
دیروز خیابان ولیعصر
به این فكر میكردم كه اگر اینها هم میتوانستند روزی در مسابقهای، مثلاً همین مسابقهء 101 شركت كنند، شانس برنده شدن داشتند؟

نمیدونم واقعاً فکر میکنید من هنوز مثل بچگیها از این که مقادیر زیادی پول عیدی جمع بکنم و مثلاً بتونم باهاش یه اسباببازی یا کتابی که دوست دارم رو بخرم خوشحال میشم؟! فکر نمیکنید حالا دیگه از این عیدی تنها، آن وجه نمادینش باقی مونده (حداقل واسه من) و اگه هنوز میخواهید این رسم رو به انجام برسونید لااقل درست برسونید؟
چرا زحمتِ تهیه چار تا تیکه اسکناس نو رو به خودتون نمیدید؟ من طرفدار آداب و سنن نیستم، شاید یه جاهایی مخالفشون هم باشم ولی معتقدم اگه یه کاری رو میکنی، درست بکن. اگر هم میخوای تغییری توش بدی، بذار توجیه درستی داشته باشه.
بعضیها هنوز به من عیدی میدن!
(پیکی که عید پارسال آپ نشد)

بعضی از آدمها حاضر نیستند آدمهای دور و بر خودشان را با دیگران تقسیم کنند.
اینها همانهایی هستند که بیشتر از بقیه از تنهایی میترسند.
خودم
یکی از دوستان در ارتباط با پیکی که دربارهء ”آنخ“ نوشته بودم، پرسیده بود که آیا من به قدرت این نمادها و طلسمات اعتقاد دارم یا نه. من به یاد مطلبی در این رابطه افتادم که بعد از کمی جستجو در اینترنت و کتابهایی که داشتم نتیجهاش متن زیر شد. بعد از مطالعه دوست دارم بدانم شما در این باره چه فکر میکنید.
واژهء طلسم از اصل یونانیِ telesma از ریشهء talein به معنیِ “to initiate into the mysteries” وارد عربی شده است، یعنی ”آغاز به ورود در اسرار“. در عرف، مردم به آن چیزی طلسم میگویند که برای دارندهء آن یُمن ، شانس، اقبال، یا بختِ خوب یا بد بیاورد، چه آن که طلسم را همراه دارد از آن با خبر باشد و چه نباشد.
این طلسمها میتوانند به صورت یک نوشته باشند یا یک شیء. ما فعلاً در اینجا به نوع نوشتاری طلسمات کاری نداریم، اما آیا یک شیء میتواند منشاء اثر باشد؟

در دههء 50 میلادی یک مهندس که مدیر طراحی یک کارخانهء پارچهبافی در پراگِ چکسلواکی بود به نام ”رابرت پاولیتا“ (Robert Pavlita) آزمایشهایی را در زمینهء سرگرمی مورد علاقهاش متالورژی انجام میداد که منجر شد به کشف آلیاژی خاص که همراه با شکل معینی٬ خواص عجیب و غریبی از خود نشان میداد. او این اشیاء را که هر کدام به یک شکل عجیب بودند ژنراتورهای سایکوترون مینامید. این اشیاء طوری بودند که اگر آنها را دستمالی میکردند و یا حتی مدتی نگاه میکردند نوعی انرژی در آن ذخیره می شد که بسته به شکل آن وسیله یا شیء میتوانست عمل ویژهای انجام دهد. بعضی از این اشیاء به شکلهای سادهای بودند مثل یک حلقه که پشهها را به خود جذب میکرد و اگر از میان آن میگذشتند میمردند، و یا به شکل یک مربع که وقتی در لاوک قرار میگرفت که در خاک آن لوبیا کاشته شده بود باعث تسریع رشد آنها میشد. بعضی از آنها نیز اشکال پیچیدهای داشتند.
مولدهای پاولیتا یا به قول خودش ژنراتورهای سایکوترون او، از الکتریسیتهء ساکن باردار نمیشدند چون الکتریسیتهء ساکن در زیر آب عمل نمیکند ولی اشیاء پاولیتا عمل میکردند. او یک نوع خاص از این ژنراتورهایش را برای تصفیهء آب ساخته بود که وقتی آن را که بسیار کوچک هم بود، به اندازهء یک کتاب مثلاً، به داخل آبی که آلوده به فضولات کارخانهای بود میانداخت در مدت زمان کمی آن را مثل بلور شفاف و تمیز میساخت. از تجزیه و تحلیل شیمیایی آن آب این نتیجه به دست آمد که آب مذبور نمیتواند با مواد شیمیایی تصفیه شده باشد.
