(نوشته شده در 12 مرداد 85)
”كلیله و دمنه“ را همه میشناسیم. همان مجموعه داستانی كه از هندی به پهلوی درآمد و از پهلوی به تازی و از تازی به پارسی. 
دادبه زردشتی از ”گور“ فارس در دستگاه حَجّاج یوسف، ستمكار تازی، به كار دیوانی ِ فارس و عراق میپرداخت. حجاج از كینهای كه به پارسیان داشت، او را بدنام كرد كه از باج ِ آن استانها دستبُرد مینمود. پس او را چنان شكنجه نمود كه دستانش لرزش گرفت.
روزبه، پسر دادبه، یكی از نویسندگان و دانشمندان خاوری به شمار میرفت كه سُفیان پسر معاویه كه فرمانروای بصره بود، به دستور منصور عباسی، به سال 143 هجری او را كه سی و شش سال بیشتر نداشت نامردانه بكشت.
روزبه را برای اینكه خوار نشان دهند ”ابن مقفع1“ خواندند.
و ما پس از حدود هزار و سیصد سال در كتابهای فارسی و تاریخ ادبیاتِ مدارسمان همچنان میخوانیم كه ”ابن مقفع“ ، کلیله و دمنه را از پهلوی به عربی برگرداند.
یادت گرامی روزبه پسر دادبه.
1. مُقَفَّع، به معنی مردی كه همواره سرشكسته باشد، نیز تلویحاً اشاره دارد به كسی كه دستانش درهمكشیده و لرزان باشد. (المعجم)
* از پیشگفتار مُجمَلالحِكمَه (رسائل اِخوانالصفا) پژوهش دكتر محمدتقی دانشپژوه
از میان پیامهای این پیک:
نویسنده 1: ابوریحان بیرونی آورده ست که چون ابن مقفع کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به تازی نقل کرد باب برزویه را که در اصل کتاب نبود بر آن افزود تا در عقاید مسلمانان شک و تردید پدید آورد. و آنان را برای پذیرش آیین خود که دین مانی بود آماده سازد.
پ.ن: اینجا را هم ببینید
![]()
بعد از کلی غیبت، سخته نوستن. الآنم خیلی آروم و به کُندی دستم رو کیبرد جلو میره؛ ولی میبینم که از وسواس درست خونده شدنم کم نشده و هنوز بعضی کلمات رو اعرابگذاری میکنم :D
نمیدونم چی باید بگم. فکر کنم اول باید از این همه سراغ گرفتنها و احوالپرسیهای شنیداری (تلفنی) و دیداری (حضوری) و نوشتاری (کامِنتـاری و ایمِـیلاری!!) شما دوستان عزیزم تشکر کنم و بعدش هم بگم چه مرگم بوده. گفته بودم وقتی آدم ”یه مرگیش“ میشه، یعنی یکی از مرگهای زندگیهای قبلیش بالا اومده و خاطراتش در ناخودآگاهش زنده میشه و آدم افسردگی اون مرگش رو میگیره؟ (فکر کنم گفته بودم.)
خب در این مدت، هم کار بود، هم غار بود (از همون مردونههاش، غار تنهایی رو میگم)، هم لولهها بودند که همچنان کشیده میشدند و سوراخ میشدند و لولهکشهایی که آنفلوانزا میگرفتند و بچههاشون هم و نمیتونستند بیان و... گچکاری و سیمانکاری که هنوز مونده و قفسه زدن که نصفش رو زدیم و نصفش هنوز تو طرحه... وقتی یه کاری پیش نمیره، نمیره دیگه زور که نیست. اونایی که دیدن بدونند که هنوز خونهء من همون جوره که دیدین (هیش، صداش رو در نیارین!)
و هم شلوغی درمانگاه بود و هست که قبلنا اغلب اونجا فرصت میکردم چیز بنویسم و بعدش دیگه نمیکردم ولی سعی میکنم که بکنم یه کمی. هم یه سفر کاری بود و یه روزه بود، هم الآن یک دوره کلاس هست که هر روز میرم از صبح تا دو، هم اون یکی دکتر درمانگاه رفته مکه و یکی از شیفتهاش هم به من اضافه شده. (در همین بین دو تا مریض هم ویزیت کردم که از عجایب روزگار هیچ کدوم شون نه سرماخورده بودند و نه فکر می کردند آنفلونزای خوکی گرفتهند! دومیش یه دختر خانوم بیست ساله بود که دکتر قبلی که دیده بودش به شدت ترسونده بودش بیخود و بیجهت، بعضیها انگار مرض دارند!)
