(نوشته شده در 28 و 29 مهر 1385)
این خانمی كه تصویرش را ملاحظه میفرمایید، زن اول جناب آدم است. بله، ایشان همسر اول آدام (Adam) یا همان حضرت آدم (ع) خودمان است.
لیلیت (Lilith) زنی بود بسیار زیبا، سفیدپوست و با موهای بلند و فردار، كه پیش از حوا (Eva) یا ایو (Eve) به همسری آدم درآمد. طبق روایتِ عهد عتیق (كتاب آفرینش: 1،27) پیش از آنكه خداوندْخدا (یهْوه) حوا را بیافریند، اسماء را به آدم آموخت (ایضاً قرآن: بقره 31-33) و به آدم گفت كه اسم تمام آفریدههایش را بگوید. پس قرار شد تا تمامی پرندگان و خزندگان و چرندگان و جنیان و دیوان و پریان و دیگر مخلوقات به نوبت و ب
ه همراه جفت خود از برابر آدم عبور كنند تا او آنها را به نامشان بخواند (بنامد؟).
بعد از این برنامه، آدم غمگین شده و بر خداوندْخدا شاكی میشود كه: ”آخر ای خداوند حكیم! چرا همه جفتند، ما تَكیم؟!“
یكی از دیوان مؤنث (به معنی دیو توجه داشته باشید)، این شِكوهٔ جناب آدم را میشنود و پا پیش میگذارد و حاضر میشود به عقد جناب آدم درآید.
اما...
كی بود گفت ”كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها“ ؟ آدم هم از همان اول داستان با این لیلیت خانم مشكل پیدا کرد. حالا دعوا سر چه بود؟ بر سر یك چیز شاید مسخره! و آن اینكه چه كسی باید زیر بخوابد!
بعد یك روز كه... نه ببخشید، قاعدتاً یك شب كه این دو تا طبق معمول باز سر این قضیهٔ زیر خوابیدن و رو خوابیدن دعوا (شما بخوانید عدم تفاهم) داشتند، لیلیت به آدم گفت: ”اصلاً چرا تو باید بالا و باشی و بر من مسلط باشی، و اختیار عمل هم دست تو باشه؟!“ آدم هم مثل همیشه بیسیاست هم برمیگردد (نه برنمیگردد!) و میگوید: ”برای اینكه خدا من را از غبار پاك آفریده و تو را از لجن و كثافاتِ رسوب كرده!“ این را كه میگوید لیلیت حسابی كفرش در میآید و اسم اعظم خدا را به زبان میآورد (حالا از کجا میدانسته خدا میداند) و باد میآید و لیلیت را به خواست او از همانجا به آسمان برده و حتی از باغ عَدَن (Eden) هم خارج میسازد. آدم هم همانطور میماند مات و حیران كه ”چی شد؟!“ بعد كه از حیرت خارج میشود بلند میشود میرود دست به دامان خدا میشود كه: ”یك كاری بكن خداجان، آبرویمان رفت!“ خدا هم فوری سه فروند فرشته را مأمور میكند تا بروند و همسر قهركردهٔ حضرت آدم را پیدا كرده و برگردانند. 
آنها بعد از جستجوی فراوان، خانم را در سواحل دریای سرخ پیدا میکنند. اما هر چه از فرشتهها اصرار، از لیلیت خانم انكار كه ”عمراً اگر برگردم.“ خلاصه آخرش فرشتهها به او میگویند: ”اگر برنگردی ما هر روزی كه اینجا بمانی، صد تا از بچههای پلید تو را خواهیم كشت!“ لیلیت هم كمی فكر میكند و نهایتاً حتی به این قیمت هم حاضر نمیشود كه برگردد و جنس دوم باشد. فرشتهها هم دست از پا درازتر برمیگردند و سرافكنده قضیه را برای آدم و خدای ایشان میگویند. خدا هم به آدم میگوید: ”اصلاً ولش كن! بیا جلوتر ببینم!“ و بعد بیهوا و یههویی یه كم از دندهٔ چپ او را برمیدارد و از همان یك ذره دنده، یك حوا درست میكند كه بیا و ببین! (البته مطابق تصاویر به جا مانده، حوا به پای لیلیت نمیرسد.)