یک روز او وسیلهء خود را به بخش فیزیک دانشگاه (آن زمان کالج) ”هرادک کرالووه“ برد و در آنجا آن را در جعبهای فلزی و در طول محور یک پنکهء کوچک قرار داد. پاولیتا دو متر دورتر ایستاد و بدون اینکه حرکت دیگری انجام دهد به مولدش خیره شد. بعد از چند لحظه پرههای پنکه که در حال کار کردن بود حرکتش کند شد، سپس به کلی ایستاد و بعد شروع به چرخیدن در جهت عکس کرد. به مدت دو سال بخش فیزیک آن دانشگاه با او کار کرد تا راز این معما را بگشایند اما به جایی نرسیدند. این ژنراتورها بیتوجه به دما، جریان هوا، تغییرات دما، یا مغناطیس کار میکردند. خودِ پاولیتا معتقد بود و تأکید میکرد هر چه هست در شکل این اشیاء است. او بعد از کارهای اولیهاش مولدهای دیگری ساخت که از جنس آن آلیاژ نبود، حتی از جنس چوب هم ژنراتور سایکوترون درست کرد.

اکنون مجموعهء بزرگی از این ژنراتورها جمع شده است که همگی توانایی جذب و ذخیرهء انرژی حیاتی را از یک شخص معین دارند. این که میگویم شخص معین به این دلیل است که ظاهراً این مولدها را تنها خود پاولیتا و دخترش شارژ میکردند و در آزمایشهای مختلفی هم که بر روی این وسایل انجام میشد همیشه خودشان حضور داشتند. در آن سالها کشورهای بلوک شرق یا به اصطلاح کشورهای پشت پردههای آهنین که شدیداً بر روی پدیدهء پارانُرمالی مانند این کار میکردند، به این انرژی نام ”انرژی بیوپلاسمیک“ داده بودند، همان چیزی که در چین باستان ”چی“ (یا ”کی“)، در هند ”پرانا“،در شمال اروپا ”اورگون“ و در ایران ”نا“ (همین که مثلاً میگوییم ”نا ندارم بایستم“) گفته میشد.
در دههء هشتاد میلادی شخصی به نام ”سر لاتیسلاو“ کارهای پاولیتا مورد مطالعه قرار داد و نهایتاً گفت:
. "The problem is that Pavlita never told anyone how the generators functioned," said Ladislav Sir, 70, who directed Pavlita's experiments in the early 1980s. "I think that [the generators] worked as talismans," says the appropriately cryptic Sir. "Once they had accumulated the mental energy of the activating person, they could release it in other ways. If there such a thing as voodoo, I think the generators work on the same principle."
”مشکل آن است که پاولیتا هرگز به کسی نگفت که این ژنراتورها چگونه کار میکند.“ و ”اینها مثل یک طلسم کار میکنند یک بار انرژی ذهنی اشخاص را در خود جمع میکنند و میتوانند در جای دیگری به شیوهای دیگر آن را آزاد نمایند. اگر چیزی به نام جادوی وودو وجود داشته باشد فکر میکنم باید از قانونی مانند این پیروی کند.“
در همان زمانها دولت چکسلواکی نیز مداخله کرد و از یک زیستشناس به نام ”زدنک ریداک“ (Zednek Rejdak) خواست تا این ادعا را مورد مطالعه قرار دهد. او میگفت:
"I don't think that Pavlita was dealing with 'psychic energy,' " he says. "Pavlita discovered a way to harness the interaction between living and inanimate matter."
”فکر نمیکنم [کار] پاولیتا به مقولات انرژیهای روحی (سایکیک) ربطی داشته باشد، او [فقط] راهی را برای تعامل بین مادهء زنده و غیر زنده پیدا کرده است.“
این هم نتیجهء یک مطالعهء دیگر بر مولدهای پاولیتا همراه با عکس و تفصیلات:

The major aim of the authors has been to carry out experiments on biologically induced magnetic anomalies in which physics itself is used to maintain the authenticity of the tests
The experiments unambiguously showed that in the majority of cases the activation procedure significantly the magnetic properties of the samples --- so this procedure is worth studying.