پریروز یه آقایی رو رو هیپنوز کرده بودم که برای ترک سیگار اومده بود. تو شرححالش ازش پرسیده بودم تو طبیعت از کجاها خوشت میاد، گفته بود از کوهستان برفی، من هم بردمش به یه کوه برفی در یه روز آفتابی روشن. کارمون که تموم شد و برگشت، (سه تا مریض دیگه هم همین الان دیدم ، تازه امشب مثلاً خلوته! ساعتم حدودای 11 است.) آره وقتی آقاهه چشماش رو باز کرد، دستاش از سرما نه تنها کرخت و سِر شده بود بلکه قرمز هم شده بود و این در حالی بود که من هیچ حرفی راجع به سوز و سرما و اینا نزده بودم و ظاهراً خودش کوه سردی رو تجسم کرده بود. باید یادم باشه از این به بعد حتماً بگم در این جور موارد که لباس گرم و دستکش هم پوشیده باشی. برای خودم جالب بود از این نظر که بدون تلقین و اشارهء مستقیم به سوز و سرما هم، این جور به صورت واضح و شدید اثراتش بروز کرد.
راستی از کسانی که سئوالاتی از من پرسیده بودند در پیامگیر قبلی و قبلترش هم عذر میخوام که جواب ندادم، چون در این مدت اصولاً خیلی کم اومدم تو اینترنت و فقط گاهی یه چکی میکردم ببینم خدای نکرده رهگذری غریبهای، کسی حرف نامربوطی نزده باشه، که خوشبختانه اینجا همه اهل محلند. (دیگه نمینویسم که همینطور داره مریض میاد. ساعت شد 11 و نیم)
امیدوارم بتونم به زودی بقیهء اون مطلب عشق رو بنویسم و قالش رو بکَنم. میخوام از رو همون کازابلانکا مثالهاش رو بزنم و بعد هم یه چیز دیگه و بعدشم تمام. امیدوارم حال همهء شما خوب باشه. مرسی که به یادم هستید.
فعلاً
اشک زن قویترین نیرویی است که از آب به دست میآید.
توماس ادیسون
(نوشته شده در ۱۸ خرداد ۸۵)

دیروز پریروزها بعد از مدتها، برای چندمین بار باز هم نشستم و (به همراه مهمونهام،پسرعموجان و خانومش) ”كازابلانكا“ را نگاه كردم.
توصیه میكنم اونهایی كه فیلم را ندیدند، پیش از دیدن اصل ِ بدون سانسور فیلم به هیچ عنوان نسخهء سانسوری فیلم را نبینند كه موجب خُسران عُظما خواهد بود، و توصیهء مهم دیگری هم میكنم به اینكه حتماً سعی كنید دوبلهء اول ِ فیلم رو گیر بیارید و ببینید كه در آن مثل همیشه حسین عرفانی جای همفری بوگارت صحبت نمیكنه (فكر كنم ناصر طهماسب باشه، اُعجوبهء دوبلهء فارسی). و فقط در صورتی فیلم را به زبان اصلی ببینید كه انگلیسی زبون مادریتون باشه!!
اما بعد.
یادم میاد وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم و در جریان داستانش نبودم (كه این از عجایب بود، چون همیشه تو مجله فیلم كه مشتركش بودم یه جایی، یه جوری داستان خیلی از فیلمها لو میرفت كه خوب طبیعی بود و ...) وقتی برای بار اول فیلم را میدیدم، همراه با پیشرفت داستان، هی طرف ”ریك“ (بوگارت) میشدم و به ”ایلزا“ (برگمن) بد و بیراه میگفتم، دو دقیقه بعد كه قضیه معلوم میشد كه چی بوده، میدیدم كه نه بابا! آن بیچاره هم حق داشته. بعدش یك كم جلوتر، میدیدم خب یه جورایی ”ویكتور لازلو“خان بدبخت (پل هنرید) هم ”حیوونی“ بوده! خلاصه آدم آخر این فیلم حداقل یه نتی
جهء اخلاقی میگیره و آن اینكه زود قضاوت نكنه! ( كه نمیدونم من بالاخره اینو یاد گرفتم یا نه!)