از آن طرف بشنوید كه وقتی خبر افتتاح ِ اختراع ِ حوا به گوش لیلیت میرسد، او هم میگوید: ”خیلی خوب! حالا كه اینطور شد، من هم تا ابد از بچههای آدم و حوا شكار خواهم كرد.“
لیلیت در صحاری جنوب غربی بحرالمیت (Edom)، که محل سُكنای دیگر اهریمنان نیز بود میماند. بعداً ”سمائیل“ كه حوا و سپس آدم را میفریبد و از بهشتِ آسمان رانده میشود، نیز به آنجا آمده و لیلیت را به عنوان یكی از همسرانش برمیگزیند. فرزندان لیلیت از آدم را لیلین (Lilin) و فرزندان او از ابلیس (سمائیل سابق) را سوكوبوس Succubus و اینكوبوس Incubus م
یگویند. سوكوبوسها كه مؤنثاند وظیفه دارند در خواب به رؤیای مردان آمده و آنها را اغوا كنند و سیمـِن (semen) آنها را بدزدند (حالا به چه دردشان میخورد، خدا عالم است). اینكوبوسها هم که مذكرند مشابه همین وظیفه را در قبال زنان دارند، بخصوص اگر حامله باشند. ”فلج شدن در خواب“ را هم به گردن اینها میاندازند.
![]()
در موزهٔ اور.شلیم در اسرا.ئیل یك طلسم مربوط به قرن هژده یا نوزده میلادی نگهداری میشود كه لیلیت را در زنجیر نشان میدهد و زیر آن هم نوشته است: "Bind Lilith in chains". و ظاهراً این طلسمی برای محافظت از نوزادان پسر از شر لیلیت بوده است.
در بعضی نگارشهای اناجیل و همینطور در كتیبهٔ گیلگمش به دلیل مبهمی لیلیت را در ارتباط با جغد و صدای جیغ مانند شباهنگ آوردهاند. از سوی دیگر لیلیت را یك اهریمن شب دانسته و از نظر ریشهٔ لغت نیز آن را از ریشهٔ كلمهٔ سامی (ریشه¸زبان عبری و عربی) LYL به معنی شب (همان لِیل عربی) میدانند.
به نظر من دیو مؤنثی که در ایران ” آل“ نامیده میشود و معنقدند که میآید و نوزاد را میبرد (گاهی هم زائو را) نباید بیربط به لیلیت باشد.
در پایان میخواهم به یك موضوع دیگر نیز كه از دیشب ذهنم را به خود مشغول كرده، اشاره كنم. شهرنوش پارسیپور در كتاب جذاب و زیبای خودش ”طوبا و معنای شب“ قهرمان داستانی دارد به نام لیلا (كه میدانیم از همان ریشهٔ لیل عربی است، فكر میكنم به معنای دختری كه چشم و ابرویی به سیاهی شب دارد). در جایی از داستان معلوم میشود كه این لیلا همان زن اثیری كتاب ”بوف كور“ صادق هدایت است. ارتباط این لیلا و آن بوف (جغد) و آن طلسم ایرانی در آن موزه و نوع ارتباط دوگانهٔ راوی داستان بوف كور با زن اثیری/لكاتهاش به نظرم جای تأمل بیشتری دارد. اگر شما هم نظری در این رابطه دارید، مرا هم بینصیب نگذارید.
امروز نوشت1 : به نظرم نام لولیتا (Lolita) هم بیربط با لیلیت نباشد.
امروز نوشت2 : به طور اتفاقی در جستجوهای این پیک متوجه شدم که eve در انگلیسی به معنی شبِ عید یا شب عرفه هم هست.
امروز نوشت3 : عید شما هم مبارک.
بعداً نوشت: تو متن ویکی دیدم که لولو (Lulu) هم از همین ریشه است، میگم لولو بیاد بخوردتها! (لولو به معنی نفس اماره و هرزگی است.)
منبع: ویكیپدیا: اینجا
سر بزنید، مطمئناً چیزهای بیشتری گیرتون میاد.
از میان پیامها:
سارا : اینکه یک زن آزاد و مستقل تبدیل شده به یک شخصیت منفی و دزد بچهها یا از نظر شما دوست دانشمند و فرزانه، خود خودِ آل شاید دستکاری آقای آدم باشه در تاریخ..خوب خیلی زور داره بعد کلی دست و پا زدن و به وساطت گرفتن فرشته ها و ملائک باز هم یکی حاضر نشه باهات هم بستر شه...
تحریف واقعیت همه جا هست ..شما هم اگر جای آقای آدم بودین میگفتین پیف پیف لیلیت بوووووووووووووووو میده.