The unstable character of the induced change was also observed. While wood retained this anomalous state for a longer period, other specimens returned to their original pre-activated state within 2-4 days. This phenomenon seems to indicate that the change in the sample’s behavior --- induced by activation --- reflects some kind of fundamental physical process.
Though there are several issues to be clarified in the future, the presence of this magnetic anomaly seems to be associated with the activity of the brain. O the basis of our present knowledge, these anomalies cannot be induced by any known physical phenomenon therefore one may not rule out the statement that the brain activity involves a yet unknown physical phenomena.
The primary purpose of this work has been to examine the reality of this magnetic anomaly; little attention has been paid to the mental process as well, but there is very little hope for progress without the help of neurophysiologists and psychologists.
پاولیتا گفته بود که الهام و توضیح اولیه را برای ساخت این مولدها از یک نوشتهء قدیمی گرفته است و البته کتابخانههای پراگ پر از متون ترجمهنشده و بررسی نشدهء کیمیاگران قدیم است.
لینکهای بیشتر برای مطالعه: + + + + +
پ.ن: با استفاده از کتاب ”فوق طبیعت“ اثر پرفسور لیال واتسون
امروز میخواهیم بیشتر با هم آشنا شویم و دور هم بگوییم و بخندیم. مگر آدمیزاد چهقدر عمر میكند كه هی بخواهیم به این مسئولان عزیز و حرفهایشان گیر بدهیم و خدایناكرده آنها را ناراحت كنیم؟ با توجه به نزدیكی سال جدید و نیاز مبرم به نوشدن، بهتر است افكار كهنه را دور بریزیم و با یكدیگر مهربان باشیم.
اینجا ایران است. به كوری چشم حسودان هیچ مشكلی وجود ندارد. همه در رفاه كامل هستیم. بعضا رفاه از سروصورتمان میزند بیرون و از دماغمان درمیآید. شكرخدا دیگر هیچ فقیر و گدایی هم در سطح شهر به چشم نمیخورد و شهر دیگر آن جذابیت سابق را ندارد.
اینجا هنوز ایران است و همه چیز روبهراه است. تنها علل مرگ این روزها خوشی زیادی است، وگرنه از مشلات خبری نیست. كافی است به چهره مردم در مترو و اتوبوسها دقت كنید، تا آثار ناشی از شادی را در اعماق چهرهشان ببینید؛ البته همه سعی میكنند این شادی را زیر اخم و تخم پنهان كنند تا از چشم بد دور بمانند. هر چند چشم بد هم دیگر نداریم.
اینجا كماكان ایران است و اجازه بدهید بگوییم كه كفاشیان هم آدم خوبی است. عجیب است، ولی....، هیچی، همان عجیب است! مردم از خوشی زیاد افسردگی گرفتهاند. دستهای خالی مردم پر است از افكار لباسهای رنگارنگ. جیبهایشان پر است از فكر پول و لبهایشان پر است از جای دندانهایشان!
اگر هنوز بیدار هستید، پس تعجبی ندارد كه اینجا هم هنوز ایران باشد. میخواهیم ساز موافق بزنیم، مثل همینكاری كه حالا داریم میكنیم. مسئولان برای شادی مردم از هیچ طرح و لایحهای نمیگذرند. زندگیمان شده است پر از چرك كف دست و منظورمان از چرك، فقط چرك است، نه بیشتر!
دیگر حتی دزد هم نداریم. زندگی بیش از حد از هیجان افتاده است.
آقایان مسئول؛ ما دزد میخواهیم كه دستمان را سبكتر كند. گدا میخواهیم كه دلمان برایش بسوزد و اگر زحمتی نیست كمی مشكل برای حل كردن میخواهیم.
میبینید ساز موافق زدن چهقدر بیمزهاست؟ اصلا خندهدار نیست، اما به جایش واقعیت است. تا كی ادای آدمهای مشكلدار را در بیاوریم و بخندیم، بهتر است با این واقعیتهای تلخ كنار بیاییم و به ناچار باز هم شاد باشیم!
اینجا همچنان ایران است و هیچكس هیچ خصلت بدی ندارد؛ فقط مانده است همین دروغ گفتن، كه آن هم انشاءا... حل خواهد شد؛ همین!
توتانخامون یا ”توت آنخ آمون“ یکی از بزرگترین فراعنهء مصر، پسر ”آمن هوتپ چهارم“ (به روایت موثقتر
) است با بزرگترین هرم در اهرام جیزه و مرموزترین داستانها در اطراف خود، ولی در اینجا نمیخواهم در مورد فراعنه یا اهرام ثلاثه صحبت کنم.