از این حرفها گذشته، از صحنههای قشنگ و تكنیكی فیلم كه من همیشه ازش لذت میبرم (غیر از كل داستان و صحنههای رمانتیك و دیالوگها و بازی با سایهها و ...)، یك جایی هست اوایل فیلم كه بعد از دستگیری كسی كه ورقههای عبور را پیش ”ریك“ میگذاره، یعنی ”هوگارت“ (پیتر لوره) یك كمی كافه شلوغ میشه، در اینجا بوگارت با آرامش و اعتماد به نفس در حالیكه داره برمیگرده توی كافه، به همه میگه ”دیگه تموم شد، همه چیز روبراهه.“ و در همان حال بدون اینكه نگاه كنه یك گیلاس واژگون شده را میایستونه و با این حركت ظریف در واقع دیالوگش را دراماتیزه (نمایشی) میكنه.
جالبتر اینكه مایكل كورتیز (كارگردان) از همین واژگون شدن لیوان در دو جای دیگهء فیلم به عنوان معادل شروع بر هم
خوردن اوضاع (درونی و بیرونی) استفاده میكنه. یكی در اولین شبی كه ”ریك“، ”اِلزا“ را بعد از مدتها توی كافهاش دیده و نشسته تا خرخره خورده و خاطرات پاریس را به یاد مییاره، دستش میخوره و لیوانش ولو میشه روی میز و مشروبش میریزه، كه نشاندهندهء به هم خوردن تعادل درونی شخصیتی ”ریك“ و ”نامرتب بودن همه چیزه“ ؛ و پیش از آن هم وقتی داره خاطرات پاریس را مرور میكنه، میبینیم كه روزی كه برای آخرین بار ”اِلزا“ را در پاریس میبینه و قرار ساعت پنجِ عصر رو باهاش میگذاره... (هی! طفلكی ریك!) آره اینجا هم دست ”اِلزا“ میخوره به گیلاس مشروب روی میز، كه تلویحاً خبر از به هم خوردن اوضاع رابطهء اون موقع ِ این دو تا میده.
خب شاید حالا دیگه این چیزها چندان هم شگرد هنرمندانهای به حساب نیاد ولی توجه داشته باشیم كه اولاً فیلم از اولش هم قرار نبوده یك فیلم ”هُنری“ بشه و جزو تولیدات هفتگی وارنر برادرز بوده كه بایستی برای سینماهای خودشون آمادهء پخش میكردند. با این حال چنین تیكههایی برای یه فیلم هالیوودی 64 سال پیش خیلی هم زیاد بوده، هنوز نه سینمای موج نویی و نه اَندی وارهولی و...
خانه = Casa
سفید = Blanca

Fatuous
هیچ وقت نمیتوانستم دو رفتار را در رابطه با عشق در بعضی آدمها درک کنم، ولی با استفاده از مثلث عشق تا حدود زیادی توانستم مکانیسم این رفتارها را بفهمم، در هر صورت این فهمیدن هنوز هم نمیتواند دلیل بر این شود تا این رفتارها را بـِهَنـجار و نرمال به حساب آوریم.
یکی این دو رفتار که این طور که از اخبار برمیآید بیشتر در مردان شایع است و احتمالاً نوع نَرم آن هم به شیوهء خاص خود در زنان هست، این است که شخص به صورت یک طرفه عاشق کسی می شود و همزمان او را متعلق به خودش میداند ولاغیر، بدون توجه و اهمیت دادن به این که طرفِ مورد نظر (مثلاً معشوق!) اصلاً به او هیچ عشق، علاقه یا حتی توجه مثبتی دارد یا نه.
نتیجهء چنین عشق احمقانهای میشود کتک زدن خواستگارهای او، به هم زدن ازدواجش به روشهای مختلف و ظالمانهترین و احمقانهترین و حیوانیترین و کثیفترین کار ِ ممکنه... اسیدپاشی.
