عهدهء خودتان.
تصاویر خاطرهانگیز و زیبایی بود؟ پس ببینید این آدمها امروز کجا هستند.
***
امروز آن متولد ماه مهر، از این متولد ماه مهر حمایت میکند، بسیار خوب، اما آیا این یکی هم مانند آن یکی چونآن کسانی را در کابینه یا تیم خود دارد؟ و اصولاً آیا چنین کسانی را میخواهد به دور خود جمع کند؟ اصلاً هیچ دقت کردید آن تغییرهایی که گفتم از کدام وضعیت به کدام وضعیت اتفاق افتادند؟ آن وضعیت الفی که آنها به وضعیت ب رساندند، بیشترش ماحَصَلِ سیاستهای دولت همین جناب میرِ سبزپوش بود. بله درست است، جنگ بود، بحران بود، ولی آقای رفـسنـجانی که آمد، ایشان رفتند نشستند منزلشان نقاشی کشیدند، چرا؟ خیلی ساده چون ایشان سید اصولگرای متعصب بودند و چپ و دولتمدار و این تغییرات با روشهای دولتمداری و دولتمحوری اتفاقافتادنی نبود، حتی با روش راستگرایانهء ها.شمی هم نمیشد، برای همین هم شد که تکنو.کراتها نیز از زیر عبای ها.شمی انشعاب دادند (هر جند زیاد دور نرفتند) تا بتوانند کار و سرمایه را کمکم از دولت به سمت بخش خصوصی ببرند.
حالا بعد از این همه تغییرات در این بیست ساله، این ”میرِ“ ما دوباره از اقتصاد زمان جنگ میگوید و زیر بار پاسخ به چگونگی اجرای اصل 44 (همان خصوصیسازی) از جانب محسنخان نمیرود، چون ”خصوصی یعنی چه؟“ میدانید به سرمایهگذاری که امروز به او کارآفرین هم گفته میشود در زمان جناب مهندس چه میگفتند؟ ”سرمایهدار زالو صفت“. بله، موسوی (شاید) صداقت دارد، ولی به درستی به او گفتهاند جز راست نگو، ولی هر راست را هم نگو! برای همین برنامههای ایشان یا ارائه نمیشود یا بسیار مبهم و قابل تفسیر است. راستی میگویند میرحسین آقا،در این مدت نقاشی میکشیده (شما دیدهاید؟)، میدانید هنر در زمان ایشان باید متعهد میبود؟ هنر و تعهد؟! میدانید سینمای زمان ایشان به روش (به تعبیر خودشان) ”حمایتی-هدایتی“ یا همان گلخانهای اداره میشد؟ یعنی من حمایتت میکنم به شرط اینکه هدایت شوی، ای سینماگر! ای هنرمند! به شرط آنکه متعهد باشی... و چقدر من این واژهء منفور تعهد را در زمان ایشان شنیدم و خواندم و نوشتم که ”من متعهد میشوم از این پس با موی بلند و آستین کوتاه...“
من به کرباسچی و مهاجرانی و کدیور و نجفی و افخمی و... رأی میدهم چون میخواهم دوباره ایران تغییر کند، چه اگر کسی توانست تهران را که بزرگتر از اصفهان بود تغییر دهد، میتواند ایران را هم که بزرگتر از تهران است تغییر دهد. اینها امتحان خود را پس دادهاند ؛ آنها هم. فقط نتیجهء امتحان آنها را انگار کسی به یاد نمیآورد. و یک نفر نمایندهء این گروه است.