نام ”توتآنخآمون“ در ابتدا ”توتآنخآتِن“ بود٬ چرا که پدرش ”آمن هوتپ“ دین خود و مردمش را از پرستش ”آمون-را“ و دیگر خدایان مصر باستان به یگانهپرستی برگردانده بود و فرمان داده بود تا همهء مردم مانند خودش ”آتن“ خدای خورشید را بپرستند که زندگی میبخشد. بعد از این اتفاق نام خود را هم از آمن هوتپ به ”آخناتِن“ تغییر داد و وقتی بچهدار شد نام او را نیز ”توت آنخ آتن“ گذاشت به معنی ”صورت زندهء آتن“.
اما بعد از اینکه ”آخناتن“ مُرد، کاهنان معبد آمون (در این زمان ”آمون-را“
خوانده می شد) که او باعث بیکاری و بیقدرتی آنها شده بود، ”توتانخاتِنِ“ نه یا ده ساله را فرعون کرده و با ترفند و حیل دوباره آمون را به خدایی مردم برگرداندند و نام توتآنخآتن را هم به توتآنخآمون برگرداندند و حالا او شده بود ”صورت زندهء آمون“. تمام تاریخ را هم از نام ”آخنآتن“ پاک کردند. اما هدف من از این مقدمهچینی صحبت در مورد ”آنخ“ بود.
آنخ (Ankh) (با تلفظ آنْک در انگلیسی) در اصل یک هیروگلیف مصری به معنای ”زندگی جاوید“ است. این گلایف یا نشانه را ما همیشه در نقاشیها و حجاریهای مصر باستان در دستان خدایان میبینیم که یا آن را از قسمت حلقهء آن در دست داشته و حمل میکنند، به نشانهء دارنده و حامی آن، و یا آن را به سوی دهان یا سر کسی (معمولاً پادشاهان) نگه داشتهاند تا به او زندگی (جاودان) ببخشند. تنهای جای دیگری که آنخ دیده میشود (به جز نوشتهها) در دستان مومیایی فراعنه است که یک آنخ را از قسمت پایین آن (بخش مستقیم) در هر دست نگه داشتهاند در حالی که دستها را بر سینه به صورت صلیب قرار دادهاند. شاید به همین دلایل آن را ”کلید زندگی“ نیز نام دادهاند.

تفاسیر مختلفی از این نماد شده است مانند این که سمبل آنخ ترکیب نمادین شکلی از آلت تناسلی مرد و زن است و به همین دلیل لقاح را نشان میدهد. یا شکل نمادین طلوع (و نیز غروب) خورشید (=زندگی) است بر فراز رود نیل.

باور بر این بوده که هر کس یک آنخ با خود داشته باشد، آن برایش مانند یک آنتن عمل کرده و انرژی حیات و قدرت الهی را برایش جذب کرده و او را در برابر نیروهای شر حفظ میکند (نقش طلسمی برای انسان) و همینطور جلوی پوسیدن و زوال جسد او را میگیرد. آنخ را هیچ گاه از نقره نمیساختند، معمولاً از طلا (فلز خورشید) یا از مس درخشان.
آنخ یعنی زندگی، زندگی پاینده.

پ.ن: "خب کی چی" نداره! به یه چیزی ربط داره لابد.
بین تو و همهء آن چیزهای دیگر که من دوست میدارم تفاوتی هست
و همهء هنر تو در این است که این تفاوت را درک کنی.
(نمی دانم از کیست)
(ببخشید نیازجان، من اینو سیو کرده بودم ولی متأسفانه لینکت رو کنارش نگذاشته بودم.)
چند ماه پیش خانمی به من مراجعه کرد برای هیپنوتیزم شدن. پرسیدم ”مشکل چیه؟“ پاسخ ایشان به
طور مختصر این بود که چندی پیش (پنج سالی حدوداً) با آقایی از کشوری دیگر آشنا شده بود که تنها دیداری کوتاه با او داشته است، اما پس از آن ملاقات، ارتباط خود را از طریق چت و ایمیل و تلفن با هم حفظ کردهاند. این خانم معتقد بود که در آن دیدارِ اول، ناگهان با دیدن آن آقا احساس کرده سالهاست او را میشناسد ولی این احساس، رنگی از عشق نداشت. ”من عاشق شدهام و عشق را میشناسم.“ سخن این خانم است. از آن سو آن آقا اخلاق دَمدَمی داشته و گاهی مدتها خبری از او نبوده یا بداخلاقیهایی میکرده و... بعد ناگهان دوباره ظاهر میشده است.