نوع دیگر این عشق احمقانه (رفتار دوم) که باز آن گونه که از اخبار و احادیث برمیآید، این یکی بیشتر در زنان شیوع بیشتری دارد، آن رفتاری است که مبتنی بر عقیده به تعهد و تعلق به همسر است تا به آخر، علیرغم نبودِ صمیمیت، علاقه، اشتراکاتِ فکری و سلائق و علائق مشترک و حتی حرف و احساسی که از طرف مقابل فهم، درک و پذیرفته شود. اما این ظاهر قضیه است در زیر پوست این تعهد، علیرغم تنفر (یا حداقل بیتفاوتی)، ارضای میلی وجود دارد که اولاً ”کاچی به از هیچی“ است، ثانیاً با وجود آن باور و عقیده به تعهد و تعلق تا آخر (همان لباس سفید و کفن سفید و این حرفها)، ”مگر کار دیگری هم میشود کرد؟!“ .

همان طور که ملاحظه میکنید جمع بین Passion و Commitment منهای Intimacy منجر میشود به نوعی از حماقت که خودش را در نقش عشق جا زده است. شاید بگویید که معلوم است که این عشق نیست، ولی باور کنید که از دیدگاه خودِ آن اشخاص خیلی هم عشق است و چون همانطور که گفتیم پارادایم ما باید جامع و مانع باشد پس ناچاریم وجود این نوعش را هم بپذیریم، حتی اگر این وجه آن مضر و آسیبزا باشد. این باور غلط که چنین رفتارهایی را عشق میداند ناشی از چیزی نیست به جز آموزش غلط.
یکی این آموزه که به ”هر چه“ تعهد دادی (چه به خودت چه به دیگری) باید تا پایان پایبند باشی (چه خوب چه بد) و آموزهء دیگری که میگوید”عشق یعنی وصال“.
این عشق، معشوق را شیء میبیند، او را ”مال“ خود میداند و نه هیچ کس دیگر. او را صاحب درک و شعور و احساس نمیداند، اگر هم بداند برای آن درک و شعور و احساس، ارزشی قائل نیست. این نوع عشق باوری است که از جوامع سنتی متعلق به عصر فئودالیته و کشاورزی به عصر صنعتی به ارث رسیده و با اندکی تغییر هم چنان بقایابش باقی مانده است. عشقی که در آن تبادل اطلاعات مفید و احساس، علائق و گفتمان هیچ نقشی ندارد.
برای این وجه از عشق، هم واژهء Fatuous (احمقانه) گفته شده و هم Furious را دیدهام که به معنی خشمناک و متعصبانه است. از آن جایی که دومی را میتوان زیرمجموعهء اولی دانست، همان Fatuous (با تلفظ فَچو ئـْس) را برای این ضلع مثلث انتخاب کردم. حماقت و نادانی به خشم و غضب و تعصب هم میانجامد و اصولاًّ علت و دلیل آن است.
آیا عشقهای احمقانهء دیگری هم میشناسید؟
ادامه دارد
Compassionate
عشقی است که پر از شفقت و رحم و دلسوزی و مهربانی و همدلی بیچشمداشت است. عشق مادر به فرزند خود نمونهء تیپیک و بارز این وجه از عشق است. و اساساً این عشق ِ خانوادگی است، به جز عشق زن و شوهر به هم، شامل عشق برادر-خواهری و والد و فرزندی میشود. در سطحی بالاتر در کل خانواده و فامیل هم میتواند وجود داشته باشد که البته در این سطح ممکن است بعداً عشقهای دیگری هم اضافه بشود.
عشق مشفقانه (Compassionate) به صورتی که در حال حاضر خانواده معمول است، بایستی درست روی ضلع بین Commitment (سرسپردگی) و Intimacy (صمیمیت و محرمیت) قرار داشته باشد، گذشته از اینکه ممکن است در یک خانواده به یکی از این دو قطب تمایل بیشتری وجود داشته باشد.