در ضمن چون میدانم نوشتهء من رأی کسی را عوض نمیکند و اغلب شما تصمیم خود را گرفتهاید و رأی خود را یا به مچتان گره زدهاید یا به گردن خود کراوات کردهاید یا با آن موهای خود را پوشانیدهاید و فکر میکنید دارید تمرین دموکراسی میکنید (و گویا نمیدانید که دموکراسی از تحزّب شروع میشود، حتی اگر از بالا تشکیل شده باشد و یا فرمایشی باشد، چون به هر حال شما میتوانید در آن عضو شوید و به آنها در برنامهریزی کمک کنید)، بنابراین خطاب این نوشتهام به شمایی بود که تا الان نمیخواستید رأی دهید و احتمالاً یا تنبلی خِفتتان کرده بود یا میاندیشیدید که تحریم انتخابات نوعی پز است (حالا از هر نوعش)، یا هر چی. فقط این قدر بگویمت که فکر نکن اگر رأی ندهی اوضاع انقدر بد میشود که حکومت سقوط میکند یا امریکا حمله میکند یا مردم قیام میکنند. مردمش که یکیش خود تویی که همان طور که میبینی همین الان هم قیامکردهای، امریکا که در قاهره به برادران مسلمانش گفت ”السلام علیکم“، حکومت هم که همینجوری سقوط نمیکند مخصوصاً که خودشان باشند و خودشان، فقط این وسط سر من و تو است که بیکلاه می ماند، اگر همین وضع بماند و بماند تا ”طبق آمار“، چهار سال بعد وضع مان روی کاغذ بهتر شود و هستهایتر شویم وسفرههامان نفتیتر.
در پایان بار دیگر از جناب ضر.غا.می و رئیسجمــهور مخبوب تشکر میکنم که باعث شدند بفهمیم از نظر جابجا كردن پول و دور زدن قانون همه با هم برابرند و از طرفین معادله ساده میشوند. و این که سیاست با صداقت سازگاری ندارد. و این که به ما فهماندند سیاست نه تنها پدر و مادر ندارد، بلکه ناموس هم ندارد.
در جهنم عقربهایی هست که باید از آنها به مار غاشیه پناه برد.
والسلامُعلیکم و رحمةا... و برکاتُه
* چون از نظر من کل سیاست یک نمایش بزرگ است برای مردم.
پ.ن۱: استثنائاً این نوشته را هر کس خواست میتواند با لینک یا بیلینک کپی پیست کند در سایت یا وبلاگ خودش یا بفرستد به بالاترین یا هر جای دیگر، حتی به نام خودش، حلال است!
پ.ن۲: اینها را هم از دیگران بخوانیم بد نیست، باعث میشود سلولهای خاکستریمان خمیازهای بکشند:
انتخابات و قطار خالی سیاست ایران
دست مریزاد جناب میرحسین موسوی! دزدی فرهنگی به این آشکاری؟
تمجیدگر سال 75 هاشمی و تخریبگر سال ۸۸
به جای زهرا رهنورد از زهرا بنی یعقوب می گفتی!
ثروت محصولی ، علی آبادی و سعید لو از مجموعه دولت های گذشته بیشتر است
ولی فعلاً گفتیم با یک داستانک کمی فضا را تلطیف بکنیم:

از خیابان وارد به میدان نشدهام هنوز، ایستادهام، پایی بر رکاب و پایی بر زمین. دوچرخهام جلب توجه چند بچه را کرده است. تو به لبهء آبنمای معروف شهر تکیه دادهای و بنای قدیمی هتل در برابر دوربینت ژست میگیرد زیر آفتاب. چه لبخند دلنشینی لم داده بر صورتت.
کمی کم است بلوز چسبانِ یقهبازی که پوشیدهای در خنکای اواخر سپتامبر، خاصه آن که هر چشمی میبیند تو را به صاحبش بگوید چه خوب که به زیر آن هیچ چیز نپوشیده است!
نمیدانم تحسینم بین لبانت در حرکت بود و یا داشت به زیر سیاهیِِ موهای کوتاهت میلغزید از پشت آن گردن بلند، هنگام که رو به من شدی ناگهان.
بیخود از خود، لبخندی به لبخندت پاسخ میفرستم و تو به سویم نشانه میروی. میخندیدم وقتی خودم را نشانم میدادی که خیس بر بند آویخته بودم، در یکی مشتاق، در دیگری مبهوت.
نور سرخ، لبهای قرمز را بیشتر عاشق نشان میدهد.

پینوشت: Aix-en-Provence شهری در جنوب فرانسه در سی کیلومتری بندر مارسی که به خاطر چشمههای آب گرمش ساخته و معروف شده است.