شکایت این خانم اینجا بود که ”من نمیتونم این آقا رو Ignore کنم و به درخواستهای گفتگوی اون جواب ندم یا از لیستم حذفش کنم یا به تلفنش جواب ندم و این منو اذیت میکنه. احساس میکنم در مقابل این آقا ضعیفم و نمیخوام این طور باشه. به اضافهء این که میخوام بدونم اون احساس آشنایی که با اون شدت داشتم چه دلیلی داشته؟“
البته مشخص بود که ایشون عاشق شده بود و در عین حال سرخورده از احساس خودش و دلخور از دست آن آقای خارجی و صد البته ایشان بیمار نبود. با اینکه من معمولاً در این گونه موارد دخالت نمیکنم، با اصرار این خانم قرار شد من ایشان را هیپنوتیزم کنم تا ببینیم در زندگیهای گذشته چه مناسباتی بین این دو برقرار بوده است. 
در اینجا مختصراً به این تجربیات اشارهای میکنم. برای راحتتر شدن نقل مطلب به آن آقا نام مجازی ”مودی“ را میدهم.
برای اختصار سعی میکنم فقط اصل داستان را تعریف کنم و تنها جاهایی که لازم باشد به جزئیات بپردازم. بعد از هیپنوز مقدماتی، به او گفتم که به یک زندگی قبلی خود برود که در آن با ”مودی“ نسبتی داشته و با او زندگی میکرده٬ بعد از شمردن از سه تا یک٬ از او پرسیدم که ”کجایی؟“ گفت ”تو علفها“. پرسیدم ”چی میبینی؟“
- آسمان
- تو علفها دراز کشیدی؟
- نه افتادهم.
- گفتم پاشو بشین. ... چی میبینی؟
ناگهان چهرهاش به شدت در هم رفت و ترسیده و گریان، زبانش بند آمده بود، دانستم که درست در وسط یک بحران شدید وارد آن زندگی شده است. از او خواستم از خودش بیرون بیاید و از فراز صحنه مانند ناظری شناور در فضای بالا به آن صحنه نگاه کند لحظهای کمی بهتر شد ولی دوباره حالش بد شد. مجبور شدم ببرمش به عقبتر بردمش به یک روز قبلتر، صبح روز
قبل. در صبح روز قبل معلوم شد که در آن زندگی او یک زن است در خانهء خودش با دو فرزند پسر که نام یکی از آنها ”یان“ بود از پنجره به بیرون نگاه میکرد، نام پسر دیگر را به خاطر نیاورد من هم اصرار نکردم. آنها کولی بودند. شب شوهرش نگران و ناراحت، از حملهء آلمانها در روز بعد باخبر شده بود و نمیدانست چه باید بکنند. روز بعد دستهای سرباز آلمانی به آنها حمله کردند و اینطور که او میگفت زمان، حول و حوش جنگ جهانی اول بود. حدس من این است که آنها میبایست از کولیهای اسلاو و احتمالاً رومانیایی بوده باشند. خلاصه صحنهای که او را آن طور ناراحت کرده بود صحنهء سوزانده شدن بچههایش توسط سربازان آلمانی بود و از دست او هم کاری برنمیآمد چون زخمی بود. کمی پس از آن اتفاق او هم مرد. در این زندگی ”مودی“ آن پسر دیگرش بود که نامش را به خاطر نیاورد همان پسرش "یان" بود.
در زندگی دیگری او یک مرد بود، یک نجیبزادهء ایتالیایی که در زمانی وارد این زندگی شد که این نجیبزاده حدود 42 سالش بود. در این زندگی مودی، آجودان او بود و بسیار جوانتر. این نجیبزاده احساس خاصی نسبت به آجودانش نداشت. وقتی او را بردم به زمان مرگش در این زندگی در سن هفتاد و خردهای در میدان جنگ بود و آجودان وفادارش کمی پیشتر در دفاع از او با شمشیر کشته شده بود.
در زندگی سوم او پیرمردی کلمبیایی بود و مودی پسر همسایهء او به نام ”پدرو“ که همدیگر را بسیار دوست میداشتند (او با دیدن پدرو به وضوح گل از گلش
میشکفت). به او گفتم
- خیلی دوسِش داری؟
- آره (با لبخند)
- الان دارین چه کار میکنین؟
- دارم بهش یه عروسک چوبی میدم.