”هنرمندان همیشه دروغ میگویند تا واقعیتها را بیان کنند، در حالی که سیاستمداران دروغ میگویند تا حقیقتها را پنهان کنند.“
از فیلم “V for Vendeta”

پ.ن: کامنت سوماپای عزیز و نقل قولی که از ویرجینیا ولف گذاشته بود، باعث شد تا دوباره بروم و این قسمت از فیلم را ببینم و ببینم که منظورش از واقعیت و حقیقتی که نوشته بود چی بوده (چون من این جمله را از زیرنویس فارسیش نقل کردم و با این که موقع دیدن فیلم به زیرنویس انگلیسیش هم توجه داشتم، ولی یادم نبود که چی بود). خلاصه این اصل انگلیسی آن است:
Artists used lies to tell the truth, while politicians used them to cover the truth up.
و ترجمهء تقریباً تحتاللفظی آن میشود:
”هنرمندان با استفاده از دروغ، راست میگویند، در حالی که سیاستمداران با استفاده از آن حقیقت را میپوشانند. “
بنابراین ترجیح میدهم متن اولی را به این صورت اصلاح کنم:
”هنرمندان دروغ میگویند تا حقیقتها را بیان کنند، در حالی که سیاستمداران دروغ میگویند تا آنها را پنهان کنند.“
(نوشته شده در ۱۲ اسفند ۸۵)

اواخر فیلم "دشمن پشت دروازه"، رفیق دانیلف به رفیق زایتسف میگوید (نقل به مضمون): "فكر میكردیم [ما كمونیستها] میتونیم عدالت رو به وجود بیاریم. جامعهای كه همسایه با همسایه برابر باشه و هیچكی به هیچكی حسادت نكنه."
معمولاً وقتی صحبت از عدالت میشود، مردم یا به یاد عدالت در دادگاهها میافتند و یا عدالت اجتماعی كه معمولاً با میزان فقر و توزیع برابر ثروت بین مردم سنجیده میشود، اما بر فرض محال اگر هم توانستیم همه را به زور در یك سطح از دارایی نگه داریم، آیا داراییهای دیگری برای حسادت باقی نمیماند؟ استعدادها، چهرهها، هوشها، فیزیك بدنی و و و... با این مقولاتِ از پیش داشته چه باید كرد؟
شاید، باید به فكر تغییر در تعریفهایمان از عدالت باشیم.
از میان پیامها:
مَنا : ...و عدالت ستم معتدلیست که درون رگ قانون جاریست...
رها : عدالت ظلم تو هستش به من، وقتی تو خدایی و منو در جایی، زمانی ، مکانی نباید...آفریدی....
امروزنوشتِ خودم:
من فکر میکنم بهترین عدالت آن باشد که دولتمردان هر جامعهای بستری فراهم آورند تا هر کس در جایی قرار بگیرد تا در همان حال که خودش و دیگران از تواناییهای بالفعل وی استفاده و لذت میبرند، استعدادهای بالقوهء او هم به فعل در بیاید تا شکوفاتر شود.
چه خوب است اگر از همان ابتدا کاتالوگ و راهنمای هر کسی را داشته باشیم و براساس آن کمک کنیم تا او به کامیابی برسد و همه احساس خوشحالی و خوشبختی و غرور کنند. این طوری دور میبینم انسان خوشبختی به انسان خوشبخت دیگری حسادت کند.
در درون همهمون اتاقهای زیادی هست. تو هر اتاقی هم یک چیزی از یک زمانی هست. یکی از چیزهایی که همهء ما داریم، یک هیولاست . ما همهمون یه هیولا داریم که رفته توی یک اتاق تاریک قایم شده. آره قایم شده، برای این که نتونیم پیداش کنیم، در رو هم از تو قفل کرده. برای این که ما نتونیم اون چیزی رو که خیلی وقت پیش از ما دزدیده، ازش پس بگیریم.
ولی من فکر میکنم تو قدرتش رو داری و راهش رو هم بلدی. تو میدونی که اون اتاق کجاست و چطوری باید اون در رو باز کنی. تو میتونی. تو میخوای که بری و اون در رو باز کنی. تو میخوای که با اون هیولا روبهرو بشی، و وقتی با اون روبهرو بشی، اون وقت میبینی که اون هیولا چیزی نیست به جز یک سایهء سیاه که افتاده گوشهء اتاق. ولی وقتی دقت کنی یه جعبهء کادویی رو توی اون سایه میبینی.