میشود لطف کنید و طرفدار هر کدام که هستید، سه نقطهء قوت، سه امتیاز، یا سه دلیل را در رابطه با نامزد مورد نظر خود بیان بفرمایید؟
فقط با یک شرط، و آن اینکه دلیل، ویژگی یا نقطهء قوتی که ذکر میفرمایید قائم به شخص مورد نظر باشد و صفت او باشد. به طور مثال بگویید ”من فلانی رو انتخاب میکنم چون ویژگی (1) و صفت (2) و امتیاز (3) رو داره.“
مرا راهنمایی بفرمایید. متشکرم.
پ.ن: این درخواست خیلی هم جدی است، من از شما راهنمایی میخواهم.
پ.ن۲: راستی اسم نامزد مورد نظر، یادتون نره!
خوبتر را پیدا کنید.
وقتی همه به یک شکل میاندیشند، در واقع هیچکس نمیاندیشد.
والتر لیپمن
شبِ یکشنبه مستقیماً از ترمینال رفتم به درمانگاه. یک ساعت تأخیر داشتم که البته پیش از آن خبر داده بودم که به علت چند تصادف و شلوغ بودن جاده دیر میرسم. یک تریلی کاملاً معکوس شده بود و یک خاور به پهلو چپ کرده بود و مردم داشتند از بین بار گوجهفرنگیاش خوبها و سالمهایش را جدا میکردند. در رودهن هم دو ماشین سواری در خیابان به هم زده بودند و کلیهء مردم رودهن در خیابان جمع شده بودند و به ما راه نمیدادند. این تصادفها راه را بند آورده بود و قطاری از اتومبیلها بخصوص ماشینهای باری و سنگین به وجود آمده بود که دور موتور اتوبوس ما را گرفته بود و نمیگذاشت درست حرکت کنیم.
وقتی ساعت نه رسیدم به درمانگاه رفتم به اتاق استراحت که چسبیده است به اتاق معاینه تا وسایلم را بگذارم و روپوش بپوشم. چشمم به تختِ استراحتمان افتاد و اولین چیزی که دوباره به خاطر آوردم، آن صبحِ چهارشنبه بود که به صدای زنگ موبایلم بیدار شدم. پونه میگوید ”اگه صبح زود تلفن زنگ میزد مثلاً شیش و هفت اینا بابام بسما... میگفت و گوشی رو برمیداشت.“ یه زمانی من هر روز صبح که بیدار می شدم بسما... می گفتم و مدتی هست که دیگر عادت ندارم که بگویم و آن روز صبح که خواب بودم اصلاً حواسم به این چیزها نبود. و فکر نمیکنم دیگر آن موقع از بسما... هم کاری ساخته میبود.
گفته بودم که ”... تا ساعت سه که از سازمان حج و زیارت برگشتم خونه، طوری بودم که انگار نه انگار اتفاقی افتاده، در حالی که...“ آره وقتی داییم خبر فوت پدرم را با بغض و گریه بهم داد و نداد، و بعد از قطع مکالمه من تا ساعت هشت همینطوری لبهء تختم نشسته بودم و به زمین نگاه میکردم. یک کمی بلند شدم و راه رفتم. بعد آبی به صورت زدم و وسایلم را جمع کردم. پزشک صبح کمی هم دیر آمد. بعد بدون این که این خبر را به پرسنل شیفت صبح و هیچ کسی بگویم از درمانگاه آمدم بیرون و به طرف خانه رفتم، پیاده. مغزم خالی بود، به چیز خاصی فکر نمیکردم. به خانه که رسیدم طبق معمول عادتم کامپیوترم را روشن کردم و کامنتهام رو چک کردم. اصلاً نمیدانستم باید چه کار کنم. بعد یادم نیست من به داییم زنگ زدم یا داییم دوباره با من تماس گرفت و میگفت باید یک فرمی را در سازمان حج پر کنم. بعدش کیارش زنگ زد... در واقع گوشی ثابتم زنگ خورد و من فقط صدای هقهق می شنیدم و نمیدانستم کی پشت خط است تا بعد از کمی سکوت ازش پرسیدم ”کیارش تویی؟“ گفت که از مکه باهاش تماس گرفتهاند و آن خبر سیاه را دادهاند. به او شمارهای داده بودند. از او گرفتم و خودم زنگ زدم. عین یک ربات کار میکردم هیچی توی سرم نبود. مدیر کاروان بود و میگفت ”دیشب تصادف کرده و الان بیمارستانه و من همین الان دارم میرم بیمارستان ببینم چطوره“ گفتم ”آقا مگه شما همین الان با برادر من صحبت نکردی و بهش خبر فوت پدرمون رو ندادی؟“ میگفت ”نه من نگفتم فوت کرده، گفتم تصادف کرده.“ گفت وقتی رسید بیمارستان از حالش بهم خبر میدهد.