- یه چیزی مثل پینوکیو؟
- نه یه اسب چوبیه که بتونه سوارش بشه.
این زندگی به خوشی و در آرامش به پایان رسید.
بعد از این یکی او را برگرداندم به هشیاری عادی (به لفظ غلط یعنی بیدارش کردم). تمام آن زندگیها را کاملاً دیده بود و لمس کرده بود، هنوز از یادآوری صحنهء سوزانده شدن بچههایش نارحت میشد و از یادآوری ”پدرو“ لبخند آرامش به لبش میآمد. البته این احساسها هر چه سوژه از تجربهء هیپنوز دورتر میشود کمرنگتر میشود همان اتفاقی که برای به یاد نگاه داشتن خوابهایمان میافتد،مگر جایی بنویسد یا مدام با خودش تکرار کند تا در حافظهء خودآگاهش تثبیت شود.
یک نوبت دیگر که به هیپنوز بردمش از او خواستم اگر وجود دارد به یک زندگیش برود که با مودی نسبت زن و شوهری داشته است. در زندگیای چشم باز کرد که یک دختر فرانسوی بود به نام میشل میشلن که نامزد مردی شده بود به نام روبرتو برناردو از اهالی باسک اسپانیا (سالش را حدوداً گفت ولی من الان به خاطر نمیآورم ولی حدود نیمهء قرن پیش بود به نظرم). در لحظهء جشن نامزدی وارد این زندگی شد. بعد بردمش به جشن عروسیش. ظاهراً از خانوادهء او کسی همراهش نبود و خانوادهء داماد هم از این وصلت راضی نبودند، به خاطر مسائل قومیتی. در این میان داماد عمهای داشت که چشم دیدن این میشل خانم را نداشت. از او پرسیدم که آیا این عمه را در زندگی فعلی میشناسد یا نه، که با کمی دقت او را به جا آورد. او زنی بود که در این زندگی هم آشنای او مودی، هر دو بود و کمی هم آتشبیار معرکه! وقتی او را به زمان مرگش در این زندگی بردم بسیار ناراحت و نگران بود. چرا؟ چون بیمار بود داشت در جوانی میمرد و شوهرش هم سه چهار سال پیش از او مرده بود. و حالا او از اینکه بچههایش تنها میماندند ناراحت و نگران بود. از او پرسیدم ”هیچ کس نیست که از بچهها نگهداری کند؟“ متأسفانه هیچ کس نبود به جز همان ”عمه“.

در مورد این خانم اتفاقات دیگری هم افتاد که جالب بود و اگر فرصت دیگری پیش آمد تعریف میکنم.
و اما نتیجه طبق گفتهء خودِ ایشان، او توانست تمام فایلها و لینکا و آدرسهای آن آقا را از مسنجر و ایمیل و دفترچه تلفن خود پاک کند و دور بریزد و او را در مسنجر خود ایگنور کند و مهمتر از همه دیگر نسبت به او احساسی نداشته باشد (چه مثبت و چه منفی) و خلاصه او از ذهنش خارج شد. اگر چه این بدان معنی نیست که اگر او خودش بخواهد و منطقاً به این نتیجه برسد که آن آقا مورد مناسبی است یا شرایطش تغییر کرده، نتواند دوبراه باب مراوده را بگشاید، اما این بار اجباری احساس نخواهد کرد و میتواند راحتتر و به درستی فکر کند و تصمیم بگیرد، که ظاهراً از این خبرها هم نبود.

پ.ن: دیشب این خانم در یک کامنت خصوصی تذکراتی در مورد بعضی اسامی و اینکه در آن زندگی کولیها، مودی همان پسرش، یان بوده است دادند که ضمن تشکر، تصحیح شد. به علاوه برای آن نجیبزادهء ایتالیایی هم این تصویر را نزدیکتر دانستهاند.