حالا میتونی شجاعانه بری جلو و اون جعبهء خوشگل رو برداری. اون مال توئه. برو !
توی این جعبه تمام اون چیزیه که تو رو زیبا میکنه. هیجانِ گرفتن یک قاصدک، لذت چرخیدن فرفرهء کاغذیت وقتی میدویدی، نوازش موج دریا وقتی از روی پاهات عقب میکشید، چسبونکی شدن لبات وقتی آبنبات لیسی میخوردی، شادی دیدن کف دستهات وقتی گِلی شده بودند و تمام شادیهای ساده و کوچولوت توی اون جعبهء خوشگل ِ کادوپیچشده است، نگاه کن، لبخندِ تو ، توی این جعبه است. و این تمام اون چیزیه که تو رو زیبا میکنه.
.
.
.
در قسمتهای اخیر سریال قهرمانان (Heroes) زنی ناشنوا وارد داستان شده است که توانایی ویژهای دارد. او میتواند هر صدایی را ببیند. این توانایی برخلاف بیشتر تواناییهای دیگری که در این سریال دیده شده در جهان واقعی هم وجود دارد و دیده شده است. تنها معدودی توانایی دیگر در این مجموعه هست که آنها هم مابهازای بیرونی دارند، مثل توانایی حرکت دادن اشیاء از دور (Telekinesis) و یا خواندن افکار دیگران و القای ذهنی (Telepathy).

(نوشته شده در 16 خرداد 85)
در دنیای واقعی، بث (Beth) از وقتی كه به یاد میآورد، نُتهای موسیقی را میدید، نه مثل دیگران بر خطوط حامل و روی كاغذ بلكه به شكل نوری رنگی كه با زدن هر كلاویه در پیش چشمانش ایجاد میشد و دیدن همین بازی رنگین نورها او را برای آموختن پیانو مشتاقتر میساخت.
الیزابت هم هر بار كه قاشق غذا را به دهان فرو میبرد دوایر و مثلثها و مربعهایی را میدید كه هر كدام به رنگی بودند. او میگوید كه این پدیده مشكلی برای او ایجاد نمیكند، در واقع او تصور میكند این بقیهء مردم هستند که نیمی از لذت غذا خوردن را درك نمیكنند!
چندین سال پیش، روزی به این مسئله فكر میكردم كه ما از كجا میتوانیم مطمئن باشیم كه دیگران هم دقیقاً مانند ما یك چیز را درك میكنند؟ آیا شما هم وقتی به یک برگ نگاه میکنید همان چیزی را در مغز خود میبینید که دیگری میبیند و به آن میگویید سبز؟ بعد از آن ناگهان به این فكر افتادم كه اگر میشد مثلاً با یك عمل جراحی جای اعصاب چشم و گوش را عوض میكردند، چه اتفاقی میافتاد؟ یعنی به طور مثال اگر میشد جایی در بین راهِ گوش تا مغز، عصب شنوایی را قطع میكردند و در محلی ما بین چشم تا مغز هم عصب بینایی را میبریدند و بعد بهصورت ضربدری دوباره آنها را پیوند میزدند به این صورت که عصب شنوایی پیامهای عصبی شنوایی را به بخش بینایی مغز میبرد و عصب بینایی پیامهای بینایی را به بخش شنوایی مغز!
از نظر تئوری در آن صورت شما باید دنیای اطراف خود را با چشمانتان میشنیدید و صداها را هم میدیدید!

از نظر عملی، هنوز چنین چیزی امكان پذیر نیست، ولی كسانی هستند كه ظاهراً اتفاق دیگری برایشان افتاده است یعنی بعضی از حسهایشان تاحدودی با هم آمیخته شدهاند، انگار که مثلاً عصب شنوایی، سر راه خودش یک عصب فرعی هم به عصب بینایی داده باشد. اینها، به طور مثال، علاوه بر اینكه نُتهای موسیقی را میشنوند آنها را بهصورت رنگهای خاصی هم میبینند یا مثلاً اعداد را رنگی میبینند. برخی دیگر از این افراد طعمها و مزهها را به شكل اشكال هندسی یا رنگها میبینند ، مثلاً مزهء شیرین را به شكل دایرهای صورتی درك میكنند، و یا مزه را بهطریقی لمس میكنند، مثلاً تندی را شبیه بُرندگی یا شوری مثل زبری. این گونه افراد دنیای ما را به روشهایی غیرمعمول و شاید هم هیجانانگیزتر تجربه می کنند و در واقع چنین به نظر میرسد که در دنیایی بین واقعیت و رؤیا زندگی میکنند. این حالت اصطلاحاً سینستزی (Synesthesia) نامیده میشود که از ریشه یونانی Syn به معنای باهم و aesthesis به معنای درک ساخته شده است.