عشقی که آرامش میبخشد و در آیندهای نزدیک و دور، افتخار. عشقی که روانشناسی را به جامعهشناسی پیوند میزند. خانوادهء ایدئال، نخستین نهاد اجتماعی که انسان همیشه خودش را متعلق به آن میداند و شفای خود را از دردها و ناراحتیها در کانون آن میجوید، بدون احساس نگرانی و خطری.
این عشق هم اگر دو سویه نباشد ایراداتی در آن وارد میشود. اگر قطبِ صمیمیت آن یکطرفه باشد یکی از طرفین به باجخواهی عاطفی دچار خواهد شد و طرف دیگر ممکن است احساس کند عشقش را در چاهی خالی میکند و قدرش دانسته نمیشود. در این صورت شاید تنها ”وفاداری“ این عشق را سر پا نگه دارد.
این عشق را همان عشق افلاطونی هم دانستهاند. عشقی که سرشار از مهر و محبت و صمیمت و وفاداری است. عشقی که با دوست داشتن ”میآموزد“ و همزمان ”دوست داشتن“ را میآموزد. این عشق ِ استادی افلاطونوار است. این عشق هیچ نوع چشمداشتی ندارد و نباید هم داشته باشد و الا تعریف خودش را نقض میکند. این عشقی است منهای شور جنسی.
از همین جا میتوان دریافت که یک استاد معنوی ”واقعی“ هم نمیتواند در قبال آموزشی که میدهد، هیچ گونه چشمداشتی اَعَم از پول و شهریه یا انجام خدمات یا انتظار دوست داشتن متقابل حتی داشته باشد. اگرچه وفاداری شرط شاگردی است و اگر روزی شاگرد از دروسی که آموخته رویگردان شد، باید اعلام تبرّی از استاد سابق بکند و مسئولیت حرفها و اعمالش را خود به عهده بگیرد.
در عشق مشفقانه تو همه را دوست میداری و تو را هم، همه. در اینجا عشق تنها سکهء رایج است که رد و بدل میشود. این عشق است که رحمٰن و رحیم است، که اگر در قبال همه کس به آن برسی یک نیمهخدایی.
و البته که ما انسانیم و یک نیمهء حَیـَوانی هم داریم. بر اساس مثلث عشقی که داشتیم، میتوانیم ببینیم که اگر کسی بخواهد هر چه یشتر Compassionate باشد رمز آن در دور شدن هر چه بیشتر از کلیهء شیفتگیهاست؛ و بالعکس درمان کسی که بیگاهان مشفق و دلسوز مردم شده و هنوز وظایفش را نسبت به خودش کامل نکرده، ترکِ دنیا کرده (اگر درمانی لازم باشد)، در بیدار کردن شیفتگیهای اوست. خواهیم گفت که برخی زوجها در مرحلهای از ازدواج خود به مرحلهء زندگی مشفقانهء صرف میرسند و یکی یا هر دو طرف از این وضعیت ناراضیاند که این میتواند بتدریج در Commitment آنها خلل ایجاد کند و مشخص است که درمان این وضعیت تنها در بیداری Passion است.


کلنجار: در ادامهء کلنجار قبلی باید بگویم بله، با نظر ”پ.ن“ عزیز موافقم که اعضای یک Fan Club به دلیل یک علاقهء مشترک گرد هم جمع شدهاند. البته اغلب چنین نیست که این اعضاء جایی دور هم جمع شوند، مگر کنسرتی یا جشنی در رابطه با Role Model (مرسی ماهورجان از توضیحاتت) در کار باشد. چیزی هم که مد نظر من بود این گونه بود، جامعهای که همگی با ”شیفتگی“ خود به یک Role Model (خواننده، هنرپیشه یا بازیکن فوتبال) به هم پیوستهاند. در نهایت من دلایل زیر را برای یک سری از نهادهای اجتماعی پیدا کردم، شما چطور؟
اجبار: مدرسهء اجباری و دانشگاه اجباری در مقایسه با زندان و سربازی (نهادهای اجتماعی اجباری)
علاقمندیها: فنکلابها، ان جی او ها،
تعهد و سرسپردگی: محافل و مکاتب زیرزمینی و گروههای مافیایی و...
شفقت: خانواده و گروههای امداد و کمکرسانی
شیفتگی: خانوادههای چندوالدی یا کامیونیتیهای چند همسرانه.