زندگی من بیشترش در تغییر و جابجایی گذشته، چه بیرونی و چه درونی؛ و این شاید مربوط به تأثیر عدد پنج باشد٬ که تاریخ روز تولدم است و شاید هم مربوط به تأثیر عطارد که حاکم روز چهارشنبه است و مسئول تحرکات و سفر و تغییرات؛ شاید هم هیچ کدام، شاید من اینطور فکر میکم و بیخودی هم فکر میکنم. شاید برای شما هم پیش آمده است، بدون اینکه تاریخ تولدتان 5 یا 23 یا 14 باشد (که مجموعشان 5 است). شاید خانوادهء شما هم موقع به دنیا آمدنتان منزل عوض کردهاند، یا دوباره در ده سالگی. شاید شما هم درست وقتی که میخواستید به مدرسهء راهنمایی بروید محل مدرسهتان از آن طرف خیابان به جای دورتری نقل مکان کرد و دوباره وقتی میخواستید به دبیرستان بروید آن هم به محل دورتری رفت تا باز هم مسافت بیشتری را در روز بپیمایید.
احتمالاً شما هم در شهر دیگری به دانشگاه رفتید و در آن شهر در عرض دو سال چهار بار منزل عوض کردید. و بعد از دو سال برای ادامهء تحصیل به شهر دیگری منتقل شدید. البته این که دیگر عجیب نیست که یک دانشجو در تهران در مدت نه ماه سه بار خوابگاه عوض کند. و در مدت تحصیل، هر ماه را در یک بیمارستان دیگر بگذارند. یا دو سه بار دیگر منزل عوض کند. این هم که دیگر طبیعی است که یک پزشک طرح خود را در سه شهر مختلف بگذراند و پس از اتمام آن در شهر دیگری مشغول به کار شود، یک سال مطبداری کند و سه سال در بیمارستانی باشد. البته دیگر دو بار خانه عوض کردن در این مدت چهار سال که این حرفها را ندارد. حالا هم که در تهرانیم و هر از چندی محل کار را عوض میکنیم. نه، بهتر است خرافات را ول کنم و مطمئن باشم که این جابجاییها و سفرها و تغییرات برای همهکس و همینقدر اتفاق میافتد.

دو ماهی که همزمان در دو جهت شنا میکنند. دو معنای همزمان در ذهن٬ دو کار متضاد همزمان٬ دو احساس متضاد در آنِ واحد. ماهی یعنی چه؟ از ماه آمده؟ ماهی نماد پاکی رفتار است و نماد جانور٬ بر سر سفرهء نوروزی ایرانیان قدیم. همچنان که بر سر این سفره آب، آسمان (آینه)، گیاه (سبزه)، خاک (به شکل بستر رویش گیاه) و انسان هم حضور داشتند. نمادهای آفرینشهای ششگانهء مادی توسط شش ”نامیرای مقدس“ یا امشاسپند. که با حضور اهورامزدا بر رأس آنان، عدد مقدس از شش به هفت تغییر کرد و سفره هم هفتسین شد.
بهمنِ نیکاندیش٬ اردیبهشتِ راستکار٬ شهریار منتخب، شهریور که سه امشاسپند مذکر بودند به همراه سه مقدس نامیرای دیگر که مؤنث بودند یعنی اسپندارمذ فروتن و بردبار، خردادِ رسا و مردادِ بیمرگ ایزدانی بودند که هر یک نگاهبان گروهی از آفریدهها بودند و هر یک ماهی (باز هم ماه؟!) از آن خود
داشتند و روزی، در تقویم سال:
بهمن: روز دوم از هر ماه و ماه یازدهم
اردیبهشت: روز سوم از هر ماه و ماه دوم
شهریور: روز چهارم از هر ماه و ماه ششم
اسفند: روز پنجم هر از ماه و ماه دوازدهم
خرداد: روز ششم از هر ماه و ماه سوم
مرداد: روز هفتم از هر ماه و ماه پنجم
و برای هر یک در روز خودش در ماه خودش جشنی برگزار میشد تا مردمان به خاطر آورند آنچه به آنان بخشیده شده است توسط هر کدام از این ایزدان و آنچه را آنها نگاهبانی میکنند. و به خاطر آن شادمانی کنند.
و اگر نوروز را که یکُم از یکُم است در جای خود جشن میگیریم و مهرگان را در شانزدهم مهر و شب یلدا را در جای خود٬ پس بیایید اسپندگان را نیز در جای خود جشن بگیریم و خود به دست خود تاریخ ساختگی ساز نکنیم.