حالا حال مرا مجسم کنید. توی هال راه میرفتم که ”نکنه تشابه اسمی باشه“، ”ولی نه نمیتونه باشه، شمارهء ما رو از مامان گرفته دیگه“، ”حتماً میخواسته یه هو بهمون نگه“، ”ولی ما که خودمون میدونستیم“، ”نکنه پدرجون هنوز زنده است رفته تو کما؟“ (راستی در همین بین که نمیدونم کجای این تلفن زدنها بود با یک دوست بسیار نزدیک و عزیز که میدونستم تحمل خوبی داره و شاید بتونه راهنماییم کنه هم تماس گرفته بودم. موضوع تشابه اسمی رو هم اون بهم گفته بود.) فکر میکردم ”اگه بره تو کما و طولانی بشه چی؟“، ”اگه مرگ مغزی شده باشه چی؟“، ”اگه فقط با یک زندگی نباتی زنده بمونه چه کار کنیم؟“، ”کی ازش مراقبت میکنه؟ مادر مریضاحوالم که نمیتونه“ نمیدانستم با این حرفی که این مدیر کاروان زده بود، حالا باید خوشحال باشم یا ناراحت، حتی نمیدانستم باید دعا کنم که پدرم بماند یا برود.
بالاخره دوباره زنگ زد و گفت ”متأسفانه خبر درسته و ...“ و جریان بیرون رفتن او برای خریدن طناب و تصادف با یک خودروی ”اس. یو . ویِ“(از این ماشینهای مثل پرادو و سانتافه اینها) یک نفر بنگلادشی را برایم تعریف کرد و البته همان جا بلافاصله بر اثر ضربهء مغزی درجا تمام کرده بود. و گفت که چه بخواهیم او را برگردانیم و چه بخواهیم همانجا دفنش کنیم باید بروم و یک فرم رضایتنامه و یا درخواستِ ارجاع جسد را پر کنم و فکس کنم به آنجا. گفتم با مادرم صحبت کنم، گفت ”الان میرم بالا تا با گوشی من با شما صحبت کنه.“ ظاهراً تلفن هتل درست کار نمیکرد یا داخلیش مشکل داشت. بعد از نیمساعتی که دوباره زنگ زد و من فقط صدای گریه شنیدم، همین. قرار شد بعد دوباره تماس بگیرد یا بگیرم. و من همینطور نیمساعت نیمساعت باید مینشستم به مانیتور خیره خیره نگاه میکردم. نه اشکی نه چیزی، هیچی. این رفتار نسبتاً عادی و بدون بیقراری را نخستین مرحله از مراحل چهارگانهء ”واکنش سوگ“ میدانند، یعنی مرحلهء ”انکار و بُهت“.در اين مرحله آدم احساس یک جور گیجی و سرگردانی دارد، دور خودش میگردد و به در و دیوار خیره میشود و نمیتواند از دست دادن عزیزش را باور کند.
و سوگ یعنی یک اندوه و غم شدید درونی که به دنبال از دست دادن چیزی یا کسی بسیار عزیز بر شخص عارض می شود و اغلب چنین است که آن شخص یا چیز، یا به طور مادی عضوی از اوست یا به طور معنوی و احتمالاً شخص سوگوار آن را بخشی از هویت خود و در واقع بخشی از خود میدانسته است. مثل کسی که دچار قطع عضو میشود (جسمانی و مادی) یا دچار فقدان کسی میشود که او را بخشی از خود و هویت خود میداند (فرزند یا والدین یا هر یک از اعضای خانواده) یا از شغلی که هویت او بوده و او را با آن میشناختهاند بازنشسته میشود (فقدان معنوی، مثل بسیاری از پزشکان یا بعضی معلمان یا صاحبان کارخانهای که خود آن را بر پا ساختهاند و...). در مورد بچهها کمی فرق میکند، گاهی از دست دادن یا خراب شدن یک اسباببازی بسیار مورد علاقه یا مردن یک حیوان خانگی مورد علاقه هم میتواند درجاتی از واکنش سوگ را از خفیف تا قوی در او به وجود بیاورد.