تا مدتها این پدیده به عنوان موضوعی غیرواقعی تعبیر می شد، اما تحقیقات سالهای اخیر دانشمندان، واقعی بودن آن را آشکار کرده است. یک علت احتمالی كه برای بروز این حالت مطرح میشود وجود ارتباط متقاطع میان برخی نواحی ادراك حسی در مغز این گونه اشخاص است که قاعدتاً باید مانند مغز افراد عادی به صورت مجزا فعالیت کنند.

محققان نمیدانستند که اگر شخصی كه دچار سینستزی است و هنگام دیدن عدد 5، رنگ قرمز و با دیدن عدد 2، رنگ سبز را میبیند، به صورتهای دیگری این اعداد به او نشان داده شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ به این منظور چندین عدد 2 را به اشكال متفاوت به نحوی که یک مثلث را تشکیل دهند کنار هم قرار دادند، با این فرض كه اگر این حالت واقعی باشد، افراد مورد بررسی میباید به راحتی مثلث را ببینند، زیرا آنها اعداد را رنگی میبینند و بنابراین مثلث مذکور براحتی دیده میشود. هنگامی که این آزمایش به انجام رسید، جواب کاملاً واضح بود برخلاف افراد عادی این قبیل افراد به طور کامل اَشکالی را که به وسیله اعداد مزبور تشکیل شده بود تا 90درصد براحتی دیدند. بنابراین دانشمندان نتیجه گرفتند که این پدیده امری واقعی است نه تخیلی.
تحقیق روی این پدیده دانشمندان را به دانستن مطالب جدید دیگری رهنمون شد كه به همین اندازه جالب و هیجانانگیز بودند.
برای مطالعهء بیشترمیتوانید به لینكهای زیر نیز مراجعه نمایید:
http://www.cnn.com/HEALTH/9511/synesthesia/
http://home.alphastar.de/Vilen01/
http://cytowic.net/Synesthesia/Synesth__Encyclo_/synesth__encyclo_.HTM
(نوشته شده در 12 مرداد 85)
”كلیله و دمنه“ را همه میشناسیم. همان مجموعه داستانی كه از هندی به پهلوی درآمد و از پهلوی به تازی و از تازی به پارسی. 
دادبه زردشتی از ”گور“ فارس در دستگاه حَجّاج یوسف، ستمكار تازی، به كار دیوانی ِ فارس و عراق میپرداخت. حجاج از كینهای كه به پارسیان داشت، او را بدنام كرد كه از باج ِ آن استانها دستبُرد مینمود. پس او را چنان شكنجه نمود كه دستانش لرزش گرفت.
روزبه، پسر دادبه، یكی از نویسندگان و دانشمندان خاوری به شمار میرفت كه سُفیان پسر معاویه كه فرمانروای بصره بود، به دستور منصور عباسی، به سال 143 هجری او را كه سی و شش سال بیشتر نداشت نامردانه بكشت.
روزبه را برای اینكه خوار نشان دهند ”ابن مقفع1“ خواندند.
و ما پس از حدود هزار و سیصد سال در كتابهای فارسی و تاریخ ادبیاتِ مدارسمان همچنان میخوانیم كه ”ابن مقفع“ ، کلیله و دمنه را از پهلوی به عربی برگرداند.
یادت گرامی روزبه پسر دادبه.
1. مُقَفَّع، به معنی مردی كه همواره سرشكسته باشد، نیز تلویحاً اشاره دارد به كسی كه دستانش درهمكشیده و لرزان باشد. (المعجم)
* از پیشگفتار مُجمَلالحِكمَه (رسائل اِخوانالصفا) پژوهش دكتر محمدتقی دانشپژوه
از میان پیامهای این پیک:
نویسنده 1: ابوریحان بیرونی آورده ست که چون ابن مقفع کلیله و دمنه را از زبان پهلوی به تازی نقل کرد باب برزویه را که در اصل کتاب نبود بر آن افزود تا در عقاید مسلمانان شک و تردید پدید آورد. و آنان را برای پذیرش آیین خود که دین مانی بود آماده سازد.
پ.ن: اینجا را هم ببینید
![]()