که در این میان، ”سْپنتَه اَرْمَیتی“ یا همان اسپندارمذ پایگاهی والا و نقشی چشمگیر دارد. او را به گونهای نمادین، دختر اهورا مزدا و خواهر ایزدبانو اَشَی و ایزد آذر (که او نیز پسر اهورا مزدا خوانده شده است) شمردهاند. اسپندارمذ یا اسپندارمت همان است که به آرشِ شیواتیر یا کمانگیر آموخت شیوهء ساختن تیری را که بایست میانداخت و هم چگونه انداختن آن را:
” ولیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز،
پَری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.“
” آری، آری، جان خود در تیر كرد آرش
كار صدها صد هزاران تیغهء شمشیر كرد آرش“

روز اسپندگان، جشن بزرگداشت زن است و زمین، و در اصل ”باروری پاک“ که این باروری را معنای والاتری است از بارداری. اسپندارمذ معادل وجه مؤنث خداست، خدای مادر است، وجهی از خداست که او را قادر به آفرینش میکند. معادل سوفیا است و خردِ الهی، از دو طریقتِ ماه و خورشید٬ اسفند طریقت ماه است. از سه عشق اروس، فیلوس و آگاپه٬ اسفند است آن عشقی که میبلعد٬ آگاپه ٬ عشقی که اگر در اروس و فیلوس نیز جاری نبود٬ چیزی به جز گُشنی کردن و همراهیِ صِرف باقی نمیماند. اسفند است که زمستان را میخورد و بهار را میزاید همانطور که عمو نوروز میگوید:
”... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و ناگفتهای بس نكتهها كاینجاست.
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل، دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی عطر خاك باران خورده در كهسار
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
...“
میتوان برای عبور از دوران گذار از این رسم نامیمونِ بزرگداشت کشیشی موهوم به نام ولنتاین تا جا افتادن برگزاری ”جشن اسپندگان“ (این نام را به جهت سادگی و زیبایی و نزدیکی بیشتر به نام ِ آشنای اسفند، ترجیح میدهم) برای مدتی از آن روز تا این روز را ”دههء عشق“ بنامیم و در این ده روز بیشتر به زن، زمین، و عشق بپردازیم تا به مرور شاید از اروس هم اگر نه به آگاپه که به فیلوس برسیم، دست کم.
امسال کورسوی امیدی در پیش چشم دارم، حالم بهتر است از تولدهای سالهای پیشینم.
تولد همهء دوستان اسفندیم مبارک باشد از جمله سوماپا ، سلماز ، و گیلاسی عزیز (کجایی گیلاسی؟)
در ضمن روز مهندس نیز بر تمامی دوستان مهندسم مبارك باد!
* منابع اصلیم را همانطور که در متن لینک دادهام از سایت وزین ”آریابوم“ تأمین کردهام.
* شعرهای آمده در متن از شعر ”آرش“ اثر زیبای سیاوش کسرایی است.
* شعر آرش با صدای خودِ سیاوش کسرایی میتوانید از اینجا دانلود کنید یا در همینجا بشنوید:

پ.ن۱: با تشکر از پونه، دانستم که روز ۵ اسفند روز تولد سیاوش کسرایی هم بوده.
پ.ن۲: امروز متوجه شدم که با میلاد عزیز هم همتولدم، میلادجان تولدت مبارک. البته سالش فرق می کنه :)
نرسیده به را
اولِ سایهسارِ پُل
گَشتیهای خسته، کنار هم
نگرانِ روسریها، باد، خنده،
دخترانِ دریا وُ
سحرگاهِ جمعهی خردادند.
خودشان گاه شاید اگر شب نبود
دلشان میخواست
عیشِ اشارهای
چشمکِ نازکی از علامت به ها ...!
یا شوخی باد و صنوبر و بوسه
که بسیار است.
یعنی میشود یک شب خوابید و
صبح از رادیو شنید
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامهْخوابِ زن و عطر آینه بگذرد!؟
چکارمان دارند نمیگذارند با بوسه گفتوگو کنیم
چکارمان دارند نمیگذارند بپرسیم چکارمان دارند
رادیو دارد دروغ میگوید.
سید علی صالحی
در راستای خماری پیک قبل که عرض کردیم، بر آن شدیم تا کمی نوستول بترکونیم بلکه با همدلی دوستان این شارژهای منفی تخلیه شده و برگردیم سر کارمان.
چند تا عکس و تصویر داشتم روی هاردم گفتم اینجا بذارم ببینم کی واسه کدومش نوستول میترکونه. بفرمایید: (بعضی تصاویر لینک هستند به اندازهء بزرگتر خود، کلید شیفت را هم بگیرید)











این هم بخشی از تیتراژ سریال مرد شش میلیون دلاری