ولی من دچار مرحلهء دوم نشدم. نمیدانم به خاطر عقایدم بود یا اینکه نمیدانستم باید از دست چه کسی عصبانی باشم، چون مرحلهء دومِ ”واکنش سوگ“، ”خشم و پرخاشگری“ است و من بسیار آرام بودم، حتی از حالت عادی هم آرامتر و تا وقتی اولین اشکهایم را ریختم هیچ عصبانی نشدم و بعد از آن هم. اما این واکنش را زیاد دیدهام در بیمارستان که بعضی از کسانِ بیمارِ فوتشده، بویژه اگر انتظارش را نداشته باشند، گاهی به پزشک و پرستار و اگر متوفی تصادفی باشد٬ به عامل تصادف پرخاشگری میکنند. اما آنچه مهم است این است که در این مرحله شخص، مرگ عزیز رفته را باور کرده است.
بالاخره توانستم با مادرم صحبت کنم. او اول میخواست که پدر را برگرداند. من چیز زیادی نگفتم در این باره فقط نظر خودم را گفتم که ”فکر میکنم خودش دوست داشته باشه اونجا بمونه و چه جایی برای او بهتر از اونجا، با این حال باز هم فکرهات رو بکن٬ مشورتت رو بکن، ببین چی بهتره.“ بعداً مدیر کاروان به من تلفنی گفت که برگرداندن جسد از مکه به ایران خیلی طول میکشد، شاید یکی دو ماه و حتی بیشتر. من فکر کردم او برای راحتی خودش این را میگوید و میخواهد خودش را خلاص کند ولی از داییم هم که پرسیدم تأئید کرد که حداقل یک ماه این جریان طول میکشد. و من در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که دوست نداشتم جسد پدرم همینطور در آن دیار غریب در سردخانه (به قول معروف روی زمین) بماند. علاوه بر این که جسد حتی در سردخانه هم بعد از پانزده روزحداکثر، رَوند پوسیدنش آغاز می شود. خلاصه دوباره به مادر زنگ زدم که ”چی شد؟“ گفت اینجا میگن آوردنش خیلی طول میکشه و چه جایی بهتر از اینجا در جوار خانهء کعبه؟ و دادم برام استخاره هم کردن برای همین جا خوب آمده.“ بنابراین با همراهی دوستی نازنین به سازمان حج در خیابان آزادی رفتم برای پر کردن فرم رضایتِ دفن جسد در مکه.
مرحلهء سوم واکنش سوگ، ”غم و ناامیدی و در همریختگی“ است. اگر چه موقع برگشتن به خانه کمی گریه کرده بودم. شاید هم دیگر با امضاء کردن آن فرم و نوشتن درخواست با ذکر کلمهء ”مرحوم“ برای پدرم دیگر کمکم داشتم میفهمیدم که قرار نیست دیگر دوباره پدرم را ببینم و او دیگر از این سفر برنمیگردد. با این حال وقتی به خانه رسیدم با تلفن دایی و دخترداییم و بقیه دیگر بغضم ترکید و ”در هم ریختم“.
در این مرحله امکان دارد شخص داغدار احساس گناه هم بکند، از حرفهایی که یک وقتی زده یا کارهایی که کرده و نباید میکرده. یا از این که چرا نبوده یا نتوانسته به شکلی جلوی آن واقعه را بگیرد. در هر صورت بر عکس مرحلهء قبل که سوگوار با بیرون سر جنگ دارد و دیگران را مقصر میداند، در این مرحله به درون میریزد و تقصیرها را به گردن خود میگذارد.
از آنجایی که پاسپورت مامان و بابا یکی بود یعنی مامان به عنوان همراه بابا بود، و پاسپورت بابا را باطل کرده بودند، باید برای مامان دوباره یک پاسپورت جدا صادر میکردند که این کارها کمی طول میکشید بخصوص که برخورد میکرد به یک پنجشنبه جمعه. گزارشات از پلیس اونجا به امور خارجهء خودشان و بعد به سفارت ما و بعد به سرکنسولگری ایران در مکه و... خلاصه، مامان شب یکشنبه به تهران برگشت ولی برای اولین بار تنها. البته مدیر کاروان همراهش مانده بود و با او آمده بود ولی جای پدر خالی بود. من و برادرم به همراه تعدادی از فامیل به استقبال رفته بودیم به فرودگاه. شب، سه نفری در خانهء من بودیم. فردایش با اقوام به طرف گرگان حرکت کردیم با سه ماشین.
من و برادرم یک ساعت زودتر خودمان رساندیم تا در خانه را باز کنیم و کمی اتاقها را آمادده کنیم برای مهمانان. وقتی رسیدیم پارچههای سیاه به در و دیوار خانه آویخته بود و مهمانان سیاهپوش منتظر ایستاده بودند. داییها، عموها، خاله و عمههایم و بقیه... و گریه و در آغوش گرفتنها...
بیشتر از این کش نمیدهم این ماجرا را که دیگر چه بگویم؟ پنجشنبهشب که شام شب هفت بود و عصر سهشنبهء پیش از آن هم مجلس ترحیمی بود در امامزاده عبدا... گرگان (فکر کنم اکثر شهرها یک دانه از این امامزاده عبدا... دارند، نه؟) که خیلیها آمده بودند، شاید پانصد نفر. من که طبیعتاً بسیاری را نمیشناختم، ولی از دو روز قبلش، اعلامیه را که پخش میکردم٬ هر کس میدید اول تعجب میکرد و بعدش میگفت ”همین یه هفتهء پیش اینجا پیش من ایستاده بود و با هم میگفتیم و میخندیدیم... اِ..اِ..اِ...“ از سوپرهای محله تا داروخانه و بانک و سازمان بازنشستگی و سلمونی. و چقدر برایم باعث افتخار بود که همه واقعاً دوستش داشتند و همه همون موقع قطره اشکی در چشمانشان حلقه میزد. ای کاش روزی که هر کدام از ما هم از این حباب خاک به پرواز در میآییم و میرویم، برای ما هم چنین باشد. چنین باد.
فرايند سوگ 4 مرحله دارد:
مرحلهء بُهت و انکار
مرحلهء خشم و عصبانیت از دیگران
مرحلهء غم و در همریختگی
و مرحلهء چهارم که مرحلهء پذیرش است و شخص داغدار با وضع موجود کنار می آید و آرام آرام به زندگی معمولش بازمیگردد.
این مراحل میتواند بین 6 تا دوازده ماه طول بکشد هر کدام افت و خیز خودش را دارد و بستگی زیادی هم به چگونگی مرگ متوفی و فرهنگ بازماندگان دارد. و اگر به هر علتی شخص سوگوار در یکی از سه مرحلهء اول بماند و یا مرحلهء آخر بیش از حد معمول طول بکشد با مشکلاتی مواجه خواهیم بود که نیاز به مشاوره یا گاهی معالحه خواهد داشت.
این که در هر مرحله دیگران باید چه بکنند و چگونه بازماندگان داغدار را تسلی دهند از حوصلهء اینحا خارج است و در صورت تمایل میتوانید به لینکهایی که می گذارم مراجعه کنید که توصیه میکنم حتماً این کار را بکنید چون بالاخره هر کدام از ما را زمانی میرسد که لازم است تسلیتدهندهء دوستی، فامیلی، آشنایی باشیم و چه بهتر که این کار را به درستی انجام دهیم تا خدای نکرده با یک جملهء نادرست یا اقدام نابهجا او را گرفتار احساسی نکنیم که شاید به سادگی از بین نرود.
در پایان باز هم از همگی شما دوستان بسیار عزیزم که در پست قبلی باعث افتخارم بودید و مرا تسلیت دادید، چه در کامنتها٬ چه در وبلاگ خودتون یا دوستانی که تماس تلفنی گرفتند و یا حضوراً در کنارم بودند، از همگی بسیار بسیار سپاسگزارم. امیدوارم در شادیهاتون شریک احساسات پاکتون باشم.
پیوندهای مفید در این رابطه:




